تیوال میرزارضا | دیوار
S3 : 00:17:33
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
اجرا در قالب مونولوگ بسیار سخت است و نیاز به مهارتهای خاصی دارد، هرچند که امیر جعفری بصورت پیش فرض برای بسیاری از نقش‌ها و شخصیت‌ها با پیچیدگی‌های فراوان گزینه مناسبی است، اما مونولوگ...
هرچند که با توجه به اینکه اجراهای نخست بود، امیر جعفری بسیار مسلط ظاهر شد و به جز چند مورد قابل اغماض، تسلط خوبی بر متن و فضا داشت، لیکن اجرای مونولوگ‌هایی از این دست، نیاز به بازیگران ظریف‌تر و حساس‌تر داشت. بویژه در صحنه‌ای که کار به گریه بازیگر کشید، به هیچ عنوان نتوانستم با او ارتباط برقرار کنم...
متن نمایش خام بود، جای کار بسیار داشت، این مونولوگ نیاز به ظرافت‌های بیشتری داشت که متن از آنها تهی بود. هرچند که محور داستان در مورد فوتبال و ورزش و فضای آن بود، لیکن بدلیل روایت‌گونه بودن داستان و اینکه داستان زندگی شخص اصلی فراز و نشیب بسیاری داشت، متن نمایش ... دیدن ادامه » نیاز به پردازش و ایجاد ظرایف بیشتری داشت.
نور پردازی مناسب نبود.
دکور، ناچیز و البته قابل توجه بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بِدَوید بِدَوید بِدَوید
لدفاً تو صف بایستید
همه‌ش یه بلیطه دیگه، وام مسکن نمی‌دیم که انقدر شلوغ می‌کنید
این بلیط هم مثل بقیه بلیط‌ها 40 تومنه
فرقش اینه که من خریدمش قبلاً، الان دست دوم حساب میشه، ولی آکِ آک سند دست اول! دست نخورده، صفر کیلومتر تضمینی! یعنی جوری که می‌تونی کولر روشن بری شمال و برگردی باهاش!
القصه علیرغم میل باطنی و اشتیاق ظاهری، می‌فروشمش.
زمان: پنشمبه (همین امروز) ساعت 20 (عین خودت که نمره‌ت بیسته)
مکان: خوب
هرکی طالب بود در خدمتیم
09125335280
.
پ.ن: از همین الان تکذیب می‌کنم! من هنوز همون میرزای قدیمی‌ام، با همون عطر همیشگی، ولی فقط دست و دلم به نوشتن نمی‌ره، همین. وگرنه جز آگهی فروش بلیط (که معمولاً هم تقصیر خودم نیست) چیزای دیگه‌م بلدم بنویسم.
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بِگوی اگر گُنهی رفت و گر خطایی هست
روا بُود که چنین بی حساب دل ببری؟
مکُن که مظلمه‌ی خلق را جزایی هست
به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست
که در جهان به جز از کوی دوست جایی هست
.
علی قمصری، علی جان قمصری، جان دل، ممنون که هستی، بسیار بسیار ممنون که محکم و استوار در مقابل هر تندبادی می‌ایستی و و سختی‌های بسیاری رو به جون عزیزت می‌خری تا حال ما رو خوب کنی، تا ارتباط ما با موسیقی خوبت رو حفظ کنی و به فکر ما اسیران نوای دل‌انگیز زخمه‌هات هستی.
دیشب باز هم علی قمصری بی هیچ ادعا و پرگویی و فقط با مضراب و ساز ثابت کرد که اگر بی نظیر نباشه، بدون استفاده از صیغه مبالغه باید اعتراف کرد که کم‌نظیره. از «مقدمه نوا»ی «نقش خیال» شروع کرد، «بیداد» «سرو روان» رو در خاطرم زنده کرد، «چهارمضراب دشتی» زد و به یادم آورد که «آدمی را ... دیدن ادامه » آب و نانی باید و وانگاه آوازی...»، بهنگام «برف‌خوانی» از «چه آتش‌ها»یی «عبور» کرد و با «همنوازان حصار» به «موج نو» رسید.
از گوشه و دستگاه و ردیف و اینها هیچ سررشته‌ای ندارم، اما این را خوب می‌دانم که تنها دستگاهی که می‌تواند به تمام گوشه‌های دلم رفته و حال و احوالم را ردیف کند، از زخمه‌هایی که علی قمصری بر تار می‌زند سرچشمه می‌گیرد.
القصه، بسیار بسیار محظوظ گشتیم و لذت بردیم از اجراهای زیبای شب گذشته علی قمصری و همراهان همیشگی‌اش.
البته در کمال بی‌سوادی مطلق خودم نقدی به ذهنم رسید که شاید نقد حرفه‌ای نبوده و سلیقه‌ای باشد. به نظرم وقتی نوازنده سازی قصد خواندن هم می‌کند یا باید بر سازی که می‌نوازد بسیار مسلط باشد تا موسیقی جذاب باشد و یا اشعار بسیار قوی و پرمایه‌ای برگزیند تا شنونده ملول نگردد! که به نظرم این نکته در برنامه دیشب جزو نقاط ضعف اجرا بود، چراکه به اعتراف خود علی جان قمصری، گیتار بعنوان ساز اصلی ایشون نبود، اشعار هم که ناواضح بود و به اینها اضافه کنید فضای نامناسب سالن برای شنیدن موسیقی را، است.
.
داداچ مجبوری بیای برنامه هنری؟! من اعتراض نکنم خفه می‌شم آخه! اولاً از همه که من از سه روز قبلش تو سایت کمین کرده بودم که ردیف یک بلیط بخرم، موفق شده و خریدم خیر سرم که ردیف یک باشم دیگه، جلو، اول! بعد رسیدم دیدم یه ردیف صندلی چیدن جلوی ما و کلا دید ما رو کور کردن! ردیفهای عقب‌تر می‌خریدم بهتر بود، چون از اون اندک فاصله بین ما و ردیف اشغالگر جلویی عکاسان محترم رفت و آمد می‌کردن و عنایت ویژه‌ای داشتن به تمرکز ما! همه اینا به کنار، رو این ردیف اشغالگر جلوی ما دو نفر نشسته بودن که آخه لااله‌الاالله آخه! آقای کاملاً محترم، نمایش کمدی موزیکال «پری پری الهی وربپری» نیست که نوکرتم، خیر سرش داره تو فاصله 5متری ما با اون وضعیت ساز می‌زنه، تمرکز لازم داره، سکوت لازمه، شنونده هم دوست داره در سکوت لذت ببره از اجرا، آب می‌خوری می‌گم تشنه‌ای، تخمه آفتابگردون می‌خوری می‌گم گشنته، دیگه هی پچ‌پچ با بغل‌دستیا چیه آخه؟! چرا رو اعصاب من رژه می‌رین؟ دست بندازم دهن منو جر بدم؟! والا بخدا، اعصاب نمی‌ذارن واسه آدم!
خدافظی
:)
اجرای جمعه شب مورخ 29 مردادماه مشاهده گردید! خیلی هم به دل نشست. کارگردانی تقریباً بی‌نقص، بازی‌ها عالی و بسیار روان، صحنه و نورپردازی خلاقانه، موسیقی اندک ولی بسیار به‌جا و تأثیرگذار، و نکته‌ای که یکی از همراهان عزیزم به آن اشاره نمود، ایرانیزه شدن هنرمندانه متن. فلذا پس بنابراین با جمع‌بندی موارد فوق و حس خوب بعد از نمایش و پس از بررسی جمیع جهات و لحاظ نمودن مصالح ممالک محروصه، پیشنهاد می‌کنیم نمایش فوق را به هیچ وجه من‌الوجوه از دست ندهید.
و امّا دلنوشته‌ای در باب این اثر:
ایوانف چقدر من بود
چقدر ما بود...
زندگی پر از گذرگاه است، پر پیچ و خم، فراز و نشیب هم بسیار دارد، روشن و تاریک می‌شود و سرد و گرم، اما هیچ‌کدام از این سختی‌ها به تنهایی دلیلی بر پایان بخشیدن به این روند نیست، چه کودک تا پیش از زمانی که خود بتواند برای خودش تصمیم بگیرد ... دیدن ادامه » و تا زمانی که حداقل در ظاهر از تصمیمات دیگران تبعیت می‌نماید، می‌آموزد که باید زندگی را ادامه داد و نباید به اختیار به آن پایان بخشید. هنگامیکه به بلوغ فکری نسبی می‌رسد، شاید به نوعی جذابیت‌های ظاهری زندگی، بر نحوه تفکر او تأثیر گذاشته و او را از این مسئله فاصله می‌دهد. سالها می‌گذرد و هدف یا اهدافی برای زندگی تعیین می‌کند و پیش می‌راند تا اینکه به اهداف مورد نظر دست یابد. نوع نگاه به نحوه پایان یافتن ناخواسته زندگی به قدری برای ما آدمیان قوام می‌یابد که بسیار اندک‌اند افرادی که به پایان بخشیدن اختیاری به زندگی خویش بعنوان یک گزینه ممکن بیاندیشند...
(احتمال افشای داستان در ادامه متن وجود دارد)
از سوم شخص بگذریم! ایوانف داستان من بود گوئی، داستان ما...
داستان من که در هیاهوی زیست پرشتاب امروزه، به ناگاه از گردونه زندگی خارج شده‌ام، نه به اختیار که با جبر و اختیار، با سرعت زیاد از مدار خویش منحرف شده و در ناکجاآبادی بین هیچستان و هیچ‌آباد سرگردانم! هر روز صبح که برمی‌خیزم، مهمان مداری شده و تا شب به گرد خورشید آن می‌گردم، شب که فرا می‌رسد، تاریکی وهم‌آلودی زمین و زمانم را در هم آمیخته و تمام معادلات روشنی در هم می‌پیچد و سرگردان‌تر از دیروز معلق می‌شوم. مدت‌هاست یاد ندارم که دو روز بر گِرد یک دایره چرخیده باشم. با خود می‌اندیشم سرگردانی مثل پیشانی‌نوشتی‌ست که بر پیشانی‌ام نوشته نشده، بلکه از لحظه تشکیل نطفه‌ام با حروف سربی داغ بر چهارگوشه جانم نواخته‌شده! همگان را دوست داشتن و در آن واحد از همانان منزجر بودن...
حس عذاب وجدان! «عذاب وجدان» یکی از معدود اصطلاحاتی‌ست که در طول نمایش تکرار می‌شود و یکی از کلیدی‌ترین مؤلفه‌های تأثیرگذار بر تصمیمات افراد است. همیشه با خود اندیشیده‌ام که اگر بهنگام تصمیم‌گیری‌های مهم زندگی‌ام، بیش از هرکسی خودم را در مقابل وجدان خودم مسئول و پاسخگو می‌دانستم، همین وجدان مسئول، امروز عذاب کمتری حس می‌نمود. این مسئله در مورد ایوانف به شدت پررنگ است، ایوانف بدلیل اینکه از تصمیم‌گیری می‌هراسد و علی‌الظاهر در مقابل تمامی تصمیمات دیگران خنثی و معمولاً موافق است، مدام درگیر عذاب وجدان است. چراکه هیچگاه تصمیم مهمی نگرفته و دیگران را در تصمیماتشان تشویق کرده و حال خود را در قبال زندگی شخصی خود و اطرافیانش مقصر می‌داند.
در یکی از نقاط اوج داستان زندگی ایوانف، ساشا که از نظر من یک پله از دوست داشتن و عاشق بودن فراتر رفته و افق دید وسیع‌تری دارد، خوشحال است که ایوانف حداقل در برابر او می‌تواند با این عذاب وجدان کنار آمده و قدری رهاتر سخن بگوید، باری این نیز دیری نمی‌پاید و یکی از شب‌ها که تاریکی هجوم آورده و تمام مدارهای زندگی را بر هم زده، در دل یکی از سیاه‌چاله‌ها به تاریخ می‌پیوندد.
ایوانف و ایوانف‌های اطرافمان را دریابیم، آنها بسیار تنها و احتمالاً آسیب‌پذیرند.
نمایش را ندیدم ،اما نوشتارتان بسیار زیبا و تامل برانگیز بود ،بر دل و جانم نشست
متشکرم
۳۰ مرداد ۱۳۹۵
ممنون از ابراز لطف شما.
با نظراتتون موافقم، امیدوارم راهش رو پیدا کنیم و خوب بشیم
:)
۰۹ شهریور ۱۳۹۵
امیدوارم ..راستی سطر آخر منظور من از " درخت " ... تخت بود! :-))))))
۱۲ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفیق معلم: و حالا هملت قراره بیاد اینجا و اون مونولوگ معروف «بودن یا نبودن...» رو بگه و اینجاست که باید به من آفرین بگید، چون من از اون متن قدیمی شکسپیر اون معمای ذهنی‌ش رو حذف کردم و به جای اون چیز دیگه‌ای گذاشتم، یک چیزی که وصف‌الحال ما باشه، یک جایگزین قهرمانانه متناسب با روحیات و سنت‌های اجتماعی خودمون، و اون اینه:
یا من تو را، یا تو مرا!
یا هستم و یا نیستم،
نه میدانم که هستم و نه کجا هستم،
یا خواهم بود و یا نخواهم بود،
و یا در دردسر بزرگتری خواهم افتاد.
۲۶ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دنیای جدیدی ساخته خواهدشد
پرچم جدیدی برافراشته خواهدشد
.
تیاتر یک هنر است و زنده و پویا بودن شرط لازمه هنر است. تیاتر هم مثل سایر هنرها باید به روز باشد و با جامعه قدم به قدم پیش‌آید. خوشبختانه این نمایش و متن پرمایه آن تمام‌قد واجد شرط فوق بوده و در لحظه لحظه یوگسلاوی هفتاد سال پیش می‌توان چیزهایی دید که شاید دغدغه امروز ما باشد. ولی امیدوارم روزی برسد در هفت دهه آینده، که دغدغه هیچ جامعه‌ای دغدغه‌های تکراری ما و پیشینیان ما نباشد!
شاید در نگاه نخست اینچنین به نظر برسد که بازهم سوژه و انتقاد تکراری، اما با نگاهی مجدد، به ظرافت‌های متن و انتقادات ساختاری و بنیادی آن پی برده و می‌توان از تماشای نمایش لذت برد. نمی‌دانم در برگردان متن از زبان اصلی ذوق و سلیقه مترجم محترم تأثیر داشته و یا ایشان امانت‌دار محض بوده و دخل و تصرفی در متن اصلی نداشته‌است. با فرض صحت امانتداری مترجم، تکرار تاریخ اثبات شده و اگر فرض نخست صحت داشته باشد، بسیار بسیار خوشوقت خواهم‌شد از آشنایی با جناب آقای مهرداد خامنه‌ای بعنوان هنرمندی متفکر و دغدغه‌مند، هرچند که انتخاب این متن برای اجرا، به خودی خود نشاندهنده اوج حساسیت ایشان نسبت به شرایط اجتماعی امروز ماست.
.
اصلاً جون به جونم کنن جدی ندارم، طنز جزوی از منه، از اول هم قرار بود من سعی کنم طنز بنویسم در مورد این اثر دوست‌داشتنی. بسیار خرسند و اینام که این فرصت به من داده شد تا بعنوان یک منتقد (اهم اهم...) به تماشای یک نمایش بشینم و سایرین رو از نظرات گهربار خودم مستفیض گردانم. در مورد آقای خامنه‌ای صحبتهای جدی فوق عرض شد، چون نمیشه شوخی کرد اصلاً! خودتون بهتر واقفید قطعاً، هرکی واقف نیست با فیلترشکن و یه شارژ پنژ تومنی بیاد پی‌وی تا واقفش کنم. جزو معدود نمایشهایی بود که وقتی قرار بود همه بازیگرا باهم حرکتی بکنن، کاملاً هماهنگ و یکدست بودن، منظورم مستقیماً به آوازهای دسته‌جمعیِ که با هماهنگی خاصی اجرا می‌شد، با وجود اینکه زبان مادری و حتی پدری هیچکدوم از بازیگرا صربی و کرواتی نبود، چند وقت پیش رفتم یه نمایش که رو حوضی بود، یعنی از اصیل‌ترین اشکال نمایش در ایران، هرکی یه سازی می‌زد!
در مورد خیلی چیزا من سواد ندارم، بعنوان مثلاً در مورد بازیگری، طراحی دکور و صحنه، کارگردانی، مشاور کارگردانی، نورپردازی، موسیقی، دمپایی کهنه، اجاق‌گاز، لباسشوئی، آبگرمکن، شوفاژژژژژژژ... لذا در مورد هیچی نمی‌تونم نظر تخصصی بدم، ولی از نگاه یه شهروند اضافی، بازی‌ها در مجموع به نظرم متوسط بود و بعضی جاها به نظر می‌رسید بازیها جای کار بیشتری داشته و دارد، اما با در نظر گرفتن سن و سال بازیگران، کاملاً از موضعم عقب‌نشینی می‌کنم، چه کاریه اصلاً.
در مورد میزانسن و اینا هم هیچی نمی‌دونم، فقط یه جا که عشاق نمایش (مارکو و ماریا) رفتن یه جای خلوت که آن کار دیگر بکنن، نمی‌دونم چرا معشوقه از در اومد توی یه جای تاریک و از دیوارش خارج شد، چون به نظرم رسید اونجا یه اتاق تاریکه با یه در، ینی اصولاً اتاق اگه تاریک نباشه و بیشتر از یه در داشته باشه اصلاً جای امنی نیست برای عشاق، منم شنیدم والا، اینجوری میگن، خودم بلد نیستم.
نورپردازی خوبی داشت ولی من در ادامه بی‌سوادی خویش به نظرم رسید شاید اگه روی عکسای روی دیوار نور بود، جالب بود، مثلاً روی عکس استالین نور قرمز آلبالویی و روی عکس ژنرال تیتو قرمز گوجه‌ای.
در نهایت توصیه می‌کنم این نمایش رو ببینید حتماً، آخه راستش من دیشب مهمون بودم، مجانی دیدم، اینه که ازتون خواهش می‌کنم یه چند نفرتون برید نمایش رو ببینید تا پول بلیط من دربیاد، هرچند مطمئنم اگه خودم بلیط خریده بودم طبق سنوات گذشته نمی‌تونستم برم نمایش رو ببینم، ولی چون مجانی بود تو اون ساعت و اوج ترافیک تهران، سه ربع قبل از نمایش رسیدم دم در سالن!!
.
1. ممنون که خوندید، ولی خداوکیلی برید ببینید، خوبه.
2. آقای خامنه‌ای بسیار بسیار خوشوقت شدم از ملاقات شما قبل از اجرا و بیشتر خرسندم که تا این حد نظرات مخاطبین برای شما اهمیت داره.
3. خانم سارا ثقفی که مدیر صحنه هستن، همون سارا ثقفی خودمون هستن آیا؟ که قبلا باهم به تماشای تیاتر می‌رفتیم؟
4. ... دیدن ادامه » درود
5. :)
ممنون رضا جان، بله همون سارا ثقفی عزیز خودمون هستن؛ بعد از اجرا زود رفتین وگرنه میدیدیشون.
۲۶ مرداد ۱۳۹۵
جناب آقای خامنه ای این لطف شماست و قابل ستایش که در اندیشه ایجاد صمیمیت هستید.
حدس میزدم که چیزهایی از متن اصلی کم شده و چیزهایی بهش اضافه شده باشه، ولی ترجیح دادم یه نظر کلی عرض کرده باشم.
به هر حال، منتظر آثار بعدی شما هستیم.

ذوق زده چقدر حیییییف شد، ... دیدن ادامه » من دیروز ندیده بودم اسامی عوامل رو وگرنه حتما دیروز می موندم تا ایشون رو هم ببینم، از همینجا بهشون سلام کرده و دست مریزاد میگم.
از تو هم بسیار ممنونم که مقدمات تماشای این نمایش خوب رو فراهم کردی
۲۶ مرداد ۱۳۹۵
قربانت رضا جان، انشاءالله یه قرار دیگه با سارا بگذاریم. خیلی وقته مثل سابق دور هم جمع نشدیم.
۲۶ مرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به چتری موهای لَختت قسم
یکی چتر میخواست دستم بده
خیانت نکردم به بارون و تو
ببین خیسِ خیسم خدا شاهده
.
#حسین_متولیان
آلبوم شب بارونی رضا صادقی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
تیوال این چه وضعشه؟ چرا چشم نداری برگشت غرورمندانه من به خودت رو ببینی آخه؟ من چه هیزم تری آیا؟ من چه گناهی حتی؟ من چرا؟ چرا من؟
شانس نیست که، رفتم مطلب آقامون @شمس رو در مورد این نمایش خوندم، بعد دیدم چقدر من منتظر همچین نمایشی بودم انگار، ینی انگار از بچگی آرزوم بوده همچین نمایشی رو ببینم، سریع پریدم برای امروز دوتا بلیط خریدم شادان و شنگولان. متأسفانه دقایقی پیش خبری به دستم رسید که قلبم درد گرفت اصلاً. از مطب آقای دکتر زنگ زدن به چه شکل؟
گفت: امروز می‌تونین ساعت 6 تشریف بیارین؟
گفتم: نه امروز نمی‌تونم، ساعت 7 باید جایی باشم.
گفت: خب آره قطعاً نمی‌رسین به برنامه بعدی‌تون.
گفتم: خب امروز که نمی‌شه، فردا بیام؟
گفت: به نکته خوبی اشاره کردی، دکتر فقط امروز هست، از فردا میـــــــــــــــــــــــره مسافرت تا حداقل دو هفته بعد.
من: :|
گفتم: ... دیدن ادامه » باشه میام دیگه، اون یکی برنامه رو کنسل می‌کنم، چاره‌ای نیست انگار.
یعنی یه جوری گفت میره مسافرت تا هفته بعد احساس کردم آخرین دکتر روی زمینه و من اگه امروز به ایشون مراجعه نکنم تا آخر عمر پر برکت خویش باید با این درد و اندوه سر کنم!
فلذا پس بنابراین طبق سنوات گذشته من بلیط دارم برای فروش، دوتا.
خواهشمندانم حتی در صورت عدم تمایل نظر لطفی بر این حقیر بیافکنده و نگذارید عوامل استکمار جهانی مانع بازگشت پیروزمندانه من به تیوال بشن. حتی من حاضرم زیر قیمت بدم این بلیطارو ولی تسلیم این عوامل معلوم‌الحال نشم.
الآن من خیلی ناراحتم، مشخصه؟ اصلاً قلبم درد گرفته.
خون آریایی تو رگت نیست اگه زنگ نزنی
80 52 533 0912
مگر اینکه شما رو برای بلیط فروشی اینجا زیارت کنیم دکتر :-)
۳۱ خرداد ۱۳۹۵
@مونا ب
زیارت قبول :))
من دیروز ظهور کردم تو تیوال، اسنادش هم توی پروفایلم موجوده هنوز، بخدا منم بلدم به جز فروش بلیط مطالب دیگه بنویسم اگه این ایادی استکمار جهانی بذارن، نمی‌ذارن که، منتظر نشستن من یه بلیط بخرم بعد بیان گازانبری کوفتم کنن!
:|

@پرندیس
از ... دیدن ادامه » قشنگ نوشتن چه حاصل؟ قبلا از این بهتر می‌نوشتم، ولی معمولا فقط مردم میان می‌خندن و میرن، هیشکی اقدام به خرید نمی‌کنه، هیشکی دست تو جیبش نمی‌کنه، هوا بس ناجوانمردانه آلوده است.
در مورد هماهنگی با تیوال هم که روم سیاه، دفعه اولم نیست که بلیط اضافه میارم، تیوال از دست من عاصی شده دیگه از بس به تیر غیب گرفتار میشم و میخوام بلیطم رو پس بدم
:|
۳۱ خرداد ۱۳۹۵
شمس
جناب شایسته فر عزیز،
درود بر شما و سپاس از لطف تان حضورتان گرامی و بسیار والاست...
۳۱ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مَجُویْ عِیْشِ خُوشْ اَزْ دُورِ باژْگُونِ سِپِهْر

مدتهای مدیدی بود که متاسفانه به دلایلی از تیاتر دور افتاده بودم، خیلی سخت بود که از یکی از اصلی‌ترین علایقم دور افتاده بودم، چند وقتی‌ست مجدداً این فاصله کم شده و هر از گاهی مهمان سالن‌های نمایش و صحنه‌های محسورکننده می‌شوم.
کسوف یکی از نمایشهایی‌ست که اخیراً دیدم و بسیار بسیار راضی بودم، هرچند انتظاری به جز این از عوامل اجرایی نمایش نمی‌رفت، ولی به هر حال نباید فریب اسامی را خورد! باید رفت و دید، اصولا به قول آن بزرگ‌مرد نباید حق را با افراد سنجید، باید افراد را با حق سنجید! القصه؛ نمایش سرشار از استعاره است انگار، سرشار از حس، سرشار از یادآوری و حرف. حرف‌های مهم، «کسوف» خود واژه و رخدادی‌ست مهم، تا یادمان بیاندازد خورشید را و سرچشمه حیات را، اگر کسوف نباشد شاید خیلی از من و شماها تا ... دیدن ادامه » خیلی روزها و سالها یادی از خورشید نکنیم، اما کسوف می‌آید و می‌رود و حضور این همیشه حاضر را یادآوری می‌کند.
اما از این بگذریم، خود کسوف نشان می‌دهد گاهی می‌شود ذره‌ای به اندازه ماه که 400 بار از خورشید کوچک‌تر است، خورشید را که باعث زیبایی‌اش نیز هست، از جلوه براندازد! باید به دقت در زندگی خویش مداقه کنیم و اقمار زندگی خویش را بیابیم و کشف کنیم که این اقمار تا چه میزان توان ایستادن در مقابل خورشیدمان را دارند، اصلا خود خورشیدمان چیست؟!
***
احتمال افشای داستان نمایش در ادامه متن
***
گاهی یکی از این اقمار (در این نمایش = فرزند) به قدری تاثیرگذار است که حضورش می‌تواند تا ابد به جای خورشید (و نه در نقش خورشید) نورافشانی کند و عدم حضورش تا ابد خاموشی در پی داشته باشد.
داستان نمایش به قدری پرداخته و چکش‌کاری شده که پس از پایان نمایش شما هیچ اثری از بازجو و بدرفتاری‌ها و پرخاش‌هایش در ذهنتان باقی نمی‌ماند و هرچه هست داستان غربت انسان‌های به ظاهر کوچکی‌ست که دل و دنیای کوچکی دارند، خورشید و ماه شخصی خود را دارند و با خورشید و ماه جهان و جهانیان هیچ آشنایی ندارند. انسانهایی که این‌روزها در اطراف ما به وفور یافت می‌شوند، انسان‌هایی که سقف خواسته‌هایشان از دنیای پیرامونشان روز به روز کوتاه‌تر و افق دیدشان روز به روز تیره‌تر و منتهای آمالشان ساعت به ساعت حقیرتر و حقیرتر و حقیرتر می‌شود، و شاید من و شما هم جزو آنها باشیم... . آدم‌هایی که تمام دارایی ذهنی و دنیوی‌شان قابل تجمیع در یک صندوقچه کوچک است، البته از آن صندوقچه‌های کوچکی که اگر روزی بر مداری غیر از مدارهای امروزی بچرخند، می‌توانند آثار صندوقچه‌هایی 400 بار بزرگتر از خود را محو کنند!
سپاس از حوصله شما که تا انتهای این نوشته کسوف نکردید.
جناب شایسته فر عزیز از مطلب شوق آفرین و جذابتان سپاسگزارم.
۳۰ خرداد ۱۳۹۵
ممنونم از ابراز لطفتون کیان جان
:)
۳۱ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
الکی هی بهونه می‌گیرم سوژه برای طنز نیست، اینهمه سوژه، لوس بازیا چیه آخه؟
:))

داشتم کَستْ و به قولی تیتراژ و به روایتی از اهل تذکر فهرست اسامی عوامل این نمایش رو مطالعه می‌نمودم، مشاهده فرمودم که عناوین شغلی هر عزیزی رو پررنگ فرموده و نام ایشان را کمرنگ نوشته‌اند، یعنی مثلا یکی از عناوین شغلی «عکاس‌باشی» است که بهمراه دو نقطه‌اش پررنگ است و اسم مسئولش «مهرداد خان متجلی» است، به همین منوال ادامه دادم و تا آخر رفتم و دیدم یکی از عناوین شغلی «محسن ابوالحسنی» است که «مدیر خان امور بین‌الملل» این وظیفه خطیر را در این برهه حساس تاریخ انقلاب بل در این پیچ خطرناک تاریخ ایران زمین برعهده همی‌دارند!
خیلی جالبه‌ها، تا این لحظه که باعث سردرد سروران گرامی می‌شوم، با خود من 235 نفر هستیم که می‌خوایم این نمایش رو تماشا کنیم و هیچکدوممنون تا حالا این فهرست رو نخونده بودیم! اگر هم خونده بودیم برامون عجیب نبوده، اگر هم برامون عجیب بوده، برامون مهم نبوده که برای اصلاحش حرکتی بکنیم، اگر هم برامون مهم بوده، وقتش رو نداشتیم، اگر هم وقتش رو داشتیم حوصله‌ش رو نداشتیم، اگر هم حوصله‌ش رو داشتیم خب می‌شه همین دیگه، من میام تذکر می‌دم که اصلاح بشه ان‌شاءلله!
ولی فارغ از شوخی این درد جامعه ماست، یعنی شوخی یه طرف این عرائض من هم همون طرف، که من اسمش رو گذاشتم «انفعال نسبت به اعوجاج»، یعنی ما همگی دچار یک‌جور سرخوردگی نهادینه شده در لایه‌های زیرین مدرنیته و گذار از سکولاریسم به بوروکراسیسم درباری با رویکرد پوپولیسم انتزاعی و با رگه‌هایی از نیهیلیسم برون‌سپاری شده در عهد معاصر شدیم! این مرضی که اسمش سه خط بود، درمان‌های فراوانی داره که به اتفاق سایرین از تو، بله از خود تو دعوت می‌کنم به این درمان‌ها توجه نکرده و صلاح مملکت خویش را خودت بدانی، و اما درمانهای پیشنهادی:
1. گوش دادن به تصنیف «یاران را چه شد؟» استاد شجریان
2. نواختن پیانو در «دو مینور» به صورت دست به جمعی
3. روشن کردن سیگار و بلافاصله له کردن آن زیر پای برهنه به نشانه اینکه ما اینیم
4. عضویت در تیوال با اسم مستعار و خرید و فروش بلیط بصورت باینری
5. استفاده از تکنولوژی روز در شب و تکنولوژی شب در روز
6. یه سوزن ته‌گرد به خود یک جوالدوز به من
7. احداث کارخانه تولید ذرت منفجره (پاپ کورن سابق) برای توزیع در مجالس اعتراض به پوپولیسم
8. یه نگاه، فقط یه نگاه
و الخ

توصیه ... دیدن ادامه » پزشکی: استفاده از فیلتر هوای هواپیمای بوئینگ 747 به جای ماسک معمولی در روزهای آلوده در تهران و سایر شهرهای بزرگ
توصیه روانپزشکی: خشم خود را کنترل کرده و مرا ناسزا نگوئید به خاطر این مطلب
حرف میرزا: از عوامل نمایش عذرخواهم که مطلبی بی ارتباط به این نمایش وزین نوشتم، عفو بفرمائید، قول میدم بعد از تماشای این اثر راجع به خود اثر هم مطلبی در حد سواد اندک خودم ارائه کنم.

دوستدار شما
میرزا
خدانگهدارتان
خُلی تو ... :))
۰۶ دی ۱۳۹۴
نظر لطف شماست دوست قدیمی
ولی خواهشن تو جمع انقدر به من محبت نکنید، هرکی ندونه چی میگه؟!؟ والا
:))
۰۷ دی ۱۳۹۴
:)) ببخشید خب .
۰۸ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فوری فوری

بازهم میرزا
بازهم بلیط اضافه
بازهم اوکازیون
بازهم موقعیت استثنائی
بازهم آفر ویژه
بازهم بسته طلایی

دوستان
هموطنان
یاران دیرین و جدید
من همون شایسته فر قدیمی‌ام با همون اخلاق گند سابق که همیشه معمولا بلیط اضافه دارم!‏
این بار اما برای شاهکار بی نظیر دکتر علی رفیعی بلیط دارم!
اوکازیون! ویژه! با دید وسیع رو به جلو! این بلیط از ویژگی‌های بی‌شماری بهره می‌بره که یکی‌ش همنشینی با خود منه، دیگه بقیه‌ش نیاز به گفتن نداره، همین یه دونه کافیه تا سرها و دست‌ها بشکنه در راه کسب این بلیط!
بلیط ... دیدن ادامه » مزبور رو از طریق مزایده واگذار می‌کنم به اولین تماس‌گیرنده خوشبخت.
اطلاعات بلیط مذکور:
امشب (سه‌شنبه) اول زمستان 94
جایگاه: بالکن اول غربی، ورودی اول، ردیف دومش (همچی چسبیده به جایگاه ویژه)

در ضمن شما می‌تونید با خرید این بلیط، یک پک کِرِم حیوانی تهیه شده از شیره جان حیوانات کمیابی نظیرِ حلزون تیزپرواز، مار دونده، ماهی جونده، شترمرغ پرنده، آفتاب‌پرست با رنگ ثابت (تست شده با رنگین تاژ)، شیردریایی نر، خفاش شاخدار، مورچه گازگیر، زنبور راه‌راه، گربه بوقلمون صفت و ... هم دریافت کنید که ارزش واقعی اون 500 هزار چوب است اما چون شمایی و چش مایی، مجانی، چاره‌ای نیست، تو بخر این بلیطو، ولو به خاطر این پک روغن حیوانی
:))

توضیح آخر: این بلیط یک عدد بوده و در صورت وجود مشتری خاص خودش، دوتا خواهد بود که در آن صورت همنشینی با من از گزینه‌ها حذف خواهدشد.

هرچه سریعتر زنگ بزنید، دیره 989125335280+
:))

خدافظی
:)))))))))))))))))
۰۱ دی ۱۳۹۴
به جای خندیدن میو‌مدین گلریزون می‌کردین لااقل من انقدر ضرر نکنم.
با یک مشت انسانهای به طنز اهمیت دهنده ولی به درد یک طنزنویس اهمیت ندهنده سایت زدیم به خدا.
:)
۰۲ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درخشش ایرانی ها در بیست و چهارمین کنفرانس "فیر"
رتبه اول آموزشی "فیر" به بیمه گران ایرانی رسید

غلامرضا شایسته فر و ملیکا فیروزی از شرکت بیمه البرز برنده رتبه اول آموزشی "فیر" به دلیل انجام مطالعه موردی در خصوص مدل های نظارت فنی بر شرکتهای بیمه ایرانی بر اساس مدل توانگری شدند.

به گزارش خبرنگار ریسک نیوز،از روز دوشنبه، بیست و چهارمین کنفرانس فدراسیون اتحادیه بیمه گران آسیا و آفریقا (فیر) در مصر در حال برگزاری است به طوریکه فدراسیون بیمه مصر با همکاری این فدراسیون، کنفرانس را برگزار می کنند.
گفتنی است این اجلاس درحالی با حضور هزار شرکت کننده از 50 کشور آفریقایی و آسیایی برگزار می شود که طی روزهای گذشته اخبار گوناگونی از عدم صدور روادید برای چندین تن از مدیران عامل ایرانی از سوی کشور مصر منتشر شد.
البته باید گفت ،این اقدام کشور مصر با واکنش مصطفی کیایی، مدیرعامل شرکت بیمه اتکایی امین، روبرو شد به طوریکه با ارسال نامه ای به "عادل منیر"،دبیر کل این اتحادیه مراتب اعتراض خود را اعلام کرد .
کیایی در نامه مذکور تاکید کرده که هدف برگزاری کنفرانس "فیر" گسترش همکاری روابط بیمه‌ای کشورهای عضو آن بوده و روابط تجاری شرکت‌ها باید بدور از سیاست دنبال شود .
به گزارش ریسک نیوز، اما اخبار رسیده حاکی از درخشش ایرانی هاست ، به طوریکه غلامرضا شایسته فر و ملیکا فیروزی از شرکت بیمه البرز برنده رتبه اول آموزشی "فیر" به دلیل انجام مطالعه موردی در خصوص مدل های نظارت فنی بر شرکتهای بیمه ایرانی بر اساس مدل توانگری شدند.
این گزارش می افزاید ، جایزه کسب این رتبه گذراندن دوره آموزشی در آکادمی بیمه هند می باشدـ
گفتنی است ، محمد آسوده، مدیر عامل و محمد میهن یار عضو هیات مدیره و معاون اتکایی شرکت اتکایی ایرانیان ، تنها بیمه گرانی هستند که از کشور ایران در چهارمین کنفرانس فدراسیون اتحادیه بیمه گران آسیا و آفریقا (فیر) شرکت کردند.
فدراسیون شرکت های بیمه گر و بیمه اتکایی آفریقا و آسیا در سپتامبر سال 1964 با هدف تقویت به اشتراک گذاری دانش و تجربه و تحکیم روابط تجاری و تشویق همکاری شرکت های بیمه گر و بیمه اتکایی در آفریقا و آسیا تاسیس شد. غیر از شرکت های یاد شده، دانشگاه ها و نهادهای علاقمند نیز می توانند در این فدراسیون عضو باشند، در حال حاضر این فدراسیون 250 عضو از 53 کشور دارد.
فدراسیون شرکت های بیمه گر و بیمه اتکایی آفریقا و آسیا، در ابعاد مختلف در حال فعالیت است و یک کمیسیون آموزشی تاسیس کرده که ماموریت آن ارتقاء کیفیت منابع انسانی و رسیدن به سطح دانش و مهارت در بازارهای توسعه یافته است.
.
میرزانوشت:
1. ... دیدن ادامه » از همه تیوالیون هنرمند عزیزم عذر میخوام بابت انتشار این خبر غیر هنری در این سایت وزین هنری و دوست داشتنی، فقط چون می‌خواستم پیامم رو به گوش جهانیون برسونم و دستم به جایی نمی‌رسید گفتم اینجا منتشر کنم :دی
من این موفقیت رو مدیون دعای خیر پدر و مادرم و هموطنان عزیزم بویژه تیوالیهای عزیزم هستم که با دعای خیر خودشون من و خانم فیروزی رو یاری کردن تا به این موفقیت برسیم. این موفقیت رو تقدیم به شما می‌کنم.
:))))
2. این کنفرانس توی مصر برگزار شد و چون ما و مصری‌ها از سی و چند سال پیش آبمون توی یه جوب نمی‌ره به ایرانی‌های عزیز ویزا ندادن و خیلی‌ها نتونستن توی اون کنفرانس شرکت کنن، عوضش اینجوری جبران شد، خوشحالم که با همه ناچیزی و بی‌سوادی خودم تونستم اسم ایران رو توی یک محفل بین‌المللی مطرح کنم.
3. هرچند که توی هنر هیچی نشدم و همه‌ش فقط تایپ می‌کنم، ولی خوشحالم توی تایپ مقاله یه کورسوی امیدی برام روشن شد.
:)))
4. شاهین باقری ببین! منکه می‌گم وقت ندارم طنز بنویسم بخاطر اینه که دارم مقاله می‌نویسم.
:)))
5. خدافظ تا مقاله بعدی
:))
.
لینک خبر:
http://risknews.ir/news/67393/%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF

از: میرزا
به به تبریک بسیار ....
۲۳ مهر ۱۳۹۴
شکیبای دوست داشتنی و گرامی
من مخلص شما هم هستیم
همیشه شاد باشی
تبریک سه باره به میرزا
۲۴ مهر ۱۳۹۴
تبریک دوست عزیز
۰۱ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همه دوستان محترم و عزیز و دوست داشتنی بویژه دوستان اهل موسیقی
همانطوریکه پیش از اینها نیز به استحضار سروران تیوال رسونده بودم، بنده از شدت فرت خودشیفتگی بیش از مرز که نسبت به خویشتن دارم، همیشه دوست دارم مطلبم برجسته باشه، ینی از بچگی آرزو داشتم مطالبم تو تیوال برجسته باشه، فلذا همیشه اول میام برجسته رو کلیک می‌کنم بعد مطلب مذکور رو به سایت مزبور ارسال می‌کنم، ولی در جمال ناداوری می‌بینم مطلبم از لای مطالب برجسته سُر خورده و به جای برجستگانی شدن، همگانی شده،‌مثل این تلفن همگانی‌ها!
در نتیجه به این نتیجه می‌رسیم که تیوال یا 1.خرابه! یا 2.با من خصومت داره!
اگه خرابه که مسئولین لطفا در اسرع وقت و پیش از هرنوع خودکشی و یا حتی اقدام به خودکشی از سوی این جوان جویای نام و فامیل رسیدگی کنن لطفا، اگر هم با من خصومت داری و برنامه جَوون ضایع کنی و این صحبتاست، اولندش دستتو بنداز، دومندش هل نده خودم می‌رم
:|
:))

وگر آنگاه که کنسرت «به آهستگی» گروه «ایستگاه»
برگزاری این کنسرت قطعی شده و در 4 روز روی صحنه می‌ره، روزهای امروز، فردا، چارشنبه و پنجشنبه همین هفته، دوستانی که تمایل دارند در این کنسرت شرکت کنن زود باشین دیگه، عه!

و امّا دوستان زحمت کشیدن و «تیزر» این کنسرت رو آماده کردن، از تیوال عزیز خواهشمندم این تیزر رو که لینکش رو این پایین میذارم، اون بالا آپلود کنه تا بقیه استفاده کنن و لذت ببرند، من مجوز‌های لازم رو از دوستان هنرمند عضو این گروه دارم.
اگه هزینه داره بیا پی‌وی شماره کارت بده هزینه‌ش رو سریع کارت ب کارت کنم بره، آهان راستی، چرا کارت ب کارت؟! هم تو فرهنگی‌ای هم من فرهنگی‌ام، بیا باهم فرهنگی حساب کنیم تیوالی، ببین یه کاری می‌کنیم، از این به بعد هر مطلبی من نوشتم برجسته که هیچی بفرست زیرزمین، اصلا بفرست قاطی باقالیا، اصلا آپ نکن، سانسور کن، ولی جون هرچی سایت فرهنگیه این تیزر رو آپ کن من به خواننده‌ش قول دادم، یه تار سیبیلم گیره، گذاشته لای منگنه دارم اذیت می‌شم، منتظره این تیزر آپ شه تا سیبیل منو پس بده، البته تقصیر خودمه‌ها قپی در کردم که: «هه، آپارات؟! آپارات چرا؟ خودم با بچه‌های تیوال اینجوری‌ام (حالتی که انگشت کوچیکه یه دست توی انگشت کوچیکه اون یکی دست گره می‌خوره)، فقط کافیه یه تک زنگ بزنم، ردیفه، غمت نباشه، تا نیم ساعت دیگه رو سایته!»

اینم لینک قضیه: http://www.aparat.com/v/exUQ3
خلاصه ریش و قیچی دست خودته سالار
نبینم ... دیدن ادامه » غمتو تیوال
فداتم
نوکرتم
خیلی آقایی
بوس بوس
.
پ.ن: دوستان هرکی مطلبو خوند و به اندازه یه نیم لبخند خنده اومد رو لبش، چراغ محفلو روشن کنه و این مطلب رو گزارش کنه تا تیوال توجهش جلب شه سیبیل من آزاد شه، جای خالیش درد می‌کنه!
:))
خدافظ
یه پنج قرونی دارم،فدا سرت اینم میندازم توو کلاهت.
غمت نبینوم قناری...
وقتی خطهات رو میخوندم ،احساس کردم قناری تیوال توو قفسه ، صدات خس خس داره دورت بگردم،ماله غم تو سینته،یا مشکل سیستم صوتی پخشه؟!؟

راستی نگران سیبیل نباش، تا باشه از این بیلا...
ما تیزر ... دیدن ادامه » رو دیدیم،باقی خیر اموات تیوال....
۲۱ شهریور ۱۳۹۴
شکیبا جان
خدا خیرت بده لوتی
خس خس یحتمل مال سیستم صوتی موتی و ایناس، غم بلبل به صداش نمیرسه، قبل از رسیدن به صدا خفه‌ش می‌کنه...
۲۲ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرد: ما زندگی را و عشق را یک‌دست لباس دانستیم، زمانی که خریدیمش نو بود و زیبا و مناسب، جذاب و توجه برانگیز، خیره‌کننده در هر محفل و میهمانی. آهسته آهسته اما کهنه شد، ساییده شد، رنگ و رویش رفت، از شکل افتاد، مستعمل و بی‌مصرف شد. چرا؟! چرا فرصت دادیم که زمان با عشق، با زندگی همانگونه رفتار کند که با آن پیراهن سرمه‌ای تو کرد؟ که من آنقدر دوستش داشتم.
عسل: حرف‌هایمان یکی‌ست، شرایطمان یکی نیست، روزی هست که تو را دلجویی‌های من نجات می‌دهد. روزی هست که مرا دلجویی‌های تو خلاص. گاهی من نیازمند هدایتم گاهی تو.
مرد: اما آن سوال بزرگ پیوسته باقی می‌ماند؛ چرا به موج بلند زمان فرصت دادیم که قایق‌مان را در تن پیچان خویش بپیچد و فرو بَرَد و آیا دیگر هیچ امیدی به نجات این قایق کوچک پریشان حال در آستانه غرق نیست؟
عسل راست می‌گفت، آنها ابداً از کسی یا چیزی گله ... دیدن ادامه » نداشتند. فقط از ساییده‌شدن و پوسته‌ای شدن چیزی که نمی‌بایست ساییده و پوسته‌ای شود، رنجیده بودند.
ما از زندگی مشترک مثل یک دست لباس استفاده کردیم.
.
یک عاشقانه‌ی آرام - نادر ابراهیمی
خیلی زیباست . مرسی از انتخابتون
۱۳ مرداد ۱۳۹۴
ممنون از لطفتون
واقعا زیباست
:)
۱۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیگر زانوهایم تاب نداشتند، درد می‌کردند از شدت سنگینی درددلهای چند ساله‌ام، آب آورده بودند از بس گریه‌ها را در نهانی‌ترین اندرونی جسم نحیفم آویخته بودم، گزگز و ذُق‌ذُق می‌کردند، چون هیچ صدایی در اعتراض به این مصایب در هیچ گوشه‌ای و در هیچ دستگاهی از هیچ گوشه‌ای از دل طوفان‌زده‌ام به گوش نمی‌رسید. از دل‌درد عجیبی دچار سرگیجه شده بودم که انگار نتیجه سالها فروخوردن بغضی چرکین بود، روزی دو وعده، از طلوع آفتاب تا غروبش، وز غروبش تا طلوع آفتاب. طلوع آفتاب را دوست داشت، درست برخلاف تمام عاشقان هجران کشیده که در غروب‌های خونین آفتاب غسل تعمید می‌کنند، عادتش بود هر روز صبح تمام پنجره‌های خانه را باز کند، در مسیر باد بایستد، و مرا اینگونه بیدار کند، با مستی از رایحه گل‌های وحشی کوه‌های اطراف روستای سرسبزشان در دامنه ساوالان، گرانترین و ... دیدن ادامه » مرغوبترین و ماندگارترین عطرها هم این ماندگاری را ندارند، سالها از آن فضا دور بود، لیکن هر روز صبح مرا مهمان آویشن تازه‌ای می‌کرد که از لای دامن چین‌دار زیبایش در هوای خانه یکه‌تازی می‌کرد و مشامم را مملو از خاطرات غلتیدن در آن چمن‌های همیشه سبز و همیشه رقصان می‌کرد، شیطنت‌های سحرگاهی‌ام گل می‌کرد و خود را به خواب می‌زدم، تا نزدیکتر بیاید، بوی نجیب‌تری می‌خواستم برای بیداری، بوی گل انار سرخ لبهایش که برخی صبحها مثل انار بود، مثل انار... . مثل انار ترک‌خورده‌ای که دانه‌هایش اینبار بی‌نظم و ترتیب بر زمین می‌ریختند، شیرازه‌ی زندگی‌ام را از هم پاشیده بود، درست از وقتی که بدون اطلاع من دکترش را عوض کرد و نشانی و تلفن پزشک جدیدش را به هیچ‌کس نداد، نه من، نه مادرش و نه حتی برادرش که سنگ صبورش بود، بیماری‌اش پیشرفت کرده بود و دستمال گلدارش که همیشه در دستش بود تا مانع پخش شدن سرفه‌اش در فضا شود خونی بود، گفتم: بانو آن دستمال را بگذار کنار، بی‌واهمه سرفه کن، الهی من تصدقت. می‌گفت: نجس می‌شود فرش، نماز ندارد. گفتم: تصدقت خودم سرتا پای خانه را هفت بار آب می‌کشم، فقط تو بخند. می‌خندید، می‌خندیدم، صدای خنده خنده خنده‌هایمان از وقتی رفته و دیگر ندیدمش، هر روز در گوشم می‌پیچد، روزی دو وعده، از طلوع آفتاب تا غروبش، وز غروبش تا طلوع آفتاب. طلوع آفتاب را دوست داشت، می‌گفت باید با خورشیدخان همکلام شد صبحها، واِلا تا شب قهر می‌کند و می‌سوزاندت، خورشیدخان، می‌گفت خورشید خان است نه خانم، فقط گل‌های عطرآگین ساوالان را همجنس خود می‌دانست، الباقی دنیا نامحرم بودند، روح و جسم لطیفی داشت، روحی به لطافت گلبرگ‌های نیلوفر و جسمی به ظرافت پیچک، پیچک‌وار از دیوارهای دلم بالا آمد و تمام دلم را فتح کرد و... . ای امان، حتی نتوانستم یک دل سیر ببینمش پیش از رفتن، گمانم بود مثل همیشه بازمی‌گردد، اما...
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
.


از: میرزا - 9 مرداد 94
ای امان ...
۰۹ مرداد ۱۳۹۴
قشنگه...
۱۰ مرداد ۱۳۹۴
ممنون از ابراز لطفتون بانو
۱۱ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
»»»»»»»توجه * * * توجه * * * توجه«««««««
بالاخره انتـــــــــظارهـــــا به پـــــــایـــــــــان رسیـــــــــــــــــد
آقام علی قمصری خبر داده قراره یه مهمونی کوچیک برگزار کنه، یه دور همی به صرف بهترین موسیقی سنتی حال حاضر ایران، قراره آخرین روز مردادماه تالار رودکی شاهد هنرنمایی مجدد این مرد نازنین و پنجه‌هایی طلاییش روی تار و سه‌تار و دیوان باشه، همه دعوتیم به صرف این موسیقی زیبا و دلنشین.
«مهمـــانـی کــوچـک»
آهنگساز: علــــــی جـــــان قمصـــــری
خواننده: پوریـا اخواص
همخوان: هـــالـــه سیـفی‌زاده، بهـــــرخ شورورزی

لینک خبر: علی قمصری «مهمانی کوچک» را روی صحنه می‌برد
http://www.musicema.com/node/238560

برای آشنایی با حال و هوای این کنسرت هم می‌تونید یک ترانه از کارهایی که قراره اون شب اجرا بشه رو گوش بدید، اسم ترانه هست «زیبای وحشی» با صدای پوریا اخواص و هاله سیفی‌زاده عزیز و همخوانی خود علی قمصری و بهرخ شورورزی عزیز که با آواز زیباش توی فیلم «چ» آشنا شدیم، توی اون صحنه که هلی‌کوپتر سقوط می‌کنه و ساز غمگینی نواخته می‌شه و ناله محزونی به گوش می‌رسه، من هربار گوش دادم اشکم جاری شده، اخیراً هم کار مشترکی با آقام قمصری ارائه داد به اسم «برانید» که بسیار دلنشین بود، ترانه زیبای وحشی را بطور صددرصد غیرقانونی از لینک زیر دانلود نموده و بشنوید:
http://www.musicema.com/Ali-Ghamsari-Zibaye-Vahshi

دیشب هم که صدای علیرضا قربانی عزیز دلمون رو شنیدیم که بازهم با صدا و سیما همکاری کرده! و تیتراژ سریال «تنهایی لیلا» رو با شعر حسین منزوی و آهنگسازی کارن همایونفر هنرمند عزیز اجرا کرده، می‌ریم که لینک دانلود صددرصد غیرقانونی ترانه فوق رو هم در ادامه داشته‌باشیم:
http://dl.parksara.ir/music/Titraje%20Serialha/Ahange_titraje_serial_tanhaei_leil_%28parksara.ir%29.mp3

خلاصه ... دیدن ادامه » آقام قمصری رو از دست ندید، می‌بینمتون دوستان
در پناه حق
:)
چه خبر خوبی :)

جناب شایسته فر سپاس فراوان به خاطر اطلاع رسانیتون
۰۴ مرداد ۱۳۹۴
فروش بلیط شروع شد.
چهارشنبه چهارم شهریور دوستان رو زیارت می‌کنم.
البته بنابر فرمایشات دوست ارجمندم های‌ساجد، یک احتمالی مطرحه اینکه نوازندگی کم باشه کلا و بیشتر آواز باشه و گروه آوازی.
۰۵ مرداد ۱۳۹۴
100 % غیرقانونی :))
۰۶ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام بر دوستان، بویژه دوستانی که به من می‌گن طناز، البته نه از نوع جنسیتی، بل از نوع ادبی، و یه سلام ویژه دارم به اون عزیزانی که از صبر و حوصله وصف ناشدنی برخوردار بوده و مطالب سرطان بنده رو مطالعه می‌کنن، یه سلام دو رو کنجت هم دارم به بردار عزیزمون علیرضادوستی که به تیوال برگشته، دسته‌گل دوست داشتنی به تیوال خوش برگشتنی.
روزگار وحشی این روزها خیلی خوب شده، بارون میاد، هوا بهاری میشه، باد میاد، خلاصه اوضاع خوبه. منم دیدم اوضاع خوبه، برای بهره‌مندی حداکثری از این هوای بهاری، درحالیکه پاسی از شب سپرینگ شده و در حال طی واپسین ساعات تعطیلات بودیم اقدام به خروج از منزل نموده و چون خستگی بر من مستولی شده بود و حال پیاده‌روی نبود، تصمیم گرفتم موتورروی کنم، یعنی با موتور از خونه زدم بیرون، رخش بنده‌رو خیلی از بچه‌های تیوال دیدن و حتی سوار شدن بعضیا. انصافاً رام و آرومه و خوب رکاب می‌ده. هیچی، چشمتون شهلا، رفتم رسیدم فاطمی دیدم به ناگاه بارون داره از سمت غرب باریدن گرفته و به من نزدیک می‌شه، گفتم حالا وات تو دو وات نات تو دو، تصمیم گرفتم برگردم سمت شرق، با موتور خیس شدن جالب نیست، آدم شبیه این اسفنج آب کشیده توی ظرفشویی میشه که تو مشت له شده و داره ازش آب می‌چکه، خلاصه اومدم تو خیابون فتحی شقاقی. اینجا یه نکته لازم به یادآوری‌ست، من هروقت سوار موتور می‌شم معمولاً آماده تصادف هستم، یعنی هر لحظه که به تقاطعی چراغ قرمزی کوچه‌ای چیزی می‌رسم منتظرم یکی بد بپیچه یهو بپیچه عین اون حیوون نسبتاً نجیب شیرده بیاد وسط خیابون، خلاصه آماده‌ام که اگه اتفاقی افتاد سریع عکس‌العمل نشون بدم، مخصوصاً اگه زمین خیس باشه که موتور من عین اسکیت رو یخ لیز می‌خوره فقط و باید خیلی احتیاط کرد. القصه تقریباً 20متر مونده بود تا میدون سلماس که چشمتون شهلا، یه صدای مهیبی اومد و بلافاصله نور چراغ ماشین از بالای میدون به سمت خیابونی که من توش بودم نزدیک شد، قلبم شروع کرد تندتند زدن و آماده بودم که مثلا ماشینی ببینم که داره تک چرخ می‌زنه، ولی کورخونده بودم، تک‌چرخ نمی‌زد، داشت میومد که با سرعت بپیچه تو خیابونی که من توش بودم و احتمالاً دستی مستی بکشه، همین اتفاق هم افتاد و تو کسری از ثانیه ظاهر شد و پیچید تو خیابون، جفت چشماتون شهلا، من بودم و یک فروند 206 که داشت با سرعت زیاد به سمت موتور من می‌اومد، فقط یه لحظه یاد تصادف قبلی افتادم که دوستم گفته بود اگه وقت کردی و تونستی از رو موتور بپر، دقیقاً 268هزارم ثانیه قبل از اینکه با ماشین که حالا ترمزاش قفل شده و داره لیز می‌خوره به سمت من برخورد کنم از رو موتور پریدم کنار و به طرز معجزه آسایی حتی زمین نخوردم و روی دوتا پای استورام اومدم رو زمین و برگشتم دیدم موتور نازنینم داره زیر ماشین کشیده می‌شه، 4، 5 متری کشیده شد و بالاخره وایستاد. صدای این برخورد انقدر بلند و ترسناک بود که همسایه‌ها اومدن پایین و همه نگران من بودن فقط، منم داشتم پشتک می‌زدم از خوشحالی که انقدر خدا هوامو داشت و سالم موندم، بهم می‌گفتن داغی نمی‌فهمی بگیر بشین یه دیقه دست و پات کج می‌شه! گفتم داداش داغ بودن دیدم قبلا، نهایتش اینه متوجه درد نمی‌شی، من اصلا برخوردی نداشتم با ماشین یا موتور، بموقع پریدم. یعنی اگه 268هزارم ثانیه تاخیر داشتم کتلت شده بودم و الان داشتم دور از جون عزیزم از رو تخت بیمارستان این مطلب رو می‌نوشتم، خود موتور که سالاد شد زیر ماشین رفت پ کارش. بنده‌خدا راننده تا گردن دلستر خورده بوده و حواسش نبود، گواهینامه و کارت ماشینم همراهش نبود، تقریبا می‌تونم بگم با جمع‌بندی این شرایط معلوم می‌شه اومده بود تو خیابون که یکی رو بکشه که خوشبختانه من جون سالم به در بردم، آدم خوبی‌ام بودا، اصلا بهش نمیومد قاتل باشه، خودشم ترسیده بود از این برخورد، من داشتم اونو آروم می‌کردم!! فکر کن!
هیچی خلاصه خشکه حساب کردم رفت، راه افتادم با موتوری که فرمونش کج شده و تلقش شکسته و دید رو خراب کرده، کمک فنرش گیر میکنه یعنی الان میفته تو چاله، کمک فنرش جمع میشه 5 متر جلوتر یهو ول می‌کنه جا می‌خوری، راهنما می‌زدم دنده عوض می‌شد، ترمز می‌گرفتم خلاص می‌شد، خلاصه همون سالاد که گفتم.
سالاد کلم مزبور رو لنگ لنگون رسوندم خونه، گذاشتم تو پارکینگ و اومدم برم بالا یادم افتاد خونواده مسافرتن و من تنهام، الان نمیتونم بهشون خبر بدم، تو جاده دارن برمی‌گردن خدای نکرده نگران می‌شن هول می‌کنن اتفاقی می‌افته، اگر هم خبر ندم نمیشه، صبح میان موتور رو تو پارکینگ میبینن اونجوری رنده شده فکر میکنن من خودم کتلت شدم تا بیان برسن خونه و منو سالم ببینن داستان می‌شه، اینجا بود که گوشه سمت چپ سیبیلم رو با دست راستم تاب دادم و تو مغزم یه چلچلراغ روشن شد. گفتم الان زنگ می‌زنم به داداش بزرگه، بهش خبر می‌دم ولی جوری که تابلو نشه، اون در جریان باشه، موتور رو هم میذارم تو حیاط که وقتی اومدن نبینن و اگه پرسیدن داداشم بگه من در جریانم، موتور رو دزدیدن، که نگران نشن و بیان خونه و بعد خودم بهشون توضیح بدم. برخی دوستان مستحضر هستن که من و خونواده‌م کلن باهم ترکی حرف می‌زنیم، هیچی، به داداش اس دادم که من الان بهت زنگ می‌زنم ولی تو با من فارسی صحبت کن که انگار مثلا دوستتم که بابا اینا نفهمن، اس داد «باوشه». زنگ زدم:
من: سلام (سلام)
دادا: سلام
من: نجورسن؟ (چطوری؟)
دادا: قربان شما، شما خوبین؟
من: یاشا، آ من گوردوم هاوا یاخچیدی چیخدیم خیاوانا دولانام موتورونان (زنده باشی، آقا من دیدم هوا خوبه رفتم بیرون یه چرخی بزنم با موتور)
دادا: بله گوشم با شماست بفرمائید.
من: هیسات دا، بیر موختصر تصادیف ائلدیم، اوزوم سالیمم ها (هیچی دیگه یه کوچولو بفهمی نفهمی تصادف کردم البته خودم سالمم ها)
دادا: نمنه؟؟؟؟؟ (چیشده؟؟؟؟)
من: اوغلان فارسی دانیش! (پسر فارسی صحبت کن!)
دادا: ببخشید منظورم این بود که چی‌شده؟؟؟
من: سالیمم بابا هیسات اولمادی، فقط موتور داغیلدی، دئدیم سحر گئلسیز گورسئز خرابدی نیاران اولمیین، اوزوم سالیمم (سالمم بابا هیچی نشده، فقط موتور داغون شد، گفتم صبح اومدین دیدین خرابه نگران نشین، خودم سالمم)
دادا: ... دیدن ادامه » من اولوم؟ (مرگ من؟)
من: اوغلان سیشدین نقشه نین ایچینه به سنه دئمیرم فاس دانیش؟؟؟ (پسر ریــ...ی تو نقشه رفت دیگه، مگه نمی‌گم فارسی حرف بزن؟؟؟)
هیچی دیگه خلاصه انقدر هیجان زده شد که بندو آب داد، ملت داشتن تو ماشین سینه می‌زدن، دونه دونه گوشی رو گرفتن سلامتی بنده رو استعلام کردن و بعد از کسب اطمینان آروم شدن، گفتم حالا خوب شد من باهات قبلش هماهنگ کردم،‌آدم با تو بره دزدی!
.
پ.ن1 (پند و نصیحت1): هیچوقت در روز بارانی با موتور به هواخوری نروید مگر در صورت اجبار.
پ.ن2: همیشه آماده تصادف بوده و حداکثر 268هزارم ثانیه پیش از برخورد، پریده و خود را از مسیر خودروی مقابل خارج کنید.
پ.ن3: وقتی تا گردن دلستر خورده و هیچگونه مدرک شناسایی بجز کارت عابر بانک بابایی در جیبتان نیست پشت فرمون نشین قاتل!
پ.ن4: از آدمی که با او قصد انجام نقشه‌ای دارید، از قبل اطمینان حاصل نمائید تا نقشه‌تان را نقش بر دلستر ننماید.
پ.ن5: سیستم صدقه خراب نبوده و واقعاً بلا دفع می‌کند، واقعاً...، خدایا شکرت.
.

از: میرزا - بعد از تصادف در روز تعطیل بمناسبت عید فطر
"راننده تا گردن دلستر خورده بود"

عالی بود!!!
این ها زاده ی ذهن هستن یا...؟
به هر حال لذت بردم.
۳۰ تیر ۱۳۹۴
سلام
خواهش میکنم
بله آذری هستم برای همین شیرین و خنده دار بود برام .. زنده باشید
۰۶ مرداد ۱۳۹۴
سلام :)
بسیار عالی
نارگیله اینا شنیده بودم، ولی نارمیلا نشنیده بودم، کلا اسامی ترکی خیلی خوبن
:)
موفق باشید
۰۷ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بوی سجاده خونین کسی می‌آید...
فریاد سرخ فغان سر می‌دهم از سر ناشکیبایی در این فراق ویرانگر واین اندوه جانکاه، آه علی، هیچ خبری از تو نیست در میان دوست‌داران‌ات، هیچ اثری، نشانی، به قدری برای گرفتن حاجاتمان به درگاهت روی آوردیم که گم‌ات کرده‌ایم لابلای آمال و آرزوهای دنیایمان. دنیا برای تو پشیزی نمی‌ارزید، اما حیف، کاش بودی و سیاحت می‌کردی دنیای جدیدمان را، این دنیا می‌ارزد، از مرغوبترین طلاها نامت را بر مرغوبترین نقره‌ها نقش می‌زنیم و در کوی و برزن می‌آویزیم. دنیایی که اسم تو بر مأذنه‌هایش بلند است و نامت آرایش دیوارهای غمگینش، می‌ارزد، می‌ارزد تا برایش از عدالتت مایه گذاشت و از خزانه لایزال اعتبارت خرج کرد و پیش‌رفت... . ما تو را می‌خواهیم اما در همان آسمان هفتم، ماه باش و از دور بتاب، نزدیک مشو که تاب تو را ندارند حتی دوست‌دارانت، ... دیدن ادامه » تو دیگر نمی‌توانی الگوی ما باشی، به حدی خوبی و دور از دسترس که تنها می‌توانیم از تو «حرف» بزنیم در خلوت و در جلوت. کسانی که در خلوت و جلوت خوبی‌هایت را جار زدند و زمزمه کردند، فقط جار زدند و زمزمه کردند... .
ما عدالت تو را فریاد می‌زنیم، اما از ما طلب عدل مکن! بگذار عدل را هجی کنیم و بهترین خطاطان با خط شکسته عین نامت را با عین عدلت در هم آمیزند و طرحی نو دراندازند، همین کافی‌ست، چشمان نیمه‌باز ما عدالتت را در کتابها و بر در و دیوار شهر می‌بینند، تن‌های آلوده و گریان ما را چه به لمس عدالت پاک تو؟! ما عوامیم و تو اَخَصِّ خواص، دستان ناپاک ما عوام‌النّاس را چه به سرمشق مقدس «علی»؟! بگذار تا آنانی که در کسوت نماد عدالتت ظاهر شده‌اند، وصف تو گویند و شرح خیبرگشائی‌ات سر دهند و با رگ‌های ورم کرده از عشقت به ولایتت شهادت دهند و ما شنوندگان باشیم.
ما علوی شده‌ایم و با صدای بلند «یاعلی» می‌گوئیم، در نفس‌گیرترین کشمکش‌های عقل و نفس، دست عقل وامانده را گرفته از چاه ظلمانی نفس بیرون کشیده و با اتکای به ذکر یاعلی، عقل را به کناری وانهاده و به تنهایی به جنگ نفس سرکش می‌رویم، نفسی که به قول مولانا اژدری خفته است و تندبادهای مهیب خشمش، چه بسیار رحیمان را در زمره رجیمان عالم به صف کرده!
علی! ذوالفقار از نیام درکش، به فریاد سرخ ما درماندگان رس...
.
میرزا – 16 تیرماه 94

از: میرزا
سلام دوستان نازنین مقیم تیوال
خیلی وقت بود با همه‌تون قهر بودم و دیگه اخبار آلبوم‌های رایگان بیپ تونز رو بهتون نمیدادم، ولی آلبوم امروز یه چیز هیولاست، نمیشه ازش گذشت به سادگی، خیلی از دوستان گل دهه شصتی مثل خود من خاطرات به یادموندنی زیادی از ماه رمضونای دهه شصت دارن، یکی از این خاطرات، نواها و مناجات و کلا برنامه‌های رادیو و تلوزیونه، ربنای استاد شجریان، مثنوی افشاری، دعای افطار، دعای مخصوص ماه رمضان...
بیپ تونز طی یک اقدام خیلی دوست داشتنی این نواها رو جمع کرده و میکس کرده و برای ما مجانی گذاشته برای دانلود، برید دانلود کنید و لذت ببرید از غرق شدن تو خاطرات...
راستی، بیپ تونز دمت گرم! خیلی وقته عکس استاد شجریان رو هیچ سایتی نمیاد، اونم به این زیبایی...
http://beeptunes.com/

مناجات جدید محمد معتمدی هم بسیار بسیار شنیدنی و دلنشینه، با اجازه از محسن قربانی عزیز لینک این مناجات رو از توی مطلب ایشون بازنشر میکنم:
http://bit.ly/monajat94
شعر این مناجات هم از استاد سخن، آقام سعدی است:
:)
مقصود عاشقان دو عالم لقای تست
مطلوب طالبان به حقیقت رضای تست
هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست
محکوم حکم و حلقه به گوش گدای تست
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک
شهری ... دیدن ادامه » تمام غلغله و ماجرای تست
هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست
موقوف آستان در کبریای تست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند
قومی هوای عقبی و ما را هوای تست
هر جا سریست خستهٔ شمشیر عشق تو
هر جا دلیست بستهٔ مهر و هوای تست
کس را بقای دائم و عهد قدیم نیست
جاوید پادشاهی و دائم بقای تست
گر می‌کشی به لطف گر می‌کشی به قهر
ما راضییم هرچه بود رای رای تست
امید هر کسی به نیازی و حاجتی است
امید ما به رحمت بی‌منتهای تست
هر کس امیدوار به اعمال خویشتن
سعدی امیدوار به لطف و عطای تست

گفتم اقام سعدی یادم افتاد خعلی وقته از آقام سعدی هیچی نگفتم، اتفاقا دیشب آقام سعدی اومد به خوابم گفت میرزا چرا دیگه یادی از ما نمی‌کنی تو تیوال؟ یادت رفته گفته بودم از بچگی آرزو داشتم یکی منو «آقام» صدا کنه تو تیوال؟ هیچی خلاصه آقام سعدی شروع کرد گله‌گذاری، هی گله گذارد، منم دست به گله‌گیریم خیلی رله‌ست، اینه که خیلی دلم گرفت از دست خودم گفتم یادی از آقاجون بکنیم دور هم.

دوستتون دارم
:)
پیشنهاد همچنان ـه یک اصفهانی به دوست تهرانیش: Be Journalist !

مام دوست داریم
:)
۱۱ تیر ۱۳۹۴
ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺷﺎﯾﺴﺘﻪ ﻓﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺗﯿﻮﺍﻟﯽ ﻫﺎ ﻗﻬﺮ ﮐﻨﯿﺪ .ﺳﭙﺎﺱ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ.
۱۴ تیر ۱۳۹۴
ذوق زده فدایی داری
:)

شبنم خانم قهر که نمی‌کنم، قهر از لحاظ موسیقیایی و اینا بود، اونم الکی بود که ناز کرده باشم که کسی ناز منو نخرید منم خودم دوباره آشتی کردم، تازه قهر کنم کجا برم که اینهمه دوست خوب و مهربان و اهل ادب و هنرمندو فرهیخته رو باهم داشته ... دیدن ادامه » باشم؟
:)
۱۵ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(اکثر دوستان تیوالی با قلم من آشنا هستن شکر خدا)
سلام
اول قرار نبود من بنویسم از این اثر، بعداً قرار شد من بنویسم از این اثر!
والا حقیقت ماجرا این است که من نمی‌خواستم بیام نمایش رو ببینم، یه سئانس ویژه گذاشتن وسوسه شدم، منم خیلی کَره وسوسه می‌شم، اصلاً به راحتی بستنی خوردن با دهن روزه وسط انظار عمومی، نه اینکه من پسر خونه‌ام، دیگه آخرش باید 9 خونه باشم، اینه که دیگه وقتی به احترام منِ مخاطب سئانس ویژه میذارن باید دعوت گروه رو لبیک گفته و با سر دویدن!
به تاریخ 29 خردادماه مصادف با جمعه‌ی اول ماه رمضون اومدیم تالار حافظ، به نظرم دیگه نیازی نیست هی غر بزنیم آقا چرا کار با تاخیر شروع میشه، نه؟! بچه‌ها اصلاً بیاین یه قراری بذاریم هرکاری سر وقت شروع شد به نشانه اعتراض مدنی، به تماشای کار نشینیم، بخدا راست می‌گم، آخه دیگه احترام به مخاطب هم حدی داره دیگه، شاید من دوست داشته باشم نیم ساعت قبل از شروع نمایش با دهن روزه وسط هیاهو و هوای گرم سرپا وایستم خو، یعنی چی بخوان آدمو زود بفرستن تو سالن؟! همون بهتر که نیم ساعتی سرپا مشغول آب کردن چربی‌های وعده سحری باشیم.
از شانس درپیت من جام دقیقا پشت ستون قرار داره و خط ممتدی که از چشمای شهلای من شروع میشه و به ستون میرسه در امتداد میرسه به مرکز صحنه نمایش! خب اینم دلیل بر نقد کار نمیشه که، واقعا به خود اثر ربطی نداره، من و مسئولین سالن یه جوری باهم کنار میایم که تقصیر کیه بالاخره که وسط سالن نمایش ستون هست؟ پِنجا پِنجا مقصریم!
نمایش با کمی آرامش شروع و با صدای مهیب سازها و یورش ناگهانی همّه بازیگرا با سر و صدای زیاد به اولین نقطه عطف، بحرانی، یا اوج خودش می‌رسه، جدای از اینکه دارم تو اون هرج و مرج دنبال خانم بیتا نجاتی می‌گردم که بالاخره یه زمانی کنار هم به دیدن تیاتر می‌رفتیم و الان ایشون پیشرفت کرده ولی من هنوز دارم تایپ می‌کنم و برام جذابیت خاصی داره دیدن ایشون، خودمو آماده می‌کنم برای نمایشی پر از فراز و نشیب و انتظاری هم جز این ندارم برای نمایشی که زمانش 150دقیقه‌ست، چون بالاخره تماشاگر باید تا آخر بشینه و انقدر تو نمایش غرق بشه یا نمایش انقدر براش جذاب باشه که درد اون نیمکت‌های مخصوص شکنجه رو احساس نکنه، ولی خب دست بر قضا اتفاق به گونه دیگری رقم خورد...، نه اینکه فراز و نشیب نداشته باشه‌ها، داشت، ولی خب...
به نظرم چالشی‌ترین موضوع نمایشنامه...، البته... من کی باشم که نظرم چی باشه؟ میرزا کیه که کله‌پاچه‌ش سیری چند؟ ولی خب بنده هم بعنوان یک شخصی که آدم است می‌خوام به اندازه 25 هزار تومن نظر بدم خب، دهع، داشتم می‌فرمودم به نظرم چالشی‌ترین موضوع نمایشنامه به سخره گرفتن (عجب اصطلاحی) مرگ بود! مردن و بعد زنده شدن، و از همه بیشتر ظاهر شدن دو نفر مأمور قبض روح یا مرده شور یا مسئول سردخونه که با چهره‌هایی به غایت جلب توجه کننده از لحاظ اضمحکاک (منظورم مضحک بود، خواستم باز گنده حرف بزنم نشد) با موسیقی ریتمیک و خاص خودشون که دقیقا به نظرم نهایت ظرافت رو در تمسخر مرگ می‌شد تو این صحنه‌ها دید و دوست داشتم.
گروه کر، همسرایان، هم‌حرکتان، هم‌جنبشیان یا هر اسمی که شما صلاح می‌دونید، این گروه هم اولین گروهی نبود که در ایران و در نمایش اقدام به انجام حرکات نمایشی گروهی می‌کرد، آخری هم نخواهد بود، در عدم هماهنگی و بی‌نظمی هم اولی نبود، ولی امیدوارم آخری بوده باشه، البته انصافاً طولانی بودن نمایش و فرسایشی بودن بعضی قسمتها و دو اجرا پشت سر هم می‌تونه دلیل خوبی برای خستگی و در نتیجه عدم هماهنگی باشه، ولی به همون دلیل که عوامل محترم اجرایی انتظار دارن تماشاگرا با علم به این قضیه که نمایش 150 دقیقه‌ست به تماشا بیان و غر نزنن بخاطر مدتش، به همون دلیل منم بعنوان مخاطب انتظار هماهنگی و استقامت بیشتری داشتم!
متاسفانه چون پنیر زیاد می‌خورم حافظه درست و درمونی ندارم، و چون با فاصله زیادی از تماشای نمایش دارم اینارو می‌نویسم بعضی قسمتها دقیق یادم نیست، روزه‌م که برده قشنگ، اون بیست و پنج تومنمم داره تموم میشه (عین این اسباب‌بازی‌هایی که دهه شصتیا با یه سکه یه تومنی یا دو تومنی سوار میشدن و آهنگ هم میزد، 25 تومنی منم داره تموم میشه).
القصه نکات منفی و مثبت فراوانی داشت کار، مثلاً از حق نگذریم دکور رو خیلی دوست داشتم، شخصیت سگ خیلی خوب بود و واقعاً طبیعی بازی می‌کرد، ولی من حیث المجموع برای من نکات منفی‌ش بیشتر بود و از تماشای کار لذت نبردم، و قطعاً اگر یک ماه دیگه اجرا داشت به کسانی که از من می‌پرسیدن توصیه به تماشا نمی‌کردم به هیچ‌وجه، حتی به رغم اینکه بسیاری از صمیمی‌ترین دوستان تیوالی خودم و یا چهره‌های مطرح هنری از کار بسیار بسیار تعریف کردند.
.
پ.ن1: یکی از دوستان خیلی خوبم به اسم ساجد یکبار مثالی زد برام در مقایسه نحوه انتقال مفاهیم؛ بعنوان مثال توی یه فیلم سطح بالای بعنوان مثال فرانسوی، برای اینکه به مخاطب بفهمونه این گلدون که روی میز کنار تخت قرار داره سفیده، یکبار فقط اینو تو کل فیلم نشون میده و بارها از نکته سفید بودنش برای انتقال صدتا مفهوم ریز و درشت استفاده می‌کنه، تو اگه فهمیدی اون سفیده تا آخر فیلم رو خواهی فهمید، وگرنه کارگردان وظیفه‌ای نداره به زور تو مخ شما فرو کنه که اون سفیده، اگه فهمیدی مفت چنگت، اگه نفهمیدی به من ربطی نداره، می‌خواستی بفهمی، کاری که تو بعضی فیلم‌های سطح پایین صورت می‌گیره، مثلاً در همون مثال فوق برای نشون دادن سفیدی اون قضیه، سی و سه بار زوم می‌کنه روی گلدون، بعد همزمان دو نفر دارن راجع به سفید بودن اون بحث می‌کنن، تو طول فیلم هم صد بار بهش رجوع می‌کنه تا یادت بندازه اون سفید بود پس لابلابلاب...، کام‌آن! فهمیدم دیگه برو بقیه‌شو بگو! (دقیقاً با لحن خود آقا ساجد گفتم که امانتداری رو رعایت کرده باشم). حالا تو این نمایش من نفهمیدم کدوم قضیه شد، قِسم اول بود که کارگردان یه چیزی رو گفت و رد شد که من نفهمیدم و در نتیجه نمایش برام گنگ و بی‌جذابیت بود؟ یا اینکه هی به زور خواست بارها و بارها داستان رنج‌ها و مرگ و زندگی جنگ‌زده و نسل جنگ‌زده و خسته از همه‌چیز رو بهم نشون بده که از فرط زیاد بودن یه مسئله، جذابیت نمایش از بین رفت!
پ.ن2: خانم نجاتی بازی شما رو دوست داشتم واقعاً،‌ هرچند که همسر هنری‌تون با انرژی‌تر و تأثیرگذارتر بودن
پ.ن3: خدا رو شکر توی این نقدها و اره بده و تیشه بگیرها، کار به جاهای باریک نکشید، یادم هست روزگاری رو که توی همین تیوال عوامل اجرایی به تماشاگران منتقد و معترض گفتن اگر خیلی ناراحتن بیان پولشونو پس بگیرن!! خدا رو شکر برخورد عوامل اجرایی این نمایش با منتقدین بسیار ملایم‌تر بود، و امیدوارم اون اتفاق دیگه هیچوقت تو تیوال و هیچ جای دیگه نیفته و بتونیم بیشتر همدیگرو تحمل کنیم.
پ.ن4: ... دیدن ادامه » طولانی شد، فکر کنم 31.500 شد، این 6.500 تومن باشه بدهی من راجع به سه چهارتا نمایش دیگه که دیدم هیچی نمی‌گم!
پ.ن5: خدانگهدار
جدای از اینکه دارم تو اون هرج و مرج دنبال خانم بیتا نجاتی می‌گردم که بالاخره یه زمانی کنار هم به دیدن تیاتر می‌رفتیم و الان ایشون پیشرفت کرده ولی من هنوز دارم تایپ می‌کنم...
:)))))
۰۸ تیر ۱۳۹۴
عالی بود جناب شایسته فر ، الان حدور 20 دقیقه است دارم متن و کامنت ها رو می خونم و سخته که بگم از کدوم بیشتر خوشم اومد. :)
خیلی خوشحالم که بین این همه جارو جنجال در خصوص این نمایش نوشته جذاب شما رو خوندم. ممنون
۱۳ تیر ۱۳۹۴
@ر.پ: می‌دونم چنادین نفر دیگه هم هستن، جمع شیم باهم تیم ملی مافیا بزنیم
:))

@مونا ب: خانم جان منکه نگفتم کی اول کی دوم، کلا گفتم فاز خوبیه، میتونیم باهم تیم ملی بزنیم، تیم ملی مافیا
:))

@علی سیمایی: عزیزمی، یاشاسین همشهری مخالف من
:)
خیلی مخلصیم علی جان، شما هم کمافی‌السابق به من لطف داری، خوشحالم با وجود اینکه نظرت متفاوت بود ولی خوندی
:)

@نسیم ... دیدن ادامه » ح: بفرما اینم یار جدید تیم ملی مافیا، خانم نسیم ح
:))
نسیم خانم منت گذاشتین، نظر لطف شماست که این متن که الان دیگه به «سرطان» معروف شده رو «جذاب» لقب دادید، شرمنده می‌کنید
:)
۱۳ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید