تیوال سید علیرضا معصومی | دیوار
S3 : 01:33:31
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سید علیرضا معصومی
درباره نمایش haunted i
سیاوش حیدری عزیز خیلی خیلی از این اتفاق خوشحالم
نشد که بشه کاری کرده باشم
اما میتونم از عمق وجود برات احساس خوشحالی کنم
وقتی اسم کار رو شنیدم برام آشنا بود
خلاصه ی مختصر داستان رو که خوندم یادم افتاد قبلا متن نمایش رو بهم داده بودی
و این باعث شد خیلی کنجکاو بشم که چطور این نمایش رو اجرا خواهید کرد
امیدوارم خوب از آب در بیاد

موفق باشی دوست خوب من

خیلی خوشحال می شم ببینمت ( البته مفصل تر نه در لابه لای نمایش و پشت صحنه):)
یادته بهت گفتم من همیشه متنامو فقط تا پشت در سالنای تئاتر جلو بردم؟

حالا این یکی رو بالاخره بردم تو. امیدوارم تجربه ی موفقی باشه

حتمن علیرضا جان. باعث خوشحالیمه. دلم برای تو و حمید هم خیلی خیلی تنگ شده

۱۵ خرداد ۱۳۹۳
اره سیاوش خوب یادمه اون روز صدای نا امیدی داشتی
از ته دل دعا کردم
و الان از ته دل خوشحالم که به همه مشکلات ( یا حداقل بخش نسبتا بزرگیش) پشت کردی و راه خودتو هرچند کوچک باز کردی اگه پتروسان نا فداکار بگذارند کل سد مشکلات رو خواهی ریخت
به امید اجرای تو در ... دیدن ادامه » سالن اصلی تئاتر شهر به مدت 1 سال :)))

چون سوسک سخت کوش باش

متن نوشته هات خیلی خیلی متفاوته
با جامعه، با خودت، با من
و این تفاوت زیباست
۱۵ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کارهایی که زیاد راجبشون گفته شده و این تعداد دوست داشتن دارد حرف زدن راجبشون خیلی سخته
و چون دیشب این نمایش رو دیدم و هنوز کامل جا نیفتاده فقط اینو فعلا میگم:

خلاقیتش خیلی عالی بود.

به صورت شعر و آهنگ:

چه خوبه همه کورن
دارن میرن
.....
آفتاب از کدوم طرف درومده علیرضا خان؟ :)
۲۵ مهر ۱۳۹۲
ممنون از تو
هرچند هنوز خیلی چیز ها هم حل نشده:))

آدم اونجوری که دوست داره زندگی میکنه => جزو دیالوگ های ماندگاری از تو میشه که خیلی دوستش دارم و همیشه در رفتارت دیدم.
۲۶ مهر ۱۳۹۲
نگرانش نباش، حل میشه.

و سپاس از لطفت :)
۲۷ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ///// بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر///// کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز ///// باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو ///// آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست ///// وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست ///// آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا ///// من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم ///// دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود ///// آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ///// شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او ///// آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول ///// آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام ///// مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر ///// کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما ///// گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر ... دیدن ادامه » چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد ///// کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست ///// آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز ///// از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد ///// کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار ///// رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار ///// دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست ///// وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف ///// زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق ///// من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ///// شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
دوووووووووووست میدارمش:_)
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
نیستییییییییییی ؟
۲۱ شهریور ۱۳۹۲
زیر سایه شما هستیم اماتور جان
۲۲ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تقدیم به او که بد تلنگرم زد:::

دوستان عزیز ممکن است تا مدتی نباشم، یا نگویم ...... اما تماشاگه تان خواهم بود حتما در سکوت و فکر!
===
خبر این است که: من نیز کمی بد شده ام

اعتراف این که: در این شیوه سرآمد شده ام

*

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم

شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق برخاست که شاعرتر از آنم بکند

که ... دیدن ادامه » همان لحظه ی دیدار تو شاید شده ام

شعر و عشق، این سو و آن سوی صراط اند- که من

چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی، نیستم-اما-هنری بهتر از این؟

که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام

*

مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست

باورم گشت که گم گشته ی مقصد شده ام

پیرزن گرچه بهشتی ست، دعایم همه اوست

یادم انداخت که چندی ست مردد شده ام

یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت

من ِجامانده در این قرن زمان زد شده ام

مثل آیینه که از دیدن ِخود می شکند

مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام

لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند

شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام

*

همسرم، حاصل جمع همه ی آینه هاست

حیف من آن چه که او یاد ندارد شده ام...
محمد علی بهمنی
ویرایش شد محمد علی بهمنی
۰۴ مرداد ۱۳۹۲
ممنون حامد جان خیلی لطف داری منم امیدوارم
۲۱ مهر ۱۳۹۲
دلمون تنگ شده براتون

راستی اون ورکشاپایی که گفتیدو رفتید؟ خوب بود؟
من اصلن نمی دونم ورکشاپ کی بود حتی. فراموش کردم بپرسم ازت
۲۱ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب برای بار دوم به تماشای این نمایش نشستم
سالنی پر و گفتگو های نجواگرایانه که اعصباب ادمی را متشنج می کرد
---
ابتدا یک دقیقه سکوت بخاطر استاد محمود استاد محمد! (که به خوبی انجام شد )
تو این یک دقیقه به تمام نداشته های سال 92 فکر می کردم و هرچه بیشتر می اندیشیدم بیشتر ناراحت می شدم ! ناراحتی که تا انتهای نمایش نه تنها کم تر نشد بلکه با خنده های بی جای تماشاگران بیشتر و بیشتر می شد!
---
اول حس می کردم کودک درونم بزرگ شده و عاقلانه و غمگین به تماشا نشسته است تا وقتی به وسط های نمایش رسید دو دستی بر سرم کوبید و حسرتی سخت بر دلم نشاند!
---
من رابینسون کروزوئه هستم:(
خوش به حال رابینسون ! حتی خوش به حال بهرام افشاری ! رابینسون توانست وقت کافی برای فکر کردن به همه چیز هایی که برایش دغدغه بود و باید فکر می کرد بگذارد ، هرچند وقت اضافه مجبورش کرد به تمام چیز هایی که نمیخواهد هم فکر کند!
---
تنهایی نعمتیست که باعث می شود بتوانیم به چیزهایی که مدت هاست یادمان رفته به آن هافکر کنیم بیاندیشیم ،
تنهایی غمیست شیرین ، سکوتیست پر صدا
----
جمعه در این نمایش برای من نماد انتقادات درونی است که سالیان سال سرکوبشان کردیم ! و در یک لحظه ی بخصوص که انتظار نداریم فوران می کند ، به چالشمان می کشاند، به فکر وا میدارد!
-----
این ... دیدن ادامه » نمایش اصلا طنز نبود اصلا ، شاید فقط بخاطر اینکه تماشاچی را به سالن بکشاند چند مزاح در آن گنجانده باشند!
----
وقتی در انتهای نمایش به خودم امدم بغضی سنگین گلویم را می فشرد و اصلا دوست نداشتم سالن را ترک کنم ! میخواستم بعد از رفتن همه چند ساعتی یا دسته کم دقیقه ای را تنهای تنهای تنها باشم!(و حتما برخورد دوستان تئاتر شهری رو میدونید)
--
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی
همیشه بی خبر از حال خویش تن بودم
.
.
.
میدونم نه نقدی کردم نه تصویر سازی نه دیالوگ ماندگاری
شاید حرف های خودمونی:(

من مدت های زیادی پیش خودم غایب بودم پس واقعا حق است تمام گناهان را به گردن خودم بیندازم
چون آن که غایب است گنهکار است... دسته کم برای آسایش خودم

.... و هزار حرف نگفته
ببخشید طولانی شد...
خواهش می کنم پرستو خانم !
کاش می شد واقعا در میان این همه دوندگی های بی وقفه و بی دلیل زندگی ثانیه ای در تنهایی برای خود خودمان وقت می گذاشتیم
یا به قول شعرتان خود را به خانه می بردیم و صورتش را میشستیم...
۰۴ مرداد ۱۳۹۲
لذت بردم علیرضا جان بابت متن قشنگت، عمیق بود و شایان تفکر...مرسی از تو و ازین حس زلالی که دادی، گاهی وقتی تلنگری اینچنین لازمه...در ضمن بابت مدتی نبودنت دلتنگیم قربان؛ بمان، باش و بنویس علیرضا خان معصومی عزیز...چشم به راهیم سالار:)
۰۷ مرداد ۱۳۹۲
باید خودم را ببرم که بخوابد
من خسته است
چقدر زیبا، مرسی آقای روشن .
۰۸ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی دلت میگیره حتما یه جای دلت گیره!
نمی دانم چگونه باید بعضی از حس ها رو شرح داد
بعضی از صفت ها و خفقان های دل بی درد و درد به دل را
شاید برای ثابت کردن خود دنیا را به تزویر و ریا متهم کنیم
اما برای شکل گرفتن خود چه می کنیم ؟ تعلیم میبینیم یا تزویر می گیریم
عشق میورزیم یا عشقی عمل می کنیم
هر کسی تحمل هر چیزی را ندارد اما اکثر اوقات هر چیزی تحمل یک نفر را دارد


از: خود
"اما برای شکل گرفتن خود چه می کنیم ؟

هر کسی تحمل هر چیزی را ندارد اما اکثر اوقات هر چیزی تحمل یک نفر را دارد."

آقا یکم سنگینه آدم دقیقاً منظور این نوشته رو درک کنه، ولی هرچی هست اونقدری مهم و عمیق هست که اینطور شروع شده:
"وقتی دلت میگیره حتما یه جای دلت ... دیدن ادامه » گیره!"

؟؟؟
۰۳ مرداد ۱۳۹۲
خانم عظیمی چطور هنوز از من انتظار توضیح دادن و معنی داشتن دارید؟؟؟؟
==
شاید وقتی زیر یک وزنه و باری میری که نمیتونی تحملش کنی خورد میشی و نا بود میشی و له میشی اما شخص دیگری از راه میرسه و اون وزنه رو راحت بلند میکنه ! خیلی خیلی راحت خیلی اما بعد از اندکی ... دیدن ادامه » زیر وزنه ی دیگری میماند و قصه از سر گرفته خواهد شد و ما می آییم و می روییم و چیز ها و چیز ها سر جایشان می مانند و من و تر هر روز ضعیف تر میشویم!
===
جوان هستی و جوانی نمی کنی
پیر میشوی میمانی
۰۴ مرداد ۱۳۹۲
دلم گرفته
اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم واقعا دلم هیچ جایی گیر نیست...!؟
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

سعدی
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
۲۱ تیر ۱۳۹۲
من با بهمنی زندگی کردم و یا شاید مردگی!
====
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست!!
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
۲۱ تیر ۱۳۹۲
چقدر خوب و البته چقدر بد که من بهمنی خیلی کم خوندم. خیلی کم :(
۲۱ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادوکس ... اولش س داشت یا آخرش؟ شایدم وسطش
موسیقی کار رو خیلی دوست داشتم! خیلی
اگه میخواید چند دقیقه ای با خودتون خلوت کنید این کار سوژه مناسبیه
برعکس خیلی از کارهایی که تو پارین دیدم از کارگردانی قابل قبولی برخوردار بود
انتخاب بازیگر ها جالب بود خیلی جاها میموندم بخندم یا به فکر خودم بیفتم؟
نمیدونم به خاطر ماه رمضان بود که خوردنی جات این نمایش همه خیالی بود که این قسمتش و دوست نداشتم
بازی 2 نفر اصلی روان بود !
تو طراحی نکات جالبی داشت مثل شکل صندلی ها لیوان ها
بازم میگم موسیقی رو دوست داشتم
===
اما واقعا روز هایی که با مادوکس هستم رو چطور سر کردم؟؟
دلم براش تنگ شده !
گفته حتما بر میگرده
پس منتظر میمونم
خیلی خوبه که راضی بودی علیرضا خان.
"بازی 2 نفر اصلی روان بود !" یعنی چی دقیقاً؟
یعنی بقیه مثل اکثر اون دوستان تو اون نمایش "تو با همه ..." روان نبودن؟
۲۱ تیر ۱۳۹۲
سلام میخواستم سوال کنم مدت زمان اجرای این نمایش چقدر هست؟ متشکرم
۲۲ تیر ۱۳۹۲
حدودا 1 ساعت
۲۲ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب ز پشت ابر ها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
۲۱ تیر ۱۳۹۲
اصلا این غزل تماما نشانه ی جنونه

می‌دانم آری نیستی، اما نمی‌دانم
بیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب؟

اااا آخه میدونی و میگردی؟
اصلا ته جنونه این شعر، ته استیصاله و ته تغزل
اصلا عجیبه این شعر، آخ آخ آخ
۲۱ تیر ۱۳۹۲
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
اخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب
۲۱ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گ ویند که تیوال بود ناب زمانه *********** خ وانند همه نقد و نظر یا که بهانه
ر فتار نمودند همه همچو هنرمند********** و قتی نظری ثبت کند عاشق و همدرد
والله که عَمرو ببرد خیر دو عالم************ روزی که پدیدار بکرد سایت معظم
پ ایان کلامم ببرم شعر خودم را*********** ی کروز دگر باز بگردم چو معما
92/4/16
sarm
:) به به
۱۷ تیر ۱۳۹۲
درود بر شما آقای معصومی و سپاس از شعر جالبتون.
به نمایندگی از گروه انسان باید بگم سایتی مانند تیوال بدون حضور و فعالیت کاربران خود هرگز چنین جایگاهی نمی یافت. پس ما با هم تیوال رو می سازیم :-)
۲۰ تیر ۱۳۹۲
ممنون که شعر بنده رو خوندید و نظر گذاشتید و ببخشید اگر بجای اسم شما بخاطر شعر مجبور به استفاده از اسم مختصر شد ! و باز هم تشکر و سپاس بابت تمام کارهایی که انجام دادید!
۲۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گ ویند که تیوال بود ناب زمانه *********** خ وانند همه نقد و نظر یا که بهانه
ر فتار نمودند همه همچو هنرمند********** و قتی نظری ثبت کند عاشق و همدرد
والله که عَمرو ببرد خیر دو عالم************ روزی که پدیدار بکرد سایت معظم
پ ایان کلامم ببرم شعر خودم را*********** ی کروز دگر باز بگردم چو معما
92/4/16
مارال عظیمی و حمید خورشیدی این را پاسخ داده‌اند
یگانه کربلایی، حمید خورشیدی، محمد عمروآبادی و حامد امیدی این را امتیاز داده‌اند
خیلی نکته داره..همینجور دارم زیر نکته‌هاش خط میکشم.
۱۶ تیر ۱۳۹۲
گروپ خوری؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
۱۷ تیر ۱۳۹۲
یادش بخیر:((
۲۴ خرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یُمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو؛ غزلم! شور و حال مُرد

بعد از تو حسِ شعر فنا شد؛ خیال مُرد

گفتم نرو که تیره شود زندگانی ام

با رفتنت به خاکِ سیه می نشانی ام

گفتی ... دیدن ادامه » زمین مجالِ رسیدن نمی دهد

بر چشمِ باز، فرصتِ دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محورِ یکرنگ بودن است،

معیارِ مهرورزی مان، سنگ بودن است،

دیگر چه جای دل خوشی و عشق بازی اَست؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی اَست؟؟

این عشق نیست؛ فاجعه ی قرن آهن است

"من" بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام

حق با تو بود، از غمِ غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقانِ نارفیق

این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذالِ نبودن کشانده اند

روح مرا به مسندِ پوچی نشانده اند

تا این برادرانِ ریاکار زنده اند،

این گرگ سیرتانِ جفاکار زنده اند،

یعقوب درد می کشد و کور می شود؛

یوسف همیشه وصله ی ناجور می شود

اینجا نقابِ شیر، به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی، "کس" نمی شود

حتی عقاب، در خورِ کرکس نمی شود

جایی که سهمِ مرد، به جز تازیانه نیست،

حق با تو بود، ماندن مان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بمانَد، مخیّر است

ما می رویم گرچه ز الطافِ دوستان،

بر جای جایِ پیکرمان زخمِ خنجر است

دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دینِ ما مِلاکِ مسلمان، ابوذر است

ما می رویم، مقصدمان نامشخص است

هر جا رویم، بی شک از این شهر، بهتر است

از سادگی ست گر به کسی تکیه داده ایم

اینجا که گرگ با سگِ گله برادر است

ما می رویم؛ ماندنِ با درد فاجعه ست

در عرفِ ما نشستنِ یک مَرد، فاجعه ست

دیریست رفته اند امیرانِ قافله

ما مانده ایم، غافلِ پیرانِ قافله

اینجا دگر چه بابِ من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد، مجالِ درنگ نیست

بر دربّ آفتاب، پیِ باج می رویم

ما هم بدونِ بال، به معراج می رویم ...
=====
ببخشید طولانی شد اما این شعر رو خیلی خیلی دوست دارم
مهسا علی پور و محمّـدمهـدی ندّاف این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آن یار که عهد دلداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت که بعد از این به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
:(((((((((((
سعدی شیرین سخن
چو خواب آید کجا خواب!
۱۴ تیر ۱۳۹۲
کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده
۱۵ تیر ۱۳۹۲
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
۱۵ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من نفهمیدم
کودک درون
با
از درون کودک بودن
فرق می کند؟؟
اما
همه ما را با هم اشتباه می گرفتن
------
این سوال وقتی پست یکی از دوستان تیوالی رو خودنم به ذهنم رسید
کاش می شد بفهمم کدام بهتره؟؟
کودک درون درواقع همون بخش بکر و دست نخورده ی روح ما آدمهاست
یعنی اون بخشی که مثل کودک ها پاکه . شادابه . بکره . راحت میتونه ببخشه . درگیر مادیات و قید و بندهای زندگی نیست :)تا یه حدی همینه
۱۴ تیر ۱۳۹۲
ممنون از شما :)
۱۷ تیر ۱۳۹۲
چه توضیحات کاملی .... درود دوستان
۱۹ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
محمد علی بهمنی
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
۱۴ تیر ۱۳۹۲
باش و همیشه باش.
شاعر میگه: تو بر و خود را باش..بععله
۱۴ تیر ۱۳۹۲
بدونید که همیشه خواهم بود

اما فرق میان کاربر (کارگر) روشن هست با کاربر خاموش...

هنوز تصمیم نگرفتم به زودی اتفاق خواهد افتاد:)
۱۴ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم
نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم
عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش ... دیدن ادامه » می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

محمد علی بهمنی
عالی!
۱۳ تیر ۱۳۹۲
بسیار عالی
۱۳ تیر ۱۳۹۲
پرستو خانم مگه تفکر من چطوریه؟؟؟ که این طبع لطیف بهش نمیاد؟؟ لطفا کامل برام توضیح بدید برام جالب شد؟
۱۴ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام دوستان عزیز یک سوال ازتون داشتم (یه کاری کردم عذاب وجدان گرفتم )

امروز با چند دوست همتیوالی صحبت می کردیم و این نکته به ذهنم رسید که آیا تیوال باید یک جای عمومی و تخصصی باشه که همه عاشقان تئاتر بیان و نقد و نظراتشون رو تو این سایت بذارن و با نظرات دیگران آشنا بشن !! یا یک سایت اجتماعیه برای تفریح و آموزش در قالب فرهنگ و هنر و تئاتر و سینما و...؟؟

یعنی میشه توش شوخی کرد؟ پست هایی مثل این 2 الی 3 روز آخر و یا 1 ماه اخیر گذاشت یا نه فقط باید تخصصی نگاه کرد و کامل راجب مباحث تئاتری و ... پرداخت؟
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برام مهمه که دوستان قدیمی تیوال به این سوالم جواب بدن
از جمله (محمدی،جمالی،موسوی،ارسطو،بهرنگ،خورشیدی،راقب کیانی، عظیمی، آّبایی و ...... )
شرمنده اگه کسی از قلم افتاد (به سبک خورشیدی)
===========================
فقط یه توضیحم بدم منظور ... دیدن ادامه » من از مورد دوم اینه که میشه شوخی کرد میشه حرف دل زد میشه راحت بود و غیر تخصصی صحبت کرد یه جورایی شیک تر مورد چهارم که البته 4چوب بیشتری هم داره و طبیعتا یه کوچولو محدود تر
» تا ۳ پاسخ





حالا از این حرفا گذشته تک خوری چه خبر؟

خوش گذشت؟ :)
۱۳ تیر ۱۳۹۲
حامد جان
مطلبت و خط به خط خوندم!
اتفاقا این پستی که من گذاشتم همانقدر که پیشکسوتان برام مهم هستند حتما جواب بدن تازه وارد ها اگه از اهمیت بیشتری برخوردار نباشند کمتر نیستن چون از بیرون تازه وارد شدن و میتونن کاملا نظرشونو بدون تعصب بگن و این خیلی خوبه! ... دیدن ادامه » با تک تک حرف هات موافقم هرچند جواب سوال من توش نبود اما به نکته ای شاید مهمتر از پست من اشاره کردید!
حتی شاید به دور از دمکراسی باشد که هست اما بعضی وقت ها فکر می کنم چه خوب بود بعضی از کامنت ها پاک می شد اما قشنگ تر اینه که خود کاربر اصلا ننویستشون!
امیدوارم به اونجا ها برسیم
بازم ممنون از نظرت و اینکه سعی کن بنویسی ! و زیاد بنویسی چون باعث میشه خیلی بیشتر فکر کنی و فقط خواننده نباشی! البته این نظر شخصی من است
با تشکر و سپاس
۱۵ تیر ۱۳۹۲
ممنونم که پیگیر هستی و دغدغه مند. شاید بهتر باشه صحبت کنیم با هم.
۱۷ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کیا این دیالوگ رو یادشون موند (هیچ ربطی هم به فیلم نداشت):)

سیگار میکشی؟

دارم تفننی ترک می کنم :)))

11تیرماه 92
طبقه 8 سینما آزادی مقابل درب ورودی، اجتماع همتیوالی ها
عالییییییی بود :)))

خوشم میاد ازت تو برگه ی دیالوگ های ماندگار فیلم گذشته نوشتی اینو :))

واقعنم ماندگاره
۱۲ تیر ۱۳۹۲
آره روز خوبی بود. فکر میکنم بزرگترین قرار بچه های تیوال تاحالا بوده.
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
آره واقعاً روز خیلی خوبی بود و قراری بس وسیع، 24 نفر (البته 23 نفر، یه نفر زیاد اومد :) ) اونم فیلم گذشته که خب خوب بود دیگه.
۰۴ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید