در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | میثم عبدی
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:27:39
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
تحشیه‌ای بر نمایش «هیپوکامپوس» که زمان و مکان و کاراکترها را در هم می‌آمیزد
مواجهه با یک رویا روی صحنه
حسن گوهرپور
روزنامه‌نگار و منتقد ادبی

شالوده روایت در «هیپوکامپوس» بر پایه مفهوم تداعی آزاد ِ «فرویدی» شکل می‌گیرد. این ایده، که اغلب در بستر روانکاوی برای دسترسی به محتویات ناخودآگاه به کار می‌رود، به نویسنده این امکان را داده است تا بدون محدودیت‌های منطقی یا سلسله‌مراتب علّی، افکار، تصاویر، احساسات و خاطرات را به هم پیوند دهد. این اثر، از لحظه آغازین خواب یک انسان تا پایان (احتمالی) آن، تمام رخدادهایی را که در این دنیای موازی ذهن اتفاق می‌افتد، به صحنه می‌آورد. اینجا تماشاگر نه با یک داستان سرراست، بلکه با جریانی از آگاهی‌های درهم‌تنیده ذهنی روبه‌روست؛ درست مثل مواجهه با یک رویا که در آن زمان و مکان و شخصیت‌ها در هم می‌آمیزند و منطق معمول جهان بیداری را به چالش می‌کشند. این ساختار، به خودی خود، مخاطب را به فضایی دعوت می‌کند که در آن مرزهای واقعیت و خیال، و خودآگاه ... دیدن ادامه ›› و ناخودآگاه در هم می‌آمیزند.

روایت سیال ذهن و «جهان متن» مبتنی بر «عدم قطعیت»
وقتی قرار است متنی بر مبنای «تداعی آزاد» ارائه شود، نیاز به فرم روایی ویژه‌ای دارد که با این جریان همسو باشد. امید طاهری به‌درستی به سراغ روایت سیال ذهن و غیرخطی رفته است. این انتخاب نه‌تنها هوشمندانه، بلکه تنها راه ممکن برای بازنمایی این وضعیت ذهنی است. روایت سیال ذهن، به جای پیروی از یک خط داستانی مشخص با نقطه آغاز، میانه و پایان معین، جریانی آزاد از افکار، خاطرات و برداشت‌های شخصیت‌ها را بدون ترتیب زمانی مشخص دنبال می‌کند. نتیجه این رویکرد، ایجاد یک «جهان متن» است که بر پایه «عدم قطعیت» بنا شده است.
این عدم قطعیت در ساختار روایی، بستر مناسبی را فراهم می‌آورد تا نویسنده هر آنچه در ذهن دارد، بدون رعایت چهارچوب‌های علّی و منطقی بیان کند. ما با روایتی سروکار داریم که می‌توان آن را «سوررئال» توصیف کرد؛ روایتی که مقصد نهایی آن، تکثّر معنا و فقدان یک معنای نهایی و قطعی است. در این جهان متن، هر صحنه، هر دیالوگ و هر کنش می‌تواند به چندین روش تفسیر شود، و این امر تماشاگر را به مشارکت فعال در فرآیند معناسازی دعوت می‌کند. او باید خودش قطعات پازل را کنار هم بگذارد و در هر لحظه، معنای دلخواه خود را از میان لایه‌های متعدد کشف کند. این عدم قطعیت، تجربه تماشا را به یک چالش فکری و حسی تبدیل می‌کند.

«شگرد» به جای «عاطفه»؛ نزدیکی به نگاه «رولان بارت»
اما در نقطه‌ای از نمایش، احساس می‌کنیم که نویسنده به یکی از دیدگاه‌های تأمل‌برانگیز «رولان بارت» درباره آفرینش اثر ادبی نزدیک می‌شود؛ نظری که بر پایه آن بارت می‌گوید: «ادبیات چیزی جز شگرد نیست و شگرد ادبیات همان هدف ادبیات است.» از جایی به بعد، این حس در مخاطب ایجاد می‌شود که نویسنده، آگاهانه و عامدانه، متن را بر پایه شگرد و تکنیک‌های نوشتاری پیش می‌برد و از آن «تداعی آزاد ذهنی» اولیه که همراه با درگیر کردن عاطفی تماشاگر با نمایش است، فاصله می‌گیرد. این رویکرد، البته به هیچ وجه یک کنش نکوهش‌شده در بیان روایی نیست، اما نمایشنامه را به شکلی «تکنیکال» به پیش می‌برد.
به همین اعتبار، اثر تکنیکال، بیش از آنکه برانگیزاننده عواطف و همدلی‌های عمیق مخاطب باشد، توانایی، مهارت و چیره‌دستی آفریننده اثر را در خلق ساختارهای پیچیده و هوشمندانه به نمایش می‌گذارد. این رویکرد، درخشش نویسنده را در به کارگیری ابزارهای روایت و خلق معماری متنی تحسین‌برانگیز نشان می‌دهد، اما لزوماً به همان میزان، تماشاگر را درگیر یک تجربه درونی و همذات‌پندارانه عمیق نمی‌کند.
نویسنده با استفاده از شگردهایی نظیر پررنگ کردن اصل تناقض، تزلزل رفتاری و هویتی شخصیت‌ها، ایجاد فضاهای تردیدآفرین، و بهره‌گیری از تکرارهای عامدانه در بیان روایت، تماشاگر را در تمام لحظات درگیر و فعال نگه می‌دارد. این تکنیک‌ها، ذهن مخاطب را به چالش می‌کشند تا به طور مداوم در حال تحلیل، پرسش و بازسازی معنا باشد. در این میان، گزاره‌های طنز نیز با همین روش تکنیکال و با هدف ایجاد تنفس ذهنی و برهم زدن تعادل فکری تماشاگر، در اثر جاگذاری می‌شوند. این گزاره‌ها، در دل روایت پر از تنش و اضطراب بشری، ناگهان خنده‌ای را بر لب مخاطب می‌نشانند که بیشتر شبیه به خندیدن به ساختار کلی منسجم این اثر است که انسان را با تمام تنش‌ها، اضطراب‌ها و ناهماهنگی‌های وجودی‌اش به تصویر می‌کشد. این خنده، نه از سر تفریح صرف، بلکه واکنشی است به پوچی‌ها، تناقضات و موقعیت‌های غریبی که شخصیت‌ها و جهان متن با آن روبه‌رو هستند، و در نهایت، خنده‌ای است به تصویری از وجود انسان در این جهان پرآشوب.

اثری روانکاوانه؛ جامعه‌شناسانه
و نه صرفاً فلسفی
«هیپوکامپوس» بیش از آنکه اثری با تمرکز بر پرسش‌های عمیق فلسفی باشد، در لایه‌های عمیق‌تر خود یک اثر روانکاوانه و جامعه‌شناسانه است. این نمایش از منظر فلسفی به معنای طرح پرسش‌های کلان و ایدئولوژیک درباره مفهوم و معنای انسان، جهان پیرامون و نسبت او با هستی، چه از منظر الهیاتی و چه مادی، نمی‌پردازد یا دست‌کم، از دیالوگ‌ها، شاکله شخصیت‌ها و موقعیت‌ها، بیش از آنکه تداعی‌گر فضای فلسفی باشد، فضایی روانکاوانه و جامعه‌شناختی از انسان را در مواجهه با انسان دیگر و محیط پیرامونش ترسیم می‌کند. این اثر، بیش از آنکه به دنبال پاسخ به پرسش‌های «وجودی» باشد، به کندوکاو در پیچیدگی‌های ذهن، تعارضات درونی و تأثیرات متقابل فرد و جامعه می‌پردازد. البته ممکن است بتوان کل اثر را به عنوان یک «کل منسجم»، بازگوکننده مَنشی دانست که به یک کنش فلسفی در گستره اندیشه‌های فلاسفه نزدیک باشد؛ اما اساساً این اثر، یک اثر روانکاوانه است، به‌ویژه با توجه به اینکه بر مبنای یک خواب شکل می‌گیرد، ادامه پیدا می‌کند و پایان می‌یابد. خواب، قلمرویی است که ناخودآگاه آشکار می‌شود و «هیپوکامپوس» نیز به همین عمق از ذهن انسان نفوذ می‌کند تا تعارضات، ترس‌ها، آرزوها و خاطرات سرکوب‌شده را به تصویر بکشد.

آینه‌ای از انسان معاصر و دغدغه‌های جهان‌شمول
در نهایت، نکته اساسی و پایانی در تحلیل متن «هیپوکامپوس» این است که هر یک از شخصیت‌ها در این جهان متنی، نماینده مصداقی از طیف، طبقه یا گروه‌هایی از انسان‌ها هستند که ما در جهان بیرون می‌شناسیم، با آنها زندگی می‌کنیم و به طور روزمره با آنها در مواجهه هستیم. آنها نه‌تنها شخصیت‌های داستانی، بلکه آینه‌هایی از جامعه معاصرند.
هر کدام از این شخصیت‌ها، دغدغه‌ها و نگرانی‌هایی را حمل می‌کنند که نه‌تنها محلی نیستند، بلکه ابعاد جهان‌وطنی دارند. این دغدغه‌ها می‌توانند اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و… باشند. این نمایش با هوشمندی، تنش‌ها و اضطراب‌های مشترک انسانی را به تصویر می‌کشد؛ اضطراب‌هایی که مرزهای جغرافیایی را درمی‌نوردند و هر انسانی در هر کجای این سیاره می‌تواند خود را در آنها بیابد. «هیپوکامپوس» از طریق شخصیت‌های چندوجهی خود، به ما یادآوری می‌کند که فارغ از تفاوت‌ها، بسیاری از نگرانی‌ها و جست‌و‌جوهای ما در این دنیای پرفراز و نشیب، مشترک و جهان‌شمول هستند. این اثر نه‌تنها ما را به یک سفر درونی می‌برد، بلکه ما را به تأملی عمیق درباره خودمان و جایگاه‌مان در جهان دعوت می‌کند.

https://irannewspaper.ir/8841/20/134650
نقد محسن حکیم معانی نویسنده و منتقد ادبی

هیپوکامپوس و چند نکته

نکته اول:
بی‌معنایی وجود ندارد. بااین‌حال فکر می‌کنم اساس کار هنر همین است. هنر ناب باید بتواند جهان را از چهارچوب معنایی‌اش خلاص کند و عریان به آن بنگرد. اما همین جا متوقف نمی‌شود. چیزی که اغلب از آن غفلت می‌شود این است که تمام این برهنه‌سازی، فرآیندی است برای چیزی دیگر و آن تعریف دوباره و چندباره جهان است. وجودی که دارد از معانی هزارباره و دست‌فرسوده منفجر می‌شود باید فروریزد و بر ویرانه‌هایش وجود دیگری سرپا شود. اصلا همین است که حافظ را وامی‌دارد فریاد بزند که "عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی". و هنر در طول تاریخ همیشه همین کار را کرده است و هنوز هم ... دیدن ادامه ›› ادامه می‌دهد.

نکته دوم:
آیا بیماری‌های روانی هم مثل بیماری‌های بدنی می‌توانند اپیدمی داشته باشند؟ مثلا آیا ممکن نیست ناگهان در یک جامعه تمام افراد همه با هم اسکیزوفرن باشند و واقعیت را متفاوت ببیند و تشخیص بدهند؟ آیا ترس‌ها و تروماها نمی‌توانند بین افراد یک نسل یا یک اجتماع مشترک باشند؟ اما اگر همه به یک نوع از روان‌پریشی دچار باشند و فقط معدودی از این عارضه برکنار باشند، چه کسی می‌تواند ادعا کند کل جامعه بیمار است و فقط آن افراد معدود سالمند؟ اصلا کسی که می‌خواهد چنین ادعایی بکند آیا جزیی از همان جامعه نیست؟ آیا در جنین جامعه‌ای تعریف سلامت روانی تفاوت نمی‌کند؟ اگر همه خواب باشند چه؟ من کجای خواب جمعی این مردمم؟

نکته سوم:
"من می‌خوام یه چیزی بگم" این جمله که بارها در طول نمایش هیپوکامپوس شنیده می‌شود آیا اشاره‌ای به آن عریانی اولیه و تلاشی برای معنابخشی و تعریف دوباره انسان و جهان نیست؟ دوست دارم چیزی به این جمله اضافه کنم:
"من می‌خوام یه چیزی بگم ولی این خواب سنگین نمی‌ذاره"!
درباره نمایش «هیپوکامپوس»
«چشمامو می‌بندم تا واضح‌تر ببینم»

رکسانا رشیدی - نمایش کمدی-فلسفی «هیپوکامپوس» به نویسندگی «امید طاهری» و کارگردانی «میثم عبدی»، ما را به جایی میان خواب و بیداری می‌برد؛ جایی که مرز میان خودآگاه و ناخودآگاه چندان روشن نیست و آشفتگی درونی آدم‌ها، خود را در قالب یک رؤیای جمعی به نمایش می‌گذارد.

قصه از جایی آغاز می‌شود که عده‌ای خود را در خانه‌ای می‌یابند بی‌آنکه بدانند چرا و چگونه سر از آنجا درآورده‌اند. با گذشت زمان، نشانه‌هایی از یک جهان خواب‌زده و رویاگون آشکار می‌شود؛ جهانی معلق میان آرامش وهم‌آلود خواب و اضطراب کابوس. هرچه شخصیت‌ها خودشان را بیشتر معرفی می‌کنند، تکه‌های بیشتری از این جهان و آدم‌هایش برای مخاطب آشکار می‌شود، اما در عوض، قطعیت کمتر و پرسش‌ها نیز بیشتر می‌شوند. اینجا قرار نیست همیشه بتوانیم تشخیص بدهیم آنچه می‌بینیم واقعیت است یا رویا، و شاید مسئله همین باشد: وقتی چشم‌ها را می‌بندیم، آیا کمتر می‌بینیم یا تازه چیزهایی را می‌بینیم که در بیداری از دیدنشان ... دیدن ادامه ›› فرار می‌کنیم؟ بیداری کجای ماجراست؟!

نمایش، پیام خود را از نخستین مواجهه با مخاطب آغاز می‌کند؛ از طراحی پوستر. پوستری که به‌نظر می‌رسد با دقت و در امتداد جهان نمایش طراحی شده است: مردی بیدار، با خانه‌ای بر سر، و هیپوکامپوسی رنگارنگ در دل این خانه. انتخاب این تصویر را می‌توان تلاشی برای نمایش جهان ذهنی انسان دانست؛ جایی که هیپوکامپوس، به‌عنوان یکی از ساختارهای مهم مغز در شکل‌گیری و تثبیت و پردازش خاطرات، در میان خانه قرار گرفته است؛ خانه‌ای که می‌تواند استعاره‌ای از ذهن و جهان درونی آدمی باشد. رنگ‌های متعدد هیپوکامپوس در پوستر نیز می‌توانند تداعی‌کننده¬ی خاطرات متنوع و تکه‌تکه‌ای باشند که در ذهن ما ثبت شده‌اند؛ خاطراتی که گاه روشن و زنده‌اند و گاه درهم‌ریخته و مبهم. در سوی دیگر، مردی را می‌بینیم که خانه را بر سر دارد؛ تصویری که می‌تواند هم‌زمان حامل مفهوم «ذهن»، «خاطره» و حتی بار سنگین گذشته باشد. اما پرسش جالب‌تر اینجاست: این مرد بازیگر است یا بازیگردان؟ آیا او درون این خانه زندگی می‌کند یا خانه و آدم‌هایش را بازی می‌دهد؟ پاسخ این پرسش را نه در پوستر، بلکه باید با تماشای نمایش پیدا کرد.

طراحی صحنه در ابتدا مخاطب را در فضایی شبیه یک خانه قرار می‌دهد؛ فضایی آشنا و ملموس که به‌تدریج و هم‌زمان با پیشروی داستان، معنای دیگری پیدا می‌کند. استفاده­ی مکرر از قاب‌های بسته، به‌خصوص در کنار محدودتر شدن فضای دید، به شکل‌گیری تدریجی تصویری از ذهنی بسته و محصور کمک می‌کند؛ گویی خانه‌ای که در ابتدا محل وقوع اتفاقات است، رفته‌رفته به استعاره‌ای از فضای ذهنی شخصیت‌ها تبدیل می‌شود.

هماهنگی نور و صدا نیز در شکل‌گیری فضای وهم‌آلود و خواب‌گونه­ی نمایش نقش مؤثری دارد. در کنار این دو، تصویرهای رنگی روی پرده، که تداعی‌کننده­ی تصاویر MRI هستند، عنصر دیگری در ساختن این جهان بصری‌اند. این تصاویر هم‌زمان با تغییر فضای نمایش تغییر می‌کنند و رنگ می‌بازند یا رنگ عوض می‌کنند؛ گویی مخاطب نه فقط شاهد اتفاقات بیرونی، بلکه در حال تماشای تغییرات درونی ذهن شخصیت‌هاست. به این ترتیب، طراحی صحنه، نور، صدا و تصویر در کنار یکدیگر فضایی می‌سازند که مرز میان جهان واقعی و جهان ذهنی را هرچه بیشتر محو می‌کند.

از دیدگاه فروید، خواب شاه‌راه ورود به ناخودآگاه است و زمانی که در بیداری تمایلاتمان را سرکوب کنیم، در خواب غیر مستقیم این تمایلات نشان داده خواهند شد و خواب جدا از ساختار کلی روان انسان، اید (غریزه و ناهشیار)، ایگو (منطق و هشیار) و سوپر ایگو (هنجار درونی و اخلاق) نیست. این سه عنصر در هیپوکامپوس به دقت روی صحنه نمایش داده شدند، به عنوان مثال زن اثیری، پلیس و زرگر در طول نمایش اید، ایگو و سوپر ایگو را پررنگ به صحنه آوردند. طبق نظریات فروید خواب بیانگر خواسته‌های اید بوده و ایگو به عنوان سانسورچی، خواسته‌ها را به شکل نمادین در خواب نمایش می‌دهد و کابوس درگیری اید و سوپر ایگو است که سرکوبی خواسته‌های اید را برعهده دارد. تنها دیالوگ «چرا می‌خوای بیدار شیم؟!» از زبان زن اثیری کافی بود تا مخاطب متوجه میل اید به ماندگاری درخواب شود، چراکه فقط آنجاست که می‌تواند خواسته‌هایش را تحقق بخشد. کارگردان سرکوبی و بازیابی خواسته‌ها از جمله آزادی، شادی و آگاهی را با هوشمندی در روند قصه روی صحنه نمایش می‌دهد. به عنوان نمونه می‌توان به زن روانشناس اشاره کرد که زنی مستقل خواب رام کردن اسب وحشی را می‌بیند اما طناب تازیانه‌اش به بند رختی تبدیل می‌شود تا لباس‌های شسته شده را پهن کند. میل به آزادی و استقلال او با سرکوبی به خانه‌نشینی تبدیل می‌شود، و یا دختر دانشجویی که میل به آگاهی دارد ولی استادی برای فراگیری و قلمی برای کسب دانش ندارد.

سرکوبی امیال درنهایت می‌تواند منجر به مرگ فرد شود اما این پایان راه آن‌ها نیست و افراد برای بازیابی خواسته‌هایشان با انگیزه تلاش می‌کنند.

نویسنده، شخصیت رحمت، کشاورز جستجوگر آب را به عنوان اروس (Eros) بسیار دقیق انتخاب کرده است. کشاورزی که برای کاشت، داشت و برداشت در جستجوی آب است، به منظور استمرار زندگی و البته میل به بقا! او یک نیروی بنیادی برای رشد و بقا و البته ایجاد پیوند میاد فرد و جمع است. دیده نشدن و به حساب نیامدن او و فریادهایش نما‌د امیال سرکوب شده‌ی انسان در طول تاریخ زندگی‌اش است که شنیده و دیده نمی‌شود. درست است که نمایش در فضای وهم و خواب پیش می‌رود و منطق راه کمی به این دنیا دارد، اما منطق نویسنده به درستی در این خواب به کار گرفته شده است. اما در صحنه‌ای مشاهده می‌کنیم که رحمت به عنوان تاناتوس (Tanatos) وارد صحنه می‌شود و قدم برای تخریب برمی‌دارد. آیا این تناقض با درنظر گرفتن فضای خواب‌زده‌ی نمایش قابل توجیه است؟!

رحمت کشاورز رود نیل است، نیلی که نماد چرخه حیات است، راه اتصال مرگ و زندگی. رحمت به عنوان اروس، به منظور حفظ زندگی، همچون قابله‌ای میل به بقا را به دنیا می‌آورد و شور دریافت آگاهی را در دیگران ایجاد می‌کند پس نمی‌تواند جلاد آنچه ایجاد می‌کند باشد. رحمت با تخریب فضا منجر به مرگ نمی‌شود چه‌بسا با این تخریب، یادآور اراده‌ی از دست‌رفته و آزادی و امیال سرکوب شده می‌شود و با آگاهی بخشی به افراد جانی دوباره به آن‌ها داده و زندگی را همچون رود نیل زنده و پابرجا برقرار می‌کند.

هیپوکامپوس در کنار تمامی نقاط قوت خود، اندک ضعفی هم داشت. شوربختانه زمان محدود نمایش با عمق مطلب همخوانی نداشت. این نمایش پیام خود را با زبانی استعاری و با استفاده از تعداد زیادی نماد به مخاطب می‌رساند که ایجاد ارتباط را برای او کمی دشوار می‌کند.

نکته‌ی دیگر طراحی عروسک و عروسک‌گردانی بود که ‌در ساده‌ترین حالت ممکن در نظر گرفته شده بود. فضای وهم‌آلود نمایش می‌تواند دلیلی بر این سادگی باشد، اما با درنظر گرفتن سطح نمایش، این موضوع در سطح بالاتری مورد انتظار بود.

هیپوکامپوس نمایشی که خنده‌ی فکر شده به مخاطب هدیه می‌دهد و تن به خنداندن به هر قیمتی نداده است. در پس هر خنده پرسش و تلنگری وجود دارد و مخاطب را به فکر فرو می‌برد که مدیون طنز به اندازه و دلنشین نویسنده است. این که تیر غیب جلوی جنگ را بگیرد و درخواست جایزه‌ی صلح داشته باشد، شاید لحظه‌ای خنده‌ای در صورت مخاطب بنشاند اما بعد از نمایش تلنگری را در ذهن باقی می‌گذارد که بیشتر به دنیای امروزمان فکر کنیم، آیا هنرپیشه‌های دغدغه‌مند صلح جهانی همان عاملان جنگ در پشت پرده نیستند؟!

ایجاد لحظات غیرقابل پیش‌بینی با عناصری از ادبیات و روانشناسی، از فروید تا فردوسی، هم تاکید بر خواب‌آلود بودن فضا داشت و هم بر عمق تفکر، تسلط و دانش نویسنده.

با توجه به روند زندگی انسان امروزی و خوراک ذهنی نه چندان درست و سرکوبی امیال، تقریبا تما‌می آدم‌ها در حال شبیه‌شدن به یک‌دیگر هستند و زندگی و بیداری ما هر روز بیشتر از دیروز شبیه خواب آشفته و بی‌منطق شده است. زندگی روانی انسان نتیجه‌ی کشمکش دائمی بین اروس (سازندگی و زندگی) و تاناتوس (ویرانگری و مرگ) است. بدون اروس، نه تمدنی ساخته می‌شد و نه روابط انسانی معنا پیدا می‌کرد، پس برای این که به ویرانگری میدان ندهیم نیاز به آگاهی داریم.

مغز مانند صحنه‌ی تئاتر، اطلاعات را در پشت صحنه پردازش می‌کند و مهم‌ترینشان را روی صحنه می‌آورد تا دیده و استفاده شود و این یعنی آگاهی. آگاهی نتیجه‌ی به اشتراک گذاشتن اطلاعات است و به صورت متمرکز و انفرادی معنایی ندارد. پس برای این که در بی‌آبی غرق نشویم، در گرداب خواب فرو نرویم، تماشاگر منفعل زندگی نباشیم و برای این که خاک نشویم تا خشت و آجرمان کنند و از ما بالا بروند و قد بکشند، باید ساختار‌ کهنه‌ی ذهن را خراب کنیم و قدمی برای زنده شدن آزادی برداریم و آگاه شیم و آگاه کنیم.

رکسانا رشیدی (کانون ملی منتقدان)

https://iatc.theater.ir/fa/199091
نقد آریو راقب کیانی در روزنامه اعتماد

نقد نمایش «هیپوکامپوس، یک کمدی فلسفی»؛ وقتی خواب، حقیقت و عدالت را به چالش می‌کشد

چارسو پرس: کمدی فلسفی یکی از دشوارترین گونه‌های نمایشی است؛ زیرا اگر کفه طنز سنگین‌تر شود، اندیشه‌های مستتر در اثر زیر خنده دفن می‌شوند و اگر فلسفه بر صحنه غلبه کند، نمایش به سخنرانی فیلسوف‌مآبانه تبدیل خواهد شد. نمایش «هیپوکامپوس» نوشته امید طاهری و به کارگردانی میثم عبدی، تلاشی جاه‌طلبانه برای حرکت روی همین مرز باریک است؛ اجرایی که می‌کوشد با تکیه بر ساختاری سوررئال، مفاهیمی چون حافظه، رویا، حقیقت، عدالت‌خواهی و هویت را در قالب کمدی روی صحنه ... دیدن ادامه ›› بیاورد.

نمایش از همان ابتدا قرارداد خود را با تماشاگر روشن می‌کند و مخاطب قرار نیست با جهانی واقع‌گرایانه روبه‌رو شود. هشت شخصیت، شامل چهار مرد و چهار زن، در فضای ذهنی همسر زن مستأجر، با بازی ساناز اسدپور، زندگی می‌کنند؛ زنی که در خواب است و تا زمانی که این خواب ادامه دارد، آنها نیز به زیستن در این فضای انتزاعی ادامه می‌دهند. با بیدار شدن رؤیابین، موجودیت این جهان نیز در معرض نابودی قرار می‌گیرد. همین ایده اولیه، مهم‌ترین سرمایه نمایش است؛ چراکه نویسنده جهان اثر را نه بر اساس منطق بیرونی، بلکه بر مبنای منطق خیال و تداعی ذهنی بنا کرده است.

این منطق در طراحی صحنه نیز ادامه پیدا می‌کند. دکور نمایش به یک میز چوبی بلند و هشت صندلی محدود شده است. این انتخاب مینیمالیستی تصمیمی آگاهانه به نظر می‌رسد؛ صحنه از عناصر اضافی خالی شده تا بدن بازیگران، نور و کلام بار اصلی روایت را بر دوش بکشند. این رویکرد یادآور سنت «تئاتر بی‌چیز» است؛ جایی که تخیل تماشاگر در کنار فضاسازی بازیگران، اهمیت بیشتری از انباشت اشیای صحنه پیدا می‌کند.

کارگردان نیز این سادگی را با نورپردازی موقعیت‌ساز و استفاده محدود از ویدئوپروجکشن تکمیل کرده است. تنها در دو مقطع تصویر به کمک اجرا می‌آید تا مرز میان خواب و واقعیت را آشکارتر کند؛ استفاده‌ای که به دلیل محدود بودن، تأثیر خود را حفظ کرده و به نمایش تحمیل نمی‌شود.

اما مهم‌ترین ویژگی «هیپوکامپوس» نه در دکور، بلکه در جهان شخصیت‌های آن شکل می‌گیرد؛ جهانی که در آن یک پلیس از انگلستان وارد خانه‌ای در تهران می‌شود، دانشجوی تاریخ اسطوره را به اکنون پیوند می‌زند، کشاورزی از رود نیل کنار روانپزشک می‌نشیند و کاراکتری با بازی حامد قنبری، با بازی‌های زبانی خود را «فریدون روحی» معرفی می‌کند؛ ارجاعی هوشمندانه به فروید که با نوعی فاصله‌گذاری برشتی همراه شده است.

اگر این شخصیت‌ها را با معیار واقع‌گرایی بسنجیم، نمایش شکست می‌خورد؛ اما اگر قواعد نانوشته خواب را بپذیریم، کنار هم قرار گرفتن این عناصر به بخشی از منطق اثر تبدیل می‌شود. در جهان رؤیایی نمایش، جغرافیا، زمان و تاریخ تابع تداعی ذهن هستند، نه تابع قوانین معمول واقعیت.

یکی از ایده‌های قابل تأمل نمایش، حضور پلیس انگلستان در این جهان ذهنی است. او تنها یک مأمور قانون نیست؛ بلکه می‌تواند نمادی از اقتداری باشد که می‌خواهد نه‌تنها بر عینیت‌ها، بلکه بر ذهنیت‌ها نیز سلطه داشته باشد. در برابر او، زن ناشناس با بازی مهرناز قنبری قرار دارد؛ شخصیتی که از ماندن در این خواب رضایت دارد و هرگونه تلاش برای بیدار شدن را پس می‌زند. تقابل این دو را می‌توان تقابل میان میل به بیداری و آگاهی از یک سو و میل به ماندن در رؤیا از سوی دیگر دانست؛ تقابلی که نمایش بدون آنکه بیش از اندازه به شعار نزدیک شود، پیش می‌برد.

وقتی رأی اکثریت الزاماً حقیقت نیست
در این میان، رأی‌گیری میان شخصیت‌ها یکی از پرظرفیت‌ترین لحظات نمایش است. در جهانی که اساساً بر منطق خواب استوار شده، حتی سازوکار دموکراتیک نیز شکل می‌گیرد؛ اما آیا رأی اکثریت الزاماً حقیقت را تولید می‌کند؟

نمایش پاسخ مستقیمی به این پرسش نمی‌دهد، اما روند حوادث نشان می‌دهد که رأی لزوماً ضامن عدالت نیست. گاهی رأی اکثریت تنها شیوه‌ای برای مشروعیت بخشیدن به تصمیمی است که پیش‌تر گرفته شده است.

این مسئله در سرنوشت کشاورز رود نیل به اوج می‌رسد. او از ابتدای نمایش شخصیتی است که پیوسته از سوی سایر کاراکترها نادیده گرفته می‌شود؛ نه در شمارش آدم‌ها به حساب می‌آید، نه در تقسیم نقش‌ها و نه در تصمیم‌های جمعی. اما درست زمانی که جامعه به یک مقصر نیاز پیدا می‌کند، همه‌چیز تغییر می‌کند. قتل صاحبخانه، با بازی منصور اسکندری، به گردن او می‌افتد و او به‌عنوان قاتل معرفی می‌شود، بی‌آنکه حقیقت اهمیت چندانی داشته باشد.

این بخش یکی از دقیق‌ترین لایه‌های اجتماعی نمایش است. نویسنده نشان می‌دهد که در بسیاری از ساختارهای قدرت، قربانی شدن بیش از آنکه نتیجه گناه باشد، حاصل بی‌قدرتی است. کشاورز رود نیل نه به دلیل جرم، بلکه به دلیل جایگاه فرودست خود محکوم می‌شود.

او همان کسی است که تا پیش از بحران دیده نمی‌شود و هنگام بحران، بهترین گزینه برای پذیرش بار گناه جمعی است.

نادیده گرفته شدن این شخصیت تنها یک شوخی یا موقعیت کمیک نیست؛ بلکه بازتاب رسوب نگاه طبقاتی در عمیق‌ترین لایه‌های ذهن انسان امروزی است. نمایش نشان می‌دهد که مناسبات فئودالی، حتی پس از فروپاشی ساختارهای رسمی خود، می‌توانند در ناخودآگاه جمعی باقی بمانند.

در این جهان رؤیایی که ظاهراً باید از منطق واقعیت آزاد باشد، باز هم تقسیم‌بندی ارباب و رعیت بازتولید می‌شود؛ گویی سلسله‌مراتب اجتماعی آن‌قدر در ذهن انسان نهادینه شده که حتی خواب نیز قادر به رهایی از آن نیست.

از این منظر، «هیپوکامپوس» به ایده‌های پیر بوردیو درباره «عادت‌واره» نزدیک می‌شود؛ اینکه ساختارهای اجتماعی تنها بیرون از انسان وجود ندارند، بلکه به‌تدریج به عادت‌های ذهنی، شیوه ادراک و ناخودآگاه رفتاری او تبدیل می‌شوند. شخصیت‌ها حتی در فضای ذهنی و غیرواقعی خواب نیز همان نظم طبقاتی را بازتولید می‌کنند؛ نظمی که در آن برخی افراد اساساً دیده نمی‌شوند، مگر زمانی که جامعه برای حفظ تعادل خود به قربانی نیاز داشته باشد.

حافظه‌ای که گذشته را به اکنون می‌آورد
از سوی دیگر، حضور دانشجوی تاریخ و ورود تدریجی عناصر باستانی به نمایش نشان می‌دهد که گذشته هرگز از ذهن انسان علاقه‌مند به اسطوره‌سازی حذف نمی‌شود. بنابراین تورق تاریخ در این اثر صرفاً موضوع مطالعه نیست؛ بلکه بخشی از حافظه‌ای است که مدام خود را در اکنون بازتولید می‌کند.

در چنین ساختاری، عنوان «هیپوکامپوس» نیز معنایی فراتر از یک نام پیدا می‌کند. هیپوکامپوس در ساختار مغز با فرآیندهای مرتبط با حافظه و یادگیری ارتباط دارد و نمایش نیز دقیقاً در همین نقطه حرکت می‌کند: اینکه آنچه در ذهن باقی مانده چگونه جهان اکنون را شکل می‌دهد و آیا می‌توان میان حافظه، رؤیا و واقعیت مرزی قطعی ترسیم کرد؟

بدن‌هایی که جای کلمات را می‌گیرند
حرکت‌های کُرئوگرافیک شخصیت‌ها نیز از دیگر نقاط قوت اجراست. این حرکت‌های هماهنگ صرفاً میان‌پرده‌هایی برای ایجاد تنوع بصری نیستند؛ بلکه بازتاب آشفتگی ذهنی شخصیت‌ها به شمار می‌روند. هر بار که دیالوگ از بیان ناتوان می‌شود، بدن بازیگران مسئولیت انتقال معنا را بر عهده می‌گیرد.

این هماهنگی، به‌ویژه در صحنه‌های جمعی، به انسجام فضای سوررئال اثر کمک می‌کند. همچنین استفاده از قاب‌های چوبی ساخته‌شده با نور موضعی و دوسویه‌سازی فضای اجرا، انتخابی درست است. شخصیت‌ها گاه در این قاب‌ها قرار می‌گیرند و گویی به بخشی از حافظه یا تصویری منجمد از ذهن رؤیابین تبدیل می‌شوند.

این قاب‌ها علاوه بر ایجاد فضایی میزانسنیک، به شکل‌گیری ریتم بصری نمایش نیز کمک کرده‌اند. تغییر صحنه‌ها روان انجام می‌شود و تماشاگر کمتر احساس گسست در مسیر روایت می‌کند. جابه‌جایی میان موقعیت‌های مختلف، با وجود پیچیدگی ساختار متن، کنترل‌شده است و نمایش از افت ریتم رنج نمی‌برد.

در نهایت، «هیپوکامپوس» را باید نمایشی جسور دانست؛ اثری که تلاش می‌کند مفاهیم فلسفی را در قالب کمدی، سوررئالیسم و بازی‌های فرمی به صحنه بیاورد. هرچند گاهی با انتخاب برخی شوخی‌های دم‌دستی یا بعضی ناهماهنگی‌های قابل اغماض اجرایی، از ارتفاعی که برای خود ساخته فاصله می‌گیرد، اما همچنان یکی از تجربه‌های متفاوت این روزهای تئاتر است.

«هیپوکامپوس» بیش از آنکه بخواهد پاسخ بدهد، پرسش مطرح می‌کند؛ پرسش درباره حقیقت، حافظه، عدالت و بهای بیدار شدن. شاید مهم‌ترین دستاورد نمایش نیز همین باشد که تماشاگر پس از پایان اجرا هنوز با جهان اثر گفت‌وگو می‌کند و از خود می‌پرسد: اگر همه‌چیز تنها در ذهن کسی جریان داشته باشد، آیا حقیقت همچنان همان معنای سابق را خواهد داشت؟ و اصلاً چه زمانی خوابیم و چه زمانی بیدار؟

https://teater.ir/?p=4900
تئاتر آنلاین

نقد نمایش هیپوکامپوس | از «نوسنگی» تا الان رحمتم
موضوع نمایشنامه «خواب» است. یک متن وضعیت محور که می توانست رهایی قلم نویسنده را به سمت هرز نویسی و آشفتگی و بی قیدی در ساختار ببرد اما او با دقت و وسواس چه در خرده روایت‌ها، چه انتخاب کاراکترها و چه در نوشتن دیالوگ‌ها، روی ایده محوری متن حرکت می‌کند و این وجه تماتیک نمایشنامه است که مانند یک نخ محکم نامرئی، همه عناصر متن را یکپارچه و در سمت ایده اصلی حفظ می‌کند.


به گزارش تئاتر آنلاین، «هیپوکامپوس» در ژانر کمدی نوشته شده است یا بهتر است همانطور که گروه اعتقاد دارد، بگوییم یک کمدی فلسفی است. در بافت ... دیدن ادامه ›› فرهنگی ما با وجود تلاش‌های بسیار موفقی که معدود گروه‌های تئاتری، کمدین‌ها و فیلمسازان ژانر کمدی انجام داده‌اند، همچنان فهم دقیقی از ظرفیت‌های بالای این ژانر وجود ندارد. در بافت کمدی نمایشنامه «هیپوکامپوس» هم خنده‌های تلخ وجود دارد (صحنه بریدن سر گوسفند، یا تلاش‌های رحمت برای دیده و شنیده شدن) هم کمدی‌های موقعیت مبتنی بر فضای التقاطی خواب ( مانند پرش‌های زمانی از مشروطه تا اکنون، یا عدم تقید جغرافیایی؛ پلیس انگلیس در کنار دیگر کاراکترها) هم کمدی موقعیت وجود دارد، هم کمدی کلام، رفتار و … مجموعه این‌ها وقتی در بافت تماتیک اثر گره می‌خورد، یک وضعیت کمیک ایجاد می‌کند که مخاطب را مدام میان خنده، گاهی بغض و اغلب تفکر برآمده از«اکنونیت» اجرا قرار می‌دهد.



به دیالوگ‌نویسی این متن توجه ویژه‌ای داشته باشید. دیالوگ‌ها در عین حالی که مدام ارجاعات متنی و فرامتنی ایجاد می‌کنند، از دیگر سو موقعیت‌هایی برای صحنه خلق می‌کند و امر تماشا را ممکن می‌سازد. (دارم خواب می‌بینم یه قطره اشک از چشمام می‌افته؛ اشک اول، اشک دوم، اشک سوم. از چشمای من یه سلسله شکل می‌گیره و با این خنجر، یه سلسله به پایان می‌رسه)


امید طاهری در نمایشنامه «هیپوکامپوس» مانع تورم ایده، بافندگی افسار گسیخته‌ی رویا، و شعارزدگی و پراکنده‌گویی می‌شود. همه چیز در این متن، در جای خود قرار گرفته است. ممکن است ما به مجرد اینکه کلمه خواب و رویا را بشنویم، تصور کنیم می‌توان یک جهان خواب زده‌ی عجیب و غریب و آشنازدایی شده را روی صحنه بیاوریم، اما این بر خلاف بافت تماتیک اثر است. نمایشنامه «هیپوکامپوس» سعی دارد شناسه‌ی زندگی امروز را از بیداری به خواب تغییر دهد. چون همانطور که خود نویسنده گفته و در نمایشنامه می‌بینیم، منطق‌گریزی زندگی امروز، با هوشیاری بشر در تضاد مطلق است.

کارگردانی
میثم عبدی پیش از این بارها نمایشنامه‌های امید طاهری را روی صحنه برده است. سالها پیش خاطره‌ی اجراهایی چون «ارتباطات» در تئاتر شهر، «اکتشافات» در مولوی، «ارتفاعات» و «استشمامات» در تئاتر شهر و نیاوران یادآور می‌شود که ترکیب این دو نفر منتج به تولید اثری شده که در تئاتر ما قابل توجه و اثرگذار بوده است.

این‌بار با وجود اینکه بافت نمایشنامه جدید طاهری نسبت به آثار قبلی تفاوت‌های زیادی دارد، میثم عبدی در کنار مسعود صالحی به عنوان مشاور کارگردان، به خوبی توانسته است ویژگی‌های اجرایی متناسب با متن را ایجاد کند و اجرایی را خلق کند که در اتصال با متن بتواند به یکپارچگی برسد و آنچه بر صحنه می‌بینیم، لغو و الصاق شده نباشد. گرچه ممکن است کارگردان دیگری بتواند این نمایشنامه را در فضای اجرایی کاملا متفاوتی روی صحنه ببرد، اما آنچه در اجرای عبدی شاهدیم، به قدری با متن نسبت درستی پیدا کرده که به نظر می‌رسد بهترین انتخاب باشد.

رگه‌هایی از سبک و سیاق کارگردانی میثم عبدی را در اجرای «هیپوکامپوس» می‌توان مشاهده کرد. در عین حال او به خوبی توانسته نقاط افتراق متن با آثار قبلی را در اجرای صحنه‌ای هدایت کند و در نتیجه با نمایشی از گروه تئاتر «اشتباهات» روبه‌رو هستیم که چه در متن و چه کارگردانی، گام بلندی به جلو محسوب می‌شود.

استفاده عبدی از لوپ و تکرار برخی صحنه‌ها و میزان‌ها، برآمده از مولفه‌های خواب و رویاست و همین نکات ظریف در کارگردانی است که نشان می‌دهد هوشمندی ویژه‌ای در میزانسن و هدایت اجرا وجود دارد.

عبدی از تکلف و جلوه‌پردازی‌های گول‌زننده دوری کرده است. همه چیز به سادگی در نمایش ایجاد می‌شود. او بر قراردادهای نمایشی تکیه دارد و به بازیگرانش فرصت می‌دهد تا هر آنچه روی صحنه لازم است را به واسطه‌ی بازی خلق کند. او خانه را با کمترین نشانه‌ها به تصویر می‌کشد تا ذهنیت تماشاگرش را محدود نکند. وسایل صحنه را حذف می‌کند تا توجه مخاطب را به بدن‌ها و رفتارها جلب کند.

تغییرات صحنه بر اساس وضعیت‌های موجود در متن از خرده روایتی به خرده روایت دیگر بدون هیچ مکثی اتفاق می‌افتد و همین مساله ریتم کلی نمایش را متناسب و مناسب کرده و لحظه‌ای در اجرا وجود ندارد که بتوان تصور کرد اضافی است یا خسته کننده است. میثم عبدی، به پیروی از نمایشنامه در اجرا نیز میزانسن را جایی میان جدیت و سنگینی محتوا و همچنین فیگوری موقعیت‌ساز برای خلق لحظات کمدی قرار می‌دهد. در نهایت توازن میان امر جدی و امر کمدی و آمد و شد مخاطب میان این دو است که یک کمدی فلسفی را ایجاد کرده است که نه دچار اطوار لوده می‌شود و نه قصدش صرفا خنداندن مخاطب است. بلکه ما را نسبت به وضعیت خودمان به خنده می‌اندازد. خنده‌ای که گاهی تلخ است، گاهی محصول مواجه‌شدن متفاوت با فلاکت‌های جهان معاصر است. جهانی که به گفته اجرا، از مدار خارج شده و تمام منطق‌هایش را از دست داده است.

بازیگری
هشتاد و پنج دقیقه حضور صحنه‌ای برای هشت بازیگر و اجرای سه نقش کوتاه برای یک بازیگر دیگر، ایفای نقش در نمایشنامه‌ای که کاراکتر محور نیست و وضعیت محور است؛ غوطه‌ور شدن در فضایی غیر عینی که هم از جانب نویسنده و هم کارگردان، از فانتزی فاصله گرفته و در عین حال که سعی دارد اتمسفر خواب را ایجاد کند، نمی‌خواهد زیست مخاطب امروز را در جهان خواب‌زده آشنایی‌زدایی کند و تلاش دارد تا نشانه‌های روشنی از زندگی روزمره را برای مخاطب ایجاد کند.

بازیهای یک‌دست در نمایش«هیپوکامپوس» نشان از تمرینی جدی و بلند مدت دارد. آنها به خوبی با لحظات پرکنتراست متن و کارگردانی همراه می‌شوند. در سراسر اجرا میان صحنه‌های مختلف، پاساژی وجود ندارد و این انتقال حس برای بازیگر کار آسانی نیست. بازیگران نمایش«هیپوکامپوس» در لحظه‌های کمدی، اغراق نمی‌کنند، حد و اندازه کمدی‌ها را حفظ می‌کنند و لحظه قطعی کمدی را می‌شناسند. طبیعی است که در هر ترکیب بازیگری، نقش‌هایی وجود دارد که باعث درخشش بیشتر بازیگری خاص می‌شود. در این اجرا ترکیب بازیگران است که بیش از همه به چشم می‌آید. تقریبا تمام بازیگران درست همان چیزی هستند که کاراکترها طلب می‌کنند.


طراحی صحنه
بیش از هر مولفه دیگری در صحنه این نمایش، کف‌پوش آیینه‌ای استفاده شده جلب توجه می‌کند. انعکاس‌های روی این کف‌پوش، چه آن بخشی که از زاویه دید تماشاگر پیداست و چه انعکاس‌هایی که روی دیوار و روی سر و صورت و بدن بازیگران ایجاد می‌شود، وهمی به اندازه در صحنه ایجاد می‌کند. سایه‌ها در سراسر اجرا وجود دارند. همچون موجودات مرموزی که ما در خواب‌های‌مان می‌بینیم و نمی‌بینیم!

قاب‌هایی که گاهی در صحنه‌های مختلف توسط بازیگران استفاده می‌شود، علاوه بر تاکید روی برخی از میزانسن‌‎ها، مانند درهایی هستند که این‌سو و آن‌سوی‌شان یکی است. این مفهوم برآمده از وضعیت متن است. جایی که عده‌ای در خواب گیر کرده‌اند اساسا هزارتوهای خواب و لوپ خواب بیان‌گر همین محتوا هستند. میز بزرگی که گاهی کاراکترها دور آن جمع می‌شوند یا در صحنه‌ای به تخت بیمارستان تبدیل می‌شود، نقطه تجمع کاراکترهاست. هر کجا وحدتی قرار است شکل بگیرد، این میز بزرگ است که محل گفت‌گو می شود، و هر کجا از هم گسیختگی رخ می‌دهد، کاراکترها از دور میز پراکنده می‌شوند.


طراحی لباس
به نظرم طراحی لباس این نمایش اگر چیزی غیر از این بود، وجه تماتیک متن را به بیراهه می‌برد. در عین حال که لباس‌ها تفاوت‌های ظریفی با هم دارند، اما یک‌دستی حساب شده‌ای در آنها موج می‌زند. و مهم‌تر از همه اینکه لباس‌ها از جهان عینی به بهانه دنیای خواب فاصله نمی‌گیرند تا برای مخاطب تماشای خودش در این وضعیت، ناممکن نشود.

رنگ بندی لباس‌ها در محدوده‌ی خاکستری رنگی می‌چرخد و تاکید خاصی روی هیچ کاراکتری وجود ندارد تا وضعیت محوربودن متن و اجرا دچار خلل نشود.


موسیقی
یکی از مولفه‌های بسیار اثرگذار و درخشان نمایش «هیپوکامپوسپوس» موسیقی، افکت‌ها و بازی‌های صوتی این نمایش است. صدا در نمایش «هیپوکامپوس» پرسپکتیو دارد. تخت نیست. ما را به یک دالان عمیق می‌کشاند.

چه موسیقی‌های انتخابی و چه قطعه‌هایی که توسط «عرفان بیات» ساخته شده است، مبتنی بر فضای خواب است و در عین حال پیرو همان ایده‌ی محوری نمایشنامه و اجراست که مساله نه خود خواب، که تشابه بیداری امروز ما با جهان منطق‌گریز امروز است.

در نهایت گروه تئاتر«اشتباهات» یکی از نمایش‌های قابل تامل این سال‌های تئاتر ایران را روی صحنه دارد و پیشنهاد می‌شود تماشای این اثر درخشان را از دست ندهید.

ایران تئاتر – مژده نورالهیان

https://theateronline.ir/?p=67902
سلیقه در هنر یک امر کاملا طبیعی، نسبی، متفاوت، غیر قابل استناد، غیر قابل تعمیم به کل و کاملا شخصی و منحصر به فرده، بنابر این نمی‌شه اون رو الگو یا متر و معیار سنجش قرار داد.

ما نمی‌تونیم از اون کسی که با نان و عشق و موتور هزار و اخراجی‌های ۱ و ۲ و ۳ (به قول خودش حال کرده) بخوایم زندگی و دیگر هیچ رو درک کنه.


جایی که سلیقه متر و معیارِ سنجش هنر می‌شه قطعا برای همه خطرناکه، چه برای مخاطبان چه برای صاحبان آثار هنری.
جناب عبدی با درود و احترام
فرمایشتون مبنی بر اینکه صرفاً سلیقه، متر و معیار مناسبی برای سنجش آثار هنری نیست، به نظر بنده فرمایش صحیح و درستیه
سؤالی که به ذهنم اومد از جنابعالی بپرسم اینه که متر و معیار مشخص برای سنجیدن کیفیت یک اثر چیست؟
چون گاهی دیدیم که اثری مورد استقبال قرار نگرفته ولی صاحب اون اثر با تکیه بر این گزاره که مخاطب سلیقه نازلی داره و کیفیت کار من رو نفهمیده و درک نکرده توجیهی بر بی‌کیفیتی اثر ارائه شده خودش آورده. اصل فرمایش شما صحیحه، ولی عرضم اینه شاید گاهی در عمل اصلا چیزی برای درک شدن ارائه نشده که ما حالا بیایم بسنجیم ببینیم فرهیختگان درک کردند و عوامانی مثل من به فرموده شما حال نکردند باهاش.
و البته بنده معتقدم جلب ... دیدن ادامه ›› نظر مخاطب حتمن یکی از پارامترهای مد نظر شما و هنرمندان عزیز دیگه‌ای که دارن کار میبرند رو صحنه هست، حالا اینکه بتونید شما عزیزان سلیقه مخاطب رو ارتقا بدید کار سختیه که نیاز به دانش و مهارت بالای خود سازندگان هم داره که حتمن جنابعالی و همکاران هنرمندتون ازون بهره‌مندید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عرض ادب.
من امید زندی هستم. یک نمایشنامه دارم به اسم "میزِ لق" ، داستانی واقع‌گرا و کوتاه است در مورد فقر ، برچسب اجتماعی ، تحقیر و هویت. اگر فرصت داشتید و مایل بودید خوشحال می‌شوم آنرا برایتان بفرستم و اگر برایتان جالب بود دوست دارم نظرتان را در مورد آن بدانم.
فریبا مهر این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلیقه در هنر یک امر کاملا طبیعی، نسبی، متفاوت، غیر قابل استناد، غیر قابل تعمیم به کل و کاملا شخصی و منحصر به فرده، بنابر این نمی‌شه اون رو الگو یا متر و معیار سنجش قرار داد.

ما نمی‌تونیم از اون کسی که با نان و عشق و موتور هزار و اخراجی‌های ۱ و ۲ و ۳ (به قول خودش حال کرده) بخوایم زندگی و دیگر هیچ رو درک کنه.


جایی که سلیقه متر و معیارِ سنجش هنر می‌شه قطعا برای همه خطرناکه، چه برای مخاطبان چه برای صاحبان آثار هنری.

"خواب چون درفکند از پایم
خسته می‌خوابم از آغازِ غروب
لیک آن هرزه علف‌ها که به دست
ریشه‌کن می‌کنم از مزرعه، روز،
می‌کَنَم‌ْشان شب در خواب، هنوز..."

شاملو دفتر شعر باغ آینه
تنها نام تو دشمن من است... نامت را انکار کن.
مانی:
وقتی سربازای رومی داشتن خونه به خونه دنبال مسیح می‌گشتن... پطرس می‌گه من هیچ‌گاه تو را انکار نخواهم کرد...

مازیار:
آره... مسیح هم می‌گه پیش از آن‌که خروس بخواند تو مرا سه بار انکار خواهی کرد...صد بار گفتی... خداحافظ
او به زخمی اشاره می‌کند که هیچ‌گاه نبوده است
به زخمی اشاره میکند که هیچ وقت نبوده است
مردی که اصلا مرد نبوده است
۱۳ فروردین ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نوشتن این نمایشنامه با یک سوال شروع شد:
رویا واقعیت دارد یا واقعیت رویاست؟
در جهانی که پر از واقعیتِ فرسوده و کسالت‌بار است.
به رویا پناه می‌بریم در تئاتر.
چرا که تئاتر جزیره‌ی کوچک خوشبختی است.
میثم جان درود،
اینکه بعد اون اتفاق تلخی ک برا برادر عزیزت در فرودگاه افتاد!، خودت رو ب نمایش رسوندی و الان هم کار جدید..، بسیار رشک برانگیز و قابل تحسینه :))
حتمن میام دیدنت حتا اگه با دینامیت کوشته بشم!!
۰۸ فروردین ۱۴۰۳
سلام و خسته نباشید خدمت شما
جناب عبدی عزیز اجرای شما سانس های زودتر از ۹ شب هم خواهد داشت ؟
۰۸ فروردین ۱۴۰۳
مهرناز خلیلی
سلام و خسته نباشید خدمت شما جناب عبدی عزیز اجرای شما سانس های زودتر از ۹ شب هم خواهد داشت ؟
سلام
بزرگوارید...فعلا که نه ولی تااش می‌کنیم که یه روز اجرای ویژه و ساعت زودتر بذاریم.
مخلص
۱۲ فروردین ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بازیگر باهوش از بازیگر با استعداد بهتر است. خوش به حال کارگردان دشمن خدا که بازیگران باهوشی دارد به‌ویژه دو بازیگر دختر که با سن کم چنان شما رو مجذوب می‌کنند که دلتان می‌خواهد مدام‌روی صحنه باشند و فقط قصه تعریف کنند.

کمدی‌های شسته‌رفته و سرضرب ...قصه‌‌ی ساده و ملموس... و دو بازیگری که از زاویه اصلی دید تماشاگر خارج هستند و فقط با صدایشان تمپو و ریتم اجرا را نگه می‌دارند.

این‌همه ویژگی خوب این اثر را تماشایی می‌کند.

سپاس فراوان اقای عبدی عزیز 🙏❤️
۲۴ آبان ۱۴۰۲
آقای عبدی عزیزم مرسی از نگاهت🍎💜
۲۵ آبان ۱۴۰۲
" بازیگر باهوش از بازیگر با استعداد بهتر است " و وقتی در اسفرود بی دم شما رو میبینیم باید گفت بازیگر باهوش و با استعداد بی نظیر است
۱۶ دی ۱۴۰۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مگه می‌شه اینقدر درست و حرفه‌ای یه داستان از ادبیات کلاسیک رو به زندگی امروز آورد؟ مگه می‌شه یه مرد (سعید چنگیزیان) بدون شیطنیت‌های مرسوم بازیگران مرد در نقش زن تا حدی در بیان احساسات ناب و صادقانه پیش بره که اشک تماشاگر رو دربیاره؟ البته من فکر می‌کنم‌ ایده‌ی انتخاب سعید چنگیزیان در نقش هنگامه بیش از اون چیزیه که شاید همه فکر می‌کنن...یعنی کنش نسبت به محدودیت حضور زن در تئاتر ایران، که اگر این هم باشه اما من شک ندارم ایده‌ی کارگردانان فراتر از اینه...شاید خالی شدن کاراکتر هنگامه از جنسیت تعبیر بهتری باشه. به هر حال بعد از مدت‌ها من اثری دیدم که به دوستی با عواملش افتخار می‌کنم. اثری که عمق وجود آدم رو پر از سوال می‌کنه...ما کجای این جهان ایستاده‌ایم؟ کدام پنجره هنوز باز مانده‌است؟ حیف که من دیر به دیدن این اجرا رفتم...ای کاش این اجرا بیشتر ادامه داشت تا می‌تونستم دوستان زیادی رو به دیدن اجرا دعوت کنم. در هر صورت این چند روز باقی‌مونده رو از دست ندین اگر به دنبال تئاتر درست و حقیقی هستید. منتظر اجراهای بعدیتون هستم دوستان عزیزم.
خطوط تیز و برنده‌ی دکورِ مینیمالیستیِ آهنی و سخت در کنار میزانس‌های خط‌کشی شده‌ی مورب و زاویه‌دار و نوری‌ که احتمالا با کمبود امکانات سالن به کمکِ این طراحی‌ نمی‌آید و بازیگرانی که بر اساس همین اتمسفر،
بازی‌ها و حس‌هایشان طراحی و هدایت شده که ایدآل این هماهنگی در کارگردانی و بازیگری در بازیِ مرتضی علیدادی به اوج خود می‌رسد، همه نشان از اجرای یک برداشتِ به‌روز و مناسبِ وضعیتِ امروزِ جامعه از مکبث است.
روز‌های پایانی این اجرا رو از دست ندید.
متن خوب و دغدغه مند که بدون هیچ ادعا و ادای خاصی بخشی از تاریخ آزادی خواهی زنان این سرزمین رو روایت می‌کنه و کارگردانی درستی که به جای به رخ کشیدن ایده‌های خودش در صحنه ...سعی در هماهنگی فرم و محتوا داشته و بازی‌هایی یکدست را به تناشاگر ارائه کرده. و بازیگرانی که نگاه و احساسشان عمیق و صادقانه بود... از یک تئاتر چه چیز بیشتر از این می‌خواهید؟ توصیه می‌کنم به دلیل موضوع حساس این نمایش زودتر این اثر رو ببینید. تا تمام نشده.
روزای آخر اجرای ماست
فقط سه روز
جشن پنگوئن مرغ دریایی و چند پرنده دیگر
یه کمدی که با بقیه کمدی های ما فرق داشت
از نوشتنش تا اجراش
به این فکر میکردم که خواب، خیال، رویا... کجای زندگی ماست؟
یا نکنه ما خودمون خیالیم و فکر می‌کنیم واقعیت داریم؟
عشق این وسط چی میشه؟
اینکه چی واقعیت داره؟
یعنی وقتی من عاشق کسی می‌شم
همونقدر که توی خیالم و رویاهام قلبمو تکون میده آیا در واقعیت ... دیدن ادامه ›› هم همینه؟

این متن حاصل یه کنکاش گروهی بود برای جواب به همه این سوالها و حتی بیشتر.
توی کارگردانی هم سعی کردم مرزی بین خیال و واقعیت نکشم.
چون هنوز تکلیفم با هیچکدوم روشن نیست.
اما یه چیز رو خوب می‌دونم کارگردان باید متن خوب و بازیگران خوب انتخاب کنه
باقیش دیگه چالش خاصی نداره.
عشق کردم کنار تک‌تکشون...
بازیگرام که بیشتر از ۸۰ جلسه تمرین با حس خوب و انرژی خالص تمرین کردن.
و گروه عوامل پشت صحنه که اگر نبودن بالی برای پریدن وسط این‌همه رویا نداشتم.

تنها چیزی که مهمه عشقه
که حتی اگر واقعیت‌هم نداشته باشه چیزی از ارزشش کم نمی‌کنه.
ضمن‌اینکه این دنیا رو این واقعیت کوفتی رو....فقط با رویا می‌شه تحمل کرد.

اینم یه شعر از دسانکا ماکسیموویچ
بخونین و لذت ببرید.

......

نزدیک مشو، نزدیک مشو، نزدیک مشو
همواره در رویاهامان اشتیاق بیشتری نهفته است
به خاطر آنچه که خویشتن به انجام نمی رسانیم.
در جستجوی اشیا و حس کنکاشگری که در درون ماست،
شاید زیبایی بی کرانی نهفته باشد.
نزدیک مشو، نزدیک مشو، نزدیک مشو
حقیقت عشق در این آفرینش چون ستارگانی است که می درخشند از دور
و تحسین ما را در آسمان ها بر می انگیزند.
نه، نزدیک مشو
ستاره ای دور بمان.

"دسانکا ماکسیموویچ"
سلام توی این روزهای پایانی دعوتتون میکنم به تماشای "آندورای تئاتر اشتباهات"
اما قبلش بد نیست قسمتی از پیام روز جهانی تئاتر سال ۲۰۱۳ رو بخونیم نوشته داریو فو نویسنده، کارگردان و بازیگر ایتالیایی.

در روزگارانی بسیار پیش از این، صاحبان قدرت که طاقت شان از دست بازیگران «کمدیا دل آرته» تمام شده بود، برای این مشکل راه حلی پیدا کردند؛ اینکه همه آن ها را از کشور اخراج کنند.
امروزه به خاطر وجود بحران «اقتصادی»، بازیگران و گروه های تئاتری برای پیدا کردن مکانی برای اجرای نمایش، برای پیدا کردن سالن های تئاتر و برای پیدا کردن تماشاگران شان دست و پا می زنند. برای همین قانون گذارها هم دیگر چندان دلواپس مشکل کنترل و نظارت بر افرادی که با کنایه و طعنه منظورشان را بیان می کنند، نیستند؛ چون دیگر نه جایی برای بازیگران باقی مانده و نه مخاطبی برای حرف هایشان...

"بخشی از پیام‌ داریو فو به مناسبت روز جهانی تئاتر ۲۰۱۳"
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
محمد رحمانی این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام
شاید این نوشته منو تا آخر نخونین...
پس همین اولش بگم که این کار ...نمیگم شاهکاره ... که هست ...نمیگم یه کار درست و با اصول تئاتریه... که هست... فقط میگم که این کار رو ببینین و واقعا اگر دوست نداشتین تماشای یه تئاتر دیگه مهمون من.

ولی اگر تا انتها خوندین ...لطفا بدون پیش فرض درباره بنده و کارهایی که در حوزه تئاتر انجام دادم (از نظر شما چه خوب و چه بد)....در مورد این نوشته قضاوت کنین.
من از رنجی حرف میزنم که درد مشترک خیلی از دوستان نزدیک منه.
من واقعا نمیدونم توی این بلبشو مافیاهای بزرگ تئاتر .... که با ایجاد سالنهای خصوصی و تهیه کننده هایی که اغلب با رانتی که توی مهمونی بازیگران ... دیدن ادامه ›› به قول خودشون چهره بدست میارن و روز به روز عین غده سرطانی دارن بزرگ و بزرگتر میشن .... چطور میشه یه کار خوب و ناب تئاتری رو تبلیغ کرد؟

نمیگم که مخالف ایجاد سالن های خصوصی ام... که اگر بگم هم کارهای قبلی و بعدی خودم و هم اجرای همین کار رو زیر سوال بردم ... چون در حال حاضر توی یه سالن خصوصی اجرا میشه... اما وظیفه نهاد دولتی چیه؟...

بخدا که مافیاهای تئاتر دارن تئاتر رو نابود میکنن.... وقتی یه کار که نه از نظر بنده و اطرافیانم بلکه از نظر اساتید بزرگ تئاتر از نظر کیفی نه تنها پایینه ....بلکه ّتمام معیارهای تئاتر رو برای تماشاگر تنزل میده .... اما در بهترین سالن تئاتر تهران و در بهترین ساعت و در بهترین ماه سال اجرا میشه و فقط و فقط به واسطه حضور یک بازیکن!!! یا یه چهره سینمایی که حتی راه رفتن و ایست صحیح روی صحنه رو یاد نگرفته.... با استقبال بی نظیر تماشاگر روبرو میشه و تا پایان ماه به قول دوستان با کلاس "سولد آوت" میشه....چطور برای یه کار خوب میشه تبلیغ کرد؟
البته که مردم به این نوع از تئاتر هم نیاز دارند همونطور که به سریالهای تلویزیونی....اما وظیفه نهاد دولتی این وسط چی میشه؟
آیا وقتش نرسیده که شرایط برابر برای تمام گروههای تئاتر ایجاد بشه که گروهی مثل "حلاج گفت..." دور از مرکز تئاتر و در سالنی نا مناسب کارشونو اجرا کنن؟
و مهمتر از همه اینها آیا وقت اون نرسیده که به هر چهار دیواری مجوز تاسیس سالن نمایش ندن؟
من چون خودم مدتهاست دنبال سالنی برای اجرا هستم ، توی این ماجرا شاهد یک سیکل باطل و ابزوردم... برای گرفتن سالن خوب باید به مافیای تئاتر وصل باشی... برای وصل شدن به تهیه کننده نیاز داری...تهیه کننده به بازیگر چهره نیاز داره، برای برگشت سرمایه اش و بازیگر چهره هم باید ببینه چقدر گیرش میاد این وسط و باید اجرات و سالنت قطعی باشه که بیاد و سالن اجرا هم میگه بازیگرات کیان؟

من واقعا ممنونم از تمام کسانی که روزها و ماهها وقت گذاشتن برای تعیین دستمزد تئاتری ها ... قرارداد تیپ... اما الان دقیقا چه قراردادی و بین چه کسانی در تئاتر داره بسته میشه؟ کدوم یک از تهیه کننده ها قرارداد تیپ رو رعایت میکنن؟ اصلا مگه بازیگر تئاتر پولی هم دریافت میکنه؟ تا وقتی فلان بازیگر مشهور و فلان بازیکن!!! دارن بازی میکنن.

ظاهرا بعضی از دوستان معنی واژه های "بازیگر" و "بازیکن" رو نمیدونن....تا جایی که من میدونم بازیکن به فوتبالیست میگن.

تئاتری هایی که فقط و فقط از راه تئاتر زندگیشون میگذره کجای این قراردادها هستن؟

دولت عزیز و بزرگوار....معاونت محترم هنری...مرکز هنرهای نمایشی....بخدا که تئاتر کارخانه رب گوجه فرنگی و تولیدی لباس نوزادی نیست که به بخش خصوصی واگذارش کردین...تئاتر در هر جامعه پیشرفته ای، نیاز اولیه فرهنگیه و باید ...باید...باید .....تحت نظارت دولت باشه.....لطفا دوستان این حرف بنده رو بد برداشت نکنن...منظورم نظارت محتوایی نیست...که خدا رو شکر اونو داریم....منظورم دقیقا ایجاد سالنهایی با بودجه دولتیه که از این بلبشوی بیزینسی امروزی نجات پیدا کنیم.

در پایان این نکته رو بگم که منم مثل خیلی از دوستان تئاتری طی سالهایی که کار کردم خطا و اشتباه هم داشتم و این تنها یک درد دل بود و بس.

به امید روزهای طلایی تئاتر.


 

زمینه‌های فعالیت

تئاتر

تماس‌ها

09123450208
09009411421 (دوره‌های آموزشی)