در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | ایلیا آذر
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 13:48:05
 

منتظرِ نمایشی که مبدل به تئاتر شود...

«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نمایشی که با سیلی، صورتِ خود را سرخ نگاه‌میدارد.


پس از ماه‌ها دوری از تئاتر به دنبالِ حسی می‌گشتم که تماشاخانه‌های کوچک با نمایش‌های بزرگ، ... دیدن ادامه ›› با گرفتن اندکی پول، به من هدیه می‌دادند . همه چیز تا قبل از لحظه‌ی شروع تئاتر خوب بود. همان لحظه‌ای که تمام چراغ‌ها خاموش می‌شوند و برای چند لحظه اضطراب اجتماعی‌ات هم خاموش می‌شود چون دیگر فکر نمی‌کنی همه‌ی نگاه‌ها به سوی تو است. و اسپات‌لایت به روی بازیگرانی می‌چرخد که تمام‌ِ تلاششان را می‌کنند تا این نمایش تبدیل به یک تئاتر شود اما مانعی نمی‌گذارد این اتفاق بیافتد. می‌خواهم کمی بلند بلند فکر کنم. آن مانع ریتم سریع و مدرن نمایش نیست که عالی اجرا نمی‌شود. آن مانع، طراحی میزانسن هم نیست چون به نظر همه چیز برای یک تئاتر مستقل، سرجایش است. آن مانع هنرِبازیِ بازیگران هم نیست زیرا بازیگران هرکاری از دستشان برمی‌آمد، انجام داده‌اند حتی سیلی می‌خورند!

درست همینجا است. فکر می‌کنم مانع را پیدا کرده‌ام. من نمایشی می‌بینم که دختری در آن چندین بار سیلی می‌خورد. و روزی دو سانس این اتفاق گویا تکرار می‌شود. به این فکر می‌کردم که شاید باید از این اتفاق جلوگیری کنم . شاید اینکه مخاطب باید به شخصیت کمک کند اما همان اضطراب اجتماعی نگذاشت این کار را بکنم. و همان اضطراب اجتماعی نگذاشت کیفم را بردارم و از سالن بیرون بروم. تنها لحظه‌ای چشم‌هایم را بسته‌م و صدای قلبم ، وجدانم را عذاب می‌داد.

به عنوان یک منتقد جایگاه خود را می‌دانم و کار من فقط نقد کردن است تا دیگر نمایشی اینگونه به کشتارگاه تبدیل نشود اما می‌خواهم پا از گلیمم برای چند خطی فراتر بگذارم. از تمام هنرمندان این اجرا عذر می‌خواهم. دوست دارم همانطور که من در نمایش سیلی خوردم به شما هم گوشزد کنم که شاید تنها کارِ هنرمند، پنهان کردن است و نمی‌شود آتش را مستقیم به لب‌های مخاطب نزدیک کنید. باید توتون را داخل کاغذ ببیچید و در ابتدایش پنبه‌ای بکارید و بعد فندکی را در انتهای آن روشن کنید تا مخاطب بتواند آن را دود کند. ممکن است گاهی سرفه کند و اذیت شود که در بعضی اوقات همین اذیت شدن نمایش را می‌سازد. اما شما لب‌هایم را در حینِ نمایش آتش زدید. و این کارِ هنرمندانه‌ای نیست.

در آخر، باز عذرخواهی می‌کنم که جهانبینیِ هنری خود را اینگونه مستقیم به سمع و نظرتان رساندم. چون نقد هم از نگاهی هنر است.

-سانس اول-۱۰ تیر-
سلام و درود خدمت شما
ممنون از نقد گرانبهای شما که مطمئن باشید این نقد را خواندیم و پیشنهادات را اعمال کردیم ، در رابطه با صحنه ای که درباره شخصیت شمیم گفتید توضیحاتی را خدمت شما می دهم صحنه چندین بار در تمرینات به نوعی تمرین شده که هم مصنوعی نباشد و هم نمایشی باشد و هیچگونه فشار و یا آسیبی را به هیچ عنوان به بازیگر وارد نمی کند و این را هم ذکر کنیم که چندین بار توسط دو بازیگر تمرین شده و خود بازیگران حتی اغراق این صحنه را بیشتر کرده بودند برای تاثیرگذاری بیشتر آن صحنه نسبت به احساسات آن لحظه خودشان و زمانش را خود شخصیت ها کمی بیشتر کردند که این بازهم از نظر گروه کارگردانی رسیدگی شده و جلویش گرفته شد اما اینکه شما فکر می کنید این سیلی واقعی بوده آن هم در نمایش به هیچ عنوان اینگونه نبوده و این صحنه ای کاملا تمرین شده است و این مساله را هم ذکر کنم این صحنه از دور سوم نمایش به داستان اضافه شده و بعد از شب ۲۰۷ ساخته شده ، باز هم تشکر می کنیم از هنر و نقد زیبای شما که به گروه کوچک ما کمک می کند و برایمان ارزشمند است 🙏🏻
۳ روز پیش، جمعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نمایشی که از خاک بیرون کشیده شده و دوباره در تابوتی جدید به زیر خاک میرود.

میتوانم راجع به پاگانسیم و مسیحیت صحبت کنم. اما نمایش انگار تنها آمده است تا مخاطبانش را سرگرم کند و دست به هر جایی می‌برد تا این کار را انجام دهد و البته موفق می‌شود. در صحنه‌هایی مخاطب را مجبور میکند تا بخندد. از مفاهیمی بهره می‌برد که برای مخاطب فارس‌زبان نا آشناست. این نمایشنامه در جغرافیا و زمان خود معنا و مفهومی را منتقل می‌کرد و دوباره روی صحنه رفتن این نمایش در این زمان و این جغرافیا تنها از نمایش یک کالای مصرفی می‌سازد که در نمایش‌خانه هایی که مناسب اینگونه کالا ها هستند باید اجرا شود.

این نقد را نمیتوانم عمیق‌تر کنم چون خودِ نمایش این را نمی‌خواهد. حتی به ضد ارزش‌های محتوا هم نمی‌خواهم بپردازم. نمایشی که در جغرافیا و زمان خودش هم مورد انتقاد شدید قرار گرفته بود.

در کل تنها نقطه قوتی که نمایش دارد طراحی لباس و بازیگر‌هایی هستند که مخاطبشان، مخاطب تئاتر نیست.
درود بر شما
سپاسگزاریم که با آگاهی از موضوع نمایش ، نویسنده و نیز حواشی حول این نمایشنامه در مقطع زمانی که نوشته و با توجه به اشاره به تاریخچه اجرای این نمایش در اوایل صده پیش و اتفاقاتی که برای آن رخ داده بود نقد شما را برای ما دوصد چندان مهم نموده است. مواردی که مطرح فرمودید و چرایی اجرای این نمایش در ایران و مقطع کنونی توسط کارگردان و عوامل نمایش در رسانه های مختلف شرح داده شده که شاید جواب بخشی از سطور بالا باشد.
سپاس از اینکه وقت گذاشتید و کاستی ها را بر من ببخشید.
۱۱ بهمن ۱۴۰۲
نظر شما درست
اما آیا روان انسان ها تغییر میکند که میگویید در زمان خودش!!!
آیا دروغگویی، خالی بندی، خودشیفتگی، نیاز به دیده شدن، احمق های شهر و .... در زمان امروز نیست ؟ این نمایش اتفاقا خیلی به شرایط امروز میخورد و باید بابت انتخاب این متن به کارگردان تبریک گفت و اینکه این همه بازیگر آماتور را اینگونه به کار گرفت تا ریتم نمایش اجرا شود .
در کل اصلا یک نمایش مصرفی نیست و در زبان کمدی آن تراژدی و حرف های عمیقی نهفته است . اتفاقا من فکر میکنم میشد کار کمدی تر و سرگرم کننده تر باشد تا مفاهیم عمیق آن را در یک کمدی کامل ببینیم و به فکر فرو رویم
۲۰ بهمن ۱۴۰۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میتوانست یک تئاتر باشد.

آوینیون می‌خواهد مخاطب را از بندرگاه‌های جنوب به قلعه‌های اسکاتلند رهنمود کند اما قایقش پارو ندارد و چهار سرنشینش ... دیدن ادامه ›› را مجبور میکند تا با دست خالی قایق را هدایت کنند، هماهنگ با فریادها و صدای سنج‌ها، دستشان را توی آب می‌برند و قایق را به جلو هل می‌دهند. دریغ از یک بادبان، تمام تلاششان را می‌کنند، اما امواج، قایقشان را متلاشی می‌کند و به ساحل برمیگردند.

این نمایش در صورت تئاتر شدن نیاز به بازطراحیِ صحنه دارد اما محتوای نمایش می‌گوید «اینجا یک پلاتو است» و نیازی به طراحی صحنه نیست و بارِ نمایش به سمت شانه‌های بازیگران سرازیر می‌شود طوری که از همان اول نمایش، با گردنی کج به مخاطب می‌نگرند. می‌دانند آخر نمایش چه اتفاقی قرار است بیافتد. با این‌حال هیچ کدامشان برای تئاتر شدنِ این نمایش، کم نمی‌گذارند.

فرم ویدیوییِ نمایش در قسمت‌های اتاق گریم ، شعله‌ای که در صحنه ایجاد شده است را خاموش می‌کند و کمی از پیوستگی نمایش می‌کاهد. دلیلِ استفاده از این فرم در آوینیون تا آخرین مونولوگِ نمایش منطقی نیست و پس از آن هم منطقی نمی‌شود.

جدا از اشکالاتِ فرمی، نمایش سعی دارد مکبث را عنصر اصلی خود نشان بدهد. اما تنها مکبث را متبادر می‌کند. جنونِ مکبث را نگه می‌دارد. هراسانی مکبث از صداهای مهیب را در کنار مراسم زار قرار می‌دهد و سپس مراسمِ زار را با به جنون رسیدن مرتبط می‌کند. تنها یک تناسب ایجاد می‌کند. نمایش مانند یک کلاژ می‌شود که اجزایش با هم تناسب دارند اما یکپارچگی و ارتباط نه.

در آخر، نمایشِ آوینیون همواره در حال تلاش است. تلاش می‌کند محتوایش، فرم را بسازد. بازیگران فارغ از بازیِ خوبشان، بیش از نیاز یک تئاتر تلاش می‌کنند و عرق می‌ریزند و هنگامی که چراغِ جایگاه تماشاگران روشن می‌شود. مخاطبان برای این تلاش، می‌ایستند و دست می‌زنند.
سلام خیلی ارادت ممنونم بابت حضورتون و وقت که بابت کامنت گذاشتن صرف کردید .دم شما گرم
۱۵ دی ۱۴۰۲
شهرزاد
جناب معینی متاسفانه متوجه منظورتون نشدم در مورد پاسخ به نظر آقای آذر هم چرا باید باب دیالوگ بسته بشه؟
سلام خانم شهرزاد خیلی ممنونم از نظرتون.
رابطه‌ی بین منتقد و اثر، با رابطه‌ی بین منتقد و صاحب اثر متفاوت است. وظیفه من به عنوان منتقد، نقد اثری است که جلوی چشمانم روی صحنه می‌رود.
به همین دلیل باب دیالوگ بسته نشده است و تنها تا اثر بعدی آقای معینی دیالوگی نباید رد و بدل شود. حرف‌های هنرمند در حین اجرا زده می‌شود و حرف های منتقد پس از اجرا.
۱۶ دی ۱۴۰۲
ایلیا آذر
سلام.. ممنون از شما و تیم این نمایش، که چراغ های صحنه را روشن نگه می‌دارید. تا منتقدها بتوانند از نورش برای نوشتن استفاده کنند.
ارادت و زنده باشید .بازم ممنون بابت وقت و هزینه ای که متحمل شدید
۱۶ دی ۱۴۰۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک تئاتر واقعی، و چه حیف که به صورت زنده نتوانستم ببینمش.


یک نمایشِ کامل است. تکنیک‌ها استادانه روی صحنه جان می‌بخشند. یک نمایشِ عروسکیِ بی‌نقص.

رقصنده در میدان‌های جنگ جان می‌گیرد و طوری می‌رقصد که انگار زمان از رقص می‌افتد. تمام صحنه‌ها مانندِ شعری هایکو از سه جز تشکیل می‌شود. چرخش، آفرینش و مرگ. زندگی‌های مختلف شکل داده می‌شوند و زمان پیدا می‌کنند تا زنده بمانند. برخلاف کاری که سرباز‌های واقعی انجام می‌دهند. سرباز‌ها به هیچ‌چیز زمان نمی‌دهند. سرباز‌ها قرار است بکشند و قرار است کشته شوند این عهدی‌ است که وقتی اسلحه روی دوششان است و دستِ راستشان روی قلبشان آن را با صدای بلند، دسته‌جمعی فریاد می‌زنند. اما این‌ها سرباز نیستند. دارند زمان می‌دهند تا وقتی که خودِ مرگ، جان‌هایی که در دست‌هایشان است را از زندگی ... دیدن ادامه ›› بیاندازد.

تمام انسان‌ها در صلح به جنگ فکر می‌کنند و در جنگ به صلح و این تا ابد ادامه پیدا می‌کند. چرخ‌ِ آسمان هم تنها در این میان می‌چرخد. گویا در هنگامی که سرباز‌ها با جنگ مواجه می‌شوند و به اشتباه فکر می‌کنند که جنگ اجتناب ناپذیر است.
تازه به مرگ خویش فکر می‌کنند که منجر می‌شود به زندگی خود نگاه کنند و هنگامی که جانی را می‌گیرند انگار تمام داستان‌های کشته‌هایشان را بر روی دوششان می‌گذارند. اما نمی‌دانند که قرار است روز به روز سنگینی‌اش بیشتر شود.
همه چیز در آن لحظه جور دیگری دیده می‌شود. تمام زندگی‌هایی که قرار بود دریغ کنند را از نگاه خود زنده می‌کنند و آن‌ها را می‌سازند و به زعم خود شکل می‌دهد. زمان را می‌رقصانند. تا زمان را دیگر از جانی دریغ نکنند. سرانجام مجبور می‌شوند همان زندگی را به پایان برسانند. مرگ هم حقیقتی اجتناب‌ناپذیر است مانند زندگی. اما آن لحظه که مرگ به زندگی معنا می‌بخشد. آنگونه دیده می‌شود که نبودش به معنای نبود زندگی است. هرچند این دو مفهوم دور و شاید متضاد هم به نظر بیایند.

قوانین دنیا هنوز ثابت می‌مانند، هنوز زندگی در بستر زمان معنا پیدا می‌کند. زیرا هرگاه چرخ از چرخیدن بیافتد. زندگی جایش را به مرگ می‌دهد و هنوز سربازان دارند جان می‌گیرند اما این‌بار زندگی را سلب نمی‌کنند.


فیلمِ ضبط شده‌اش را ببینید و منتظرِ اجرای بعدی باشید.

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این یک تئاتر نیست!

دهان مخاطب را با دستانِ نیرومندش، که همان بازی‌های فوق‌العاده و طراحی صحنه‌ی عالی است. باز می‌کند. طوری که مخاطب چشمانش ... دیدن ادامه ›› از حدقه بیرون می‌زند و بعد به آرامی فلسفه را در حلقش می‌ریزد و مجبور می‌کند نه تنها چشم‌ها بر روی صحنه‌یِ راکد باشد. بلکه اذهان هم جهانبینی‌اش را برای ساعاتی تغییر دهد.متاسفانه نمایش توقع زیادی دارد.

بازیِ چشم‌نواز و بی‌نقصِ حامد رسولی و رومینا مومنی و طراحیِ فضا، کاملا حس و حال شرقی را در صحنه به وجود می‌آورد و در پس زمینه، فرهاد فزونی تمام چشم‌ها را متوجه خود می‌کند. (به نظر بنده تنها کسی که می‌توانست بارِ سنگینِ گرافیکیِ این کار را روی دوشش حمل کند تا نمایش سقوط نکند.) به طور استادانه‌ای فرمِ روایت نقطه‌ی مثبتِ کار می‌شود.

از آنجایی احساس می‌کنم که این تئاتر - یک واقعا تئاتر - نیست که می‌بینم در محتوای فلسفه‌ی شرقیِ اثر، گذرِ متفاوت زمان بیان می‌شود. اما نمی‌تواند این مفهوم را روی زمانی که برای مخاطب می‌گذرد و زمانی که برای اجرا می‌گذارد تعمیم دهد. انگار تنها دارد کلماتی انتزاعی را کنار هم می‌چیند و خودش به آن‌ها عمل نمی‌کند. بر مرزِ سهل و ممتنع بودن قدم می‌گذارد اما پایش می‌لغزد.

یکی از نکات جالب نمایش این است که اثر، خود بر کسالت‌بار بودنش اذعان دارد. تا فرم را هرچه بیشتر به محتوا نزدیک کند. که به نظر موفق نمی‌شود. مخاطب همچنان می‌خواهد در اواخر نمایش فرار کند.

در حین نوشتن این نقد، با خود می‌گویم که یک‌جای کار می‌لنگد. تمام عناصری که یک تئاترِ خوب دارد. در این اجرا، به‌طور مستقل به نحو احسنت خود را نشان می‌دهد. جوابی که به ذهنم می‌آید همان‌طور که در نمایش گفته می‌شود این است : «انگار زمان همه چیز است»!

در آخر این یک تئاتر بورژوا است، تجملاتی که به شکلی شرقی پنهان و مینیمال شده‌اند و زرق و برقشان بر روی بلیط توی چشم مخاطب می‌رود.

ببینید(اگر با قیمت بلیت مشکلی ندارید) اما چشم‌هایتان را بر کسالت‌بار بودنش، ببندید.
در فلسفه شرقی بکار گرفته شده هم نه محتوای تازه‌ای عنوان شد و نه حتی همان هم که ارائه شد قابلیت تفکر داشت. لااقل نه برای ما که در فرهنگ شرقی‌امان از قرن‌ها پیش با این موارد بارها شنیده‌ایم و برخورد داشته‌ایم و اتفاقا کارکرد چندان روشنی هم ایجاد نکرده و الا امروز نه آن بودیم که هستیم.
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱
نیلوفر ثانی
درود بسیار.. بله منم این برداشت رو از چند دوست دیگر هم شنیدم. و می تونه قابل تعمق باشه اما در هر صورت ما با مفاهیم روبرو هستیم و اینکه براحتی ازش عبور کنیم شاید کمی غیر منطقی باشه. چون کلیت اجرا ...
شاید برداشت من هم از صحبت های ایشون کمی خام و آماده انتقال نباشه.
اما میتونم قاطعانه بگم که تا به حال از ایشون حرف دور از منطق نشنیدم.
حرف این نیست که مفاهیمی که داره گفته میشه اشتباه هستش، گویا در معبد های بودایسم هم روند مشابههی اتفاق میافته انقدر مفهوم انتقال داده میشه تا جایی که طرف میبره و دیگه قادر به درک نیست و در اون لحظه هست که تازه تعلیم اصلی شروع میشه.
پخته تر میکنم برداشت هارو و دوباره باش ایشون صحبت میکنم و خلاصه ای رو سعی میکنم بنویسم.
۳۰ مرداد ۱۴۰۱
سید حسام حجازیان
شاید برداشت من هم از صحبت های ایشون کمی خام و آماده انتقال نباشه. اما میتونم قاطعانه بگم که تا به حال از ایشون حرف دور از منطق نشنیدم. حرف این نیست که مفاهیمی که داره گفته میشه اشتباه هستش، ...
ممنون .. البته منظورم از غیرمنطقی، بی معنابودن نبود. اتفاقا در تئاتر ما شکست کلیشه هارو داریم و چه بسا منطق های ثابت شده هم بهمین روند قابل تغییر یا برهم خوردگی ست و حتی گاهی حسن به شمار میاد.. حتما، مشتاق نظراتتون هستم.
۳۰ مرداد ۱۴۰۱
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تئاتری که اگر بخواهید، تئاتر خوبی‌ است.

اثر تلاشى وصف نشدنی برای واقعی بودن می‌کند و اگر مخاطب بخواهد می‌تواند با اثر همگام شود و بدون ترس بخندد. خنده‌هایی که برای احترامِ اجتماعی به هنرمندانِ بازیگر نیستند. به قول یکی از منتقدان ، "خنده‌های واقعی".

بازی‌ها و میزانسن‌ها یکدیگر را کامل می‌کنند و هرآنچه که از یک تجربه‌ی نمایشی می‌خواهید در اختیارتان می‌گذارد گویی هر مخاطبی را با هر طرز تفکری گاها با اثر ارتباط برقرار می‌کند و هرچه جلوتر می‌رود این ارتباط نزدیک‌تر می‌شود و خندیدن‌ها راحت‌تر.

ببینید و گهگاهی واقعا بخندید.
حتی اگر وفادار به نامش هم می‌ماند. نمی‌توانست تئاتر خوبی باشد.

با چشم‌پوشی از طراحیِ صحنه خوب و فرم جالب نمایش که در همان ابتدای کار، نوید ... دیدن ادامه ›› یک تئاتر - یک واقعا تئاتر - خوب را می‌دهد که خالق اثر تصمیم می‌گیرد مخاطب، در داستانِ شخصیت ها جا پیدا کند در همان حالی که روی صندلی‌اش نشسته‌ است. اما درست در لحظه‌ی اوجش به قعر سقوط می‌کند.
بازی‌هایی که با شخصیتشان اخت نگرفته‌اند که بخشی از آن تقصیرِ بد بودن دیالوگ‌ها است. که همان بد بودن دیالوگ‌ها، رابطه‌ی بینِ سه بازیگر(سه خواهر) را سرد نشان می‌دهد که به بهترین شکل ممکن اتفاق می‌افتد و جزو نقاط مثبت اثر است.
میزانسن‌ها پس از مدت کوتاهی تکراری می‌شوند و چقدر حیف که انگار هیچ استفاده‌ای از صحنه‌ برای خلق میزانسن نمی‌شود. صحنه‌ای که پتانسیل زیادی برای روایت در اختیار صاحب اثر می‌گذارد. اما شخصیت‌ها ترجیح می‌دهند عمود به مخاطب و در لبِ تراس بنشینند و صحبت کنند. این چه تولدی است؟

مونولوگ‌های طولانی هم بر میزانسن تکراری این سقوط را شتاب بیشتری ‌داد. تا اینکه عنصر اصلی نمایش ویدیوآرت‌هایی می‌شود که به زعم بنده تنها برای این گذاشته شده بود که گویا نویسنده‌ی اثر، تازه به یکنواختی داستان پی‌برده است مانند همان زمان‌هایی که راوی، سعی در جذاب کردن داستان با فکرهای شومی که در ذهنِ شخصیت‌ها در حال گذر بود بیان می‌کرد.(م : در چند دقیقه‌ی بعد خواهر گلوی خواهرش را می‌گیرد و فشار می‌دهد) و این سقوط همچنان ادامه پیدا می‌کند تا اینکه مخاطب می‌بیند صحنه دارد بالا می‌رود و حسرت می‌خورد که کاش این پایانِ زیبا را می‌توانست بهتر ببیند و تا چند روز روایت آن سه خواهر را در ذهنش حمل کند. اما این اتفاق نمی‌افتد.

نمایشی که اگر بازنویسی شود می‌تواند مخاطب را میخکوب کند اما فعلا میخ را روی صندلی‌اش می‌گذارد.
 

زمینه‌های فعالیت

شعر و ادبیات