تیوال مونا صدرفریدپور | دیوار
S3 : 19:11:06
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام بر دوستان

از امشب اجرای نمایش (از اطراف میلاد) به کار گردانی حمید دهقانی در تماشا خانه ایرانشهر شروع شد.
در این نمایش فاطمه فخرایی(بازیگر فاطی در 17دی کجا بودی)آوا شریفی-علیرضا کی منش-علیرضا باقری(بازیگر فیلم فصل بارانهای موسمی)و خود حمید دهقانی بازی می کنند.

داستان آن در باره یک خانواده شهرستانی ست که تصمیم دارند برای دیدن پسر بزرگشان که در تهران و در برج میلاد کار می کند به تهران بیایند.

یه جاهایی از کار منو یاد مادر مانده نیما دهقان انداخت.

من از دیدنش لذت بردم.
امیدوارم شماهم ببینید و لذت ببرید:)
۰۳ بهمن ۱۳۸۹
به به مونا ذکر خیرت بود امشب
۰۴ بهمن ۱۳۸۹
مرسی از اطلاع رسانی
۰۴ بهمن ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در سینه راز هایی دارم.
هر گاه سینه ام از آن راز ها به تنگ می آید,با دست بر زمین می کوبم و راز دلم را برای زمین بازگو می کنم.
پس هر گاه زمین گیاهی برویاند,آن گیاه راز دل من است.



امام علی (ع)
سلام مونا جان،رسیدن بخیر، :)
انشا الله که خووب باشی و سلامت،
عیدت مبارک و ممنون از این پست...
۰۴ آذر ۱۳۸۹
خواهش میکنم عزیزم،
شما لطف دارید و بزرگواری،
شاد باشی و سلامت انشا الله :)
۰۵ آذر ۱۳۸۹
خوشحالم که باز دستخطت روی دیوار نشسته
۰۵ آذر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی یکی می روندو

تکه تکه مرا با خود می برند.

حالا من سراسر دنیا پراکنده ام...




شیوا حریری
برای کعبه,وحید وبقیه دوستانم که دیگه اینجا نیستن
۲۹ مهر ۱۳۸۹
کعبه و وحید خیلی این را دوست داشتند:-)
۳۰ مهر ۱۳۸۹
besyar besyar doost daram
۳۰ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نشانی ات را گم کردم
از مادرت پرسیدم
گفت قطعه 62ردیف اول
آمدم
و یادم آمد می گفتی:
قطعه همان غزل است,اگر سر نداشته باشد.
تو هم غزل بودی
قطعه قطعه
قافیه ات شاید سنگ
و چه قافیه سختی برای غزل...



علی زارعان
برای عزیز نازنینم,که ای کاش نشانی جدیدش را نمی یافتم
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
خوبی مونا جان موفق نشدم باهات تماس بگیرم دلم می خواست نورا رو با هم می دیدیم ...ای کاش این ای کاش های ما پایانی داشت:((
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
سلام مونا جان،
این نظر رو با توجه به تاریخ ثبتی 6 مهر میگذارم...
خوبی؟
دلم برات تنگ شده،
جات خالیه،
یاد اونروزا بخیر...

سلامت باشی و شاد
یا حق
۰۶ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد,تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند.
اما وقتی خواست ماسکش را در آورد با مشکل روبرو شد!
ماسک برای همیشه به صورتش چسبیده بود-


رسول یونان
همین حالا برای برداشتن ماسکهایتان اقدام کنید,شاید فردا خیلی دیر باشد
۲۰ خرداد ۱۳۸۹
سلام به همه دوستان
و
ممنون از لطفتون-
آقای علایمی منم خیلی دوستش دارم.بله شعراشم خوندم.
زهرا جان دلیل غیبتم رو فقط تو میدونی!!!
امین یزدانی به نظرت ماسک زدن به هر قیمتی می ارزه؟اول امسال دوستی!به من یه ماسک هدیه داد که برای جدا کردنش از صورتم مجبور شدم چله ... دیدن ادامه » نشینی کنم
۲۱ خرداد ۱۳۸۹
امیدوارم اون دوستی که بهت ماسک هدیه داد من نبوده باشم! :-)
۲۲ خرداد ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من و زمین هر شب همدیگر را سخت در آغوش می گیریم
و در گوش هم نجوا می کنیم (ما برای هم هستیم) تا خوابمان ببرد
و صبح,زمین از خواب معدنها و جنگلهایش برایم می گوید
و من,می ترسم بگویم خواب آسمان و ستاره و ماه خندان دیدم...


؟؟
مونا جان انگار هنوز قسمت نیست...نه؟؟؟
حکمت چیست؟؟
۰۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک ساعته-بله می تونید هر دو رو تو یه روز ببینید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باز اومده بود بالا یه هوایی بخوره.همیشه دوست داشت بیاد بالا از یه چیزای جدید سر در بیاره!با اینکه میدونست مامان باباش دعواش می کنن,اما تا میدید سرشون گرمه و حواسشون بهش نیست,میومد بالا.
عاشق دیدن آسمون بود.عاشق دیدن رنگها بود.هر وقت میومد بالا یه چیز جدید کشف می کرد.
امروزم تا دید مامان باباش مشغول جروبحث کردن هستند,زود از خونه زد بیرون.
همینجوری داشت واسه خودش می چرخید.اصلا دلش نمی خواست حال خوبشو با فکر اینکه قراره دعواش کنن,خراب کنه!
ناغافل یه صدایی شنید!تا به خودش اومد دید رو هواس,انگار بی وزن شده باشه مثل یه پر کاه!
ولی کم کم حس کرد نفسش داره بند میاد,تنش داره له میشه و دیگه هیچی نفهمید!!!
بیچاره کرم خاکی کوچولو,غذای بچه های پرنده شد.
حالا دیگه کسی دعواش نمی کرد!



msfp
قشنگ بود...
*حالا* دوست داشتند دعوایش نکنند...
۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
*یک نکته*
تخلص خود را فارسی بنویسی بهتر است، چون من در جستجوی گوگل مخفف نوشته شده را تایپ کردم و به این عبارت رسیدم:
Messaging and Security Feature Pack
شاید ابهام ایجاد کند... :-)
۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
مونا جان شروع به نظرم کمی ضعیفه اما هر چه به آخر نزدیک میشه قوی تر میشه. در کل زیبا و بسیار بالاتر از متوسط بود اما جای بهتر شدن داره. میتونی توصیف ها رو بیشتر کنی
۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتم خداحافظ و دلم پیش تو ماند.....
هنوز دستانم پر از خون است،
پس چرا باز نمی گردی؟!
۲۶ فروردین ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درخت تنهای من,به باد عاشق بود!

باد_بی سامان,

کجاست خانهء باد؟
یعنی عشق عاشق سامان نداشت
یعنی عشق عاشق خانه ای نداشت
یعنی عشق عاشق راه نداشت
یعنی درخت عشق عاشق نبود
یعنی عاشق عشق نداشت
زیرا عاشق، معشوق نداشت...
۲۳ فروردین ۱۳۸۹
*بی سرزمین تر از باد*
۲۳ فروردین ۱۳۸۹
*تن تشنه مثل خورشید*
۲۴ فروردین ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی نیستی ویا حتی عقب تر, در حد نیستی هستی,
نمی توانی تصمیم بگیری که از نیستی هست شوی یا نشوی!
اما لااقلش این است که وقتی هست شدی,می دانی که یک روز دوباره نیست خواهی شد.....

ح.ط
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ چیز از آن_انسان نیست, هرگز
نه قدرتش,نه ضعفش,و نه دلش حتی
و آن دم که دست به آغوش می گشاید,
سایه اش سایهءصلیبی ست...
و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را
در آغوش فشرده است,
آن را له می کند.


ماتئی ویسنی یک
دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطره ات طلاست,یکم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!تو چقدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما,تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش, عاشقی کجاست!؟!
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی,دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست. گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدونازکش دوید خون_درد

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک ... دیدن ادامه » و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال,پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت




عرفان نظر آهاری
سکوت پشت پنجره,یعنی صدای برف...
و سکوت پشت لبهایم,یعنی صدای حرف...
حرفهایی که بر دلم می بارند,سنگینی می کنند,کوه غم می شوند.
اگر در گرمای آغوشت اشک می ریزم,از غم نیست...
برفهایم آب می شوند


مرثا
قشنگ بود
۱۲ فروردین ۱۳۸۹
قشنگ نبود. خیلی قشنگ بود!
۱۳ فروردین ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم پرواز می خواهد.هوای این قفس دلتنگ و دلگیر است.
دلم یک باغ,یک دنیا هوای تازه می خواهد.
در این مرداب راکد,ماهی مشتاق روح من نمی گنجد.
در این حجم ملال آور,نهال آرزوی من نمی روید...و من دلتنگ پروازم
زهرا. ک.ف این را دوست دارد
دقیقا مثل من...

به کجا چنین شتابان؟
.
.
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
.
.
همه ... دیدن ادامه » آرزویم اما
*چه کنم که بسته پایم*
۰۷ فروردین ۱۳۸۹
مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
۰۷ فروردین ۱۳۸۹
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
۰۸ فروردین ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم.
و سرانجام از من و تو خواهد پرسید آیا زندگی را زندگی کرده ای؟
دوستان بهترین ها رو براتون می خوام.
شاد زندگی کنید
احسان علایمی و sanaz m.barin این را دوست دارند
برای شما هم همین طور خانم صدر...
۰۱ فروردین ۱۳۸۹
سپاسگزارم خانم صدر عزیز. و من اضافه میکنم.
متفاوت زندگی کنید.خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید بدون جلب توجه متفاوت باشید.
۰۲ فروردین ۱۳۸۹
لایک!
شادزی
۱۶ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رنگ سال گذشته را دارد,همه ی لحظه های امسالم
سیصدوشصت وپنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم...
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم,سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من,عالمی نیست


از؟
۲۴ اسفند ۱۳۸۸
ای محمد علی بهمنی عزیز، امروز ازش حرف زدیم با محمد، نه؟
ساده بگم،ساده بگم،ساده بگم دهاتیم!

۲۵ اسفند ۱۳۸۸
آره :-)
۲۵ اسفند ۱۳۸۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پل پیوند فرو می ریزد.
دستها در خلاء تنهایی می نشینند صبور,
تا رسد همراهی ... ونگاه
در خط تیره تردید به شب می نگرد,
تا بیابد راهی...
گوشها پشت دیوار سکوت منتظر می مانند
تا مگر شیشه شب بشکند از نقش هم آوایی
آب بر چشم بزن
پلک ها را بتکان!
کفش به پا کن وبیا.
من درانتظار طلوعم
غروب را جاودانه مکن،
شیشه ی شب شکستنیست،
راه در چند قدمیست.
۱۸ اسفند ۱۳۸۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنچه یافت می نشود,آنم آرزوست...
احسان علایمی و sanaz m.barin این را دوست دارند
میان بود و نبود
بلاتکلیف مانده بودم

کسی صدایم کرد
برگشتم

نه صدا بود
نه نور بود
نه کسی نگاهم میکرد

رفتم ... دیدن ادامه » سمت نبود
۱۵ اسفند ۱۳۸۸
به به
۱۶ اسفند ۱۳۸۸
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
حافظ
۱۶ اسفند ۱۳۸۸
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید