تیوال نسترن ترابی | دیوار
S3 : 04:35:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نسترن ترابی
درباره نمایش سالگشتگی i
برای "سالگشتگی" که بعد از گذشت هفت ماه از اجرا، همچنان در من نفس میکشه... برای "سالگشتگی" که همچنان در زندگی ما تکرار می شه...
میترا این را خواند
زهره مقدم و زهره الف این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"Transition"
رفتن از حالتی به حالت دیگر، تغییر...
ایده ترنزیشن که دراین نمایش با فرم اجرا، طراحی صحنه و نورپردازی تعریف شده، ذهن را به وجد میاره، انگار جرقه نوری تو سرت روشن شده باشه؛
ایده و فرم اجرا اونقدر قویه که به نظر من متن رو در سیطره خودش قرار داده، اینکه متن نمایش چقدر با ایده اجرا کار میکنه موضوعی که هنوز بهش فکر میکنم؛
در طراحی صحنه، دو پنجره ترنزیشن عالی کار میکردن، اما نمایشگرهایی که هرآنچه صحنه از نظر دور میکرد رو آشکارا نشون میداد، نمیدونم... صحنه آخر که بازیگران روبروی صحنه طراحی شده قرار میگرفتن و تغییرها رو مستقیم میدیدی (که تاثیرگذاری خیلی زیادی داشت) فکر میکردم کاش به جای نمایشگرها و چهار قاب مجازی، صحنه با یک سکانس نیمه شفاف طراحی میشد که گاهی وضوح بیشتری پیدا میکنه و حضور آدمها رو پشت خودش نشون میده، هرچند که نمایش مجازی ... دیدن ادامه » هم ممکنه ایده تعمدی طراح بوده باشه...
در اجرای دیشب حدود سه بار نقص در اجرا وجود داشت، در نمایشی که ایده خیلی قوی پشت اجرا وجود داره، این نقصها جان نمایش رو میگیره، آدم دوست داره مجموع این فکرهای عالی رو با یه اجرای خیلی قوی روی صحنه ببینه...

. جمع بندی کوتاه:
نمایشی که فضای فکر کردن و لذت بردن از فکر کردن ایجاد می کنه...
واقعا باورم نمیشه این متن رو شما در مورد نمایشی که من امشب دیدم نوشتین. قضاوت نمیکنم اما امیدوارم جانب انصاف رو رعایت کرده باشید
۲۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حافظه هم سازه ترد و عجیبیه، قبل از نمایش تنها تصویرام از بچگیم خونه کوچه فرشید و درخت انار حیاط که هیچ وقت میوه نمیداد و من دوچرخه ام و نقاشی کشیدن تو اتاق روبروی حیاط بود و البته گربه ام که اونم تو همین حیاط بود...
حیات من انگار حول همین حیاط بود، هیچ وقت به اتاق پشتی نمی رفتم، نمیدونم از ترس زیرزمینی بود که با یه دریچه به اتاق وصل میشد یا پنجره های رو به خیابون، یا شاید چون اون اتاق جلوی در ورودی بود، شایدم من همیشه درونگرا بودم...
هرچی که بود حیاط نقطه امن و سبز زندگی من بود..
بعد از نمایش تصویرهایی رو به یاد آوردم که به کل فراموش کرده بودم...اول فک میکردم خب لابد مهم نبودن، من توانایی خوبی توی فراموش کردن دارم، هرچی رو دوس ندارم فراموش میکنم، انگار لایه های نرمی از غبارهای رنگی برن روش رو بپوشونن...
از خودم پرسیدم به همین الانت نگاه کن، مطمئنی که ... دیدن ادامه » مهم نبودن ؟!
دوس داشتم آرش اتاق زیر زمین رو بغل کنم و بگم دیگه اجازه نمیدم کسی بهت آسیب بزنه، ازین به بعد با هم نقاشی میکنیم، یه حیاط میسازم با درخت اناری که میوه بده و توی اتاق نشیمن روبروش من و تو، از صبح تا شب، تا ابد خورشید و ماه و آسمون نقاشی می کنیم...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید