تیوال مهران دهقانی | دیوار
S3 : 07:49:44
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دلم برای همه تنگ است.
بخصوص برای دیوار نشین های 90.




از: خود
پرنا بوذری و زهرا.ک.ف این را دوست دارند
:)
۱۶ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیم نگاهی به نمایش لارنس راهب(مردی که حرف می زند) به کارگردانی عباس غقاری.
www.taatre-del.blogfa.com
.
با سپاس.
سلام به همه دوستای دیواریم.
من یه مدتی نبودم و امیدوارم که همتون منو ببخشید.
.
.
نمی دانم.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که به ما تفکر کردن را یاد نمی دهند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که به ما خود کار نمی دهند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که از وجود خودکار می هراسند و حتی به ما خودکار را نفهماندند که چیست.! به هر صورت برایمان مداد شده است ارزو. ارزوی مدادی که در ان طرف ترش پاک کنی باشد که تمام چیز هایی که نوشته ای پاک کند.
ما دنیاییمان شده است فقط اب دهانی که بنویسیم و هر از گاهی هم با یک (ها)یا با یک تنفسی که روی شیشه می افتد از بین برود.

مخلص شما مهران.

سلام،
نه ،دنیای من اینجوری نیست.
۱۲ دی ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام.
حرف دل اقای حمید امجد. به وبم مراجعه کنید.
http://taatre-del.blogfa.com/
حقیقت تلخ انکار ناپذیر مکرر ...
۱۶ آبان ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از کوچه ای دست ور می داریم که پایان ندارد.

مخلص شما مهران
افسانه امیری کیا و فائقه معتمدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام اقای خدادادی این متن همون متنی هست که راجبش صحبت کردیم امید وارم که از خوندنش هم شما و هم تمام دیواری ها لذت ببرید.
(جمله
نقطه
ویرگول)
همه چیز اول از یه جمله شروع شد. داشت ادامه پیدا می کرد. یواش یواش به خودم اومدم و دیدم داره انقدر بزرگ میشه. مثل یه غده سرطانی که انقدر رشد می کنه که اوضاع رو وخیم می کنه .به خودم گفتم باید جلوش رو بگیرم و بایه نقطه این کارو کردم.
انگار تمام دنیارو به من داده باشند. به قول مسیحی ها انگار روح مقدس را دیده باشم. انگار تمام رویداد ها جلوی چشمام ظاهر می شدند و مثل یک فیلم تکرار می شدند.
ولی من نمی دونستم که دارم به داخل مردابی دست و پا می زنم. وقتی فهمیدم. که کار از کار گذشته بود و مرداب تا روی سرم اومده بود و من داشتم قول قول می کردم.تمام چشمانم بسته شده بود و فقط سیاهی مرداب را می دیدم.و هیچ چیزی به فکرم نمی رسید. به خودم گفتم باید راهی پیدا کنم. گفتم ویر گول مرا نجات خواهد داد.
اره ویر گول منو نجات داد و منو از ته فاضلاب دستشویی بیرون اورد و ویرگول داشت منو می شست و چیز هایی زیر لب می گفت به خودم گفتم حتما تقدیری هست. اما به تقدیر هم اعتقادی نداشتم.اما حالا دیگه ویر گول شده بود پرنده الهی من. اما نه!. شاید بهتر باشه بگم پرنده ی نجاتم.
ویر گول منو پیچید دور یه چیزی . نفهمیدم دور چی. و فقط به من گفت خوب است برو. پشیمان نمی شوی. نمی دانم برای چی به او اطمینان کردم و رفتم.شاید به خاطر این که منو نجات داده بود. شاید هم. نمی دانم.
به هر صورت اصل این بود که من رفته بودم داخل چیزی که .خودم هم نمی دانستم ته ان به کجا ختم می شود.
فقط سفیدی می دیدم. فقط منتظر شدم.تیک تیکه ساعتم رو می شنیدم. وانقدر ان را شنیدم که داشت اعصابم را خورد می کرد.
نمی دانم چه طوری سر از نقطه در اوردم. نقطه من سیاه بود. اول فکر کردم که دوباره تهه مرداب هستم. اما نه.من تهه مرداب نبودم که بخوام دست و پا نزنم یا این که دست و پا بزنم.
هر چی داشتم به نقطه نزدیکتر می شدم.نقطه بزرگتر و بزرگتر می شد.
تا جایی که دیگر و حشتم زد و رسیدم. ترس داشت یواش یواش بر من قلبه می کرد و تمام دست و پاهایم مثل زنگ کلیسا به لرزش در امده بود.داشتم دیگر سکته می کردم ولی یا باید جلو می رفتم و نقطه رو شکست می دادم یا این که وای می ایستادم و در جا می زدم.
بالاخره رفتم و نقطه را دیدم.اون نقطه. لوله فاضلاب بود و داشت ازش لجن چکه می کرد.
من ... دیدن ادامه » دیگه خسته شده بودم و نشستم زیر لوله فاضلابی که از اون لجن بیرون می اومد.
نوشته خودم (مخلص شما مهران)
دوست خوبم، مهران عزیز. نوشته زیبا و روانی بود، شیوه توصیف و خلاقیتت را بسیار دوست داشتم.
۱۲ آبان ۱۳۸۹
با سلام خدمت اقای عمر و ابادی عزیز.
ممنون از این که وقت گذاشتید و مطلب بنده رو خوندید.
باز هم تشکر می کنم از انتقادتون.
خوشحالم کردید.
من این مطلب و سه سال پیش نوشتم و اولین نوشته من بوده.
البته صد در صد اشکالاتی داره.خوشحال میشم که درباره نوشته های بعدی ... دیدن ادامه » ام نظر بدید.
بازم از این که وقت گذاشتید و متن بنده رو خوندید متشکرم.
مخلص شما مهران
۱۲ آبان ۱۳۸۹
حتمن نوشته‌هات رو دنبال می‌کنم.
۱۲ آبان ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمی دانم.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که به ما تفکر کردن را یاد نمی دهند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که به ما خود کار نمی دهند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که از وجود خودکار می هراسند و حتی به ما خودکار را نفهماندند که چیست.! به هر صورت برایمان مداد شده است ارزو. ارزوی مدادی که در ان طرف ترش پاک کنی باشد که تمام چیز هایی که نوشته ای پاک کند.
ما دنیاییمان شده است فقط اب دهانی که بنویسیم و هر از گاهی هم با یک (ها)یا با یک تنفسی که روی شیشه می افتد از بین برود.

مخلص شما مهران.


قطره قطره ی جوهرخودکاربه ما یادآوری میکند که
*** هر اشتباهی جبران کردنی نیست***
ممنون
۰۸ آبان ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه وقتی عاشق یکی میشی که نمیشناسیش.یه دفعه تو مترو می بینیش. همین جورری نگاش می کنی. یه هو عاشقش میشی.بعد نا غافل. تو یه ایستگاه دیگه پیاده میشه و میره.تو می مونی و یه دنیا فکر و خیال.
کی بود؟! چی بود؟! کجا میره؟ با کی حرف میزنه؟
یه عشق بی سر انجام.
(دیالوگ حسین یاری:نقش حامد. قلب یخی.قسمت هشت)
میلاد مجرد و فائقه معتمدی این را دوست دارند
من اسم ان فرد را می گذارم دون ژوان مترو .
۰۳ آبان ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن.
از بچه های دیوارنشین. امروز کسی حوالی تئاتر شهر نمیاد؟؟؟؟؟؟؟؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری.
من چون تویی دارم وتو چون خود نداری.
امام سجاد(ع)
زهرا. ک.ف و امیر قالیچی ها این را دوست دارند
"وتو چون خود نداری."
این جمله رو نمیفهمم.....!
۲۷ مهر ۱۳۸۹
یعنی همدمی مثل خودش نداره.
خدا یکیست.
۲۸ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به دوستان دیوار نویس.
قرار بود که گروه.................
می خواستم ببینم چی شد؟
درست شد؟
اگه درست شده ما هم هستیما!!
شادی نادری این را دوست دارد
مهران جان
هنوز برنامه ای برای تشکیل گروه ارائه نگردیده است. در زمان مورد نظر از دیوارنشینان دعوت به عمل خواهد آمد.
۲۶ مهر ۱۳۸۹
قبلا هم گفته بودیم که دوست داریم!!! :D
۲۶ مهر ۱۳۸۹
سلام دوستان مارا نیز از یاد نبرید.
۲۹ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پایان.اغاز است.
به اینده بنگر.

(نادر سلیمانی)
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان در هر کجا
آیا همین رنگ است؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دل خوش ازآنیم که حج میرویم
غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم

کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اتفاقی جالب در تئاتر ما.
به وبسایت خودم مراجعه کنید.
http://www.taatre-del.blogfa.com/
نظراتتونم داخل وب بزارید.
مرسی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کدوم یک از دوستان فردا برای کنسرت حشرات میان؟؟؟؟
نمیشه بریم دهانی پر از پرنده؟
۱۹ مهر ۱۳۸۹
روبروی در تالار قشقایی وامیستم.
امید وارم که ببینمتون.ساعت 7:30 خوبه؟
۱۹ مهر ۱۳۸۹
من ساعت 6 میرم دهانی پر از پرنده...نمیدونم تا کی طول میکشه،ولی فکر کنم تا 7:30تموم شه...
۲۰ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همه دیوار نویسان عزیز .
کی بریم تاتر دهانی پر از پرنده و کنسرت حشرات و ببینیم.؟
بعد داستان چیه که یه روزه تمام بیلیط های باشگاه برای دهانی پر از پرنده تموم شده؟
حالا دوباره برای باشگاه میزارن؟؟؟؟
من دوشنبه برای کنسرت حشرات ثبت نام کردم.
دهانی پر از پرنده رو یا فردا میرم یا جمعه
۱۸ مهر ۱۳۸۹
آقای دهقانی ظرفیت محدود بود. هر روز 30 نفر فقط (-_-) . ظرف 2 ساعت ( نه یه روز) پر شد . من برای 5 شنبه رزرو کردم .
۱۸ مهر ۱۳۸۹
سحر منم 5شنبه حتما میام
۱۸ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«کلاس پنجم که بودم پسر درشت

هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای

من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به

سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می

کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در

آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت

یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن

پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

خودم ... دیدن ادامه » زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده

بودم.
دکتر شریعتی.
زندگی چیست؟
خون دل خوردن.اولش غم.اخرش مردن.
زهرا. ک.ف، نرگس آذرکمان و فائقه معتمدی این را دوست دارند
پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب… غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود ... دیدن ادامه » و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم… گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو… پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد. سگ هم دمش را جنباند.
پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.
زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!
۱۰ مهر ۱۳۸۹
:(
۱۰ مهر ۱۳۸۹
اقای ژیان خیلی دوست داشتم.
مرسی.
۱۰ مهر ۱۳۸۹
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید