تیوال ساره رزاززاده | دیوار
S3 : 12:09:02
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
از تجربه ی گوش دادن به پادکست های "رادیو آکواریوم" انتظار داشتم یاسین حجازی خوب بنویسد ولی چیزی که دیدم از حد انتظارم بالاتر بود. نوشتن در مورد قاتلی که قبل از قتل توسط مقتول کشته شده...قتل هایی که هرروزه مرتکب می شویم و هیچ بازپرسی را یارای دستگیری ما نیست. شروع غیرمنتظره ی سکانسی از فیلم هفت و بعد سکانسی از no country for old men؛ سالن را در حالی ترک می کنی که ذهنت پر از مادام بواری (اشاره ی آرسنیک) و استیو مک منمن است. بازی های خیلی خوب و خیره کننده (خصوصا بازی جسدی که به در توالت آویزان بود). من که خیلی لذت بردم. از این به بعد کار های این گروه را از دست نمی دهم.
مریم زارعی و امیرمسعود فدائی این را خواندند
محمد رحمانی این را دوست دارد
در ارتباط با بازیگر روی در نکته جالبی تعریف کنم. روزی که من برای تماشای نمایش رفته بودم . آقای فراهانی هم تشریف اورده بودند. آخر نمایش بازیگرها از آقای فراهانی دعوت کردند که باهاشون عکس بیاندازند . ولی بازیگر روی در همچنان آن بالا اویزان روی در مانده بود. ... دیدن ادامه » که یکهو یکی از بازیگرها اشاره کردند به همه با ایشونم عکس بندازید دوستان با ایشون هم عکس بیاندازید . بنده خدا مظلوم اون بالا مونده بود.
۱۶ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش آشویتس زنان i
من یکشنبه شب نمایش را دیدم. قبل از رفتن نگاهی به "سیمای زنی در میان جمع" که چند سال قبل خوانده بودم انداختم و در معیت هاینریش بل، مسیر میدان جهاد تا تماشاخانه دا را پیاده روی کردم و توی سالن نشستم. فارغ از تمام دغدغه های به جای اجتماعی در مورد زنان، من این نمایش را یک "ستایش از هنر ضد جنگ" دیدم. انگار یک نفر تمام حس های خوب و نوجوانانه و مخملی اش از ادبیات و سینمای ضد جنگ، خصوصا جنگ های جهانی را جمع کرده و به شکل یک آلبوم عکس درآورده و نشانمان می دهد. تصویر های خیال انگیز:
دختر شاد و شنگ و توت فرنگی-سیما که "وسیله" ی تصاحب یک زن دیگر می شود: "چاره ی دیگه ای نداشتم، داشتم؟"
دختر آوازه خوان در کلیسا که "وسیله" ی تفریح است: "سعی کرد با سوز بیشتری بخونه شاید دلم به رحم بیاد."
دختر یهودی که "وسیله" ی آزادی پدر ترسو می شود: "یه ... دیدن ادامه » مرض وقتی به جون مردم میوفته، اول مرضه؛ بعد از چند سال تبدیل به عادت می شه."
این جمله ها را حتما شنیده اید: "دختر و پسر فرقی نداره ... مهم اینه که سالم باشه... ولی خدا کنه دختر نشه، نمی دونی فردا بدی دست کی!!!!" یا "من طلاقت میدم ... برای من دختر ریخته ... ولی تو چی؟...همه بهت می گن زن مطلقه!" اینجاست که فریاد های افسر/پدر نمایش به گوش می رسد: "شما از چی می ترسید؟" "مهم ترین انتخابتون توی زندگی چی بوده؟"
افسر/پدر در یک چهارم پایانی نمایش، همان طور که تعریف می کند چه طور آدم ها را برای مردن انتخاب می کند، سه دختر را از میان تماشاچی ها انتخاب می کند و سر میز می برد. و توآن قدر مسخ نمایش و "انتخاب" شده ای که نمی پرسی "چرا؟". هر سه دختر، خیلی باشکوه و مطیعانه، انگار توی خواب راه می روند، با اینکه اصلا هنر پیشه نیستند، یک قدم برمی دارند و بعد ... جزئی از نمایش می شوند؛ انگار جادو شده اند. بدون "چرا؟"

پ.ن: من یک ساز دهنی کنار پوتین آقای شمس دیدم که هرگز از آن استفاده نشد. "انتخاب" شبی که می روی تا کار را ببینی مهم است!!
محمد رحمانی و یعقوب احمدوند این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش خداحافظ i
چیز غریب و جذابی توی این تئاتر بود که موجب می شد "خودآگاهیِ" مزاحمِ همیشگیت رو فراموش کنی و چنان غرق کار بشی که راهکار ارائه بدی یا حتی بلند شی و بازی کنی...آقایونی توی سالن بودن که حرف هایی شدیدا ضد زن زدند و اتفاقا با خانم هایشان آمده بودند و خانم هایی هم بودند با برخورد ضد مرد که با همسرانشان آمده بودند و این کاری ست که این اجرا با شما می کند...
شدیدا توصیه می کنم دیدن این تئاتر را و فراتر از آن می خواهم بگویم اگر می روید حتما حتما حتما بازی کنید...آن هایی که می گفتند "زنه باید اینجوری می گفت" و بعد در جواب آقای رضایی که آن ها را به بازی دعوت می کرد می گفتند "نه نمی تونم بازی کنم" قطعا ضرر کردند!
امشب که من اجرا را دیدم، خانمی از میان تماشاگران کاری بس هوشمندانه کرد. گفت که زن زیادی حساس است و اعتماد ندارد. موقع بازی اما نقش مرد را بازی ... دیدن ادامه » کرد. در بازی، درست همانجایی که دعوا دارد کلید می خورد، زنِ داستان را به نشستن دعوت کردو بی تپق توضیح داد که پذیرفتن وکالت دوست دختر سابق اصلا مهم نیست و جای نگرانی ندارد! چه کسی ممکن است تصدیق نکند که جواب معمای بزرگ این تئاتر همین بود؟!
خیلی لذت بردم...نام دست اندرکاران این تئاتر را فراموش نمی کنم تا کار بعدیشان...
ممنون از حضور و نظر شما
۱۳ شهریور ۱۳۹۶
سلام در نمایش باید زندگی را تمرین کنیم تا بهتر زندگی کنیم نه شعار بدهیم و دوباره درگیر شعارهای بیشتر و بیشتر شویم قطعا قبول وکالت دوست دختر سابق آن هم با آن گذشته و با این حال مرد مخرب تر از مخرب است و زندگی را از هم خواهد پاشید نمونه نقض تقریبا ندارد ولی ... دیدن ادامه » نمونه همانندش بسیار است گرامی.
۰۶ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش مافیا i
"...ولی من نمی خوام ببینمت...اگه حتی یکیتونو ببینم دیگه نمی تونم برم..."
نام منیر که ابتدا توسط آرپا برده می شود مانند زخمی ست در روح که خاراندنش کیف می دهد. نام منیر از این به بعد در هوای مهمانی می ماند؛ با اینکه منیر تنها مانده و تنهایی را انتخاب کرده:"...همین که راستی آغاز کردی، به کوه و بیابان برون می باید رفت که میان خلق راه نیست". منیر و شهرام دوستانی هستند که تنها گذاشته شده اند و حالا نامشان مثل یک طلسم شیطانی، تنهاییِ دیگران را برملا می کند؛ آن هم در یک بازی جمعی به نام مافیا...اصرار های مهناز مبنی بر نرفتن مهمان ها و تنها نگذاشتنش...درون مایه ی "تنها ماندن" بیشتر از هرچیز ذهنم را درگیر کرده بود.
خیلی لذت بردم و چیز یاد گرفتم. من هم مثل بقیه باید بگویم که بازی ها و نویسندگی فوق العاده بودند. خوشحالم که سال تئاتری ام چنین پایان خوشی ... دیدن ادامه » داشت. امیدوارم سال آینده از کارگردان محترم این نمایش کار های بیشتری ببینم.
سلام .
با احترام خدمت شما تماشاگر عزیز
به اطلاعتون میرسونم شما میتوانید یا تخفیف وفاداری که به این نمایش (مافیا) مربوط شده است از نمایش "صبحانه در غروب کاری از گلچهر دامغانی دیدن فرمایید . با تشکر

لینک خرید : https://goo.gl/HPggUg
۰۹ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعد از اجرا، احساس یک مومن واقعی را داشتم که ناآگاهانه در یک مجلس عزای مذهبی متظاهرانه، به صرف پاستای نذری شرکت کرده. باید مواظب باشم تا مدتی چشمم به هیچ کدام از نوشته های سلینجر نیفتد...چون خطر این هست که صدا و لحن ناهماهنگ هنرپیشه های این نمایش با آن مبل صورتی بزرگ (به هیچ ترتیبی نمی توان یک شی صورتی رنگ را به سلینجر مربوط کرد) جایگزین چهره های واقعی دنیای سلینجری ام شود.

اولا در مورد تلفظ نام ها: "فرنی" بر وزن "ترنی" (ترن به معنی قطار + یاء نسبت) صحیح است. این نام مخفف فرنسیس francis است (اگر نویسنده ی کار، داستان سلینجر را خوانده باشد می داند) و به این دلیل اینطور تلفظ می شود. چیزی که هنرپیشه ها تلفظ می کردند طعامی ست سفید رنگ با قوام سس، ساخته شده از نشاسته و شکر و شیر که داغش عصرهای زمستانی خیلی می چسبد. ضمنا "سیمور" هم seymour است مثل اینکه ... دیدن ادامه » "سی" از "سیطره" را بچسبانی به "مر" از "مرداد".

دوما: بازی هنرپیشه ی نقش زویی، زمانی که با بسی در مورد عرفان و دانشکده و بحران فرنی حرف می زند، با نقش پسر معتادی که با توهین و فریاد می خواهد از مادرش پول بگیرد تا مواد بخرد چه قدر فرق داشت؟ اگر می خواست نقش یک کشیش، یک فوتبالیست یا اصلا نقش خودش را بازی کند چه قدر فرق داشت؟کسانی که داستان را نخوانده اند چه تصوری از زویی پیدا خواهند کرد؟ زویی سلینجر تقرییییییبا مثل ادوارد نورتون است در فیلم birdman...زویی سلینجر تتو و شلوار کابویی ندارد. در طرف دیگر، برای فرار از ناله های غلوآمیز فرنی با لگینگ طرح جین و روپوش پشت چاپ دار، من هم همراه با پدر خانواده محو تماشای تلویزیون شده بودم...میان مایه و هیستریک ... اولین تیاتری بود که با لبخند به هنرپیشه ها نگاه نمی کردم.

سوما: در باب ناهماهنگی دکور و لباس ها (نه تنها ناهماهنگ با حال و هوای سلینجر، بلکه حتی ناهماهنگ با حال و هوای اجرا) توضیحاتی رفت. کاری هم به نابود کردن المان های عرفانی داستان مثل ماجرای نارنگی و فحش های زویی و سوپ جوجه و نقش پدر و دماغ صاف کردن فرنی و سیگار زویی و خانم چاقه و ... نداریم (عرفااااااان؟ عرفان پیشکش). بسی عزیز را چرا اینطور نابود کرده بودند؟ بسی داستان خیلی خیلی دوست داشتنی است. بسی یک ننه بزرگ بافتنی به دست نیست. بسی متناقض است: مادر مقتدری که همه ی امورات خانه را یک تنه می چرخاند اما از درک فرزندان خودش ناتوان است.

چهارما: من چه کار باید بکنم تا کنار یک عکاس با کلیک های مدام و اعصاب خرد کن ننشینم؟ لطفا یکی همینجا به من یاد بدهد از کجا بفهمم اجرای مخصوص عکاسان کدام اجراست تا برای اجرای دیگری بلیط بخرم. این بار دوم بود که بغل دست عکاس نشسته بودم. مثل طلسم می ماند! ضمنا چرا سالن با چیزی که صفحه ی خرید بلیط نشان می دهد متفاوت بود؟

پنجما: وقتی مارک رابسون فیلم فوق العاده ضعیف My Foolish Heart را بر اساس داستان "عمو ویگیلی در کانه تیکت" ساخت، سلینجر آن چنان برآشفت که گفت: کاش هیچ وقت داستان هایم را ننوشته بودم و همان جا در ذهنم نگه داشته بودم.

پ.ن: گمان می کنم دعوت و تقدیر از یک کارگردان سینما و "لطفا ما رو ببرید تو فیلماتون" با روح اصیل تیاتر بیگانه باشد. البته من به صورت آکادمیک تیاتری نیستم (به صورت دلی تیاتری هستم) و شاید اشتباه کنم. راستی زویی در مورد "آکادمیک" چی گفت؟
:)) فارغ از نقد اثر - کار رو ندیدم- نوشتتون به لحاظ فنی عالی بود :)
۲۶ آبان ۱۳۹۵
شمس
دوست گرامی،
سپاس از نوشتارتان....
اگر این گونه که وصف می کنید باشد که واقعاً جای تاسف دارد،نویسنده ای چون سالینجر و آن شخصیت های شگفت انگیز،را نمی توان به آسانی و با سهل گیری برگزار کرد.شخصیتی چون seymourکه نامش گویای کسی است که بیش تر می بیند:seemore ،کسی که ... دیدن ادامه » چشم یا عینک(glass)دیدن چیزهایی بالاتر را دارد،به راحتی نمی توان در هر قالب نادرستی جاداد....
این روزها حس تاسف بر بسیاری چیزها همراه ماست....
۲۶ آبان ۱۳۹۵
درود بر شما خانم رزاز زاده گرامی

نوشته شما حاوی کلمات نامناسب است. به این خاطر پست شما از دید عموم پنهان شد. برای گفتگو در این زمینه با شما تماس گرفته شد اما متاسفانه موفق به صحبت با شما نشدیم. لطفا برای پیگیری با شماره ۶۶۸۷۱۸۹۷ بخش پشتیبانی تماس بگیرید.
۲۷ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب اجرای خبرنگاران نمایش را دیدم و همه اش در فکر بودم از کجا می توانستم بفهمم امشب شب اجرای خبرنگاران است تا برای شب دیگری بلیط تهیه کنم. صدای کلیک های مداوم عکاسان نمی گذاشت آن تمرکز کامل و مطالعه وار دلخواهم را روی نمایش داشته باشم. با همه ی اینها از کار لذت بردم. از آن آهنگ "سیگور راس"، اینکه مکالمه ها مرز ظریف غیرطبیعی بودن و غیرقابل باور بودن را زیر پا نگذاشتند، فقدان شوخی های رکیک مرسوم، راه رفتن مارماهی وار هنرپیشه ی خانم بین میزها و صندلی ها (مثل مسیر حرکت نگاه، هنگام بررسی یک اتاق پر از اثاثیه)، و "کاری که گالیله با مردم زمان خودش کرد".
پ.ن: موقع تماشای نمایش فکر می کردم فیلمی که ازش نام برده شد فیلم "قوش" ساخته ی "کن لوچ" است. اما حالا که دو سه روز گذشته به نظرم اشتباه شنیده ام و فیلم دیگری بوده! عجیب است!
الهه الف این را خواند
محمد علی حسینعلی پور این را دوست دارد
خانم ساره مهربان از ریزبینی و تحلیل ظریف شما سپاسگزاریم.. برقرار باشید.
۲۴ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش پزشک نازنین i
من از همان دقایق اول به یاد تمام اشک ها و خنده های فیلم "روز هشتم" ژاکو ون دورمل افتادم. تصور اینکه از بازیگران سندروم داون در تئاتر کمک بگیری، جسورانه و بدیع است. اگر کاریکاتور را بتوان در تئاتر هم تعریف کرد، می توان گفت "پزشک نازنین" کاریکاتور چخوف است.
من تماشاچی حرفه ای تئاتر نیستم و رشته ام در رابطه با هنر نبوده؛ شاید به این خاطر یکی از آرزوهایم موقع تماشای تئاتر، برقراری تماس چشمی با هنرپیشه هاست که البته تا قبل از دیدن "پزشک نازنین" هرگز محقق نشده بود. اینجا ولی تا دلتان بخواهد با شما تماس چشمی برقرار می کنند و لبخندتان را جواب می دهند!
پ.ن: جایی که خانم چردیاکف دیالوگش را فراموش کرد و آقای سپهری دیالوگ را کامل کرد، برخلاف موارد مشابه در کارهای دیگر، به جا و شیرین بود! هر چه باشد همه ی این ها در ذهن نویسنده می گذرد و نویسنده می ... دیدن ادامه » تواند کلام شخصیت های تخیلی اش را کامل کند!
papion theater group و علیرضا این را دوست دارند
ممنون خانم رزاز زاده از اینکه با چشم دل کارو تماشا کردید. امیدوارم شما هم عضوی از تماشاگران ثابت گروه نمایش پاپیون شوید
۳۰ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش ماتریوشکا i
تمام مدت اجرا، با لبخندی به پهنای صورت به استیج خیره شده بودم. آن قدر لبخندم پت و پهن بود که فکر می کنم از پشت سر هم پیدا بود! لبخند شادی، لبخند تحسین، لبخند سرگرم شدن!
اغلب اوقات نیاز به کمی تلاش داشتی تا یادت بیاید فقط یک نفر روی استیج است! با کدام جادو افسار تمرکزت را می گیرد و رها نمی کند؟!
به نظر من برای دوست داشتن این اجرا، در کنار همه ی چیزهای دیگر، باید ادبیات دوست باشی.
نگین و ح.جوانمرد این را خواندند
مهسا اسلامی، رضا تهوری، مارینا، هدیه کاظمی و محمد شفائی این را دوست دارند
ادبیات یعنی همه چی
۰۲ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره فیلم من i
از این به بعد هرکس در مورد بهنوش بختیاری بد بگوید با من طرف است! صحنه ای که بهنوش بختیاری سر سفره ی مولودی خوانی صحبت می کند، توی سینما بلند بلند می خندیدم!
جایی که آذر در زمینه ای از چراغ های شهر در شب، ابوای شاگردش را در دست می گیرد و کند و با طمانینه به لب می گذارد، ولی فقط فوت و سوت خشکی بیرون می آید، تکان دهنده و به یاد ماندنی بود.
خانم رزاززاده میشه بیشتر درباره ی پاراگراف دومتون صحبت کنین؟ فیلمو دوست داشتم و خیلی دوس دارم درباره ی این قسمت از فیلم بیشتر بدونم.
۲۷ شهریور ۱۳۹۵
من هم از این صحنه چیزی بیشتر از دوست داشتنش نمی دانم! ولی شاید منتظر بودم با نوایی شبیه به موسیقی متن فیلم Mission که آهنگسازش انیو موریکونه است و آن صحنه ی جادویی که Jeremy Irons برای انسان های بدوی ابوا می نوازد روبرو شوم که مثلا بازتاب غنای تنهایی آذر باشد. ولی ... دیدن ادامه » وقتی بعد از 10-12 ثانیه که صرف به دست گرفتن و به لب گذاشتن و دمیدن در ساز شد فقط صدای فوت درآمد، کمی جا خوردم. بعد هم از جاخوردگی خودم خوشم آمد.
۲۷ شهریور ۱۳۹۵
چقدر زیبا توضیح دادین :)
آذر کسی بود که ابوا رو آموزش میداد ولی خودش بلد نبود ابوا بنوازه. اگه این جور آدما رو خارج از فیلم ندیده باشیم نمیتونیم آذر رو درک کنیم وگرنه مطمئنن کسایی هستن که یه سازو بلدن آموزش بدن ولی بلد نیستن بنوازن.
۲۹ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساره رزاززاده
درباره نمایش شاعر i
امکان تمدید این نمایش وجود نداره؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلیط این نمایش را چه طور باید تهیه کنیم؟
fatemeh jamshidi این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید