در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال محمدمهدی فتحیان | دیوار
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 07:46:55
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سلام و احترام

دو سر و یک کلاه: در ستایش ایمان به تئاتر عزیز!

بعد از تماشا بخوانید.

پردهٔ اول: برادران بیگانه!
در این پرده دو برادر ... دیدن ادامه ›› و تقابل نگاه آن‌ها به تئاتر معرفی می‌شوند. برادر بزرگ‌تر، لویی بازیگر میان‌سالی رو به افولی است که هم‌چنان صرفاً به سنت‌های کلاسیک بازیگری پایبند است. برادر کوچک‌تر، ویکتور بازیگر سی‌وچند ساله‌ای است که ایده‌های پست‌مدرن بازیگری را پی می‌گیرد و بعد از یک دورهٔ درخشش کوتاه، حالا خانه‌نشین شده است و به تئاتر زیرزمینی روی آورده است. این دو برادر که سال‌های خوبی را در کنار هم بر صحنه گذرانده‌اند، حالا دوران افول هنری‌شان را طی می‌کنند و در ادامهٔ نمایش می‌کوشند که راهی برای احیای هویت هنری‌شان پیدا کنند. لویی که از اجرای امشبش راضی بوده است روایت فاتحانه‌ای از تشویق ممتد تماشاگران مطرح می‌کند و سپس برای گذر از دوران افول، اوّلین پیشنهاد را روی میز می‌گذارد: یک اجرای نمایش‌نامه‌خوانی در جمع اعضای سرمایه‌دار یک انجمن کوچک محلی! ویکتور آن را خلاف مشی هنری‌اش می‌داند و مخالفت می‌کند، امّا لویی نهایتاً او را به این کار ترغیب می‌کند.

پردهٔ دوم: افتضاح بکت‌خوانی
دو برادر حالا از اجرای نمایش‌نامه‌خوانی بازگشته‌اند؛ اجرایی شکست‌خورده که ویکتور با اجرای بی‌روح و کسل‌کننده‌اش داد خانم رئیس انجمن را درآورده است. لویی که از این اجرای مبتذل شرمگین و عصبانی است، ویکتور را به خاطر از دست دادن این فرصت شماتت می‌کند، امّا ویکتور از سیلی‌ای که به جماعت خوک‌های سرمایه‌دار وارد کرده است بسیار راضی به نظر می‌رسد.

پردهٔ سوم: خانه‌نشینان!
دو برادر از یاد اهالی هنر رفته‌اند و دیگر پیشنهاد کاری‌ای ندارند. لویی خود را به آشپزی کردن سرگرم کرده است و ویکتور پیگیر بیمهٔ بیکاری‌اش است. این بار ویکتور است که برای عبور از این وضعیت ناگوار، پیشنهاد دیگری را مطرح می‌کند: پیش‌خدمت شدن در جشن وزارت هنر با یک اجرت مطلوب! ویکتور برای موجه کردن فریب‌آمیز پیشنهاد مذکور، آن را به یک «تئاتر ناپیدا» ربط می‌دهد؛ تئاتری که در آن بازیگران آن‌قدر در نقش پیش‌خدمت فرو رفته‌اند که هیچ‌کس دیگری باور نمی‌کند که آن‌ها در حال بازی در نقش پیش‌خدمت هستند! لویی ابتدا به‌شدت مخالفت می‌کند، امّا به‌ناچار به آن تن می‌دهد.

پردهٔ چهارم: تئاتر ناپیدا
حالا خانهٔ برادران به محلّی برای تمرین نمایش پیش‌خدمتان تبدیل شده است: تمرین‌های فشردهٔ گرداندن سینی و جام‌ها با کت‌وشلوارهای گارسونی! لویی که این کار را خلاف شأن هنری‌اش می‌داند برای خودش حقهٔ متقاعدکننده‌ای می‌تراشد: شخصیت‌پردازی یک پیش‌خدمت مراکشی یک‌چشم! آن‌ها حالا برای نقش‌آفرینی در مهمانی بزرگ وزارت هنر آماده هستند.

پردهٔ پنجم: تئاتر ستم‌دیدگان!
برادران حالا از جشن وزارت هنر بازگشته‌اند؛ یک افتضاح دیگر! این بار لویی نقشهٔ ویکتور را خراب کرده است. پیش‌خدمت مراکشی به وزیر نزدیک شده و سپس کلاه از سر برداشته و نطق غرایی ایراد کرده است در باب «فضیلت و مصائب هنرمند بودن در زمانهٔ حاضر»؛ نطقی که مراسم را به هم زده و موجب اخراج آن دو شده است! ویکتور که از کارش رضایت زیادی دارد تخیلش را به جادوی صحنه گره می‌زند و با تماشاگران خیالی سخن می‌گوید!

پردهٔ ششم: رؤیای نجات‌بخش تئاتر
انجمن دستیاران و بازیگران آن دو را فاقد صلاحیت دانسته‌اند و آن‌ها را کاملاً از یاد برده‌اند و حالا برادران کاملاً خانه‌نشین شده‌اند. لویی که قدری مریض‌حال شده است سرانجام راز شب نخست را برملا می‌کند. اجرای آن شب او نه با تشویق ممتد و ایستادهٔ تماشاگران، بلکه با بازی افتضاح او تمام شده است: او در صحنهٔ مهمی از نمایش دیالوگ‌هایش را از یاد برده است و با سرافکندگی از صحنه خارج شده است؛ امری نابخشودنی برای یک بازیگر کلاسیک. ویکتور می‌کوشد با توجیه «سوراخ حافظه» لویی را آرام کند، امّا ناکامی‌های اخیر لویی را به فروپاشی روانی نزدیک کرده است و فکر خودسوزی نمادین اعتراضی را به ذهنش آورده است. حالا یک پیشنهاد جدید روی میز آن‌هاست: سفر به صخره‌های دوبِر برای تمدّد اعصاب! برادران بازیگر، ناکام از همهٔ راه‌حل‌های جهان واقعی، این بار به سفر و امیدواری به جادوی نجات‌دهندهٔ تئاتر پناه می‌برند و خانه‌شان را ترک می‌کنند، بی گالن بنزین و همراه با سری پر رؤیا و ایمان!
در پایان نمایش هیچ‌چیز تغییر نکرده است و همهٔ راه‌حل‌ها به شکست انجامیده است، امّا آن دو با همهٔ اختلافات سبکی‌شان هنوز هم در یک چیز مشترک‌اند: آن‌ها هم‌چنان به جادوی صحنه دل سپرده‌اند. این امر یک امید واهی است یا واقعی؟ به نظرم چندان مهم نیست! مهم آن است که آن‌ها هنوز هم به جادوی تئاتر ایمان دارند و باور دارند که برای بازیگر شدن و خیال‌پردازی روی صحنه متولّد شده‌اند، حالا چه بر صحنهٔ نمایش، چه در پذیرایی خانه‌شان و چه بر بلندای صخره‌های دوبِر.

از اجرای بسیار خوب گروه محترم نمایش سپاس‌گزارم، به‌ویژه ترجمه و کارگردانی دقیق دکتر خاکی بزرگوار و بازی چشم‌نواز و گوش‌نواز حمید رشید و ناصر علی‌پاشا که نقش‌آفرینی عاشقانه‌ای بر صحنه داشتند.
چهار ستاره تقدیم به گروه محترم نمایش.

یک توضیح راهنما: به نظرم نمایش کیفیت متنی و اجرایی بسیار خوبی دارد و برای مخاطبان جدی‌تر تئاتر انتخاب دلپذیری است، امّا به سبب زمان حدود صددقیقه‌ای و متن دیالوگ‌محور و تقریباً بی‌حادثهٔ آن برای مخاطبانی که در پی سرگرمی بیشتری هستند شاید قدری کسالت‌بار باشد.
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
پدرام جان اون احتمال افشا رو برای همین زده دیگه دوستمون!
من هنوز اجرا رو ندیدم، برای همین متن رو نخوندم. تو تیوال قاعدهٔ مرسومیه.
۸ ساعت پیش
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
آقای رضوانی مطمئناً این ادبیات شما هم هیچ کمکی به نمایش نمی‌کنه
۵ ساعت پیش
شاهین ه
آقای رضوانی مطمئناً این ادبیات شما هم هیچ کمکی به نمایش نمی‌کنه
ولی بنظرم تغذیه شما ازش بهتون کمک میکنه
۵ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و احترام

۱. عطا عمرانی را از چند سریال تلویزیونی می‌شناختم. مهم‌ترین امتیاز این نمایش کارگردانی حساب‌شده، به‌اندازه و خلاقانهٔ آن است. ... دیدن ادامه ›› بدون آن‌که خودنمایی کند، لحن و فضای نمایشی متناسب با متنش را می‌سازد، از تقلیدگری صرف عبور می‌کند و آن را برای خودش می‌کند.

۲. نقطه‌قوت دوم نمایش گروه بازیگری هماهنگ آن است که بهترین خودشان بودند و به دیده شدن هم کمک کردند. حمیدرضا محمدی و پوریا سلطان‌زاده از خوب‌های بازیگری امسال خواهند بود. باقی بازیگران هم اجرای قابل قبولی داشتند.

۳. و اما متنی که کاش خیلی بهتر از این‌ها بود تا با این قابلیت اجرایی پرواز می‌کرد! متن لحظات و ایده‌های خوبی دارد، اما بین چندین ایدهٔ جذابی که پیش رویش بوده معلق و سردرگم مانده، در نتیجه به هر کدام نوکی می‌زند و سپس قبل از آن که به عمق برسد سراغ بعدی می‌رود. از این فضای نمایشی و این ایده‌های جذاب می‌شد چند نمایش‌نامهٔ خوب درآورد، امّا افسوس که همگی ابتر مانده‌اند و به جایی نرسیده‌اند: «چالش‌های رابطهٔ انسان با هوشواره و فناوری‌های آینده‌نگر»، «والد کنترل‌گر»، «خشونت و جنگ»، «تنهایی انسان مدرن» و ...

۴. کاراکتر کلاود، به‌عنوان شخصیت مرکزی نمایش، چه در بازی، چه در طراحی لباس و گریم و چه در پرداخت متنی جای کار بسیار بیشتری داشت. می‌شد با افزودن نشانه‌های مینی‌مال و ویژه به بازی، گریم و دیالوگ‌های او به این کاراکتر عمق بیشتری داد. شاید اگر کارگردان/نویسندهٔ نمایش، بازیگری این کاراکتر را به دیگری می‌سپرد و خودش از بیرون آن را بیشتر نظاره می‌کرد، این نشانه‌ها پررنگ‌تر می‌شدند.

سه ستاره تقدیم به گروه محترم نمایش
به امید اجراهای بهتر
سلام و احترام
این دومین یادداشت من دربارهٔ «آتش‌سوزی‌ها» است.

پیوند یادداشت اول:
https://www.tiwall.com/wall/post/490468

این یادداشت ... دیدن ادامه ›› دربردارندهٔ وجوه اجرایی اثر مذکور است و جزئیات اجرا را افشا می‌کند؛ بنابراین، آن را بعد از تماشای نمایش بخوانید.

۱.من به مجموعهٔ متن و اجرای نمایش ۴ ستاره می‌دهم. وقتی متنی با این قدرت دراماتیک داریم و وقتی یک گروه حرفه‌ای اجرایی پشت کار است می‌توانیم توقع یک اجرای کامل و پنج‌ستاره را داشته باشیم. «آتش‌سوزی‌»های آقای میرمنتظمی یکی از بهترین اجراهایی است که در سالیان اخیر دیده‌ام و توأمان مرا غرق لذت و رنج کرد، امّا متأسفانه برخی عوامل موجب شده تا این اجرا نمایش کاملی نباشد. من به خاطر نقش «سیمون» و اجرای آقای جمالی نیم‌ستاره و به‌خاطر پایان‌بندی نمایش (ماجرای دماغ‌های دلقک) نیم‌ستارهٔ دیگر کم کردم.

۲. زوج جمالی-میرمنتظمی مرا یاد خاطرهٔ خوش نمایش بسیار خوب P2 در سالن حافظ می‌اندازد. از آقای جمالی هم همین اواخر دو اجرای خوب در خطرنج و مجلس ناهید دیده‌ام، امّا متأسفانه بر خلاف موارد پیشین، در این‌جا شاهد بازی خوبی از ایشان نیستیم. خستگی و فشار نمایش خطرنج به‌وضوح آمادگی ایشان برای این اجرا و تمرکزشان را مختل کرده است. صدای گرفته، عدم تمرکز و عدم دقت در اجرای صحنه‌های حسی از مصادیق این امر است. افزون بر این، ایشان مشاور متن هم بوده‌اند و احتمالاً به خاطر کم کردن بار تلخی نمایش در پرداخت و دیالوگ‌های شخصیت سیمون تغییراتی هم داده‌اند که به نظرم از اجرا بیرون زده است. مسیر دگرگونی شخصیت سیمون یکی از نقاط عطف مهم نمایش است، امّا در این‌جا نه در متن اجراشده و نه در بازی آقای جمالی ظرایف مورد نظر درنیامده است. سیمون پسر افسرده‌ای است که زندگی بی‌اعتنا و سرخوشانه‌ای دارد. افزودن دیالوگ‌های کنایه‌وار به‌طوری که از مخاطب خنده بگیرد، آن‌هم با نوع بازی خاص آقای جمالی به نظرم به پرداخت این شخصیت ضربهٔ مهمی زده است؛ بنابراین، متوجه نمی‌شویم که او چرا به‌یک باره همراه سفر مادرش می‌شود و به نظرم لحظات حسی‌اش بعد از فهمیدن آن حقیقت سهمگین نیز ابتر و نارسیده است. از ایشان به‌عنوان یک بازیگر خوب توقع بیشتری در این اجرا داشتم.

۳. مسئلهٔ دوم موضوع تغییرات متن است. مهم‌ترین تغییر متن تبدیل «تتوی پا» به «دماغ دلقک» است. در نگاه اول برای صحنهٔ نمایش نشانه واضح‌تری می‌خواستیم که خب انتخاب دماغ دلقک انتخاب مناسبی به نظر می‌رسد. امّا مشکل این‌جاست که کارگردان آن را به‌عنوان یک تم اساسی در پایان‌بندی نمایش و روی پوسترش می‌آوَرَد و از آن یک مفهوم محوری می‌سازد. تا جایی که خاطرم هست در متن اصلی ابوطارق در دادگاه دفاعیه‌ای از خود دارد که به سهم محیط جنگ‌خیز و پرتنش در شکل‌گیری وجود فعلی‌اش اشاراتی دارد. کارگردان پی این مونولوگ را گرفته و با نماد دماغ دلقک آن را به مضمون مهم نمایش تبدیل کرده است: توجیه‌پذیری شر و برجسته جلوه دادن نقش محیط در کنش‌های انسان، به‌ویژه کنش‌های شرورانه‌اش. این مضمون را در نوشته‌های دراکولیچ و «آدولف. اچ: دو زندگی» اشمیت نیز به‌وضوح می‌توانیم بیابیم. این دیدگاه اگرچه در نگاه اول زیبا و انسانی به نظر می‌رسد، امّا پیامدهای منطقی خطرناکی دارد. محیط تنش‌زا و جنگ‌خیز حتماً در تبدیل آن نوزاد پاک به ابوطارق شکنجه‌گر سهم داشته است، امّا سهم خود او و انتخاب‌هایش پس چه می‌شود؟ از میان آن کودکان بی‌سرپرست، فقط ابوطارق به این مسیر کشیده شد و از میان همهٔ زندان‌بانان کفررایات فقط او بود که تا منتهای قساوت پیش رفت و لقب شیطان را بر خود گرفت! او در انتخاب‌هایش تا حد اعلای تجربهٔ شر را پیمود؛ زمانی دلاورترین جنگاور پناه‌جویان شد و پس از آن شقی‌ترین شکنجه‌گر نظامیان طرف مقابل! این‌ها انتخاب‌های خود اوست، انتخاب‌هایی که سایر افراد هم‌زمانهٔ او - لااقل تا کرانه‌ای که او پیش رفت - برنگزیدند و او آن‌ها را برگزید! این‌که ابوطارق در مونولوگ آخرش در دادگاه راهی برای توجیه جنایت‌هایش بیابد امر غریبی نیست، امّا این‌که در صحنهٔ پایانی او هم کنار دیگرانی که همه مثل او دماغ دلقک دارند (واقعاً چرا؟) بایستد و بر گور نوال آب بریزد حرف دیگری است که مضمونی که عرض کردم را پررنگ می‌کند. آیا افرادی چون ابوطارق سزاوار نگاه انسانی نیستند؟ هستند، امّا نه نگاه انسانی‌ای که به آن‌ها ابزار مسئولیت‌گزیری بدهد! البته، این مضمون در متن اصلی هم هست، امّا در این اجرا عامدانه به‌شدت پررنگ شده است که من به‌شخصه آن را نپسندیدم.

۴. به گمانم آقای میرمنتظمی در اجرا بر صحنه‌های بزرگ به بلوغ رسیده است و از تجربهٔ «مالی‌سویینی» در وحدت چندین گام به جلو برداشته است. دیگر از آن اکسسوارهای بزرگ و متظاهرانه خبری نیست و در آتش‌سوزی‌ها با یک کارگردانی مینیمال و دقیق مواجهیم. استفاده بهینه و دراماتیک از صحنهٔ گردان سالن اصلی و پیش بردن تمام اجرا با مجموعه‌ای از صفحات شیشه‌ای گردان انتخابی بهینه و هوشمندانه است. از یک سو، آینه‌هایی که تصاویر تحریف‌شده‌ای از شخصیت‌ها را بازنمایی می‌کند و از سوی دیگر، صحنه‌ای که به‌موقع می‌چرخد (در چرخش‌های روایی) و به‌موقع پایین می‌رود (در صحنهٔ خاک‌سپاری نوال) از مزیت‌های کارگردانی میرمنتظمی است. او از موسیقی هم استفادهٔ دراماتیک و هوشمندانه‌ای کرده و بالانویس‌ها هم تمهید خوبی است که فهم خط سیر داستان نوال را برای مخاطبان روشن‌تر کرده است.

۵. انتخاب بازیگران نمایش هم شایستهٔ توجه است. خانم رامین‌فر با شمایل جدیدش و نوع بازی روانی که دارد انتخاب مناسبی برای نقش نوال مروان به نظر می‌رسد و سردی نگاه و کلام او را بازنمایی می‌کند. این‌که خود او ایفاگر نقش نوال در همهٔ سنین است هم ایدهٔ خوبی است و یک خط روایی منسجم می‌سازد، انگار در تمام طول نمایش داریم به فایل صوتی سکوت‌های او گوش می‌دهیم و از آن رمزگشایی می‌کنیم. خانم پسیانی پس از تجربهٔ سالیان به پختگی در اجرا رسیده است و نقش را به‌اندازه و درست ایفا می‌کند. رضا بهبودی هم تسلط خود بر صحنه را به رخ می‌کشد. او همان انتخاب مطمئنی است از یک کاراکتر فرعی و تیپ دفتردار پرحرف، یک راوی درست برای نمایش ایجاد می‌کند و مسیر نمایش را به پیش می‌رانَد. در مورد آقای جمالی هم در نکتهٔ اول عرض کردم؛ ایشان هم انتخاب خوبی برای نقش بودند، امّا عدم تمرکزشان و رویکردشان به کاراکتر را نقطهٔ ضعفی برای اجرا می‌دانم. بازیگران نقش‌های پزشک و دختر آوازه‌خوان هم اجرای قابل‌قبولی دارند. شاید نقش فهمیم به بازیگر باتجربه‌تری نیاز داشته باشد و شاید از ظرفیت آقای ابراهیمی می‌شد استفادهٔ نمایشی بهتری کرد تا لحظهٔ افشای حقیقت برای سیمون تأثیرگذارتر از آب دربیابد. بازیگران دیگر از جمله آقای جعفری جوان هم تلاش‌های خوبی بر صحنه داشتند که به نظرم با پیش رفتن اجرا در شب‌های بعد بهتر هم خواهند شد.

به گروه محترم نمایش خداقوت می‌گویم و امیدوارم شاهد اجراهای بهتری از ایشان باشیم.
سلام و احترام
برای اجرای «آتش‌سوزی‌ها» دو یادداشت مفصل خواهم نوشت. در یکی به وجوه اجرایی نمایش و در دیگری به وجوه محتوایی آن خواهم پرداخت. این ... دیدن ادامه ›› یادداشت دربردارندهٔ وجوه محتوایی اثر مذکور است و جزئیات اجرا را افشا می‌کند؛ بنابراین، پس از تماشای نمایش آن را بخوانید.

پیوند یادداشت دوم:
https://www.tiwall.com/wall/post/491295

تَبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آن‌گاه
چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب
دلم فریاد می‌خواهد، ولی در انزوای خویش
چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
(تصنیف چه آتش‌ها - همایون شجریان)

در توضیح Incendies در لغت‌نامه دو معنی آورده‌اند: اوّل، «یک آتش بزرگ و گسترده که موجب ویرانی می‌شود» و دوم، «انفجار و فوران شور عطشناک (passion) و هیجانات شدید». ردپای هر دو معنی را در نمایش‌نامهٔ وجدی معود می‌توان یافت. از یک سو، سلسله حوادث ناگواری که بر سر نوَال مَروان می‌آید همان شعله‌های حریقی است که زندگی او و فرزندانش را می‌سوزانَد و از سوی دیگر، مواجههٔ نوال و فرزندانش با حقایق تکان‌دهنده‌ای که از زندگی گذشته‌شان سر بر می‌آوَرَد، آن‌ها را به یک انفجار هیجانی بزرگ می‌کشانَد. حقایق مذکور آن‌قدر سهمگین هستند که نوال هیچ کلمه و هیچ هیجانی را نمی‌یابد که توان بیان و ابراز آن را داشته باشد؛ بنابراین، یک سکوت ناباورانه و خودخواسته را برمی‌گزیند که از هر فریادی رساتر است. در معنای اوّلِ کلمهٔ مذکور ردّ «حریق سوزنده و ویرانگر» را می‌توان یافت و شاید نزدیک‌ترین ترجمهٔ مفهومی آن «سوختگان» باشد، زیرا ردّ شعله، ویرانی و انفجار را در خود دارد. در ادامه، «آتش‌سوزی‌ها» را در ۱۴ پرده روایت خواهم کرد؛ آن‌گونه که بر دلم نشست و بر گونه‌ام غلتید:

۱.آخرین یادداشت زنی که نامش گم شد: مجسمهٔ مادر
نوال مروان - زنی بی‌گذشته که از پهنهٔ جنگ‌خیز زمین به سرزمین بیگانه پناه آورده است - در گوشهٔ آسایشگاهی مُرده است و زیست مُرده‌وارش را به مرگ جسمانی پیوند زده است. از او تنها یک برگ وصیت‌نامه و چند نامه باقی مانده است؛ اوراقی کم‌بها که میان فرزندانش نیز چندان خریداری ندارد.

۲. باتلاق گذشته ما را به درون خود می‌کشانَد: سرک کشیدن به روزهای دور
ژان و سیمون با اکراه مأموریت رساندن نامه‌ها را می‌پذیرند و به همهٔ ردّپاهای مادرشان از آسایشگاه تا سرزمین مادری‌اش سرک می‌کشند؛ سفری دور و دراز به گذشتهٔ نوال که آن‌ها را اندک‌اندک به باتلاق حقیقت می‌کشانَد. ژان به صدای سکوت مادر گوش می‌سپارد، به امید آن‌که از میان نفس‌هایش نشانه‌ای پیدا کند و بر جای پای او پا می‌گذارد تا شاید از گام‌های بعدی‌اش ردّی بیابد.

۳. حالا که کنار همیم، حسمون بهتر می‌شه (۱): شور عطش‌ناک
ژان و سیمون حالا هم‌سفر زندگی نوال شده‌اند؛ سفری رنج‌آلود که آغاز شورانگیزی دارد. نوال و وهّاب عاشقانه یک‌دیگر را دوست می‌دارند و مِهرشان را در نطفه‌ای می‌پیچند، امّا تعصبات قبیله‌ای، آن دو را به فراقی ناخواسته و ابدی دچار می‌کند. حالا نوالِ بدنام آبستن است، بی آن‌که یارش در کنارش باشد.

۴. هر چی که بشه من همیشه دوسِت دارم (۱): آغوشِ گسسته
نطفهٔ عشق نوال و وهّاب به ثمر می‌نشیند، امّا هیچ‌کدام از میوهٔ آن نمی‌چشند. وهّاب هم‌بستر مرگ می‌شود و فرزند نورسیده را از آغوش نوال می‌رُبایند. حالا در میان قلب نوال یک شکاف ابدی سر بر آورده است.

۵. از رنج‌خانه خواهم گریخت: کلمات گلوله‌اند
نوالِ حرمان‌زده برای تسکین رنج هجرانش عازم شهری دور می‌شود تا سواد بیاموزد. او دریافته است که در زمانهٔ تعصب و جهل، کلمات به گلوله‌ای می‌مانند که بر سینهٔ متعصبان و جاهلان می‌نشینند.

۶. تو را من چشم در راهَم: اتوبوس‌های بی‌مقصد
رؤیا/کابوس‌های شبانهٔ نوال او را راحت نمی‌گذارد. آغوش گسستهٔ او خواهان وصال است؛ بنابراین، سال‌ها شهر به شهر و نشانی به نشانی فرزند گم‌شده‌اش را می‌جوید و هم‌سفر اتوبوس‌هایی می‌شود که یا بوی خون می‌دهند یا بوی هجران.

۷. وقتی خشم سر بر می‌آوَرَد: گلوله‌های کُشنده
نوال هرچه بیشتر می‌دَوَد بیشتر نمی‌رسد! حالا فرزند گم‌شدهٔ او جوانی برومند است که امید وصالش دیگر به تاریکی شبِ اندوه‌زده می‌مانَد. پس، آتش خشم او از قلبش زبانه می‌کِشَد و او را به انتحار می‌کشاند. او حالا قاتل فرمانده نظامیان است و اسیر زندان مخوف کَفَر رایات.

۸. تبعید به کابوس‌خانه: بانوی آوازه‌خوانِ شمارهٔ ۷۲
با رنج‌هایی که به کلمه در نمی‌آیند چه باید کرد؟ وقتی کلام قاصر است، آواز زبان می‌گشاید و افسانهٔ بانوی آوازه‌خوان زاده می‌شود؛ همو که در تاریک‌ترین جای زمین، نغمه‌های دلربا و حزین سر می‌دهد، به امید آن‌که دل‌های سوختگانِ فراموش‌شده اندکی تسکین یابد.

۹. کابوس‌های ناتمام: نطفهٔ سیاه
کابوس‌های زندانی شمارهٔ ۷۲ تازه آغاز شده است. آوازهٔ نغمه‌های هوش‌ربا و سرسختی بی‌مانندِ نوال، ابوطارقِ شکنجه‌گر را به سویش می‌کشانَد. ابوطارق که دوستدار موسیقی و عطر است و در قساوت بی‌همتا، بر بدن او بی‌رحمانه می‌تازد و نطفه‌ای سیاه را در آن بر جای می‌گذارد. نوالِ میان‌سال باز هم آبستن است، امّا این بار نه از سر مِهر، بلکه از جانب نفرت و توحّشی بی‌انتها. از دلِ آن نطفهٔ سیاه دو نوزاد خورشیدروی زاده می‌شوند تا بر زندگی غم‌زدهٔ نوال نور بتابانند.

۱۰. از رنج سخن خواهم گفت: کلمات گلوله‌اند
اکنون از آن روزهای سیاه سال‌ها گذشته است. آن دو کودک حالا نوجوانانی هستند، امّا بارِ آن رنج جان‌کاه بر گُردهٔ نوال همچنان سنگینی می‌کند. پس، سکوتش را می‌شکند و رنج‌های بی‌پایان بانوی آوازه‌خوانِ شمارهٔ ۷۲ را برای گوش‌های شنوا روایت می‌کند، به امید آن‌که این رنج ناتمام قدری تسکین یابد، امّا رنج بزرگ‌تری سر بر می‌آوَرَد.


۱۱. یک به‌اضافهٔ یک می‌شود یک (۱): من، نوال دیگر دهانی برای گفتن ندارم.
چه کسی فکرش را می‌کرد که یادگار عاشقانهٔ یک مادر به فرزند نادیده‌اش - دماغ دلقک - سال‌ها بعد چونان سیلی سهمگینی بر گونهٔ او بنشیند؟ ابوطارقِ شیطان‌صفت همان نوزاد پاکی است که از درون او زاده شده است! فرزند دلبند او همان کسی است که بر پیکر او تاخته است؛ حقیقتی دهان‌بند که کلام در برابر آن کم می‌آوَرَد و آواز در برابرش به خاموشی می‌گراید. در این میان، این «سکوت» است که سر بر می‌آوَرَد؛ سکوتی به طول و ژرفای یک کهکشان.

۱۲. یک به‌اضافهٔ یک می‌شود یک (۲): ناله‌های سوزنده، چشم‌های بهت‌ناک
نوال این حقیقت کمرشکن را تاب نمی‌آوَرَد و تا لحظهٔ مرگ سکوت اختیار می‌کند. او پس از مرگش عهد خود را به جای می‌آوَرَد و ژان و سیمون را به سفری در گذشته‌اش فرامی‌خوانَد تا خودشان آن راز تاریک را بیابند؛ رازی که ژان را به ناله‌ای سوزناک و سیمون را به بهتی ناباورانه می‌کشانَد.

۱۳. هر چی که بشه من همیشه دوسِت دارم (۲): نامه‌های سوزان
حالا، ژان و سیمون زندگی مادرشان را یک بار زیسته‌اند و مأموریتشان را به سرانجام رسانده‌اند. آخرین حرف‌های نوال دو نامهٔ سوزان است: نامه‌ای به پسر گم‌شده و نامه‌ای به پدر بازیافته که گیرنده و مخاطب هر دویشان یک نفر است: نوزاد بی‌نام، نیهات هارمانی نوجوان و ابوطارق جوان!

۱۴. حالا که کنار همیم، حسمون بهتر می‌شه (۲): در آغوش خاک
نوال دیگر عهدش را به جا آورده و راز سربه‌مُهرش را آشکار کرده است. اکنون، زمان خفتن در دلِ خاک است. او حالا در واپسین قاب زندگی‌اش همه را دور خود جمع کرده تا به‌نوبت آبی بر گورش بریزند و به خاکِ تشنه بدرقه‌اش کنند. آخرین پیام نوال پس از گذراندن یک زندگی رنج‌آلود، سرشار از مِهر است!
سلام و احترام

۱.نمایش خطرنج از آن دست نمایش‌هایی است که با ریتم آرام و دیالوگ‌محور روی رابطهٔ عمیق انسانی متمرکز می‌شود و به‌نظرم تا حدود ... دیدن ادامه ›› زیادی کارش را خوب انجام می‌دهد. علی‌رغم زمان ۱۰۰ دقیقه‌ای نمایش، گرمای زیاد سالن و دیالوگ‌محور بودن آن تا حدودی می‌تواند فضای نمایشی بسازد و مخاطب را تا پایان درگیر نگه دارد. باید بگویم خوب در آوردن این جور نمایش‌نامه‌ها کار سختی است، زیرا آن‌ها یا به دام احساسات‌گرایی افراطی می‌افتند یا به پیچیده‌گویی آزاردهنده روی می‌آورند که هر دو مخاطب را به عقب می‌رانَد، امّا خطرنج تا حدی توانسته بین پرداختن به احساسات و پرداختن به مفاهیم توازن خوبی ایجاد کند. با خرد کردن نمایش به ۱۵ گام (۱۵ تکهٔ نمایشی) و استفادهٔ‌ حداکثری از فضاهای صحنه (سالن پذیرایی، میز غذاخوری، میز کار و اتاق خواب) هم ریتم را حفظ کرده و هم جذابیت بصری خوبی به متن دیالوگ‌محورش اضافه کرده است.

۲. در مورد بازی‌ها نیز باید بگویم که اجراهای خوبی از عباس جمالی و مهتاب ثروتی شاهد بودم، هر چند که از این دو بازیگر توانمند جز این نیز انتظار نمی‌رود، امّا به نظرم بازی‌ها هنوز جای بهتر شدن دارند و امیدوارم در اجراهای آتی اجراهای دقیق‌تری از این دو هنرمند را شاهد باشیم. خانم ضیایی نیز بازی به‌اندازه و خوبی دارد و عامدانه طوری بازی کرده که توجه‌ها روی دو بازیگر اصلی نمایش بمانَد.

۳.خطرنج شاید اشاره به هفت خط دُردنوشان باشد، یعنی آن‌ کسی که تا خط هفتم و دُرد انتهای جام را می‌نوشد رنج عظیم‌تری را متحمل می‌شود. در دانش روان‌شناسی می‌گویند که رابطه همان جایی است که یا انسان را پرواز می‌دهد یا بر زمین می‌زند. «دیگریِ مهم» همان کسی است که می‌تواند پَر پروازتان باشد و شفایتان ببخشد و در عین‌حال همان کسی است که می‌تواند پَر پروازتان را بِبُرد و به فروپاشی بکشاندتان و این امر همان تناقض رابطه است. نام نمایش شاید اشاره‌ای هم به بازی «شطرنج» داشته باشد، آن‌جا که رابطه را به بازی شطرنج مانند می‌کند؛ جایی که هر حرکت می‌تواند رنجی را بر دیگری تحمیل کند.

۴. خطرنج در یک معنا داستان هوشنگ است، هنرمند سرشناسی که در میان بی‌معنایی و بی‌تعلقی در زندگی‌اش تاب می‌خورَد، همه را می‌آزماید تا شاید در جایی یا با کسی قدری تسکین بیابد، امّا هر چه پیشتر می‌رود همه را سراب می‌یابد و بی‌آن‌که سیراب شود تشنه‌کام‌‌تر به راه خویش ادامه می‌دهد. او با روابط متعدد در پی یافتن معنایی است که در درونش نیافته است، پس هر چه بیشتر می‌جوید کمتر می‌یابد و سرانجام خود را در آستانهٔ محو شدن می‌بیند. همهٔ آن‌ تکه‌‌فیلم‌ها، همهٔ آن سفرها، همهٔ آن معشوقگان جورواجور، همهٔ آن آثاری که خلق کرده و همهٔ آن تحسین‌کنندگان نیز نمی‌توانند جای خالی معنای شخصی را در زندگی‌اش پر کنند؛ بنابراین، در پایان بی‌خویش‌تر از گذشته، «خود» را از دست‌رفته می‌یاید.

۵. خطرنج در معنای دیگر داستان آدم‌هایی است که به رابطه پناه می‌برند. آن‌ها نگاهشان به رابطه با هم فرق دارد، در دنیاهای متفاوتی سِیر می‌کنند و از رابطه چیزهای گوناگونی می‌خواهند؛ به همین خاطر است که سفر آن‌ها از دنیاهای متفاوت شخصی‌شان به جهان رابطه‌ای که از آن توقعات مختلفی دارند جز بر رنجشان نمی‌افزاید.
ستاره رابطه را مأمنی برای برآورده‌سازی نیازهای ارتباطی و عاطفی‌اش می‌داند؛ بنابراین به‌سرعت وابسته می‌شود و به‌ رفتارهای چسبنده و تکانشی روی می‌آوَرَد؛ رفتارهایی که در درجهٔ اول خودش و در درجهٔ دوم پارتنرش را آزار می‌دهد. مهم‌ترین رنج او عزت‌نفس له‌شدهٔ اوست که دیگری را از او دور و دورتر و خودش را کوچک‌ و کوچک‌تر می‌کند.
هوشنگ رابطه را فرصتی برای آزمایشگری می‌داند تا شاید در میان یکی از روابط رنگارنگش قدری معنا و آرامش بیابد. او با تعهد بیگانه است و عشق را نمی‌فهمد. هوشنگ اگرچه با پیمان‌شکنی‌های متعدد عاطفی به پارتنرهایش آسیب می‌زند، امّا بازندهٔ اصلی ماجرا خود اوست. هر رابطهٔ از دست رفته و نیافتن آن امرِ نایابی که در پی آن است، یک گام او را بیشتر به سقوط نزدیک می‌کند.
لی‌لی رابطه را مجالی برای برآورده‌سازی هیجانات و غرایزش در نظر می‌گیرد؛ بی‌آن‌که بخواهد در آن دقیق و عمیق شود. به تعبیر ستاره «او برای عشق هنوز خیلی کوچک است»؛ به همین خاطر است که نه وصل آغازین و نه هجران پایانی‌اش چندان معنادار نیست و احتمالاً با هر دو نیز کنار خواهد آمد.

۶. من رمان «تصرف عدوانی» را نخواند‌ه‌ام و نمی‌دانم که متن نمایش‌نامه نسبت به آن رمان جلوتر است یا عقب‌تر، اما به نظرم متن می‌توانست پرداخت عمیق‌تری به مسئله داشته باشد، هر چند تا همین‌جا نیز آن را تلاش ارزشمندی می‌دانم. چون از گیشه بلیت خریدم نمی‌توانم در تیوال ستاره بدهم، امّا به نظرم ۳.۵ ستاره امتیاز منصفانه‌ای برای این نمایش است. اگرچه نمایش کاملی نیست، امّا ظرافت‌های هوشمندانه‌ای در متن و کارگردانی آن می‌بینم که در سایر آثار این ژانر کمتر دیده‌ام. احتمالاً دیدن آن برای دوستانی که این مدل نمایش‌های آرام و رابطه‌محور را می‌پسندند و پرحوصله‌تر هستند گزینهٔ خوبی است.

خدا قوت به گروه محترم نمایش و به امید اجراهای بهتر از ایشان
سلام و احترام

من به اجرا دو ستاره می‌دم. به نظرم اجرای کوچک خوبی بود و از دیدنش ابداً پشیمان نیستم.

۱. در مورد متن باید بگم که اگرچه ایده‌های ... دیدن ادامه ›› پایه‌ای قصه خیلی نزدیک به کلیشه بود، اما این‌که تلاش کرده بود قصه بگه و تا پایان تعلیق رو تداوم بده رو دوست داشتم؛ امّا به نظرم این متن ظرفیت این میزان تعلیق و کشمکش رو نداشت، به همین خاطر چند تا از جاهایی که قصد تعلیق و پیچیده‌تر کردن داستان رو داشت به کار ننشسته بود و حفره‌های داستانی مهمی ایجاد می‌کرد که پاسخی براش نبود. اگر اصرار به تعلیق پیاپی داشت باید داستان و شخصیت‌ها را پیچیده‌تر می‌کرد که در متن فعلی چنین ظرفیتی وجود نداره. نمونهٔ بارز این رویه تعلیق‌آفرینی کاذب تو نمایشنامه نوای اسرارآمیز اشمیته که به بدترین شکل ممکن این کار رو کرده. خلاصه این‌که به نظرم پشت تعلیق باید غنای داستانی باشه نه صرف رو دست زدن به مخاطب یا دراماتیک‌تر کردن نمایش.

۲. در مورد اجرا هم باید بگم که تلاش خوبی برای درآوردن فضای نمایشی کرده بود؛ از جمله ایدهٔ پنجره و ماشین که خوب اجرا شده بود. امّا یه جاهایی مثل یه ربع اول نمایش (شوخی‌ها و ترانه‌خوانی‌ها) چندان با اصل قصه آمیخته نمی‌شد و از کار بیرون می‌زد. یه‌ سری ایده‌های کارگردانی هم باورپذیری اجرا رو کم کرده بود. مثلاً در مورد زنگ خوردن مدام تلفن و صوت مادر و دختر. بازیگران با همون صفحه خاموش گوشی همه کار می‌کردند و افکت‌های زنگ هم هماهنگ نبود. به‌راحتی میشد به صورت زنده به گوشی‌ها زنگ زد، بدون این‌که مشکلی پیش بیاد. در مورد صوت دختر و مادر هم می‌شد به‌صورت زنده کسی پشت خط می‌بود و تصنعی بودن صدای ضبطی حذف می‌شد.

۳. در مورد بازی‌ها هم باید بگم که غیر از کاراکتر دختر بازی‌های روان و خوبی رو شاهد بودم. محمد شاکری اگه همون بچه‌ای باشه که قبلا توی نمایش‌های ثروتی و پارسایی بازی کرده بود، باید بهش بگم که آفرین که هم‌چنان در تئاتر داری یاد می‌گیری. بازی آقای یحیوی رو هم خیلی پسندیدم، به‌اندازه و بی‌اضافه‌کاری نقش را در دقایق کوتاهی درآورد.

خداقوت به گروه محترم نمایش و به امید اجراهای بهتر
سلام و احترام
⭐ ⭐ ⭐
اجرای متفاوت و فکرشده‌ای از متن پیچیده و ارزشمند جلال تهرانی با بازی‌های خیلی خوب به ویژه اجرای قابل‌توجه فلاحت‌پیشه ... دیدن ادامه ›› و ملک.
به نظرم متن نگاه عمیق و هنرمندانه‌ای دارد به دوگانه حقیقت‌ و کذب و مصلحت‌اندیشی به جای فسادستیزی که بسیار ارزشمند است.
دوست داشتم فیلم تئاتر خود جلال تهرانی هم از این اجرا موجود بود و آن را هم می‌دیدم 👌

خدا قوت به گروه محترم
سلام و احترام

«شاخ بی‌سر» اگرچه وجوه مثبتی دارد (مثل بازی بسیار خوب محدث، کارگردانی فکرشدهٔ برهمنی و نور و دکور خوب)، امّا به نظرم نمایش خوبی ... دیدن ادامه ›› نیست و دلیل اصلی آن متن پرگو، بلاتکلیف و سرگردان آن است. «شاخ‌ بی‌سر» به نظرم نمونه‌ای است از این‌که کارگردانی و بازی‌های خوب هم نمی‌توانند یک متن ناکارآمد را نجات دهند و نمی‌توانند به‌تنهایی یک اجرای خوب بسازند (دو ستاره).
متن ایدهٔ خوبی دارد: «همایون چهل‌ساله که حالا مدرس ادبیات در دانشگاه شده است، خسته و درمانده از رنج‌های انباشته از تروماهای کودکی به خانهٔ کودکی‌اش برمی‌گردد تا به زندگی خود پایان دهد. حضور در این خانه خیال‌هایی از پدر و مادر را در ذهنش مجسم می‌کند و در این خیال‌پردازی‌ها کابوس‌های آن دوران را دوباره تجربه می‌کند». از سوی دیگر، اصل این ایده نیز بار دراماتیک قوی‌ای دارد؛ تماشا کردن تروماهای انباشتهٔ کودکیِ یک بزرگسالِ درمانده می‌تواند تأثیر عاطفی قدرتمندی بر مخاطب بگذارد.
در مورد خودم می‌توانم بگویم که علی‌رغم تلاش‌های محدث و برهمنی، نقاط عطف و گره‌گشایی مهم متن کوچک‌ترین تأثیر همدلانه‌ای را در من برنیانگیخت. چرا؟ چون متن اثر به جای دراماتیزه کردن این ایدهٔ قدرتمند، پرگویی و پیچیده‌نمایی می‌کند؛ مدام بین قصهٔ ادیپ و هملت و چند داستان دیگر رفت‌وآمد می‌کند، بدون آن‌که توانسته باشد برای قصهٔ پرغصهٔ همایون درامی بسازد. جالب آن است که پس از این گشت‌وگذار بی‌حاصل نیز در نقاط عطف و گره‌گشایی قصه، به ساده‌ترین و مبتدیانه‌ترین شکل ممکن آن حقایق مهم را بیان می‌کند؛ آن هم در قالب یک گزارهٔ خبری دراماتیزه نشده! نویسنده دائماً بین پیچیده‌نمایی غیرکارکردی (از طریق به نمایش درآوردن تکه‌های از هملت و ادیپ) و ساده‌نمایی ناامیدکننده (بیان حقایق به‌صورت آشکار) جابه‌جا می‌شود، بدون آن‌که بداند از متن خود چه می‌خواهد. به نظرم این مسئلهٔ اصلی متن است که به‌شدت به اجرا ضربه زده است.
ما از برهمنی «تاری» و «سیزیف» را نیز دیده‌ایم که متن‌های پیچیده‌ای داشتند. بعضی‌ها این دو را دوست داشتند و برخی دیگر نیز دوست نداشتند، امّا نکتهٔ مهم این است که در آن دو متن نویسنده می‌خواست یک متن پیچیده و چندلایه بنویسد و تا پایان نیز به آن متعهد بود. مخاطب هم می‌دانست که با چه نوع متنی مواجه است و سعی می‌کرد که معنایی برای خود بیافریند، اتفاقی که در «شاخ بی‌سر» رخ نمی‌دهد؛ نه نویسنده می‌داند از متنش چه می‌خواهد و نه مخاطب می‌داند که با این دوگانگی در رویکرد و لحن چه کند. این می‌شود که آن پیچیدگی‌ها مخاطب را سردرگم و کلافه می‌کند و آن سادگی‌ها توی ذوقش می‌زند و در او احساسی ایجاد نمی‌کند.

خداقوت، به امید اجراهای بهتر
فکر میکنم جزء معدود دفعاتی هست که با شما هم نظر نیستم 😁
۰۹ آذر ۱۴۰۴
سلام و ارادت،
با نگاه شما تا حدی موافقم؛ اگر تمرکز صرفاً روی زندگی همایون و روایت خطی نمایش باشد، طنازی پدر یا گویش شمالی و برخی گره‌گشایی‌های دم‌دستی ممکن است مخاطب را از جریان اصلی دور کند. اما نگاه من به نمایش گسترده‌تر و جهان‌شمول‌تر بود: همایون را صرفاً مرجع پیام نمایش نمی‌دیدم، بلکه ابزار بازخوانی اسطوره‌های اودیپ و هملت، کنش‌های روانشناختی انسان زخم‌خورده و اثرات ناخودآگاه تجربه‌های آسیب‌زا را پیگیری می‌کردم. همین نگاه تحلیلی به من اجازه داد تا با لایه‌های فلسفی و روانی نمایش ارتباط برقرار کنم و تجربه‌ای بسیار لذت‌بخش از آن داشته باشم.
۰۹ آذر ۱۴۰۴
محمد کارآمد
سلام و ارادت، با نگاه شما تا حدی موافقم؛ اگر تمرکز صرفاً روی زندگی همایون و روایت خطی نمایش باشد، طنازی پدر یا گویش شمالی و برخی گره‌گشایی‌های دم‌دستی ممکن است مخاطب را از جریان اصلی دور کند. ...
سلام و احترام.
خوشحالم که شما و خانم خلیلی و دوستان دیگر لذت برده‌اید. به نظرم نمایش قابل احترامی است و تأسف خوردم که چرا نتوانستم علی‌رغم زحمات بسیارشان امتیاز بهتری بدهم. به نظرم با بازنویسی متن می‌تونست برخی از مسائل را رفع کند. رویکرد شما به متن هم جالب به نظر می‌رسد، امّا باز هم به نظرم ارتباط آن دو بخش اسطوره‌های ادبی و زندگی همایون به خوبی در متن در هم تنیده نشده است و دوپاره می‌نماید. بحث چند لحن بودن نمایش در نوع شوخی‌ها و متن ثقیل ادیپ و هملت هم در این مورد وجود دارد که اشاره فرمودید. امیدوارم که دوستان دیگر هم از این نمایش لذت ببرند.
۰۹ آذر ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
#شکستن_امواج

۱. نمی‌شود در ذهن آن را با نمایش «قبیله‌ها» مقایسه نکرد، در کل علی‌رغم تلاش‌ برای بومی کردن فضای متن و اجرا، از آن نمایش نیز ... دیدن ادامه ›› عقب‌تر است و خب مشکل مهم متن نسبتا بد آن است.

۲. مسئله ناشنوایان در فضای متنِ ایرانی‌شده بازتعریف نشده است به همین خاطر «نیلی» -که کاراکتر اصلی است- نیز به حاشیه رفته است و به طبع آن همه کنش‌های مهم او نیز دراماتیزه نشده است.
مسایل دیگر متن از جمله دلیل علاقه دانا به نیلی نیز که در متن اصلی معنای مشخصی دارد، با تغییر جنسیت کاراکتر عملا بی‌معنی شده است و در این اجرا نیز توضیحی نمی‌یابد.
فصل پایانی اجرا نیز وصله ناجوری است که نه منطق درستی دارد و نه در نیمه اول مورد پرداخت قرار گرفته است.

۳. بازی‌ها نیز جز عباس جمالی چندان چنگی به دل نمی‌زند و هنوز به پختگی و هماهنگی نرسیده‌اند. علی‌رغم تلاش‌های نسبتاً خوبی که برای بازنمایی تعارض‌های خانواده ایرانی صورت گرفته و بازی خوب عباس جمالی، به نظرم اجرا توفیقی نمی‌یابد.

با آرزوی اجراهای بهتر

⭐ ⭐
سلام و احترام

۱.ویژگی مهم این نمایش این است که در فرم و محتوا به‌اندازه و متوازن است و حد نگه می‌دارد. چه خوب که به جای اسم پیشینش، نام «مجلس ... دیدن ادامه ›› ناهید» را بر آن گذاشتند؛ یک نمایش در مورد ناهید، وقتی دیگر ناهیدی در کار نیست!

۲. آیا «مجلس ناهید» فرم جدیدی ارائه می‌دهد؟ خیر. نمونهٔ مونولوگ‌های چندروایتی یا مونولوگ در برابر شخص غایب را بارها دیده‌ایم. حتی می‌توان گفت که نمایش از فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» بسیار تأثیر پذیرفته است. نکتهٔ مهم این است که نمایش، همان فرم پیشین را به‌خوبی اجرا کرده است. اوّل، این‌که روایت شخصیت‌ها همدیگر را تکمیل می‌کند و یک نظام چندروایتی تردیدبرانگیز می‌سازد. دوم، این‌که به همهٔ شخصیت‌ها تقریباً فرصت برابری برای بیان روایت‌هایشان می‌دهد و یک‌جانبه قضاوت نمی‌کند. سوم، این‌که با افزودن تصاویر پس‌زمینه به شخصیت‌ها و روایت‌هایتشان عمق می‌بخشد؛ بی آن‌که بخواهد توجه مخاطب را تماماً به سوی آن بکشاند. به‌عنوان نمونه، وقتی هنگام روایت‌گویی میلاد، تصویر او در کنار چشمان شیوا نمایش داده می‌شود ما را به عمق روایت او می‌برد؛ بی آن‌که توجه ما را از راوی دور کند. چهارم، این‌که شنوندهٔ غایب ماجرا (در این‌جا بازپرس) و هم‌چنین شخص ناهید (کاراکتر اصلی نمایش) نیز در قالب همان شخصیت‌های ناپیدا باقی می‌مانند و نقش زائدی نمی‌یابند. در واقع عدم حضور این دو شخصیت موجب می‌شود تا چهار کاراکترِ راویِ ما فرصت کافی‌ای برای بیان روایت‌هایشان بیابند. مجموع این عوامل موجب می‌شوند تا نمایش در عین استفاده از یک الگوی فرمی تکراری، در این زمینه موفق عمل کند.

۳. آیا «مجلس ناهید» محتوای جدیدی ارائه می‌دهد؟ خیر. بازگویی ماجراهای تراژیک (قتل، تجاوز و ...) را در نمایش‌ها بسیار مکرر دیده‌ایم. نمونهٔ شاخص آن «عامدانه، عاشقانه، قاتلانه» است. ایدهٔ دخیل کردن «نقش افراد و جامعه در قربانی شدن افراد» به جای «مقصر (قاتل)یابی» نیز حرف جدیدی نیست. نکتهٔ مهم این است که نمایش در روایتگری‌اش متوازن و به‌اندازه عمل می‌کند. اوّل، این‌که در روایت‌پردازی کاراکترها بین وجوه تراژیک ماجرا و کمدی‌های کلامیِ کاراکترها رفت‌وآمد می‌کند؛ بی آن‌که از تم اصلی اجرا بیرون بزند. دوم، این‌که بین خلق یک «درام جنایی» (تلاش برای یافتن قاتل ناهید از دل روایت‌ها) و «درام اجتماعی» (تلاش برای یافتن ریشه‌های اجتماعی قتل ناهید) توازن برقرار می‌کند. این امر در پایان‌بندی متن جلوهٔ بیشتری می‌یابد؛ آن‌جایی که هم سرنخ‌های خوبی در مورد قاتل احتمالیِ ناهید به مخاطب می‌دهد و هم همان ایدهٔ کل‌نگرِ «قربانیِ تدریجی» را برجسته می‌کند. ایستادن بین «درام جنایی» و «درام اجتماعی» و بهره‌مندی از ظرفیت‌های هر دو موجب می‌شود تا نمایش در حیطهٔ «محتوا» نیز عملکرد نسبتاً موفقی داشته باشد.

۴. در زمینهٔ محتوا می‌گفت که نمایش دربارهٔ «عشق‌های ناپخته» و «عاشق‌های نابالغ» است.
• فریدون، شیوا را دوست دارد، امّا شکست در این وصلت، او را به عرصهٔ انتقام و تصمیم‌های خصمانه می‌کشاند.
• شیوا، میلاد را دوست دارد و همین ناکامی در وصال، او را به عرصهٔ رفتارها و تصمیم‌های تکانشی می‌کشاند.
• میلاد، شیوا را دوست دارد و همین سرخوردگی در پذیرفته شدن، او را به رفتارهای درمانده‌وار و منفعلانه می‌کشاند.
• شیوا و علی همدیگر را دوست دارند، امّا این رابطهٔ پدر دختری در اثر عدم فهم مشترک به تنش می‌گراید.
• علی ناهید را دوست دارد، امّا وجوه متعصبانهٔ شخصیت او و هم‌چنین خودخواهی در عشق یک‌طرفه، زندگی ناهید را به نابودی می‌کشاند.
• مردهای قصه نیز در نبرد برای تصاحب عشق شیوا، جز تکانش‌گری و خشم‌افزایی کار دیگری نمی‌کنند و سرانجام زندگی شیوا و ناهید را به تباهی سوق می‌دهند.
همان‌طور که ملاحظه می‌کنید «عاشق‌های نابالغ» با «عشق‌های ناپخته‌شان» فاجعه می‌آفرینند. آن‌ها نه اِبراز درست عشق را بلدند و نه ناکامی در پذیرش و وصال را برمی‌تابند. هر چند در پایان نمایش مشخص می‌شود که ناخالصی عشق کدامشان بیشتر است.

۵. یک نقطهٔ شاخص نمایش، بازی‌های بسیار خوب و یک‌دستِ آن است. «مجلس ناهید» از تیپ‌سازی درست «عباس جمالی»، از بازی روان و غیرمتظاهرانهٔ «صادق برقعی»، از بازی حسی و درگیرکنندهٔ «بهار کاتوزی» و از بازی رها و دلپذیر «مجید یوسفی» به‌خوبی بهره برده است و هر یک از آن‌ها در جای خود سهمش را در روایت‌پردازی ایفا کرده است. بخشی از اعتبار آن به تجربهٔ اجرایی بالای بازیگران و بخش دیگر به هدایت درست کارگردان مربوط است. به نظرم نمایش در حوزهٔ بازیگری نمرهٔ بسیار خوبی می‌گیرد.

۶. در کل، به نظرم با اجرای بسیارخوب و متوازنی مواجه هستیم که در محتوا و فرمِ خودش نمرهٔ قبولی می‌گیرد (چهارستاره) به نظرم اجرای استاندارد و قابل‌توصیه‌ای است.
خدا قوت به گروه محترم نمایش.


#رامسس_دوم
سه و‌ نیم ستاره
یک اجرای خیلی خوب با متنی درگیرکننده و پر تعلیق.
(یه ستاره بابت متن کم کردم، چون به لحاظ منطقی شکاف‌هایی داره که به نظرم چندان جور در نمیاد، متن‌هایی که رو تعلیق سوار میشن اگر چه جذاب هستند، اما اگه ظرافت به خرج ندن‌ به باگ منطقی می‌خورن. یه نیم ستاره هم بابت ناهماهنگی میکروفون در دقایق اولیه اجرا کم کردم).
نوید بازگشت گوران به سال‌های خوبش رو میده. بازی‌ها هم خوبه، به‌ویژه بازی دولتشاهی.
در مورد خود قصه هم فعلا چیزی نمی‌گم که افشا نشه.

مدت اجرا نود دقیقه‌ است و با یک ربع تاخیر آغاز شد.
من ردیف آخر بالکن نشسته بودم و به نظرم دید خوب و کاملی داشت به صحنه و اصلا مشکلی نداشتم.
#مفیستوفلس
⭐⭐⭐⭐
در واقع بازتولید همان اجرای مفیستوی دکتر دلخواه در مولوی است، اما این بار با نگاه کارگردانی اسماعیل‌کاشی؛ البته کوتاه‌تر، خوش‌ریتم‌تر و تصویری‌تر از آن‌ است. اگر در صحنه‌هایی بر ایده بیان بصری‌اش بیشتر می‌ایستاد و کمتر کلام و شعار را دخیل می‌کرد، اجرای خوش‌ریتم‌تر و بهتری هم از آب در می‌آمد.
برای طرفداران نمایش‌‌نامه‌های کلاسیک که ارزش صحنه‌ای را عنصر اساسی تئاتر می‌دانند، به نظرم یک انتخاب خوب است.

مدت اجرا ۱۳۰ دقیقه است و به خاطر دکور مرتفع آن، تماشای آن از ردیف‌های عقب‌تر (مثلا ۷ ۸ به بعد) پیشنهاد می‌شود.

خدا قوت به آقای اسماعیل‌کاشی و گروه محترمشان.

در مورد این نمایش بیشتر خواهم نوشت.
شما ردیف چند بودید؟ردیف ۴ چی؟
۰۴ شهریور ۱۴۰۴
امیرمسعود فدائی
محض رضای خدا یه ۴ هم نمیدن!! همه ۵!! بعد داداشمون میگه من نظری ندارم😊😊😊
من ۲ دادم خیالت تخت.
۲۰ شهریور ۱۴۰۴
مهرنوش نوری
من ۲ دادم خیالت تخت.
😅😅👌🏻👌🏻
۲۰ شهریور ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و احترام

۱. در کل به نظرم با نمایش قابل قبولی مواجه هستیم که ارزش تماشا دارد، البته مخاطب خاص خودش را هم دارد و به نظرم برای همه افراد ... دیدن ادامه ›› قابل‌توصیه نیست (سه ستاره).

۲. متن نمایش، چندلایه است و به موضوعات انسانی قابل‌توجهی می‌پردازد، مثل روابط یک خانواده، پذیرش نقص‌ اعضای آن، گسستگی یا پیوستگی با گروه‌های اجتماعی، گروه‌های اقلیت در اجتماع، چالش‌های فرهنگی ناشنوایان و موضوع صدا در زندگی انسان.
البته این موضوع، در بخش‌هایی از نمایش به ضرر آن تمام می‌شود. از یک سو کثرت موضوعات، امکان پرداخت عمیق را سلب می‌کند و از سوی دیگر بعضی از آن‌ها در به صحنه بردن امکان پرداخت نمایشی ندارند.

۳. اجرا کارگردانیِ جسور و فکرشده‌ای دارد. در جاهایی ایده‌های اجرایی‌اش در کار نشسته است و در جاهایی ریسک کرده و جواب نداده. البته ما در برخی بخش‌ها نمی‌دانیم که با یک ایده اجرایی برای اجرایی کردن متن در ایران مواجهیم یا یک ایده متنی که در نمایشنامه آمده است. خود این امر هم در مخاطب نوعی تعلیق و کشف ایجاد می‌کند که دست‌کم برای من ناخوشایند نبود.

۴. تلاش کارگردان در درآوردن فضای نمایشی تا حدودی موفق بوده و ما با خانواده عجیب بیلی احساس نزدیکی می‌کنیم، اما در پرداخت شخصیت‌ها و به‌ویژه روابطشان غالباً ناکام مانده است، به‌ویژه در مورد رابطه بیلی و دنیل که احتمالاً به خاطر ممیزی امکان پرداخت نداشته است. در کل می‌توان گفت که فضا را خوب درآورده، اما روابط شخصیت‌ها ها را نه‌چندان.

۵. ایده دکور (توری منتهی به اتاق پذیرایی) نیز یادآور مفهوم صدا و پرده گوش است و رنگ قرمز نیز سعی کرده اندکی التهاب فضا را منعکس کند. بازی‌ها نیز روان و خوب است. باقری، نقش پدرِ دیکتاتورمآب را شیرین بازی کرده، فاضلی اجرای باورپذیری دارد و طاری نیز فراتر از انتظار ظاهر شد. اما به نظرم تلاش‌های پیران به دلایل فرامتنی به ثمر ننشسته است.

۶. دو سوم آغازین اجرا، مشکل تکثر موضوع دارد و یک سوم پایانی مشکل ریتم که بخش عمده آن به متن برمی‌گردد، البته این‌که‌ برخی از ایده‌های کارگردانی نیز به ثمر ننشسته، در این ناکامی دخیل بوده است‌.

خدا قوت به گروه محترم نمایش
#عزادار
۲.۵ ستاره

سلام و احترام

اجرای متوسطی است که دقت نظرهایی در اجرا و متن دارد، اما در دقایق و انتخاب‌هایی خام‌دستانه و الکن است. ... دیدن ادامه ›› الگوی پدر دیکتاتور دور میز دیگر کار نمی‌کند، استفاده از میکروفون به کار ضربه زده و بالانویس‌ها نیز گاهی توی چشم کردن زیرمتن است و گاهی مصداق گفتن به جای نشان دادن که در هر دو صورت، خلاف نمایشگری در تئاتر است. زیرمتن باید از درک مخاطب بربیاید، نه این که توی چشمش بشود!
استفاده از جمالی برای این نقشِ بلاتکلیف، بی‌معنی و گمراه‌کننده است به هدف جذب گروهی از مخاطبان که البته همان چهار صوت و سکون را هم بسیار بد بازی می‌کند.
صمدی به‌اندازه بازی می‌کند و نقطه قوت اجراست.
در مورد سوگ هم فقط به مرحله انکار بسنده کرده و جلوتر نیامده و به آن عمق نداده‌. ایده «جایگزین‌سازی برای فرار از تجربه سوگ» در دو سطح پدر و مادر خوب است، البته می‌توانست پرداخت بهتری هم داشته باشد و جای کار بسیار بیشتری داشت.
صداهای سقف چیست؟ نمی‌دانیم! دلیل خشونت به مادر هنگام‌ همسان‌سازی با پدر چیست؟ پرورش نیافته است.
در کل معتقدم اگر اجرایی خودش ایده‌هایش را تا حد قابل قبولی دراماتیزه نکرده، حدس و گمان ما لطف اضافی به کم‌کاری آن‌هاست و توجیهی ندارد.
در کل اجرای نسبتاً قابل قبول و قابل دیدنی است با نقایص قابل توجه.

امیدوارم در شب‌های آتی اجراهای بهتری داشته باشند.
#قرمز
۳.۵ ستاره

سلام و احترام

به نظرم اجرای قابل تأملی است.
متن فکرشده‌ای دارد که موضوعات مهم تقابل نسل‌ها و همچنین ارتباط هنر با زندگی ... دیدن ادامه ›› را مطرح می‌کند.
دیدن دوباره رضا بهبودی بر صحنه پس از چند سال غنیمتی است، دانیال نوروش هم به خوبی متن را دریافته و اجرای قابل توجهی دارد. هر دو نفر انتخاب‌های درستی برای کاراکترها به نظر می‌رسند.
کارگردانی کار در عناصر اجرایی از جمله نور، موسیقی و تعویض صحنه‌ها جا برای بهتر شدن دارد.
اجرای امشب حدود ۱۰۵ دقیقه بود و قدری مشکل ریتم داشت، به‌ویژه در نیمه اول. بازی‌ها هم اگر چه خوب، اما دارای تپق بود و در تعویض صحنه‌ها قدری ناهماهنگی وجود داشت.
در کل، اجرای بالاتر از متوسطی است که دیدن آن برای مخاطبان پرحوصله‌تر و جدی‌تر می‌تواند تجربه لذت‌بخشی باشد.

امیدوارم در شب‌های آتی اجراهای کامل‌تری داشته باشند.
سلام و احترام به گروه محترم نمایش و همچنین مخاطبان تیوال

در ادامه نکاتی را درباره وجوه متنی و اجرایی نمایش شک عرض می‌کنم:

۱. از نمایش‌نامه ... دیدن ادامه ›› شروع می‌کنم. رابطهٔ فلین با شاگرد سیاه‌پوست مدرسهٔ کلیسایی، مولر، شک آلویسیوس، راهبه و مدیر مدرسه را جلب کرده است. او می‌کوشد فلین را وادار به اعتراف و استعفا کند و در طول نمایش‌نامه شاهد کشمکش میان این دو هستیم. نمایش‌نامه از بستر این داستان برای طرح موضوع «شک» بهره برده است. آیا شنلی در مطرح کردن موضوع نسبت به سایر آثار پیشینی و پسینی خود در این باره، به لحاظ نظری یا دراماتیک گامی به پیش برداشته است؟ به نظرم خیر. در قصه نه مولر را می‌بینیم و نه‌چندان به فلین نزدیک می‌شویم. آن‌چه در ما تردید می‌افکند گزارش‌های جیمز و آلویسیوس است و قرار است با این شنیده‌ها و روایت‌های پراکنده و دست دوم به قضاوت بنشینیم و در پایان نیز در موقعیتی نامشخص و میانه، نمایشخانه را ترک کنیم. این فرم روایی اگرچه تازگی و جذابیت‌هایی دارد، امّا پیش از آن لازم است بتواند موضوع محوری‌اش را نمایشی کند و بر مخاطب اثر بگذارد. آیا این روایت کار می‌کند و «شک» را پرورده و دراماتیزه می‌کند؟ به نظرم خیر. در ادامه بیشتر در این باره توضیح می‌دهم.

۲. به موضوع «شک» برمی‌گردم. شاید بتوان سه نوع شک قائل شد: «شک فلسفی»، «شک منفعل‌کننده» و «شک پارانویایی». شنلی در مقدمه و در یکی از دیالوگ‌های فلین از شکی سخن می‌گوید که چونان ریسمانی محکم نجات‌بخش و هم‌سنگ یقین ارزشمند است؛ شکی که چه بسا مایهٔ حقیقت‌جویی و انصاف است؛ شکی که در بدیهیات و پیش‌انگاشت‌ها تردید می‌افکند و دستی بر باورهای گَردگرفته پیشین می‌کشد. آیا این نوع «شک ستوده» در نمایش نیز دراماتیزه شده است؟ به نظرم خیر. به نظرم آلویسیوس به جانب «شک پارانویایی» می‌گراید و جیمز به «شک منفعل‌کننده». فلین نیز در این میان جز تردیدافکنی افزون و عمیق‌تر کردن تردیدها به سوی مسیری بی‌پایان کاری از پیش نمی‌برد. در ادامه بیشتر در این باره توضیح می‌دهم.

۳. کنشگر اصلی داستان، آلویسیوس است که از روی تجربه و نشانه‌های اندکِ غیر یقین‌آور اتهامی را به فلین نسبت می‌دهد و بر آن پافشاری می‌کند تا سرانجام فلین را از مدرسه می‌رانَد. او چه در برابر جیمز و چه در برابر اسقف هیچ‌گاه قادر به اثبات ادعایش نمی‌شود و سرانجام نیز با توسل به دروغ کامیاب می‌شود. آلویسیوس در صحنهٔ پایانی از تداوم شکی دامنه‌دار در خود سخن می‌گوید و در کلمهٔ پایانی نمایش نیز «اسقف» را به زبان می‌آورد (کلمه‌ای که من در متن ترجمه‌شده ندیدم و احتمالاً افزودهٔ بازیگر یا کارگردان است). همین یک کلمهٔ کوتاه پایانی این گمان را به ذهن می‌آورد که آلویسیوس که حالا از ماجرای فلین فارغ شده، دنبال سوژهٔ جدیدی برای سوءظن‌هایش می‌گردد، این بار شاید نوبت «عالی‌جناب» یا «اسقف» باشد. به نظرم شک آلویسیوس، دست‌کم در آن‌چه با بازی خانم افشار بر صحنه آمده، از نوع «پارانویایی» است؛ شکی از دلِ تعصب که به حقیقت چندان پای‌بند نیست. او در متن اگرچه راهبه‌ای متعصب است، امّا در عین‌حال فردی حقیقت‌جو، مصمم، جسور و عمل‌گراست که برای اثبات تردیدش حاضر است به دروغ یا ترک کلیسا نیز رضایت دهد. همهٔ این‌ها در متن هست، اما کارگردانی و به‌ویژه نوع بازی خانم افشار، ما را به جانب «پارانویایی» این شخصیت سوق می‌دهد. چشمان درشت‌شدهٔ پشت عینک ته‌استکانی و قالب‌های بدنی اجرا شده برای این نقش (به‌ویژه حرکات دست)، بیش از آن‌که تعصب و تحکم این مدیر سخت‌گیر را برساند، مایه‌های کمیک و پارانویایی را به ذهن می‌آورد. به نظرم وقتی بر خلاف تأکید شنلی بر شک حقیقت‌جو و فلسفی، کنشگر اصلی قصه به جانب «شک پارانویایی» گرویده؛ مضمون نمایش نیز ناپرورده و ابتر می‌ماند.

۴. جیمز «شک منفعل‌کننده» را ترسیم می‌کند؛ شکی که میل به پذیرش ساده‌لوحانهٔ خواسته‌های درونی خود را دارد و فرد مردد را در مقام تصمیم‌گیری و قضاوت سرگردان و پریشان می‌گذارد، بی آن‌که راه به حقیقت ببرد. او صرفاً ناظری است بر جریان یافتن حقیقت و در حقیقت‌گشایی نیز سهم به‌سزایی ندارد و دچار پریشانی فکر و عمل شده است. از سوی دیگر فلین نیز با قدرت خطابه و سخن‌وری‌اش بر «تردید کردن در شک» و تأثیرگذاری بر «مرددان منفعل و سردرگم» دست می‌گذارد که تا حدود زیادی نیز کامیاب می‌شود. او اگرچه مجبور به ترک مدرسه می‌شود، امّا بار دیگر نجات می‌یابد و ترفیع درجه می‌گیرد؛ او هنوز مردی قربانی است که حقیقت وجودی‌اش - چه گناهکار و چه بی‌گناه - برملا نشده است. نوع بازی و بیان بهنام تشکر نیز به این تردیدافکنی کمک می‌کند، هر چند تغییر رویهٔ فلین از نیمهٔ دوم نمایش چندان منطقی جلوه نمی‌کند و قضاوت در مورد او را برای ما دشوارتر نیز می‌کند.

۵. مسائلی که در مورد نمایش‌نامه عرض کردم به اجرا نیز تسری می‌یابد. علی‌رغم تلاش‌های مجدّانهٔ کارگردان محترم و گروه حرفه‌ای‌شان، به نظر می‌رسد متن آن‌چنان که باید برای آن‌ها درونی نشده است. به تعبیری احساس من این بود که آن‌ها نتوانسته‌اند متن را برای خودشان بکنند. در این امر می‌تواند مواردی را دخیل دانست. نوع روایت خاص و ریتم کند نمایش‌نامهٔ شنلی، در کنار موضوعی که چندان به مسئلهٔ فرهنگی ما نزدیک نمی‌شود در این «فاصله» با سوژه و متن می‌تواند اثرگذار باشد. به‌طور مثال در «توافق‌نامه»، اگرچه روابط دو دوست و یک غریبه در یک برههٔ سیاسی خاص در فرانسه تصویر می‌شد، امّا گروه اجرا درهم‌تنیده و در آغوش سوژه بر صحنه گام برمی‌داشت و همه‌چیز جلوه‌ای طبیعی و باورپذیر داشت. امّا به نظرم می‌رسد در این‌جا بخشی از سردی و کم‌جانی اجرا را باید در این «یکی نشدن» با متن دانست. یک وجه دیگر این امر نیز آن است که علی‌رغم این‌که گروه بازیگری باتجربه‌ای برگزیده شده‌اند و هر یک نیز به طور مجزا اجرای نسبتاً قابل‌قبولی دارند (به‌ویژه ساناز نجفی)، امّا بازی‌ها انگار به یک جهان نمایشی واحد تعلق ندارد و روابط و کشمکش میان آن‌ها (در صحنه‌های دو یا چند نفره) کمتر موفق به خلق فضای نمایشی می‌شود، به نظرم جنس‌ بازی‌ها و فضای ذهنیتی بازیگرها از کاراکترهایشان در یک کل واحد، یک جهان نمایشی همگون نمی‌سازد. این امر به‌ویژه در صحنه‌های دوتایی خانم افشار با ویدا جوان و بهنام تشکر بیشتر نمود می‌یابد که در مورد سه به آن اشاره کردم.

در پایان، از زحمات جناب سلیمانی گرامی و گروه محترمشان قدردانی می‌کنم و امیدوارم اجراهای بهتری را از گروه بیستون بر صحنه شاهد باشیم.
آقای فتحیان عزیز، ممنونم که نمایش ما را برای دیدن انتخاب کردید. علی رغم اختلاف نظری که با شما دارم، از شما به خاطر اینکه وقت گذاشتید تا نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید، ممنونم. امیدوارم همواره موفق باشید.
۲۳ فروردین ۱۴۰۴
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
آقای شریفی گرامی
خوشحال می‌شم راجع بهش صحبت کنیم، از همین بحث‌های این شکلیه که لایه‌های اثر نمایان میشه به نظرم و به بهتر دیده شدنش کمک می‌کنه.
این مطلب رو هم سعی کردم زودتر بنویسم که نمایش اجراهای بهتری در ادامه داشته باشه، چون درک می‌کنم که براش زحمت زیادی کشیده شده و خرده‌نان و توافق‌نامه رو هم خیلی دوست ... دیدن ادامه ›› داشتم.

من چالش اصلیم با متن نمایشه که به نظرم ایده‌شو خوب پرورش نمی‌ده و حرف مهم و جدیدی هم نمیزنه در واقع در این بافتار شک و حقیقت. و البته یه بازی که به نظر من به کار لطمه جدی‌ای وارد کرده. البته اینا همه نظرات شخصی منه و من فقط سعی می‌کنم آثار رو دقیق ببینم و ادعایی ندارم‌ واقعاً‌ در موردش.
۲۴ فروردین ۱۴۰۴
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
سلام و احترام

۱. من قبلش نمایشنامه رو یه دور خوندم، مهمترین مورد این‌که برداشت من از کاراکتر آلویسیوس با اجرای خانم افشار خیلی تفاوت داشت و در مواجهه‌ام با اثر خیلی تأثیر گذاشت.
حتی مقدمه شنلی بر نمایش‌نامه هم در این مواجهه تاثیر زیادی داشت. من آلویسیوس رو یه مدیر جدی، خودرای و متعصب دیدم که به تجربه‌اش بها میده و پای درستکاری که وسط باشه، بسیار جسور و عملگراست. به نظرم شخصیت کلیدی نمایش خودشه و برداشت های مختلف از این کاراکتر روایت‌های مختلفی ... دیدن ادامه ›› از متن بیرون میده که بالا عرض کردم. غیر از این مورد، سه نفر دیگه خوب هستند، اما حرفم اینه که من حس کردم جنس بازی‌شون جور نشده با هم، به ویژه تو دو تایی‌های جوان و افشار.

۲. اتفاقا من با ریتم نمایش مشکلی نداشتم، عرضم این بود که مجموع مختصات این متن از جمله نوع روایت‌‌اش و بستر روایت در محیط بسته کلیسا، اجرا درآوردنش رو خیلی سخت کرده و احتمال دادم این فاصله‌ای که من حس کردم از این ویژگی‌ها نشأت گرفته باشه.

۳. موضوع شک و حقیقت رو آثار مختلفی بهش پرداختند. به همین خاطر ناخودآگاه ذهن آدم مقایسه می‌کنه بینشون از جهت نوع روایت و حرفی که زدند. من تو ذهنم به عنوان یک نمونه خوب، فیلم hunt اومد که مشابهت‌های کلی هم با خط کلی قصه این نمایش داره. یا در بحث حقیقت‌جویی مرغابی وحشی ایبسن. از این جهت این متن به نظرم قدری نابسنده اومد‌ از جوانبی یا دست‌کم من مضامین مهمش رو از قصه نتونستم بگیرم.

به امید گفت‌وگوهای خوب و راهگشا
سپاس

۲۴ فروردین ۱۴۰۴
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

متن ایبسن (مرغابی وحشی) را بسیار دوست دارم، مسئله «مواجهه با حقیقت» را با تمثیل هنرمندانه «مرغابی، سگ و دریاچه» به زیبایی بیان کرده، متن اقتباسی جدید نیز ضمن حفظ مضمون اصلی، کوشیده نظرگاه روایی و فرمی جدیدی به آن داشته باشد که به نظرم تا حدودی موفق بوده و تغییرات مثبتی اعمال شده است.

منتها با مشکل افت ریتم دست به گریبان است و پرده دوم بسیار طولانی‌ای دارد.
علاوه بر این، یک سوم پایانی نمایش (پرده آخر و‌‌گره‌افکنی) هم شتاب‌زده است و پرداخت درگیرکننده‌ای ندارد.

در زمینه‌های اجرایی هم به نظر من یک اجرای کلاسیک استاندارد صحنه‌ای باکیفیت است که از دکور و صحنه استفاده درستی کرده و بازی‌های خوب و یک‌دستی هم دارد.

در کل با وجود برخی کاستی‌ها، از دیدنش لذت بردم.

خدا قوت به جناب برهانی‌مرند و گروه محترمشون
در نوشتار زیر می‌کوشم به بیان و بازگشایی برخی وجوه مفهومی نمایش «بونکر» بپردازم.

1. Bunker
قطار می‌آید. دختر پیاده می‌شود. توقفگاه دفتر ... دیدن ادامه ›› متروکۀ یک درمانگر است، جایی که مدّت‌هاست مراجعی به خود ندیده است. اگر به معانی دیگر Bunker نظر بیندازیم، عبارت «پناهگاه زیرزمینی» نظرمان را جلب می‌کند. به تعبیری می‌توان دفتر متروک درمانگر و اتاق درمان وی را همان «پناهگاه زیرزمینی» فرض کرد؛ همان‌جایی که مراجع به آن «پناه» می‌آورد تا از «تنش‌ها» بگریزد و «آرامش/امنیت» را بجوید. دختر حالا مقابل درمانگر نشسته است.

2. Board
متن و اجرا برای خلق فضا دو دستاویز مهم دارد: فضای علمی - تخیلی و فضای آخرالزّمانی. نویسنده برای خلق فضای نمایشی‌اش از نشانه‌ها و عناصر هر دو بهره جسته، امّا عامدانه فاصله‌اش را از آن‌ دو حفظ کرده تا وارد حوزۀ ژانری هیچ کدام نشود.
نویسنده شخصیت دختر را بر مبنای همین دو دستاویز بنا کرده است. در مورد دختر با بازی سارا رسول‌زاده دو نگاه متصوّر است: اوّل آن‌که او یک نیمه‌ربات - نیمه‌انسان است. به بیان دیگر موجودی ساختۀ انسان که فیزیک و ساختار ربات‌گونه‌ دارد و با برخی ویژگی‌های انسانی (از قبیل احساس‌ها و هیجان‌ها) آمیخته شده است.
نگاه دوم آن است که داستان در یک عصر آخرالزمانی می‌گذرد که در آن فن‌آوری و مخلوقات آن بر زندگی انسان سایه انداخته و همه چیز صنعتی و ماشین‌وار شده است؛ عصری که در آن انسان از وجوه انسانی خود فاصله گرفته و در نهان اصل خویش را باز می‌جوید؛ انسانی که دیگر انسان نیست، امّا در پی انسانیتِ ازدست‌رفتهٔ خود است. در این نگاه دختر، تمثیل همان انسانی است که خود را فراموش کرده است.
دختر داستان، دارای یک بُرد رباتیک است؛ ابزاری که کنترل‌گر همۀ رفتارها و احساس‌های اوست. درمانگر آن را از دختر می‌طلبد و شروع به دستکاری آن می‌کند. دستکاری بُرد می‌تواند تمثیلی از همان کاوش عمیق روان انسان در اتاق درمان و در رابطۀ درمانی باشد.

3. چاقو
با دستکاری بُرد توسط درمانگر، دختر برانگیخته و پریشان می‌شود. او از ری‌ست‌شدن هراس دارد و درمانگر را از آن باز می‌دارد. در پی این عمل، هیجان‌های دختر به‌صورت تکانه بروز می‌یابد. دختر که سابقۀ شرارت دارد، چاقو را در شانۀ درمانگر فرو می‌کند. فرو کردن چاقو می‌تواند تمثیلی از بروز تکانه‌ها و تخلیۀ هیجانات در اتاق درمان و در رابطۀ درمانی باشد.

4. کلمه
دخترِ ربات‌گون در پیِ زیست با انسان‌ها، سودایِ انسان شدن یافته و اندک‌اندک به تجربه کردن ویژگی‌های انسانی میل می‌یابد. نخستین مواجهۀ او با جهان انسان‌ها، ویژگی شاخص آن‌ها، یعنی قابلیت تکلم و تفکّرِ اوست، آن‌جا که «زبان/کلمه» اهمیت می‌یابد. در رویکرد اَکت نظر بر این است که اساس رنج‌کشیدن انسان از همین ویژگیِ او برمی‌آید: انسان زبان‌آور و زبان‌دان و کلمه‌خوان، رنج می‌کشد. به بیان دیگر زبان و ساختارهایش رنج را بر ذهن و زبانِ آدمی تحمیل می‌کند. دخترِ ربات‌گون کلمه‌ها را می‌یابد و در دریای واژگان غرق می‌شود، بی‌آنکه معانی حقیقی آن‌ها را دریابد: «کلمات بسیارند و رابطه‌ها اندک.»

5. عشق
دختر در جریان مواجهه‌اش با انسان در می‌یابد که او در درون و بر چهره‌اش چیزی را حس می‌کند که وصف آن برای او دشوار است. او «می‌خندد»، امّا «خنده» را نمی‌داند؛ «می‌گرید»، امّا «گریه» را بلد نیست؛ «بغض می‌کند»، امّا ماهیت آن را در نمی‌یابد و «تحقیر» را حس می‌کند، بی‌آنکه بداند چیست! او سرانجام «عشق» را می‌یابد که آمیزه‌ای از هیجانات ساده/پیچیده و همخوان/متناقض انسانی است. او «عشق می‌ورزد»، بی‌آنکه عشق را بشناسد. «عشق» همان «کلمه» و همان «احساس/هیجان»ی است که او را از سویی به انسانیت و از سوی دیگر به پریشانی می‌کِشاند؛ همان‌جا که بدون بُرد نیز به حیات و موجودیت خود ادامه می‌دهد.

6. RAM
دخترِ پریشان که در عشق خود سرخورده و ناکام شده، در تکانه‌ای که به سراغش آمده، مردِ «نچسب» داستان را کُشته است، شاید با همان چاقوی به‌یادگارمانده از زمان شرارتش. دختر، مردِ مقتول را درون بونکر می‌اندازد و هراسان از این واقعۀ هولناک، از سر اجتناب RAM خود را از جایگاهش در می‌آورد و درمانده به پناهگاه درمانگر پناه می‌جوید.

7. «انتقال» و «انتقال متقابل»
دختر تنهاست و در جست‌وجوی وجوه انسانی در پی ریشه و گذشته‌اش است. بدین سبب وجود «پدر» را تخیل می‌کند و با او سخن می‌گوید. دختر، پدرِ موهومش را در وجود درمانگر می‌یابد و ورایِ رابطۀ درمانی، به او دل‌بسته می‌شود. این همان پدیدۀ «انتقال» است. از سوی دیگر درمانگر نیز مردی تنهاست که در همان دفتر متروکش زندگی می‌کند. او نیز انسانی است که چون دیگر هم‌نوعانش هراس‌ها و خلأهایی در خود دارد؛ انزواطلب و دوری‌جوست، از سلطه‌گران و ابزار آن‌ها (تمثیلِ اسکنِ قرنیه) می‌هراسد و خلأها و ناتوانی‌های درونی‌اش را برون‌سازی می‌کند: بر ویلچر می‌نشیند، بی‌آنکه ناتوان باشد. مرد جداافتاده در روزگار گوشه‌نشینی و بی مراجعی، شغلش را نیز در مخاطره می‌یابد. به همین خاطر است که او نیز دل‌بستۀ تنها مراجعش می‌شود، نشانه‌های وصال او را می‌جوید (قرص در سیفون) و به مردِ «نچسب» کنایه می‌زند. این همان پدیدۀ «انتقال متقابل» است.

8. رابطه
در جهان‌بینی نویسنده، «رابطه» ورای «عشق» و متعالی‌تر از آن است؛ متناظر با همان مفهوم «اتحاد/رابطۀ درمانی» که اصل اساسی و شفابخش اتاق درمان است؛ جایی که دو انسان و رابطۀ اعتمادآمیز میان آن دو اثر درمان‌بخش دارد. در پایان نمایش درمانگر که راز دختر را دریافته و از دل‌بستگی خود گذر کرده است، در قامت یک «انسان» به یک «عمل انسانی» دست می‌زند و یک «رابطۀ اصیل» را شکل می‌دهد. او بی‌آنکه اجبار یا نفعی در کار باشد، خود را به مخاطره می‌اندازد، به یاری او می‌شتابد و پناهش می‌دهد. این دو در گذر از دَوَرانِ دائم صحنه که تمثیلی از «دوسویگی» درمان و نقش متقابل درمانگر و درمان‌جو است، سرانجام یک «رابطۀ اصیل» می‌یابند که در آن خیال‌پردازی جای خود را به حضور حقیقی می‌دهد. سرانجام قطار می‌رود و آن دو در پناهگاه (بونکر) می‌مانند.
حتما" بعد از تماشا می خوانم🙏
۱۵ آبان ۱۴۰۳
سحر لیلی‌ئیون
مگر تراپیستی که دچار enactment شود گرچه که به نظر من همان قدر که فضای نمایش شبیه اتاق درمان بود به همان اندازه هم از فضای درمان دور است.
دقیقن سحرجان. به نظر منهم می تونه اصلا اتاق درمانی در کار نباشه و همه چی بیشتر نوعی نمادسازیه.
۰۹ آذر ۱۴۰۳
نیلوفر ثانی
دقیقن سحرجان. به نظر منهم می تونه اصلا اتاق درمانی در کار نباشه و همه چی بیشتر نوعی نمادسازیه.
میشه اینجوری هم بهش نگاه کرد اونجا یه نوع رابطه‌ای دیده میشه که جای دیگری وجود نداره، کسی که همه جوره با همه خوبی‌ها و بدهی‌هاش دیده و شنیده میشه، حتی اگر قتل کرده باشه!
برای همین از اون فضا استفاده شده در این نوع رابطه یکی بی چون و چرا هست برای دیگری تا دیگه ارازل دسته یک نباشه.
به نظرم جای دیگه نمیشد این مدل رابطه رو نشون داد.
۱۰ آذر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و درود
به نظرم "بونکر" می‌تونه یه هوای تازه باشه برای تئاتر خموده امروز ما و یه پیشنهاد ویژه برای کسانی که دلتنگ تجربه‌کردن لذت ... دیدن ادامه ›› دردآلود و در خود فرو رفتن تو تاریکی نمایش‌خانه هستند، جایی که جادوی نمایش ما رو توی خودش می‌کِشه.

یه متن به‌شدت پرزحمت و فکرشده که از ایستایی، ریتم و از کلام، درام درست می‌کنه و قدرت دیالوگِ درست و به‌اندازه رو بهمون یادآوری می‌کنه.
یه کارگردانی درست که با دو میز و چند صندلی و صحنه گردان به‌درستی فضا خلق می‌کنه و از بازیگرانش بازی فهمیده می‌گیره.
بعد از مدت‌ها یه آذرنگ خوب رو روی صحنه دیدم، چنان که ازش انتظار می‌رفت و رسول‌زاده‌ای که قابلیت‌های بسیاری برای کشف دارد.
نمایشی که به نظرم ارزش بیش از یک بار دیدن رو هم داره.
نمایش برای دوستان روان‌شناس و علاقه‌مند به روان‌شناسی هم از جهت مفاهیم مرتبط با اتاق درمان و درمانگری دستِ پُری دارد و ظرافت‌های بسیاری. پدیده "انتقال" میان مراجع و درمانگر، "رابطه‌/اتحاد انسانی" به‌عنوان اصل اساسی اتاق درمان و ... به شکل هنرمندانه‌ای به درام درآمده‌اند.

با آرزوی موفقیت برای گروه محترم نمایش و مدیریت و کارکنان مجموعه نمایشی لبخند که امیدوارم مسیر خوبی که آغاز کرده‌اند را ادامه دهند.
یه متن خوب تو ژانر درام معمایی با پیچیدگی مطبوع که خودش به‌اندازه و به‌موقع با نشونه‌هاش مخاطب رو با خودش تو کشف جهان نمایش سهیم می‌کنه.
یه ... دیدن ادامه ›› پایان خوب ‌که اثر رو بالاتر میاره. کارگردانی و بازی‌های به‌اندازه و ریتم درست.

مفهوم و روایت اثر به صورت خیلی خلاصه به نظرم این میشه:
میل به فراموشی و میل به کنجکاوی در انسان در جدال‌اند.
او از یک سو می‌خواهد خاطرات تاریک‌ش (شماره ۴‌اش) را فراموش کند و از آن بگریزد.
از سوی دیگر پس از فراموشی، کنجکاو است بداند آن شماره ۴ لعنتی چه بوده که از آن گریخته!
بنابراین بی‌اعتنا به درِ گشوده پیش رویش، در مِه می‌مانَد تا چوب‌خطش را پر کند و بازیچه دستِ آزمایشگران شود!
و همه چیز تکرار می‌شود، بارها و بارها ...
بیچاره انسان ...

چهار ستاره تقدیم گروه محترم نمایش، خدا قوت