در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال محمدمهدی فتحیان | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 06:34:00
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سلام و احترام
⭐ ⭐ ⭐
اجرای متفاوت و فکرشده‌ای از متن پیچیده و ارزشمند جلال تهرانی با بازی‌های خیلی خوب به ویژه اجرای قابل‌توجه فلاحت‌پیشه ... دیدن ادامه ›› و ملک.
به نظرم متن نگاه عمیق و هنرمندانه‌ای دارد به دوگانه حقیقت‌ و کذب و مصلحت‌اندیشی به جای فسادستیزی که بسیار ارزشمند است.
دوست داشتم فیلم تئاتر خود جلال تهرانی هم از این اجرا موجود بود و آن را هم می‌دیدم 👌

خدا قوت به گروه محترم
سلام و احترام

«شاخ بی‌سر» اگرچه وجوه مثبتی دارد (مثل بازی بسیار خوب محدث، کارگردانی فکرشدهٔ برهمنی و نور و دکور خوب)، امّا به نظرم نمایش خوبی ... دیدن ادامه ›› نیست و دلیل اصلی آن متن پرگو، بلاتکلیف و سرگردان آن است. «شاخ‌ بی‌سر» به نظرم نمونه‌ای است از این‌که کارگردانی و بازی‌های خوب هم نمی‌توانند یک متن ناکارآمد را نجات دهند و نمی‌توانند به‌تنهایی یک اجرای خوب بسازند (دو ستاره).
متن ایدهٔ خوبی دارد: «همایون چهل‌ساله که حالا مدرس ادبیات در دانشگاه شده است، خسته و درمانده از رنج‌های انباشته از تروماهای کودکی به خانهٔ کودکی‌اش برمی‌گردد تا به زندگی خود پایان دهد. حضور در این خانه خیال‌هایی از پدر و مادر را در ذهنش مجسم می‌کند و در این خیال‌پردازی‌ها کابوس‌های آن دوران را دوباره تجربه می‌کند». از سوی دیگر، اصل این ایده نیز بار دراماتیک قوی‌ای دارد؛ تماشا کردن تروماهای انباشتهٔ کودکیِ یک بزرگسالِ درمانده می‌تواند تأثیر عاطفی قدرتمندی بر مخاطب بگذارد.
در مورد خودم می‌توانم بگویم که علی‌رغم تلاش‌های محدث و برهمنی، نقاط عطف و گره‌گشایی مهم متن کوچک‌ترین تأثیر همدلانه‌ای را در من برنیانگیخت. چرا؟ چون متن اثر به جای دراماتیزه کردن این ایدهٔ قدرتمند، پرگویی و پیچیده‌نمایی می‌کند؛ مدام بین قصهٔ ادیپ و هملت و چند داستان دیگر رفت‌وآمد می‌کند، بدون آن‌که توانسته باشد برای قصهٔ پرغصهٔ همایون درامی بسازد. جالب آن است که پس از این گشت‌وگذار بی‌حاصل نیز در نقاط عطف و گره‌گشایی قصه، به ساده‌ترین و مبتدیانه‌ترین شکل ممکن آن حقایق مهم را بیان می‌کند؛ آن هم در قالب یک گزارهٔ خبری دراماتیزه نشده! نویسنده دائماً بین پیچیده‌نمایی غیرکارکردی (از طریق به نمایش درآوردن تکه‌های از هملت و ادیپ) و ساده‌نمایی ناامیدکننده (بیان حقایق به‌صورت آشکار) جابه‌جا می‌شود، بدون آن‌که بداند از متن خود چه می‌خواهد. به نظرم این مسئلهٔ اصلی متن است که به‌شدت به اجرا ضربه زده است.
ما از برهمنی «تاری» و «سیزیف» را نیز دیده‌ایم که متن‌های پیچیده‌ای داشتند. بعضی‌ها این دو را دوست داشتند و برخی دیگر نیز دوست نداشتند، امّا نکتهٔ مهم این است که در آن دو متن نویسنده می‌خواست یک متن پیچیده و چندلایه بنویسد و تا پایان نیز به آن متعهد بود. مخاطب هم می‌دانست که با چه نوع متنی مواجه است و سعی می‌کرد که معنایی برای خود بیافریند، اتفاقی که در «شاخ بی‌سر» رخ نمی‌دهد؛ نه نویسنده می‌داند از متنش چه می‌خواهد و نه مخاطب می‌داند که با این دوگانگی در رویکرد و لحن چه کند. این می‌شود که آن پیچیدگی‌ها مخاطب را سردرگم و کلافه می‌کند و آن سادگی‌ها توی ذوقش می‌زند و در او احساسی ایجاد نمی‌کند.

خداقوت، به امید اجراهای بهتر
فکر میکنم جزء معدود دفعاتی هست که با شما هم نظر نیستم 😁
سلام و ارادت،
با نگاه شما تا حدی موافقم؛ اگر تمرکز صرفاً روی زندگی همایون و روایت خطی نمایش باشد، طنازی پدر یا گویش شمالی و برخی گره‌گشایی‌های دم‌دستی ممکن است مخاطب را از جریان اصلی دور کند. اما نگاه من به نمایش گسترده‌تر و جهان‌شمول‌تر بود: همایون را صرفاً مرجع پیام نمایش نمی‌دیدم، بلکه ابزار بازخوانی اسطوره‌های اودیپ و هملت، کنش‌های روانشناختی انسان زخم‌خورده و اثرات ناخودآگاه تجربه‌های آسیب‌زا را پیگیری می‌کردم. همین نگاه تحلیلی به من اجازه داد تا با لایه‌های فلسفی و روانی نمایش ارتباط برقرار کنم و تجربه‌ای بسیار لذت‌بخش از آن داشته باشم.
محمد کارآمد
سلام و ارادت، با نگاه شما تا حدی موافقم؛ اگر تمرکز صرفاً روی زندگی همایون و روایت خطی نمایش باشد، طنازی پدر یا گویش شمالی و برخی گره‌گشایی‌های دم‌دستی ممکن است مخاطب را از جریان اصلی دور کند. ...
سلام و احترام.
خوشحالم که شما و خانم خلیلی و دوستان دیگر لذت برده‌اید. به نظرم نمایش قابل احترامی است و تأسف خوردم که چرا نتوانستم علی‌رغم زحمات بسیارشان امتیاز بهتری بدهم. به نظرم با بازنویسی متن می‌تونست برخی از مسائل را رفع کند. رویکرد شما به متن هم جالب به نظر می‌رسد، امّا باز هم به نظرم ارتباط آن دو بخش اسطوره‌های ادبی و زندگی همایون به خوبی در متن در هم تنیده نشده است و دوپاره می‌نماید. بحث چند لحن بودن نمایش در نوع شوخی‌ها و متن ثقیل ادیپ و هملت هم در این مورد وجود دارد که اشاره فرمودید. امیدوارم که دوستان دیگر هم از این نمایش لذت ببرند.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
#شکستن_امواج

۱. نمی‌شود در ذهن آن را با نمایش «قبیله‌ها» مقایسه نکرد، در کل علی‌رغم تلاش‌ برای بومی کردن فضای متن و اجرا، از آن نمایش نیز ... دیدن ادامه ›› عقب‌تر است و خب مشکل مهم متن نسبتا بد آن است.

۲. مسئله ناشنوایان در فضای متنِ ایرانی‌شده بازتعریف نشده است به همین خاطر «نیلی» -که کاراکتر اصلی است- نیز به حاشیه رفته است و به طبع آن همه کنش‌های مهم او نیز دراماتیزه نشده است.
مسایل دیگر متن از جمله دلیل علاقه دانا به نیلی نیز که در متن اصلی معنای مشخصی دارد، با تغییر جنسیت کاراکتر عملا بی‌معنی شده است و در این اجرا نیز توضیحی نمی‌یابد.
فصل پایانی اجرا نیز وصله ناجوری است که نه منطق درستی دارد و نه در نیمه اول مورد پرداخت قرار گرفته است.

۳. بازی‌ها نیز جز عباس جمالی چندان چنگی به دل نمی‌زند و هنوز به پختگی و هماهنگی نرسیده‌اند. علی‌رغم تلاش‌های نسبتاً خوبی که برای بازنمایی تعارض‌های خانواده ایرانی صورت گرفته و بازی خوب عباس جمالی، به نظرم اجرا توفیقی نمی‌یابد.

با آرزوی اجراهای بهتر

⭐ ⭐
سلام و احترام

۱.ویژگی مهم این نمایش این است که در فرم و محتوا به‌اندازه و متوازن است و حد نگه می‌دارد. چه خوب که به جای اسم پیشینش، نام «مجلس ... دیدن ادامه ›› ناهید» را بر آن گذاشتند؛ یک نمایش در مورد ناهید، وقتی دیگر ناهیدی در کار نیست!

۲. آیا «مجلس ناهید» فرم جدیدی ارائه می‌دهد؟ خیر. نمونهٔ مونولوگ‌های چندروایتی یا مونولوگ در برابر شخص غایب را بارها دیده‌ایم. حتی می‌توان گفت که نمایش از فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» بسیار تأثیر پذیرفته است. نکتهٔ مهم این است که نمایش، همان فرم پیشین را به‌خوبی اجرا کرده است. اوّل، این‌که روایت شخصیت‌ها همدیگر را تکمیل می‌کند و یک نظام چندروایتی تردیدبرانگیز می‌سازد. دوم، این‌که به همهٔ شخصیت‌ها تقریباً فرصت برابری برای بیان روایت‌هایشان می‌دهد و یک‌جانبه قضاوت نمی‌کند. سوم، این‌که با افزودن تصاویر پس‌زمینه به شخصیت‌ها و روایت‌هایتشان عمق می‌بخشد؛ بی آن‌که بخواهد توجه مخاطب را تماماً به سوی آن بکشاند. به‌عنوان نمونه، وقتی هنگام روایت‌گویی میلاد، تصویر او در کنار چشمان شیوا نمایش داده می‌شود ما را به عمق روایت او می‌برد؛ بی آن‌که توجه ما را از راوی دور کند. چهارم، این‌که شنوندهٔ غایب ماجرا (در این‌جا بازپرس) و هم‌چنین شخص ناهید (کاراکتر اصلی نمایش) نیز در قالب همان شخصیت‌های ناپیدا باقی می‌مانند و نقش زائدی نمی‌یابند. در واقع عدم حضور این دو شخصیت موجب می‌شود تا چهار کاراکترِ راویِ ما فرصت کافی‌ای برای بیان روایت‌هایشان بیابند. مجموع این عوامل موجب می‌شوند تا نمایش در عین استفاده از یک الگوی فرمی تکراری، در این زمینه موفق عمل کند.

۳. آیا «مجلس ناهید» محتوای جدیدی ارائه می‌دهد؟ خیر. بازگویی ماجراهای تراژیک (قتل، تجاوز و ...) را در نمایش‌ها بسیار مکرر دیده‌ایم. نمونهٔ شاخص آن «عامدانه، عاشقانه، قاتلانه» است. ایدهٔ دخیل کردن «نقش افراد و جامعه در قربانی شدن افراد» به جای «مقصر (قاتل)یابی» نیز حرف جدیدی نیست. نکتهٔ مهم این است که نمایش در روایتگری‌اش متوازن و به‌اندازه عمل می‌کند. اوّل، این‌که در روایت‌پردازی کاراکترها بین وجوه تراژیک ماجرا و کمدی‌های کلامیِ کاراکترها رفت‌وآمد می‌کند؛ بی آن‌که از تم اصلی اجرا بیرون بزند. دوم، این‌که بین خلق یک «درام جنایی» (تلاش برای یافتن قاتل ناهید از دل روایت‌ها) و «درام اجتماعی» (تلاش برای یافتن ریشه‌های اجتماعی قتل ناهید) توازن برقرار می‌کند. این امر در پایان‌بندی متن جلوهٔ بیشتری می‌یابد؛ آن‌جایی که هم سرنخ‌های خوبی در مورد قاتل احتمالیِ ناهید به مخاطب می‌دهد و هم همان ایدهٔ کل‌نگرِ «قربانیِ تدریجی» را برجسته می‌کند. ایستادن بین «درام جنایی» و «درام اجتماعی» و بهره‌مندی از ظرفیت‌های هر دو موجب می‌شود تا نمایش در حیطهٔ «محتوا» نیز عملکرد نسبتاً موفقی داشته باشد.

۴. در زمینهٔ محتوا می‌گفت که نمایش دربارهٔ «عشق‌های ناپخته» و «عاشق‌های نابالغ» است.
• فریدون، شیوا را دوست دارد، امّا شکست در این وصلت، او را به عرصهٔ انتقام و تصمیم‌های خصمانه می‌کشاند.
• شیوا، میلاد را دوست دارد و همین ناکامی در وصال، او را به عرصهٔ رفتارها و تصمیم‌های تکانشی می‌کشاند.
• میلاد، شیوا را دوست دارد و همین سرخوردگی در پذیرفته شدن، او را به رفتارهای درمانده‌وار و منفعلانه می‌کشاند.
• شیوا و علی همدیگر را دوست دارند، امّا این رابطهٔ پدر دختری در اثر عدم فهم مشترک به تنش می‌گراید.
• علی ناهید را دوست دارد، امّا وجوه متعصبانهٔ شخصیت او و هم‌چنین خودخواهی در عشق یک‌طرفه، زندگی ناهید را به نابودی می‌کشاند.
• مردهای قصه نیز در نبرد برای تصاحب عشق شیوا، جز تکانش‌گری و خشم‌افزایی کار دیگری نمی‌کنند و سرانجام زندگی شیوا و ناهید را به تباهی سوق می‌دهند.
همان‌طور که ملاحظه می‌کنید «عاشق‌های نابالغ» با «عشق‌های ناپخته‌شان» فاجعه می‌آفرینند. آن‌ها نه اِبراز درست عشق را بلدند و نه ناکامی در پذیرش و وصال را برمی‌تابند. هر چند در پایان نمایش مشخص می‌شود که ناخالصی عشق کدامشان بیشتر است.

۵. یک نقطهٔ شاخص نمایش، بازی‌های بسیار خوب و یک‌دستِ آن است. «مجلس ناهید» از تیپ‌سازی درست «عباس جمالی»، از بازی روان و غیرمتظاهرانهٔ «صادق برقعی»، از بازی حسی و درگیرکنندهٔ «بهار کاتوزی» و از بازی رها و دلپذیر «مجید یوسفی» به‌خوبی بهره برده است و هر یک از آن‌ها در جای خود سهمش را در روایت‌پردازی ایفا کرده است. بخشی از اعتبار آن به تجربهٔ اجرایی بالای بازیگران و بخش دیگر به هدایت درست کارگردان مربوط است. به نظرم نمایش در حوزهٔ بازیگری نمرهٔ بسیار خوبی می‌گیرد.

۶. در کل، به نظرم با اجرای بسیارخوب و متوازنی مواجه هستیم که در محتوا و فرمِ خودش نمرهٔ قبولی می‌گیرد (چهارستاره) به نظرم اجرای استاندارد و قابل‌توصیه‌ای است.
خدا قوت به گروه محترم نمایش.


#رامسس_دوم
سه و‌ نیم ستاره
یک اجرای خیلی خوب با متنی درگیرکننده و پر تعلیق.
(یه ستاره بابت متن کم کردم، چون به لحاظ منطقی شکاف‌هایی داره که به نظرم چندان جور در نمیاد، متن‌هایی که رو تعلیق سوار میشن اگر چه جذاب هستند، اما اگه ظرافت به خرج ندن‌ به باگ منطقی می‌خورن. یه نیم ستاره هم بابت ناهماهنگی میکروفون در دقایق اولیه اجرا کم کردم).
نوید بازگشت گوران به سال‌های خوبش رو میده. بازی‌ها هم خوبه، به‌ویژه بازی دولتشاهی.
در مورد خود قصه هم فعلا چیزی نمی‌گم که افشا نشه.

مدت اجرا نود دقیقه‌ است و با یک ربع تاخیر آغاز شد.
من ردیف آخر بالکن نشسته بودم و به نظرم دید خوب و کاملی داشت به صحنه و اصلا مشکلی نداشتم.
#مفیستوفلس
⭐⭐⭐⭐
در واقع بازتولید همان اجرای مفیستوی دکتر دلخواه در مولوی است، اما این بار با نگاه کارگردانی اسماعیل‌کاشی؛ البته کوتاه‌تر، خوش‌ریتم‌تر و تصویری‌تر از آن‌ است. اگر در صحنه‌هایی بر ایده بیان بصری‌اش بیشتر می‌ایستاد و کمتر کلام و شعار را دخیل می‌کرد، اجرای خوش‌ریتم‌تر و بهتری هم از آب در می‌آمد.
برای طرفداران نمایش‌‌نامه‌های کلاسیک که ارزش صحنه‌ای را عنصر اساسی تئاتر می‌دانند، به نظرم یک انتخاب خوب است.

مدت اجرا ۱۳۰ دقیقه است و به خاطر دکور مرتفع آن، تماشای آن از ردیف‌های عقب‌تر (مثلا ۷ ۸ به بعد) پیشنهاد می‌شود.

خدا قوت به آقای اسماعیل‌کاشی و گروه محترمشان.

در مورد این نمایش بیشتر خواهم نوشت.
شما ردیف چند بودید؟ردیف ۴ چی؟
۰۴ شهریور
امیرمسعود فدائی
محض رضای خدا یه ۴ هم نمیدن!! همه ۵!! بعد داداشمون میگه من نظری ندارم😊😊😊
من ۲ دادم خیالت تخت.
۲۰ شهریور
مهرنوش نوری
من ۲ دادم خیالت تخت.
😅😅👌🏻👌🏻
۲۰ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و احترام

۱. در کل به نظرم با نمایش قابل قبولی مواجه هستیم که ارزش تماشا دارد، البته مخاطب خاص خودش را هم دارد و به نظرم برای همه افراد ... دیدن ادامه ›› قابل‌توصیه نیست (سه ستاره).

۲. متن نمایش، چندلایه است و به موضوعات انسانی قابل‌توجهی می‌پردازد، مثل روابط یک خانواده، پذیرش نقص‌ اعضای آن، گسستگی یا پیوستگی با گروه‌های اجتماعی، گروه‌های اقلیت در اجتماع، چالش‌های فرهنگی ناشنوایان و موضوع صدا در زندگی انسان.
البته این موضوع، در بخش‌هایی از نمایش به ضرر آن تمام می‌شود. از یک سو کثرت موضوعات، امکان پرداخت عمیق را سلب می‌کند و از سوی دیگر بعضی از آن‌ها در به صحنه بردن امکان پرداخت نمایشی ندارند.

۳. اجرا کارگردانیِ جسور و فکرشده‌ای دارد. در جاهایی ایده‌های اجرایی‌اش در کار نشسته است و در جاهایی ریسک کرده و جواب نداده. البته ما در برخی بخش‌ها نمی‌دانیم که با یک ایده اجرایی برای اجرایی کردن متن در ایران مواجهیم یا یک ایده متنی که در نمایشنامه آمده است. خود این امر هم در مخاطب نوعی تعلیق و کشف ایجاد می‌کند که دست‌کم برای من ناخوشایند نبود.

۴. تلاش کارگردان در درآوردن فضای نمایشی تا حدودی موفق بوده و ما با خانواده عجیب بیلی احساس نزدیکی می‌کنیم، اما در پرداخت شخصیت‌ها و به‌ویژه روابطشان غالباً ناکام مانده است، به‌ویژه در مورد رابطه بیلی و دنیل که احتمالاً به خاطر ممیزی امکان پرداخت نداشته است. در کل می‌توان گفت که فضا را خوب درآورده، اما روابط شخصیت‌ها ها را نه‌چندان.

۵. ایده دکور (توری منتهی به اتاق پذیرایی) نیز یادآور مفهوم صدا و پرده گوش است و رنگ قرمز نیز سعی کرده اندکی التهاب فضا را منعکس کند. بازی‌ها نیز روان و خوب است. باقری، نقش پدرِ دیکتاتورمآب را شیرین بازی کرده، فاضلی اجرای باورپذیری دارد و طاری نیز فراتر از انتظار ظاهر شد. اما به نظرم تلاش‌های پیران به دلایل فرامتنی به ثمر ننشسته است.

۶. دو سوم آغازین اجرا، مشکل تکثر موضوع دارد و یک سوم پایانی مشکل ریتم که بخش عمده آن به متن برمی‌گردد، البته این‌که‌ برخی از ایده‌های کارگردانی نیز به ثمر ننشسته، در این ناکامی دخیل بوده است‌.

خدا قوت به گروه محترم نمایش
#عزادار
۲.۵ ستاره

سلام و احترام

اجرای متوسطی است که دقت نظرهایی در اجرا و متن دارد، اما در دقایق و انتخاب‌هایی خام‌دستانه و الکن است. ... دیدن ادامه ›› الگوی پدر دیکتاتور دور میز دیگر کار نمی‌کند، استفاده از میکروفون به کار ضربه زده و بالانویس‌ها نیز گاهی توی چشم کردن زیرمتن است و گاهی مصداق گفتن به جای نشان دادن که در هر دو صورت، خلاف نمایشگری در تئاتر است. زیرمتن باید از درک مخاطب بربیاید، نه این که توی چشمش بشود!
استفاده از جمالی برای این نقشِ بلاتکلیف، بی‌معنی و گمراه‌کننده است به هدف جذب گروهی از مخاطبان که البته همان چهار صوت و سکون را هم بسیار بد بازی می‌کند.
صمدی به‌اندازه بازی می‌کند و نقطه قوت اجراست.
در مورد سوگ هم فقط به مرحله انکار بسنده کرده و جلوتر نیامده و به آن عمق نداده‌. ایده «جایگزین‌سازی برای فرار از تجربه سوگ» در دو سطح پدر و مادر خوب است، البته می‌توانست پرداخت بهتری هم داشته باشد و جای کار بسیار بیشتری داشت.
صداهای سقف چیست؟ نمی‌دانیم! دلیل خشونت به مادر هنگام‌ همسان‌سازی با پدر چیست؟ پرورش نیافته است.
در کل معتقدم اگر اجرایی خودش ایده‌هایش را تا حد قابل قبولی دراماتیزه نکرده، حدس و گمان ما لطف اضافی به کم‌کاری آن‌هاست و توجیهی ندارد.
در کل اجرای نسبتاً قابل قبول و قابل دیدنی است با نقایص قابل توجه.

امیدوارم در شب‌های آتی اجراهای بهتری داشته باشند.
#قرمز
۳.۵ ستاره

سلام و احترام

به نظرم اجرای قابل تأملی است.
متن فکرشده‌ای دارد که موضوعات مهم تقابل نسل‌ها و همچنین ارتباط هنر با زندگی ... دیدن ادامه ›› را مطرح می‌کند.
دیدن دوباره رضا بهبودی بر صحنه پس از چند سال غنیمتی است، دانیال نوروش هم به خوبی متن را دریافته و اجرای قابل توجهی دارد. هر دو نفر انتخاب‌های درستی برای کاراکترها به نظر می‌رسند.
کارگردانی کار در عناصر اجرایی از جمله نور، موسیقی و تعویض صحنه‌ها جا برای بهتر شدن دارد.
اجرای امشب حدود ۱۰۵ دقیقه بود و قدری مشکل ریتم داشت، به‌ویژه در نیمه اول. بازی‌ها هم اگر چه خوب، اما دارای تپق بود و در تعویض صحنه‌ها قدری ناهماهنگی وجود داشت.
در کل، اجرای بالاتر از متوسطی است که دیدن آن برای مخاطبان پرحوصله‌تر و جدی‌تر می‌تواند تجربه لذت‌بخشی باشد.

امیدوارم در شب‌های آتی اجراهای کامل‌تری داشته باشند.
سلام و احترام به گروه محترم نمایش و همچنین مخاطبان تیوال

در ادامه نکاتی را درباره وجوه متنی و اجرایی نمایش شک عرض می‌کنم:

۱. از نمایش‌نامه ... دیدن ادامه ›› شروع می‌کنم. رابطهٔ فلین با شاگرد سیاه‌پوست مدرسهٔ کلیسایی، مولر، شک آلویسیوس، راهبه و مدیر مدرسه را جلب کرده است. او می‌کوشد فلین را وادار به اعتراف و استعفا کند و در طول نمایش‌نامه شاهد کشمکش میان این دو هستیم. نمایش‌نامه از بستر این داستان برای طرح موضوع «شک» بهره برده است. آیا شنلی در مطرح کردن موضوع نسبت به سایر آثار پیشینی و پسینی خود در این باره، به لحاظ نظری یا دراماتیک گامی به پیش برداشته است؟ به نظرم خیر. در قصه نه مولر را می‌بینیم و نه‌چندان به فلین نزدیک می‌شویم. آن‌چه در ما تردید می‌افکند گزارش‌های جیمز و آلویسیوس است و قرار است با این شنیده‌ها و روایت‌های پراکنده و دست دوم به قضاوت بنشینیم و در پایان نیز در موقعیتی نامشخص و میانه، نمایشخانه را ترک کنیم. این فرم روایی اگرچه تازگی و جذابیت‌هایی دارد، امّا پیش از آن لازم است بتواند موضوع محوری‌اش را نمایشی کند و بر مخاطب اثر بگذارد. آیا این روایت کار می‌کند و «شک» را پرورده و دراماتیزه می‌کند؟ به نظرم خیر. در ادامه بیشتر در این باره توضیح می‌دهم.

۲. به موضوع «شک» برمی‌گردم. شاید بتوان سه نوع شک قائل شد: «شک فلسفی»، «شک منفعل‌کننده» و «شک پارانویایی». شنلی در مقدمه و در یکی از دیالوگ‌های فلین از شکی سخن می‌گوید که چونان ریسمانی محکم نجات‌بخش و هم‌سنگ یقین ارزشمند است؛ شکی که چه بسا مایهٔ حقیقت‌جویی و انصاف است؛ شکی که در بدیهیات و پیش‌انگاشت‌ها تردید می‌افکند و دستی بر باورهای گَردگرفته پیشین می‌کشد. آیا این نوع «شک ستوده» در نمایش نیز دراماتیزه شده است؟ به نظرم خیر. به نظرم آلویسیوس به جانب «شک پارانویایی» می‌گراید و جیمز به «شک منفعل‌کننده». فلین نیز در این میان جز تردیدافکنی افزون و عمیق‌تر کردن تردیدها به سوی مسیری بی‌پایان کاری از پیش نمی‌برد. در ادامه بیشتر در این باره توضیح می‌دهم.

۳. کنشگر اصلی داستان، آلویسیوس است که از روی تجربه و نشانه‌های اندکِ غیر یقین‌آور اتهامی را به فلین نسبت می‌دهد و بر آن پافشاری می‌کند تا سرانجام فلین را از مدرسه می‌رانَد. او چه در برابر جیمز و چه در برابر اسقف هیچ‌گاه قادر به اثبات ادعایش نمی‌شود و سرانجام نیز با توسل به دروغ کامیاب می‌شود. آلویسیوس در صحنهٔ پایانی از تداوم شکی دامنه‌دار در خود سخن می‌گوید و در کلمهٔ پایانی نمایش نیز «اسقف» را به زبان می‌آورد (کلمه‌ای که من در متن ترجمه‌شده ندیدم و احتمالاً افزودهٔ بازیگر یا کارگردان است). همین یک کلمهٔ کوتاه پایانی این گمان را به ذهن می‌آورد که آلویسیوس که حالا از ماجرای فلین فارغ شده، دنبال سوژهٔ جدیدی برای سوءظن‌هایش می‌گردد، این بار شاید نوبت «عالی‌جناب» یا «اسقف» باشد. به نظرم شک آلویسیوس، دست‌کم در آن‌چه با بازی خانم افشار بر صحنه آمده، از نوع «پارانویایی» است؛ شکی از دلِ تعصب که به حقیقت چندان پای‌بند نیست. او در متن اگرچه راهبه‌ای متعصب است، امّا در عین‌حال فردی حقیقت‌جو، مصمم، جسور و عمل‌گراست که برای اثبات تردیدش حاضر است به دروغ یا ترک کلیسا نیز رضایت دهد. همهٔ این‌ها در متن هست، اما کارگردانی و به‌ویژه نوع بازی خانم افشار، ما را به جانب «پارانویایی» این شخصیت سوق می‌دهد. چشمان درشت‌شدهٔ پشت عینک ته‌استکانی و قالب‌های بدنی اجرا شده برای این نقش (به‌ویژه حرکات دست)، بیش از آن‌که تعصب و تحکم این مدیر سخت‌گیر را برساند، مایه‌های کمیک و پارانویایی را به ذهن می‌آورد. به نظرم وقتی بر خلاف تأکید شنلی بر شک حقیقت‌جو و فلسفی، کنشگر اصلی قصه به جانب «شک پارانویایی» گرویده؛ مضمون نمایش نیز ناپرورده و ابتر می‌ماند.

۴. جیمز «شک منفعل‌کننده» را ترسیم می‌کند؛ شکی که میل به پذیرش ساده‌لوحانهٔ خواسته‌های درونی خود را دارد و فرد مردد را در مقام تصمیم‌گیری و قضاوت سرگردان و پریشان می‌گذارد، بی آن‌که راه به حقیقت ببرد. او صرفاً ناظری است بر جریان یافتن حقیقت و در حقیقت‌گشایی نیز سهم به‌سزایی ندارد و دچار پریشانی فکر و عمل شده است. از سوی دیگر فلین نیز با قدرت خطابه و سخن‌وری‌اش بر «تردید کردن در شک» و تأثیرگذاری بر «مرددان منفعل و سردرگم» دست می‌گذارد که تا حدود زیادی نیز کامیاب می‌شود. او اگرچه مجبور به ترک مدرسه می‌شود، امّا بار دیگر نجات می‌یابد و ترفیع درجه می‌گیرد؛ او هنوز مردی قربانی است که حقیقت وجودی‌اش - چه گناهکار و چه بی‌گناه - برملا نشده است. نوع بازی و بیان بهنام تشکر نیز به این تردیدافکنی کمک می‌کند، هر چند تغییر رویهٔ فلین از نیمهٔ دوم نمایش چندان منطقی جلوه نمی‌کند و قضاوت در مورد او را برای ما دشوارتر نیز می‌کند.

۵. مسائلی که در مورد نمایش‌نامه عرض کردم به اجرا نیز تسری می‌یابد. علی‌رغم تلاش‌های مجدّانهٔ کارگردان محترم و گروه حرفه‌ای‌شان، به نظر می‌رسد متن آن‌چنان که باید برای آن‌ها درونی نشده است. به تعبیری احساس من این بود که آن‌ها نتوانسته‌اند متن را برای خودشان بکنند. در این امر می‌تواند مواردی را دخیل دانست. نوع روایت خاص و ریتم کند نمایش‌نامهٔ شنلی، در کنار موضوعی که چندان به مسئلهٔ فرهنگی ما نزدیک نمی‌شود در این «فاصله» با سوژه و متن می‌تواند اثرگذار باشد. به‌طور مثال در «توافق‌نامه»، اگرچه روابط دو دوست و یک غریبه در یک برههٔ سیاسی خاص در فرانسه تصویر می‌شد، امّا گروه اجرا درهم‌تنیده و در آغوش سوژه بر صحنه گام برمی‌داشت و همه‌چیز جلوه‌ای طبیعی و باورپذیر داشت. امّا به نظرم می‌رسد در این‌جا بخشی از سردی و کم‌جانی اجرا را باید در این «یکی نشدن» با متن دانست. یک وجه دیگر این امر نیز آن است که علی‌رغم این‌که گروه بازیگری باتجربه‌ای برگزیده شده‌اند و هر یک نیز به طور مجزا اجرای نسبتاً قابل‌قبولی دارند (به‌ویژه ساناز نجفی)، امّا بازی‌ها انگار به یک جهان نمایشی واحد تعلق ندارد و روابط و کشمکش میان آن‌ها (در صحنه‌های دو یا چند نفره) کمتر موفق به خلق فضای نمایشی می‌شود، به نظرم جنس‌ بازی‌ها و فضای ذهنیتی بازیگرها از کاراکترهایشان در یک کل واحد، یک جهان نمایشی همگون نمی‌سازد. این امر به‌ویژه در صحنه‌های دوتایی خانم افشار با ویدا جوان و بهنام تشکر بیشتر نمود می‌یابد که در مورد سه به آن اشاره کردم.

در پایان، از زحمات جناب سلیمانی گرامی و گروه محترمشان قدردانی می‌کنم و امیدوارم اجراهای بهتری را از گروه بیستون بر صحنه شاهد باشیم.
آقای فتحیان عزیز، ممنونم که نمایش ما را برای دیدن انتخاب کردید. علی رغم اختلاف نظری که با شما دارم، از شما به خاطر اینکه وقت گذاشتید تا نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید، ممنونم. امیدوارم همواره موفق باشید.
۲۳ فروردین
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
آقای شریفی گرامی
خوشحال می‌شم راجع بهش صحبت کنیم، از همین بحث‌های این شکلیه که لایه‌های اثر نمایان میشه به نظرم و به بهتر دیده شدنش کمک می‌کنه.
این مطلب رو هم سعی کردم زودتر بنویسم که نمایش اجراهای بهتری در ادامه داشته باشه، چون درک می‌کنم که براش زحمت زیادی کشیده شده و خرده‌نان و توافق‌نامه رو هم خیلی دوست ... دیدن ادامه ›› داشتم.

من چالش اصلیم با متن نمایشه که به نظرم ایده‌شو خوب پرورش نمی‌ده و حرف مهم و جدیدی هم نمیزنه در واقع در این بافتار شک و حقیقت. و البته یه بازی که به نظر من به کار لطمه جدی‌ای وارد کرده. البته اینا همه نظرات شخصی منه و من فقط سعی می‌کنم آثار رو دقیق ببینم و ادعایی ندارم‌ واقعاً‌ در موردش.
۲۴ فروردین
< نظر مورد پاسخ، در دسترس نیست >
سلام و احترام

۱. من قبلش نمایشنامه رو یه دور خوندم، مهمترین مورد این‌که برداشت من از کاراکتر آلویسیوس با اجرای خانم افشار خیلی تفاوت داشت و در مواجهه‌ام با اثر خیلی تأثیر گذاشت.
حتی مقدمه شنلی بر نمایش‌نامه هم در این مواجهه تاثیر زیادی داشت. من آلویسیوس رو یه مدیر جدی، خودرای و متعصب دیدم که به تجربه‌اش بها میده و پای درستکاری که وسط باشه، بسیار جسور و عملگراست. به نظرم شخصیت کلیدی نمایش خودشه و برداشت های مختلف از این کاراکتر روایت‌های مختلفی ... دیدن ادامه ›› از متن بیرون میده که بالا عرض کردم. غیر از این مورد، سه نفر دیگه خوب هستند، اما حرفم اینه که من حس کردم جنس بازی‌شون جور نشده با هم، به ویژه تو دو تایی‌های جوان و افشار.

۲. اتفاقا من با ریتم نمایش مشکلی نداشتم، عرضم این بود که مجموع مختصات این متن از جمله نوع روایت‌‌اش و بستر روایت در محیط بسته کلیسا، اجرا درآوردنش رو خیلی سخت کرده و احتمال دادم این فاصله‌ای که من حس کردم از این ویژگی‌ها نشأت گرفته باشه.

۳. موضوع شک و حقیقت رو آثار مختلفی بهش پرداختند. به همین خاطر ناخودآگاه ذهن آدم مقایسه می‌کنه بینشون از جهت نوع روایت و حرفی که زدند. من تو ذهنم به عنوان یک نمونه خوب، فیلم hunt اومد که مشابهت‌های کلی هم با خط کلی قصه این نمایش داره. یا در بحث حقیقت‌جویی مرغابی وحشی ایبسن. از این جهت این متن به نظرم قدری نابسنده اومد‌ از جوانبی یا دست‌کم من مضامین مهمش رو از قصه نتونستم بگیرم.

به امید گفت‌وگوهای خوب و راهگشا
سپاس

۲۴ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

متن ایبسن (مرغابی وحشی) را بسیار دوست دارم، مسئله «مواجهه با حقیقت» را با تمثیل هنرمندانه «مرغابی، سگ و دریاچه» به زیبایی بیان کرده، متن اقتباسی جدید نیز ضمن حفظ مضمون اصلی، کوشیده نظرگاه روایی و فرمی جدیدی به آن داشته باشد که به نظرم تا حدودی موفق بوده و تغییرات مثبتی اعمال شده است.

منتها با مشکل افت ریتم دست به گریبان است و پرده دوم بسیار طولانی‌ای دارد.
علاوه بر این، یک سوم پایانی نمایش (پرده آخر و‌‌گره‌افکنی) هم شتاب‌زده است و پرداخت درگیرکننده‌ای ندارد.

در زمینه‌های اجرایی هم به نظر من یک اجرای کلاسیک استاندارد صحنه‌ای باکیفیت است که از دکور و صحنه استفاده درستی کرده و بازی‌های خوب و یک‌دستی هم دارد.

در کل با وجود برخی کاستی‌ها، از دیدنش لذت بردم.

خدا قوت به جناب برهانی‌مرند و گروه محترمشون
در نوشتار زیر می‌کوشم به بیان و بازگشایی برخی وجوه مفهومی نمایش «بونکر» بپردازم.

1. Bunker
قطار می‌آید. دختر پیاده می‌شود. توقفگاه دفتر ... دیدن ادامه ›› متروکۀ یک درمانگر است، جایی که مدّت‌هاست مراجعی به خود ندیده است. اگر به معانی دیگر Bunker نظر بیندازیم، عبارت «پناهگاه زیرزمینی» نظرمان را جلب می‌کند. به تعبیری می‌توان دفتر متروک درمانگر و اتاق درمان وی را همان «پناهگاه زیرزمینی» فرض کرد؛ همان‌جایی که مراجع به آن «پناه» می‌آورد تا از «تنش‌ها» بگریزد و «آرامش/امنیت» را بجوید. دختر حالا مقابل درمانگر نشسته است.

2. Board
متن و اجرا برای خلق فضا دو دستاویز مهم دارد: فضای علمی - تخیلی و فضای آخرالزّمانی. نویسنده برای خلق فضای نمایشی‌اش از نشانه‌ها و عناصر هر دو بهره جسته، امّا عامدانه فاصله‌اش را از آن‌ دو حفظ کرده تا وارد حوزۀ ژانری هیچ کدام نشود.
نویسنده شخصیت دختر را بر مبنای همین دو دستاویز بنا کرده است. در مورد دختر با بازی سارا رسول‌زاده دو نگاه متصوّر است: اوّل آن‌که او یک نیمه‌ربات - نیمه‌انسان است. به بیان دیگر موجودی ساختۀ انسان که فیزیک و ساختار ربات‌گونه‌ دارد و با برخی ویژگی‌های انسانی (از قبیل احساس‌ها و هیجان‌ها) آمیخته شده است.
نگاه دوم آن است که داستان در یک عصر آخرالزمانی می‌گذرد که در آن فن‌آوری و مخلوقات آن بر زندگی انسان سایه انداخته و همه چیز صنعتی و ماشین‌وار شده است؛ عصری که در آن انسان از وجوه انسانی خود فاصله گرفته و در نهان اصل خویش را باز می‌جوید؛ انسانی که دیگر انسان نیست، امّا در پی انسانیتِ ازدست‌رفتهٔ خود است. در این نگاه دختر، تمثیل همان انسانی است که خود را فراموش کرده است.
دختر داستان، دارای یک بُرد رباتیک است؛ ابزاری که کنترل‌گر همۀ رفتارها و احساس‌های اوست. درمانگر آن را از دختر می‌طلبد و شروع به دستکاری آن می‌کند. دستکاری بُرد می‌تواند تمثیلی از همان کاوش عمیق روان انسان در اتاق درمان و در رابطۀ درمانی باشد.

3. چاقو
با دستکاری بُرد توسط درمانگر، دختر برانگیخته و پریشان می‌شود. او از ری‌ست‌شدن هراس دارد و درمانگر را از آن باز می‌دارد. در پی این عمل، هیجان‌های دختر به‌صورت تکانه بروز می‌یابد. دختر که سابقۀ شرارت دارد، چاقو را در شانۀ درمانگر فرو می‌کند. فرو کردن چاقو می‌تواند تمثیلی از بروز تکانه‌ها و تخلیۀ هیجانات در اتاق درمان و در رابطۀ درمانی باشد.

4. کلمه
دخترِ ربات‌گون در پیِ زیست با انسان‌ها، سودایِ انسان شدن یافته و اندک‌اندک به تجربه کردن ویژگی‌های انسانی میل می‌یابد. نخستین مواجهۀ او با جهان انسان‌ها، ویژگی شاخص آن‌ها، یعنی قابلیت تکلم و تفکّرِ اوست، آن‌جا که «زبان/کلمه» اهمیت می‌یابد. در رویکرد اَکت نظر بر این است که اساس رنج‌کشیدن انسان از همین ویژگیِ او برمی‌آید: انسان زبان‌آور و زبان‌دان و کلمه‌خوان، رنج می‌کشد. به بیان دیگر زبان و ساختارهایش رنج را بر ذهن و زبانِ آدمی تحمیل می‌کند. دخترِ ربات‌گون کلمه‌ها را می‌یابد و در دریای واژگان غرق می‌شود، بی‌آنکه معانی حقیقی آن‌ها را دریابد: «کلمات بسیارند و رابطه‌ها اندک.»

5. عشق
دختر در جریان مواجهه‌اش با انسان در می‌یابد که او در درون و بر چهره‌اش چیزی را حس می‌کند که وصف آن برای او دشوار است. او «می‌خندد»، امّا «خنده» را نمی‌داند؛ «می‌گرید»، امّا «گریه» را بلد نیست؛ «بغض می‌کند»، امّا ماهیت آن را در نمی‌یابد و «تحقیر» را حس می‌کند، بی‌آنکه بداند چیست! او سرانجام «عشق» را می‌یابد که آمیزه‌ای از هیجانات ساده/پیچیده و همخوان/متناقض انسانی است. او «عشق می‌ورزد»، بی‌آنکه عشق را بشناسد. «عشق» همان «کلمه» و همان «احساس/هیجان»ی است که او را از سویی به انسانیت و از سوی دیگر به پریشانی می‌کِشاند؛ همان‌جا که بدون بُرد نیز به حیات و موجودیت خود ادامه می‌دهد.

6. RAM
دخترِ پریشان که در عشق خود سرخورده و ناکام شده، در تکانه‌ای که به سراغش آمده، مردِ «نچسب» داستان را کُشته است، شاید با همان چاقوی به‌یادگارمانده از زمان شرارتش. دختر، مردِ مقتول را درون بونکر می‌اندازد و هراسان از این واقعۀ هولناک، از سر اجتناب RAM خود را از جایگاهش در می‌آورد و درمانده به پناهگاه درمانگر پناه می‌جوید.

7. «انتقال» و «انتقال متقابل»
دختر تنهاست و در جست‌وجوی وجوه انسانی در پی ریشه و گذشته‌اش است. بدین سبب وجود «پدر» را تخیل می‌کند و با او سخن می‌گوید. دختر، پدرِ موهومش را در وجود درمانگر می‌یابد و ورایِ رابطۀ درمانی، به او دل‌بسته می‌شود. این همان پدیدۀ «انتقال» است. از سوی دیگر درمانگر نیز مردی تنهاست که در همان دفتر متروکش زندگی می‌کند. او نیز انسانی است که چون دیگر هم‌نوعانش هراس‌ها و خلأهایی در خود دارد؛ انزواطلب و دوری‌جوست، از سلطه‌گران و ابزار آن‌ها (تمثیلِ اسکنِ قرنیه) می‌هراسد و خلأها و ناتوانی‌های درونی‌اش را برون‌سازی می‌کند: بر ویلچر می‌نشیند، بی‌آنکه ناتوان باشد. مرد جداافتاده در روزگار گوشه‌نشینی و بی مراجعی، شغلش را نیز در مخاطره می‌یابد. به همین خاطر است که او نیز دل‌بستۀ تنها مراجعش می‌شود، نشانه‌های وصال او را می‌جوید (قرص در سیفون) و به مردِ «نچسب» کنایه می‌زند. این همان پدیدۀ «انتقال متقابل» است.

8. رابطه
در جهان‌بینی نویسنده، «رابطه» ورای «عشق» و متعالی‌تر از آن است؛ متناظر با همان مفهوم «اتحاد/رابطۀ درمانی» که اصل اساسی و شفابخش اتاق درمان است؛ جایی که دو انسان و رابطۀ اعتمادآمیز میان آن دو اثر درمان‌بخش دارد. در پایان نمایش درمانگر که راز دختر را دریافته و از دل‌بستگی خود گذر کرده است، در قامت یک «انسان» به یک «عمل انسانی» دست می‌زند و یک «رابطۀ اصیل» را شکل می‌دهد. او بی‌آنکه اجبار یا نفعی در کار باشد، خود را به مخاطره می‌اندازد، به یاری او می‌شتابد و پناهش می‌دهد. این دو در گذر از دَوَرانِ دائم صحنه که تمثیلی از «دوسویگی» درمان و نقش متقابل درمانگر و درمان‌جو است، سرانجام یک «رابطۀ اصیل» می‌یابند که در آن خیال‌پردازی جای خود را به حضور حقیقی می‌دهد. سرانجام قطار می‌رود و آن دو در پناهگاه (بونکر) می‌مانند.
حتما" بعد از تماشا می خوانم🙏
۱۵ آبان ۱۴۰۳
سحر لیلی‌ئیون
مگر تراپیستی که دچار enactment شود گرچه که به نظر من همان قدر که فضای نمایش شبیه اتاق درمان بود به همان اندازه هم از فضای درمان دور است.
دقیقن سحرجان. به نظر منهم می تونه اصلا اتاق درمانی در کار نباشه و همه چی بیشتر نوعی نمادسازیه.
۰۹ آذر ۱۴۰۳
نیلوفر ثانی
دقیقن سحرجان. به نظر منهم می تونه اصلا اتاق درمانی در کار نباشه و همه چی بیشتر نوعی نمادسازیه.
میشه اینجوری هم بهش نگاه کرد اونجا یه نوع رابطه‌ای دیده میشه که جای دیگری وجود نداره، کسی که همه جوره با همه خوبی‌ها و بدهی‌هاش دیده و شنیده میشه، حتی اگر قتل کرده باشه!
برای همین از اون فضا استفاده شده در این نوع رابطه یکی بی چون و چرا هست برای دیگری تا دیگه ارازل دسته یک نباشه.
به نظرم جای دیگه نمیشد این مدل رابطه رو نشون داد.
۱۰ آذر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و درود
به نظرم "بونکر" می‌تونه یه هوای تازه باشه برای تئاتر خموده امروز ما و یه پیشنهاد ویژه برای کسانی که دلتنگ تجربه‌کردن لذت ... دیدن ادامه ›› دردآلود و در خود فرو رفتن تو تاریکی نمایش‌خانه هستند، جایی که جادوی نمایش ما رو توی خودش می‌کِشه.

یه متن به‌شدت پرزحمت و فکرشده که از ایستایی، ریتم و از کلام، درام درست می‌کنه و قدرت دیالوگِ درست و به‌اندازه رو بهمون یادآوری می‌کنه.
یه کارگردانی درست که با دو میز و چند صندلی و صحنه گردان به‌درستی فضا خلق می‌کنه و از بازیگرانش بازی فهمیده می‌گیره.
بعد از مدت‌ها یه آذرنگ خوب رو روی صحنه دیدم، چنان که ازش انتظار می‌رفت و رسول‌زاده‌ای که قابلیت‌های بسیاری برای کشف دارد.
نمایشی که به نظرم ارزش بیش از یک بار دیدن رو هم داره.
نمایش برای دوستان روان‌شناس و علاقه‌مند به روان‌شناسی هم از جهت مفاهیم مرتبط با اتاق درمان و درمانگری دستِ پُری دارد و ظرافت‌های بسیاری. پدیده "انتقال" میان مراجع و درمانگر، "رابطه‌/اتحاد انسانی" به‌عنوان اصل اساسی اتاق درمان و ... به شکل هنرمندانه‌ای به درام درآمده‌اند.

با آرزوی موفقیت برای گروه محترم نمایش و مدیریت و کارکنان مجموعه نمایشی لبخند که امیدوارم مسیر خوبی که آغاز کرده‌اند را ادامه دهند.
یه متن خوب تو ژانر درام معمایی با پیچیدگی مطبوع که خودش به‌اندازه و به‌موقع با نشونه‌هاش مخاطب رو با خودش تو کشف جهان نمایش سهیم می‌کنه.
یه ... دیدن ادامه ›› پایان خوب ‌که اثر رو بالاتر میاره. کارگردانی و بازی‌های به‌اندازه و ریتم درست.

مفهوم و روایت اثر به صورت خیلی خلاصه به نظرم این میشه:
میل به فراموشی و میل به کنجکاوی در انسان در جدال‌اند.
او از یک سو می‌خواهد خاطرات تاریک‌ش (شماره ۴‌اش) را فراموش کند و از آن بگریزد.
از سوی دیگر پس از فراموشی، کنجکاو است بداند آن شماره ۴ لعنتی چه بوده که از آن گریخته!
بنابراین بی‌اعتنا به درِ گشوده پیش رویش، در مِه می‌مانَد تا چوب‌خطش را پر کند و بازیچه دستِ آزمایشگران شود!
و همه چیز تکرار می‌شود، بارها و بارها ...
بیچاره انسان ...

چهار ستاره تقدیم گروه محترم نمایش، خدا قوت
سلام و درود

۱. یک اجرای استاندارد و خوب که همه‌چیزش در یک تعادل نسبی قرار دارد.
(این امر را که عنصر خاصی از اجرا بعد از تماشای آن در ذهنم ... دیدن ادامه ›› پررنگ نمی‌شود، یک نشانه مثبت می‌دانم.)
به‌اندازه حرفش را بی‌ادا می‌زند، وجه تعاملی‌اش هم واقعی و بی‌اداست و این گامی به جلو در اجراهای تعاملی است.

۲. کارگردانی‌اش هم به نظرم به‌اندازه و در راستای متن است، این متن یک کارگردانی مینیمال می‌خواهد که مخاطب را به درون گفتمان خودش بکشاند، که به نظرم تا حدودی آن را دارد، البته طراحی صحنه‌اش به نظرم بسیار بی‌ایده، سرِ دستی و شلخته است.
بازی‌ها هم تا حدودی باورپذیر و یک‌دست است و برایم اذیت‌کننده نبود.

۳. سرد بودن فضای اجرا طبیعی است، شما به‌عنوان اعضای هیأت منصفه در حال تماشای یک جلسه دادگاه هستید، جایی که با انبوهی پرسش و استدلال (و قدری احساس و هیجان) مواجه هستید. به نظرم طبیعی است گرمای یک درام داستانی را از آن جذب نکنید.
یعنی به نظرم خاصیت این ایده و چنین متنی همچین چیزی است! از این متن و ایده جز این در نمی‌آید.

۴. یک پیامد دیگرِ اجرایِ این متن برای مخاطب ایرانی هم آن است که برای او یادآور یک ترومای جمعی است. این خاطره مشترک وسط رابطه مخاطب و اثر، محکم ایستاده است: یک فرامتن و عامل میانجی قوی! من نیت گروه را از به صحنه بردن این متن با علم بر این فراخوانی یادها نمی‌دانم، اما صحبت‌کردن جمعی از این ماجرای تلخ در یک فضای فرهنگی به صورت ضمنی را دست‌کم نشانه بدی نمی‌دانم. البته توقعی از مخاطب نمی‌رود که امور فرامتنی را از نمایش تفکیک کند، چون نشدنی است!

۵. به‌شخصه به تماشای اجراهای تعاملی علاقه‌ای ندارم و ترجیحم این است که در گوشه تاریک سالن بنشینم و ببینم و بی‌رورانس بروم. اما دیدن ترور تجربه اجرایی دلنشینی برایم بود‌ و از آن نسبتاً راضی هستم.

۲.۵ ستاره به نظرم منصفانه باشد.

خدا قوت به گروه محترم نمایش

امیدوارم متن‌های مهم روز رو با اجراهای با کیفیت بر صحنه ببینیم.

امیدوارم آقای رهبانی رو هم بیشتر بر صحنه یا پشت صحنه ببینیم. نمایش خوب "اگر" از ایشان هنوز در خاطرم هست.
با احترام این سردی اصلا طبیعی نیست.
در هیچ دادگاهی حتی در دادگاه های خشک و ماشینی کشوری مثل آلمان، وکیل در مقام دفاع از موکل و دادستان در مقام دفاع از کیفرخواست چنین غیرسمپاتیک عمل نمی‌کنند. فیلم محاکمه در نورنبرگ را ببینید.
۲۰ شهریور ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

1. زندان‌بانانِ زندانی:
اصفهان در محاصره سپاه افغان‌هاست و دودمان صفوی در آستانۀ سقوط. سلطان‌حسین (بوالعجب)، وزیر اعظم (بوالهوس) و درباریان ... دیدن ادامه ›› در مخفیگاهی در قصر پنهان شده‌اند. کار از دست شده است و آن‌ها در پستویی زندان‌گون، چشم‌به‌راه سرنگونی خویش‌اند و صرفاً بر حفظ جانشان امید بسته‌اند. محاصره به درازا می‌کشد و اقامت آنان در آن مأمن ظلمانی طولانی می‌شود. سلطان و وزیر که تا دیروز به آزار مردمان و ظلم به بی‌چارگان مشغول بودند، حال ملول و حرمان‌زده، بی‌اعتنا به حوادث اندوه‌بار پیرامون‌شان (نبرد داخلی، خون‌ریزی و ویرانی)، به ورق‌الخیال پناه برده‌اند و در اوهاماتشان مشق شکنجه می‌کنند. زندان‌بانانِ آزارگر دیروز، خود به محبس گرفتار شده‌اند و زندانی‌ای در برابر خویش نمی‌یابند. ورق‌الخیال، آنان را از ویران‌شهرِ در حال سقوط به سبزآباد می‌بَرَد، سرزمینی سراسر سبز و رؤیاگون. آنان دیگر مرز واقعیت و وهم را گم کرده‌اند و هویتشان را به فراموشی سپرده‌اند. شاه‌سلطان‌حسینِ واژگون، «بوالعجب» نام گرفته است (=آن که گفتار و رفتارش غریب و شگفت‌آور است) و وزیرِ سرنگونِ اَخته، «بوالهوس» نام گرفته است (=آن که شهوت و هوس بسیار دارد) و حال تنها با خیال زنان دل‌خوش است. همسر شاه، زخمی بر او وارد کرده و با منجم‌باشی دربار گریخته است و حال، سلطان زخمی و وزیر عقیم در پناه‌گاهی زندان‌گون -در ساعات منتهی به سقوط صفویه- به ورق‌الخیال و سبزآباد پناه جسته‌اند.
به گمانم تنها وجوه حقیقی نمایش دو عنصر است: یکی همان قاب پایانی نمایش که عرض شد و دیگری پیک لشگر که سه بار در طول نمایش، به صحنه می‌آید و اوضاع صحنۀ نبرد را به اطلاع می‌رساند.
به گمانم باقیِ آن‌چه بر صحنۀ نمایش می‌بینیم، اوهامات ذهنی سلطان و وزیر است در اثر مصرف ورق‌الخیال و شخصیت‌ها و ماجراهایی که خیالات این دو به دایرۀ وهم (صحنۀ دایره‌گون) فرا می‌خوانَند. به بیان دیگر، به نظرم گلچین‌عارفی همان قالب روایت «آلندۀ نازنین»، را در این‌جا نیز بازنمایی کرده است. شروع و آغاز با امر واقعی (کارگردان در اتاقش، سلطان و وزیر در پستو) و آکندن تنۀ بلند قصه با فضای ذهنی شخصیت‌های اصلی نمایش (تمرین‌های گروه، داستان‌های احکام منجم).
2. خون باید ریخت:
نخستین مهمان این موهوم‌سرا که به فراخوان سلطان و وزیر پای بر میدان‌گهِ خیال می‌گذارد، منجم‌باشی دربار است. همو که در بزنگاه‌ها نجات‌بخش سلطان بی‌تدبیر و وزیر بی‌دانش بوده است. او هوشمندانه چالش‌های کوچک (ورود موش به مطبخ) یا حوادث ظاهراً تصادفی (سعد یا نحوست ایام از کواکب) را به اصل بقاء سطلنت منسوب می‌کند و برای رهایی از آن، حکم خونین می‌دهد. در این‌جا تنۀ بلند روایت با الگوی شهرزادوار گسترش می‌یابد. منجم که به بازی‌گاه سلطان و وزیر فراخوانده شده است، روایت سه حکم خویش را بازگو می‌کند. این بازگویی دو وجه می‌تواند داشته باشد. وجه اول، تجدید قدرتِ از دست رفتۀ سلطان و وزیر است در عالم خیال و تسکینی برای آن دو و وجه دیگر آن است که در سه روایت، آینۀ تمام‌نمایی از شیوۀ حکم‌رانی‌ ایشان را به نظاره می‌نشینیم: سلطنتی بی‌دانش و ‌تدبیر و آکنده از وهم سلاطین که در آن پیغام‌های پیکِ هشدار‌دهنده به هیچ گرفته می‌شود و حکم ملعبه‌گران قدرت‌جویی چون منجم نافذ است؛ همو که در پایان نمایش، حکم آخر را می‌دهد: «سلطنت صفویه ابدالدوام (علی‌الدوام) است»!
حال، پرسش این است: آیا این حکمِ او نیز هم‌چون حکم‌های پیشین او -در میدان‌گاهِ خیال-، بی‌اساس و منفعت‌طلبانه است یا این بار -بیرون از دایرۀ وهم- به صداقت حکم کرده است؟
3. آی:
وجه اشتراک هر سه روایت، قربانی‌شدن زنان و بی‌چارگان است. در روایت اول برای رفع نحوستِ موش سلّاخی‌شده، جان آشپزبانوی دربار گرفته می‌شود. در روایت دوم برای رفع نحوست کواکب، زندانی بدیلِ شاه، زبان بریده می‌شود و در روایت سوم پس از اختگی وزیر، همسر شاه به مرگ محکوم می‌شود.
در سه هر ماجرا، نقش قربانی را گرجی ایفا می‌کند و به تناسب روایت و بازی سلطان و وزیر به میدان‌گاه خیال فراخوانده می‌شود. زندانیِ زبان‌بریده «بُلغاک» نام دارد (=فتنه‌گر و پرآشوب) که ملعبۀ شاه (بوالعجب) و وزیر (بوالهوس) می‌شود. در واپسین لحظات نمایش، پس از آن‌که پیک بخت‌برگشته خبر سرنگونی را آورده و جان می‌سپارد و منجم حکم آخر را می‌دهد، «بلغاک/همسر شاه/قربانی» پا از میدان‌گاه بیرون می‌گذارد و به‌دنبال یک سکوت طولانی -وقتی همگان چشم به دهان او دوخته‌اند- فریاد «آی» جان‌سوزی سر می‌دهد، به بلندای یک تاریخ.
4. سبزآباد:
به قاب پایانی نمایش بازمی‌گردم: شاهِ زخمی، وزیر اَخته و پیکِ بی‌جان، هر یک در سویی بر زمین افتاده‌اند. افغان‌ها سر رسیده‌اند و صفویه نَفَس‌های آخرش را می‌کشد. این شمایل سبزآباد، بی‌ورق‌الخیال است!

خدا قوت به گروه محترم نمایش، بازیگران کوشا، کارگردان خوش‌آتیه و نمایش‌نامه‌نویس آن که گامی رو به پیش نهاده است.
شک دارم به ترانه‌ای که زندانی و زندانبان
هم‌زمان زمزمه می‌کنند!
پس ادامه می‌دهم،
سرگذشت مردی را که هیچ‌کس نبود،
با این‌ همه تو گویی اگر نمی‌بود،
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود!


#حسین_پناهی
۱۲ شهریور ۱۴۰۳
خیلی مفصل و موشکافانه نوشتید ولی تو نسخه ای که ما دیدیم گریختن همسر شاه با منجم باشی وجود نداشت.
۲۴ شهریور ۱۴۰۳
هادی
خیلی مفصل و موشکافانه نوشتید ولی تو نسخه ای که ما دیدیم گریختن همسر شاه با منجم باشی وجود نداشت.
سپاس. منجم بعد از صدور حکم آخر از دایره بیرون می‌آید. همسر شاه نیز وقتی مطلع می‌شود که حکم قتلش صادر شده، ضربه‌ای به سلطان می‌زند و از دایره بیرون می‌آید. نوع خروج تقریباْ همزمان این دو این فرض رو به ذهن متبادر می‌کرد که این حکم و آن ضربه، نقشه این دو بوده برای فرار مشترک. البته شاید منظور نویسنده این نبوده باشد، اما این همایندی، این فرض رو به ذهن می‌آورد. شاید در اجراهای بعدی این مورد رو تغییر داده باشند تا رفع ابهام بشه.
۲۴ شهریور ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
1. عصا‌به‌دست و کلاه‌به‌سر، از مکان و زمانی که نمی‌دانند، گذرشان به چاهی افتاده است که صدای سگی از آن می‌آید. این زوج ناهمگون، در اثر مواجهه ... دیدن ادامه ›› با این موقعیتِ به‌ظاهرساده، پرسش‌هایی را مطرح می‌کنند، پرسش‌هایی ظاهراً روشن که برای آن پاسخی نمی‌یابند و از دل آن‌ها، پرسش‌های دیگری زاده می‌شود. آن‌ها سپس برای رفع مشکل سگ، چاره‌هایی می‌اندیشند، راه‌حل‌هایی که هر کدام در عین سادگی، پیچیده و ناشدنی می‌نمایند. نتیجۀ جست‌وجوی این زوج غریب یک هیچ مطلق است؛ نه به پرسشی پاسخ گفته‌اند و نه چاره‌ای را به کار بسته‌اند؛ هم‌چون گردیدن بیهوده دور چاهی متروک! آن‌ها می‌خواستند کاری بکنند، امّا هیچ نکردند و هیچ پاسخی نیافتند! آن‌گاه، دو بازیگر صحنه را ترک می‌کنند. سپس در فراز پایانی شمایل عروسک‌وارشان بر سر چاه باز می‌گردد و در پایان یک روز طولانی به گفت‌وگو می‌نشینند؛ گفت‌وگویی سرشار از امید بلاهت‌وار و خوش‌بینی حماقت‌گون. آن‌ها از فردایی سخن می‌گویند که در آن، چاره‌های پیشین را بار دیگر به کار خواهند گرفت؛ فردای رهایی سگ! آن دو غرق در خیال‌بافی بلاهت‌وارشان هستند که ناگاه، خرده‌نان‌هایی بر سرشان می‌ریزد، این‌ بار از جیب آسمان!
2. تسلسل چاه‌های متروک و دربندان آن‌ها پایانی ندارد. سگ در چاه نخست زوزۀ مرگ می‌کشد و این‌ دو بر سر آن، سنگ و نان نثارش می‌کنند؛ حال آن‌که خودشان نیز در قعر چاه دیگری افتاده‌اند و دیگرانی از بالادست سنگ و نان نثارشان می‌کنند. شاید آن بالادستان نیز در قعر چاه دیگری باشند و دیگرانی بر آن‌ها سنگ و نان ببارانند! هر چاه ساکنانی دارد که بالادستان آن در پی نجات دربندان هستند، حال‌ آن‌که خود آن بالادستان، در قعر چاهی دیگری‌اند و محتاج یاری: یک بن‌بست مطلقِ چاه در چاه؛ حال‌ آن‌که خود از آن غافل‌اند و هیچ‌یک از تلاش‌هایشان به رهایی نمی‌انجامد!
3. می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز به حضور راهب نگریست. در طول نمایش، نه عصا‌به‌دست و کلاه‌به‌سر، راهب را می‌بینند و نه راهب آن دو را، درحالی‌که به نظر می‌رسد هر سه در یک فضا زیست می‌کنند. هم‌چنین در فراز پایانی نمایش، شمایل عروسک‌وار آن دو را در قعر چاه می‌بینیم، امّا شمایل عروسک‌وار راهب را خیر. مورد دیگر این‌که در طول نمایش، چندین مرتبه صدای ضرب کاسۀ راهب، آن دو را به سکوت و توجه وا می‌دارد. از جمیع این امور می‌توان این‌طور برداشت کرد که راهب نه در قهر چاه و همراه آن دو، بلکه یا در جهانی موازی با آن و یا حتی بر بالای آن چاه به نظارۀ آن‌ها بوده است، چنانچه بانگ کاسۀ او، نگاه آن دو را به بالا معطوف کرد و آن‌ها را از حرکت بازداشت. حتی شاید آن خرده‌نان‌ها از جیب راهب بر سر آن دو ریخته شده باشد!
4. برای حضور راهب وجه دیگری نیز می‌توان متصوّر شد. حضور عصا‌به‌دست و کلاه‌به‌سر بر سر چاه، حضوری فعال، پرحرف، شلوغ و البته بی‌حاصل است: پرسش‌های بسیار، چاره‌های فراوان، امّا بی‌پاسخ و بی‌نتیجه! در مقابل، راهب هیچ نمی‌گوید و هیچ نمی‌کند‌ و حضوری شبح‌وار و بسیار آرام بر صحنه دارد. او صرفاً با کاسۀ آب مراسم آیینی انجام می‌دهد و سنگ‌ها را برهم‌ می‌چیند. گویی می‌خواهد از دلِ این بی‌معنایی و سردرگمیِ بی‌پایانِ جهانِ بیرون، از جهان درون خویش چیزی بیابد. او با آن آب‌ تقدیس‌شده، تکه‌سنگ‌ها را با نیروی آرامش‌ درونی‌اش روی هم می‌چیند، بی‌آن‌که برهم بریزد، به امید آن‌که تعادل و معنا را به جهان مشوش بیرونی بازگردانَد، کاری که عصا‌به‌دست با آب‌دهان خویش نتوانست و سنگ‌ها برهم ‌ریخت. شاید بتوان این‌طور گفت که ویسنی‌یک، از دل این هیچ و بن‌بست‌ مطلق، روزنه‌ای از امید پیش چشمان‌مان گشوده است. راهب در تمام دقایق نمایش، آرام و بر صحنه است، امّا انگار او را نمی‌بینیم و همۀ توجهمان به کوشش بسیار و بیهودۀ آن دو معطوف است. به نظرم راز این روزن این است: به درون خود بازگردید و به سوی خود دست دراز کنید و خود را بالا بکشید؛ آن‌گاه از چاه رهایی خواهید یافت!
خدا قوت به گروه محترم نمایش
ممنونم که در مورد حضور راهب هم نوشتید چون به شخصه نتونستم بهش بپردازم.
۰۱ مرداد ۱۴۰۳
محمد کارآمد
بسیار عالی ممنون
اقای کارامد خیلی تشکرت عمیق بود 🤪
۰۵ مرداد ۱۴۰۳
مهرنوش مومنی
اقای کارامد خیلی تشکرت عمیق بود 🤪
خدایش خوب نوشته بودند و استفاده کردم و یکی از دلایلی که رفتم نمایش رو دیدم یادداشت ایشان بود که کمی دلگرمم کرد و خوشحالم که خواندم وگرنه این نمایش از دستم میپرید چون اکثرا چیزهایی نوشته بودند که چندان دلگرم کننده نبود
۰۶ مرداد ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
1. به نظرم ایدۀ محوری «تاری» این است:
قدرت می‌چرخد و دست‌به‌دست می‌شود، گاه در خیال و گاه در واقعیت؛ گاه به دست اربابان می‌افتد و گاه به بالِ ... دیدن ادامه ›› مگسان؛ امّا هر چه باشد آزادی و آگاهی نمی‌آفریند! گویی تقدیر خدایان این است که قدرت در دستان تاریخ به بیهودگی بچرخد، بی‌آن‌که که مگسان را به پروانگی بکشاند!
2. عوض‌شدن بازی قدرت، به وسیلۀ چرخیدن/ گشوده‌شدن این سازۀ فلزی، به نمایش درآمده است. تا پایان پردۀ چهارم، هر بار که این سازۀ سه‌گوش توری‌شکل می‌چرخد، قدرت یک بار (در خیال یا واقعیت) دست‌به‌دست می‌شود و مناسبات آن دست‌خوش تغییر می‌شود. ورود به پرده‌های پنجم و ششم با گشوده‌شدن این سازه همراه می‌شود؛ زیرا این بار یک تغییر اساسی در کار است!
3. به نظرم به «تاری» باید از نظرگاه «سیاست‌» و «قدرت» نگریست، زیرا به نظر می‌رسد با یک اثر سیاسی-اجتماعی مواجه هستیم. همۀ نمادها در راستای این رویکرد قابل تحلیل‌اند. تماشاگران در جایگاه مگسان هستند که هم‌چون آنان پشت دکور توری‌شکل، دیدی معیوب و تار دارند و نظاره‌گر استیصال ارباب قدرت هستند. با بازشدن سازه و کنار رفتن توری، تاری دید و گنگی گوش محو می‌شود، امّا تاری دیگری جلوه‌گر می‌شود: این بار رؤیای آگاه و آزاد زیستن است که تار می‌شود!
در ادامه، تلاش می‌کنم از منطق روایی و مفهومی نمایش، تبیینی را ارائه کنم:

• پیش‌پرده: بلعیدن مگس‌های کُشنده!
مرد جوان/راوی از بیرون سازۀ سه‌گوش توری‌شکل به صحنه می‌آید و تمثیلی را بیان می‌کند؛ تمثیلی که یک ‌دور مسیر قصه را تا پایان ترسیم می‌کند:
«زئوس» برای دفع شرّ فرزندِ در راهش و البته حفظ قدرتش، «متیس» را -که اکنون مگسی شده است- می‌بلعد؛ غافل از این‌که آن مگس، او را به جنون می‌کشانَد. مغز سرش را می‌شکافند و «آتنا»، خدای خِرد و جنگ از آن زاده می‌شود.

• ‌پردۀ اول: قصر ویرانه، اربابان دیوانه!
ما تماشاگران با دید تار و مگس‌گون‌مان به درون سازۀ سه‌گوش توری‌شکل می‌رویم. ماجرا از این قرار است که «دوک» و «دوناتا»، اربابان جوان قصری روبه‌زوال هستند که در آستانۀ ویرانی و فروپاشی است؛ همۀ کارکنان قصر، آن را ترک کرده‌اند و «ارباب حقیقی» نیز گریخته است. دو ارباب/کارگزار جوان قصر در آن محبوس شده‌اند و چشم‌ به راه آنند تا پستچی نامۀ «آقا» را برایشان بیاورد. درختان و علف‌های هرز آن‌قدر سر به فلک کشیده‌اند که دیگر نوری به درون خانه وارد نمی‌شود. خانۀ بی‌نور، صدای مداوم و گوش‌خراش مگسان و فضای مه‌آلود، اربابان جوان را به استیصال و جنون کشانده است.

• پردۀ دوم: بازی قدرت (1)؛ دوناتا ارباب می‌شود!
اربابان جوان که از اوضاع پریشان قصر و بیرون آن، مستأصل و درمانده شده‌اند، به خیال‌ پناه می‌جویند و در مورد قدرت از دست‌رفتۀ خود خیال‌پردازی می‌کنند. نخست این بانوی جوان است که در نقش «ارباب»، بر دوک- که حالا «خادم/رعیت» اوست- می‌تازَد و اِعمال قدرت می‌کند. ارباب‌بانوی قصر شراب می‌نوشد و به بازی می‌نشیند؛ به امید آن‌که پستچی با نامۀ «ارباب/آقا» از راه برسد و راهی برای خلاصی گشوده شود!

• پردۀ سوم: بازی قدرت (2)؛ دوک ارباب می‌شود!
سازۀ سه‌گوش توری‌شکل می‌چرخد و قدرت دست‌به‌دست می‌شود. خیال‌ها به پرواز در می‌آیند تا حسرتِ قدرت از دست رفته را بار دیگر -حتی در وهم- به بند بکِشَند. حال، نقش‌ها واژگون می‌شود؛ این بار نوبت دوک است که در نقش «ارباب» بر دوناتا -که حالا «خادم/رعیت» اوست- بتازد و قدرت‌نمایی کند. دوک شراب می‌نوشد و به بازی می‌نشیند؛ باز هم به امید آن‌که پستچی با نامۀ «ارباب/آقا» از راه برسد و راهی برای خلاصی گشوده شود!

• پردۀ چهارم: من، پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
سازۀ سه‌گوش توری‌شکل بار دیگر می‌چرخد و روابط قدرت دست‌خوش تغییر می‌شود. حال، دیگر سرمستی شراب و شیرینی خیال‌ قدرت از سر اربابان جوان پریده است و دُردِ تلخ واقعیت به دهانشان آمده است. وز وز مگسان، گوش‌هایشان را کَر و کاخ بی‌ روزنِ نور، چشمانشان را کور کرده است. آن‌ها نه دیگر می‌بییند و نه نمی‌شوند. همه‌چیز تار و درهم است! حال، واقعیت عریان و بی‌پرده بر آن‌ها جلوه‌گر شده است: کار از دست شده است و شکست قطعی است! لشگر مگسان تا باروی قصرشان آمده‌اند و آمدن پستچی نیز به افسانه می‌مانَد. یک جهنم حقیقی پیش‌‌روی آنان است که این اربابان شکست‌خورده، هیزم شعله‌های آن خواهند بود. ترس و نومیدی بر آن‌ها چیره شده و جز تسلیم چاره‌ای نمی‌یابند. صدای در می‌آید: پستچی منجی یا مگسان خشمگین؟

• پردۀ پنجم:تو شوخ‌دیده مگس بین که بر گرفت طنین!
صدای در می‌آید: پستچی منجی یا مگسان خشمگین؟ مگسان در را می‌گشایند و به درون قصر هجوم می‌آورند. امّا این بار سازۀ سه‌گوش نمی‌چرخد، بلکه دو گوش آن گشوده می‌شود؛ زیرا مناسبات قدرت دست‌خوش تغییری اساسی شده است، این بار نه از جنس بازی قدرت اربابان! حال، یک میدان مستطیل‌شکلِ فَراخ پیشِ چشم ماست با مناسبات جدید قدرتش.

• پردۀ ششم:شلیک‌ کن رفیق!
مرد جوان/راوی بار دیگر از راه می‌رسد. قدرت به دست لشگر مگسان افتاده است. پردۀ توری کنار رفته است و تاری رخت بربسته است و چشمان تماشاگران دیگر روشن می‌بیند و شفاف می‌شنود. حُکم آن است که اربابان ظالم به دست خودشان به مجازات برسند؛ دو هفت‌تیر، دو ارباب و یک‌قربانی: یک دوئل خونین! میان دوک و دوناتا بحثی در می‌گیرد و این‌بار هم این ارباب‌بانوی جسور است که دستِ بالا را دارد. ماشه را می‌کشد و دوک بر زمین می‌افتد. او حالا در پایان خط، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد؛ قدرتش، فروپاشیده و عشق‌اش را نیز خود قربانی کرده است. پس، از رؤیا سخن می‌گوید و از صاحبان رؤیا؛ از قدرتِ شدن‌ای که همگان از آن برخوردارند. این رؤیا چیزی نیست جز تجربه‌های آزاد و آگاه زیستن مردمان در فواصل و میانۀ چرخش‌های قدرت!
راوی از قرار بخشودگی دوناتا سخن می‌گوید، امّا کلام آخر او، سرنوشت‌اش را واژگون می‌کند. مرد جوان/راوی ماشه را می‌کشد و دوناتا، کنار دوک نقش بر زمین می‌شود.

• پس‌پرده:مرگ تدریجی یک رؤیا
حال، دو ارباب جوان به مجازات رسیده‌اند، روابط قدرت دگرگون شده‌ و بی‌صدایانِ مطرود پای به قصر گذاشته‌اند. آیا یک پایان خوش در انتظار ماست؟ آیا صاحبان رؤیا می‌تواند رؤیای آزاد و آگاه‌ زیستن را تداوم ببخشند؟ تیر سوم بر پیکر رؤیاپردازان می‌نشیند، آن‌گاه که مرد جوان/راوی کلام آخرش را به زبان می‌آورد: اگرچه تاری از میان رفته است، امّا زمانۀ آزاد و آگاه‌ زیستن هنوز فرا نرسیده است: شما مجاز نیستید!
پرسش اساسی این است: این چرخۀ عبث تا کِی و کجا ادامه خواهد داشت و آیا آن روزگار رؤیا‌گون فرا خواهد رسید؟

ای آسمان که سایۀ ابر سیاه تو،
چون پنجه‌ای بزرگ گلویم فشرده است
باری به روی دوش زمین تو نیستم،
من اطلسم که بار جهانم به گُرده است
اینجا هیچ چیزی آزاد نیست!
لذت بردم از خوندن پستتون🙏🏻🤍
۳۰ تیر ۱۴۰۳
ممنون، استفاده کردم
۳۱ تیر ۱۴۰۳
چقدر زیبا نوشته بودید.
۳۱ تیر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و درود
1. به نظرم «تاری» را در بیشتر جنبه‌ها می‌توان یک اثر قابل‌قبول و استاندارد دانست. طراحی دکور و نور، نوآورانه و در خدمت مفاهیم نمایش است. کارگردان نیز کوشیده است با تجربۀ اندوخته‌ از اجراهای موفق پیشین‌اش، فضای نمایش را برای مخاطب ترسیم کند. به نظرم «تاری» برای دست‌کم یک‌بار دیدن می‌تواند اثری قابل‌تماشا باشد.
2. هر دو بازیگر نمایش نیز بر پایۀ تمرینات طولانی و پرزحمتی که داشته‌اند، به درک خوبی از متن رسیده و تسلط مطلوبی در اجرایشان دارند که به هر دو خداقوت می‌گویم. در این اجرا از نوعی بازیگری مکانیکی و ماشین‌وار استفاده شده است. شاید بتوان دلیل به‌کاربستن آن را این امر دانست که اربابان قصر در اثر موقعیت داستان، به‌نوعی از انسانیت خویش تهی شده‌اند و زندگی عبث ماشین‌وار بر آن‌ها چیره گشته است. البته کاربست افراطی این نوع بازی، به‌ویژه در نیمۀ اول نمایش، به‌نظرم قدری از بافتار اثر بیرون می‌زند و بر مفهوم آن نیز نمی‌افزاید.
3. مهم‌ترین چالش این نمایش -چه در متن و چه فرامتن- نمایش‌نامۀ آن است. ازآن‌جایی‌که نمایش‌نامۀ فوئنتس را نخوانده‌ام نمی‌‌توانم نظر دقیقی بدهم، امّا به‌هر ترتیب از هنرمندان و فرهنگیان انتظار می‌رود، بیش از دیگران پاسدار اخلاق حرفه‌ای باشند. فارغ از این مسئله با متن پخته و پرورده‌ای مواجه نیستیم. متن به‌ویژه در نیمۀ اول آن (به‌‌طور خاص در بازی در بازی‌های آغازین) دچار پرگویی و پیچیده‌گویی است و به‌دشواری بتوان معنای دقیقی برای برخی دیالوگ‌ها و کنش‌های تکرار‌شوندۀ آن یافت. هم‌چنین از پردۀ مربوط به گفت‌وگوی دوک و دوناتا پس از بازی‌ در بازی‌ها تا پایان نمایش نیز نیز دارای افت ریتم قابل‌توجهی ... دیدن ادامه ›› است. در نیمۀ دوم نمایش، انگار صحنه‌ها کِش آمده‌اند و آن پیچیده‌نمایی‌های آغازین، این بار جایشان را به پرگویی‌های روشنگر! داده‌اند. چنان‌چه حضور راوی در آغاز و پایان نمایش نیز (به‌ویژه در پایان) به هدف برخی ابهام‌زدایی‌های کمابیش غیرضروری و مکرر در متن گنجانده شده است. به‌هر حال به‌نظرم از نظر ریتم و رویکرد نمایشی با متن یک‌دست و منسجمی مواجه نیستیم که همین امر موجب شده است که علی‌رغم ظرفیت‌های بالقوه‌‌ای که متن دارد، به پیچیدگی و عمق نرسد و در بسیاری از دقایق و در مورد بسیاری از نمادها در سطح باقی بماند. بااین‌وجود به نظرم توانسته است یک نظم منطقی و روایی تا حدودی قابل‌فهم را برای مخاطب خود عرضه نماید.

در مورد جنبه‌های محتوایی اثر در یادداشت دیگری نکاتی را عرض خواهم کرد.
خداقوت به گروه نمایش
بخش های زیادی از نمایش از متن اصلی وام گرفته شده .
۳۰ تیر ۱۴۰۳
نیلوفر ثانی
بخش های زیادی از نمایش از متن اصلی وام گرفته شده .
طبق فرمایش شما، بنابراین شایسته بود که عنوان اثر اقتباسی در صفحه و بروشور درج می‌شد. والله ذکر منبع اقتباس از شان هنرمند نمی‌کاهد که هیچ، بر احترام او نیز می‌افزاید ...
۳۰ تیر ۱۴۰۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام و درود
1. نمایش «سنتز»، انباشته از ایده‌های متنی و اجرایی قابل‌توجه است، امّا به نظرم خود نویسنده/کارگردان مرعوب ایده‌هایش شده است و آنان ... دیدن ادامه ›› را «پرورش‌نیافته» و «به‌ثمرنرسیده» روی کاغذ و صحنه آورده است. نمایش در همۀ ابعاد و جنبه‌هایش برایم «متوسط» بود. احتمالاً اگر با توقع یک کار دانشجویی، همان اجرای سالن مولوی را می‌دیدم با رضایت بیشتری از سالن خارج می‌شدم، امّا با سطح توقع بالا و انتظار یک اثر عالی به تماشای آن نشستم که به همین خاطر چندان رضایتم جلب نشد! از دیشب خیلی تلاش کردم یک نظام منطقی محتوایی برای آن بیایم، امّا میسر نشد و چون دیدم، به‌جای «معنایابی»، به دام «معنابافی/معناسازی» افتاده‌ام، از آن دست کشیدم. نکاتی که در ادامه می‌آید، ناظر بر «فرم» اثر است. وقتی پای «فرم» بلنگد، به نظرم صحبت از «محتوا» بی‌معنی است!
2. اول از همه این را بگویم که به‌شدت طرفدار «نوشتن با زبان تصویر و کنش» هستم و برای آثار و نمایش‌های «صامت/کم‌دیالوگ» امتیاز ویژه‌ای قائلم (از نمونه‌های نسبتاً قابل قبول آن «صدای آهستۀ برف» به ذهنم می‌آید و از نمونه‌های سینمایی آن هم انیمیشن «وال‌ای»)؛ امّا خب نگارش و اجرای این گونه آثار، الزامات و ظرایفی دارد و در عین سادگی، بسیار دشوار و پرچالش است. مهم‌ترین چالش آن هم، خلق یک فضای نمایشی منحصر به‌فرد با حداقل کلام است. هنرمند در مسیر خلق این آثار، می‌بایست ایماژ‌های غنی و کنش‌های معناداری بسازد. مهم‌ترین عنصر بصری این اجرا، مشخصاً دکور آن است: طراحی واقع‌گرایانه و جزء به جزء یک رخت‌شوی‌خانه با سه ماشین لباس‌شویی قدیمی و ملحفه‌های سفید آویزان که انصافاً هم طراحی صحنۀ خوبی دارد. اتفاقا «رخت‌شوی‌خانه»، انتخاب خوب و هوشمندانه ای برای محتوای نمایش است، امّا خب «سنتز» از این ایدۀ اجرایی جدید و این دکور خوب چه استفاده‌ای کرده است؟ به نظرم تقریباً هیچ! یک بار سه ماشین را در فاصلۀ تعویض صحنه روشن می‌کنند، یک بار هم دختر مشغول کار با ملحفه‌ها می‌شود و یک بار هم وسایل ذبح را درون یکی از ماشین‌ها می‌اندازد! همین! حتی این سه نفر را حین کار نیز به ما نشان نمی‌‌دهد. به جای «رخت‌شوی‌خانه»، یک «آشپرخانه» یا «خیاط‌خانه» را تصور کنید. آیا نمایش از امکان «رخت‌شوی‌خانه» بهره‌ای برده است که آن را از دو فضای دیگر متمایز کند؟ به نظرم خیر. اِشکال اصلی نمایش به نظرم همین‌جاست: فضای نمایشی در نمی‌آید و محیط «رخت‌شوی‌خانه» دراماتیزه نمی‌شود و به خدمت درام در نمی‌آید!
3. آسیب مهم متن «سنتز»، «نمادبازی» است! به نظرم استفاده از نماد و به طور کلی خلق یک اثر نمادین الزاماتی دارد که «سنتز» سهل‌انگارانه از آن گذر کرده است. خلق اثر نمادین معنی‌اش این نیست که تعدادی شیء یا کنش دارای بار نمادین را روی صحنه بگذاریم و توی چشم مخاطب فرو کنیم و باقی را به ذهن خلاق تماشاگران و معانی بیرونی آن‌ها واگذاریم! یک نماد اثرگذار هم مثل هر عنصر دیگری باید در متن کاشت و پرورش یابد. یک نماد باید ابتدا بتواند همان معنای اولیه را جا بیندازد، بعد معنای ثانویه‌اش را روی آن سوار کند. این‌که قرص و کلاه‌خود و خنجر و آب و پیتزا و رخت را بی‌مقدمه‌ و کاشت روی صحنه بیاوریم و بعد همه‌چیز را به ذهن مخاطب و معانی فرامتنی آن‌ها واگذار کنیم، به نظرم معنی‌اش «نمادبازی» است، نه «نمادسازی»! در پژوهش مثلی هست که می‌گوید:« اگر تسک آزمایشی‌تان معنای مشخصی ندارد نگران نباشید، آزمودنی‌ها خودشان برای آن معنای والایی خواهند یافت!». این حرفم معنی‌اش این نیست که این اشیاء بی‌معنا هستند، حتی خود من هم برای آن‌ها معانی‌ای به ذهنم رسید، امّا رویۀ اثر در نمادسازی را آسیب مهم متن‌های این‌چنینی می‌دانم و ابداً نمی‌پسندم.
4. الزام دیگر چنین اجراهایی، بازیگری پر جزئیات و ظریف است. در مورد دخترها توقعی ندارم، چون در آغاز راه هستند و البته تلاششان را هم کردند، امّا از نادر فلاح توقع یک بازی درونی و ظریف را داشتم که جز چون چند شمایل تکراری و محدود، چیزی از طیف متفاوت احساسات یک پدر در موقعیت‌های مختلف ندیدم.
5. حقیقتاً دوست داشتم برای این نمایش، به جای ذکر نقایص فرمی، یک یادداشت مفصل محتوایی بنویسم، ولی خب نشد که بشه! خداقوت به گروه نمایش و به امید اجراهای بهتر.

محمد جان خوشنویسی کردی عزیز..
کاش محتوا رو هم نقد میکردی
۰۳ اسفند ۱۴۰۲
میثم محمدی
ک کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش! ش بده سید! :)) شششش..
از ماتریکس " ش" و شعر خارج شو...
۰۹ اسفند ۱۴۰۲
سلام مجدد به عزیزان
حالا که بحث نمادپردازی مطرح شد، دیدم بد نیست یادی کنم از نمایش "بی پدر" محمد مساوات که با ظرافت تمام تونست از عناصر یک داستان کودکانه، یک اجرای قابل تفسیر سیاسی و اجتماعی بسازه، چرا تونست؟ چون برای چیزهایی که میخواست نمادشون کنه، روایت و پیچیدگی دراماتیک درست کرد و خوب پرورش شون داد، بعد نمادسازی بعدش رو سپرد به اذهان مخاطبان. این جوریه که موقع فهم و تحلیل اثر مخاطب غرق لذت میشه! (خودم که خیلی کیف کردم موقع نوشتن درباره این نمایش)
https://www.tiwall.com/p/bipedar

حتی ... دیدن ادامه ›› "برپهنه دریا" پارسا پیروزفر هم در این مورد نمونه نسبتا خوبیه: یک کشتی در حال غرق شدن و سه مغروق از سه طبقه اجتماعی و روابط بین شون. اونجا هم با چاشنی کمدی و اغراق تونست یه قصه روون برای این سه شخصیت تعریف کنه و تا حد نیاز بهشون بعد بده و راه رو برای تفاسیر سیاسی و اجتماعی باز کنه.
https://www.tiwall.com/p/barpahneyedarya
۱۲ اسفند ۱۴۰۲
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید