بعله داداشم سعدی در باب تو پاچه کردن حکایت زیبایی داره:
آوردهاند که که یه فقیهی بود(از اینا که پیشونیشونو داغ میکنن سیاه میشه) که یه دختری داشت زششششششت.
دیگه میلف شده بود و با وجود جهیزیهی کامل(یخچال و ماشین لباسشویی اسنوا، تلویزیون ۳۷ اینچ ایکش ویژن و خردکن ۱۶ کاره) و وضع مالی مناسب، سگ نمیگرفتش.
زشت باشد دَبِیقی* و دیبا/ که بُوَد بر عروس نازیبا
خلاصه مجبور شدن بدنش به یه بابایی که کور بود بدبخت.
چند وقت بعد یه دونه از این انرژی درمانی ها که صداهای عجیب از خودشون درمیارن اومد
... دیدن ادامه ››
تو اون شهر که میگفتن کور شفا میده.
به فقیه میگن چرا دامادتو نمیبری پیش این دستشو بکشه روش و اووو اووو کنه که بینا شه؟ فقیه گفت: نه حاجی، این اگه چشمش بیینه دخترمو طلاق میده خب.
شوی زن زشت روی، نابینا به
دبیقی: یه جور پارچه حریر نازک که تو مصر می بافتن
گلستان
باب دوم، در اخلاق درویشان
حکایت شماره ۴۵