در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
S3 > com/org | (HTTPS) 78.157.41.90 : 23:12:41
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
نیروی محرک

دلیلِ حرفِ مویه که شعروُمه شیک مُکُنه
مثل یک گلوله به مغز مُو شِلیک مُکُنه

هی میام پرهیزِ از زیاده گویی ها کنوُم
دو تا لبهای قِشَنگِش مارِه تحریک مُکُنه

مصرعِ بالایی وُ پایینِ هر بیتِِ موُره
بالا وُ پایینِ لبهاش پُرِ ماتیک مُکُنه

او تمامِ ثانیه هایه مدامه فکرُومه
پشت هم تویه سروُم ... دیدن ادامه ›› تاک مُکُنه تیک مُکُنه

تشنه مِبِره لبِِ چِشمه وُ تشنه میِرِه
عمریه که مارِه مغلوب با ایی تاکتیک مُکُنه

با دو تا دست مِزِنه پَس با پاهاش پیش مِکِشِه
موُره با خرجِ خُودُوم دعوته شیشلیک مُکُنه

شنتیاره با همی قد وُ قواره که دیدی
می گیره وُ تویه یک فِلَشِ شیش گیگ مُکُنه

او بِره یِ مُو عجیب غریب ترین جاذبه یِه
حِسُومه تبدیله به، یک عشقه آنتیک مُکُنه

شنتیا🌱🌷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و چه عشقی‌ست میان دو نفس
که نگاه از نگه رهگذران می‌دزدند

آنچنان غرق تماشای همند
که خدا هر چه غم اندر دلشان می‌دزدد

و کجایی تو؟
به کدامین صنم دل‌نگران دل بستی!؟


۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
۲ روز پیش، پنجشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خیلی از ما گرفتار نرم افزار های ذهنی هستیم کندو های ذهنی که واقعی نیستند اما ما فکر می‌کنیم واقعی هستند اونها زندگی رو برای ما معنا می‌کنند ما مطابق با این نرم افزار های ذهنی زندگی می‌کنیم مثل سیستمی که با هزاران سیستم عامل برنامه نویسی شده باشه از ناخودآگاه جمعی و فردی گرفته تا عادت .. ترس ها… حتی تشکیل خانواده دادن یا خواب دیدن و رفتن
۲ روز پیش، پنجشنبه
hossein chiyani، کتایون هاوستین، سارا رضائی و سامان حسنی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زدم به هر دری که بگویم
دلم کشیده برایت

(مجتبی حیدری) شنتیا🌷🌱
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای تولدم
اردیبعشق

به به از این آب انگوری که ساقی می دهد
پیک گبری و سبویم را به چاقی می دهد

آنقدر احساس نزدیکی به او دارم، مدام
حس یک همسنگر و یک هم اتاقی می دهد

از بهار اردیبهشتی در دل اردیبعشق
شامه ام را هدیه از عطر اقاقی می دهد

گاه گاهی آنقدر ابیات شعرم ... دیدن ادامه ›› خسته است
مزه ی یک جرعه ی تلخ عراقی می دهد

می رسد روزی که می آید به دنبالم اجل
هرچه باشد خاک من بر عمر باقی می دهد

روز هجده شنتیا را منتِ منت روا
زادروزش از کرامت اتفاقی می دهد


(مجتبی حیدری)شنتیا🌱🌷
۳ روز پیش، چهارشنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عق می زنم.

به یاد آورده ام آن ها را از چه می ساختم. از اعضای قطع شده ی بدن های آنان که تهذیبشان می کردم. پرهیزگاران از خود می کندند و به من می دادند و من از گناهکاران می کندم و به آن ها می دادم.

--

متن کامل: لینک در پروفایل
۳ روز پیش، چهارشنبه
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و قلب دردآلود خودم؟ آه، آن ها هم مشتاق عشق ورزی به این قلب سیاه داخل سینه ام هستند، اما چه طور ممکن است بتوانند چنین کنند؟ آن ها یا مومنان به منند و خواهان پرستشم یا مخلوقاتی که عقل را به احساس ترجیح داده و نخواسته اند از شراب ایمان مست شوند.

--

متن کامل: لینک در پروفایل
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از او فاصله می گیرم و می گذارم آتلور و لوی مراقبش باشند و با چشمانم دنبال گابریل می گردم. او را می بینم که جایی در میان تالار ایستاده و دارد با بدل کننده اش آریل می رقصد. اما نه یک رقص آرام، بلکه حرکاتی تند با پاها و جهش هایی کوتاه و بلند. به خنده می افتم و به سمتشان می روم. گابریل دارد به آریل می گوید:
"خجالتی نباش آریل عزیز. در این رقص باید تاریکی درونت را آزاد کنی. بگذار از داخل قلبت بیرون بیاید، یک دور داخل تالار بزند و دوباره به سینه ات برگردد. و خواهی دید که وقتی برگردد، آرام تر خواهد بود."

--

متن کامل: لینک در پروفایل
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

در انتظار تو بودم #بهار آمده است
بهار بی‌ تو برای چه‌کار آمده‌ است؟

مر ا که داغ تو در سینه‌ام دمیده، مگو
که وقت سیر گل و لاله‌زار آمده است

بدون روی تو هرگل که در چمن خندید
به چشم منتظر من چو خار آمده است

نیامدیّ و ندیدی که از نیامدنت
چه بر سر دل این بی‌قرار آمده است

سکوت کرده‌ام اما گمان مبر به دلم
که با مهابت هجرت کنار آمده است


#قنبرعلی_رودگر
۴ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
خیلی قشنگ بود خیلی
۳ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نوازنده تمبک
نویسنده و شاعر
بازیگر تئاتر
نوازنده نی
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
به ما روایِه بُخدا

پارتی بیچاره ها خودِ خدایه بُخدا
حساب ما از همه عالم سوایه بُخدا

عاشق جناب شهریار شعر پارسیوم
ولی سینه م خانقاهِ مولانایه بُخدا

اگه تشبیه نِبِشه، مثل حسین منزوی
غزلام گوشه ی دِنجِ اِنزوایه بُخدا

گاهی وقتا یک چیزایی روی کاغذ میاروم
که تو پنداری که مغزُم و ... دیدن ادامه ›› جابجایه بُخدا

دو تا از ابیات مارَم اگه گاهی بخوانِن
جای دوری نِمِره به ما روایه بُخدا

جایی دنبال کلام مُو نگردِن که هَمش
آخرش امضا به نام شنتیایه بُخدا


مجتبی حیدری(شنتیا)🌱🌷
۴ روز پیش، سه‌شنبه
حسین چیانی این را خواند
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران


۶ (پایانی)

تاریکی ای که وعده ی نور می دهد

در تاریکی فرو رفتن تا به نور رسیدن. این را تو به من گفته بودی، ایزابل. یا اینکه در خاطراتت دیده بودم؟ همان طور که الان دارم می بینم، در ... دیدن ادامه ›› حالی که با استخوان هایی خرد شده، قلبی سوخته و آتشی که دارد در پوست و گوشتت پیش می رود، در آغوشم افتاده ای و من دارم خونت را می نوشم.
چشمان آبی ات به من دوخته شده. با حالتی که انگار چیزی فرای مرا می بینی، فرای جسمم. در برابر نگاهت چه گسترانیده شده؟ روحی که در تاریکی تکه تکه شده و در اشتیاق نور می سوزد؟
ایزابل، من می ترسم. از اینکه به هر سوی برویم، تاریکی یا نور، نفرین شویم. گمان می کردم نمی خواهم دست در دست تو در سیاهی فرو روم، چون آنچه باقی خواهد ماند، گادفری کنونی نخواهد بود و من می خواستم با خودی که هستم، دوستت بدارم. با این خود متزلزل که یک دستش به سمت تاریکی دراز است و یک دستش به سمت نور.

هق هق می کنم و از او می نوشم. آه، بله ایزابل. من نمی خواهم به نور بروم. آن زنجیرهای داغ بر تنم را که رستگار می کنند، نمی خواهم. و تاب غرق شدن در باتلاق سیاهی را هم ندارم، آن لذتی که به یک باره در رگ ها سیل به پا می کند و به یک باره خشک می شود.
من فقط می توانم بر این بند باریک بمانم، بگذارم که گاه نور مرگبار، نوری که از جنس خورشید یا آتش است، پوست و گوشتم را بسوزاند و گاه قیر سیاه بر تکه های زخمی تنم بنشیند و در آن رسوخ کند.

و من می خواهم بی رحمانه تو را از زمین سفت بلند کنم و بر روی این بند بگذارم تا در تقلای همیشگی ام بین نور و تاریکی تنها نباشم.

در حالی که بدنم پر است از مخلوط خون ایزابل و خون خودم، مچ دستم را با نیش هایم سوراخ می کنم و آن را بالای دهانش نگه می دارم. خون سرخ تیره بر لب هایش می ریزند و من با وحشت به او نگاه می کنم که بی حرکت مانده، با نگاهی خیره، مثل آستریکس، مثل یک جسد.

به خود می لرزم. فشار را بر سینه ام حس می کنم و غده ای که در گلویم رشد می کند. چشمانم مرطوب می شوند. نفس هایم به شماره می افتند.
"ایزابل، تنهایم نگذار."

لحظات سپری می شوند. ایزابل مثل یک مجسمه ی سنگی، خشکیده از حیات در آغوشم آرمیده. خون از مچم بر دهانش می ریزد و از روی چانه اش پایین می آید و بر گردنش جاری می شود. آستریکس با چشمان خیره و ثابت ناظر این وصلت ناتمام ماست و فشار سینه ام و غده ی گلویم هر لحظه بیشتر می شود و می دانم که غم و درد به زودی مرا در هم خواهد شکست.

آیا امشب شب سوگواریست برای من؟ هنگامه ای که اجساد دو عزیزم را که با دستان خود به مرگ سپرده ام، در گور قرار خواهم داد؟
صدای شیون و اشک از بیرون تالار به گوشم می رسد. جان هایی که گمان می رفت به تاریکی ملحق شوند، اما نشان کرده ی قبر شدند. خون آشام هایی که می خواستند با مرگ حیاتی جاودان بخشند، اما تنها نیستی را تقدیم کردند.
آیا من هم به آن ها پیوسته ام؟

از پشت پرده ی اشک بر چشمانم حرکتی را می بینم. پلک می زنم تا دیدم واضح شود و می فهمم این لب های ایزابل است که دارد به آرامی تکان می خورد و خونم را می نوشد.
می خندم. خنده ای که به هق هق و درد آلوده شده، اما خالی از شعف نیست.

ایزابل را تماشا می کنم که می نوشد و حیات کم کم به رخسارش برمی گردد. پوست سفید رنگ پریده ای که رنگ می گیرد، سرخی ای بر گونه ها. و نگاهی که انگار از عالمی غیر مادی به این دنیا برمی گردد. او دوباره اینجا پیش من است.

و می دانم که اکنون خاطرات من دارد در جانش نفوذ می کند. او مرا می بیند، طوری که پیش از این هیچ گاه ندیده. تک تک لحظاتم، پیش از هدیه ی تاریک و پس از آن. تمام رنج، لذت، غم، امید، ترس و اشتیاقم. او مرا می شناسد، طوری که پیش از این هیچ گاه نشناخته بود.
و می فهمد که برایم چه معنایی دارد. با همه ی تاریکی ای که او را در بر گرفته. و نوری که خواهان رسیدن به آن است. آه، بله نور، ایزابل. من شنیدم، دیدم که در سیاهی به دنبال نوری، اما آشوب درونم سبب شد فقط سیاهی ای را درک کنم که در آن غوطه ور شدی. اما تو هم مثل من روشنایی را می خواهی. نه نوری ویرانگر مثل خورشید یا آتش که خاکسترت کند، تو نور ماه را می خواهی. نرم، ملایم، خنک، نوازشگر.

لبخند می زنم، آغشته به شیرینی ای که اندکی ملس است. مچم را آهسته از او دور می کنم و زخم هایم را با بزاقم می بندم و بعد یک بطری خون از جیب ردایم درمی آورم و به ایزابل می دهم. او چوب پنبه اش را برمی دارد و سرخ‌مایع درونش را با اشتیاق سر می کشد و بطری خالی را کنارش روی زمین می گذارد. به صورتش نگاه می کنم. آرام و راضی است. تبسم کوچکی بر لب دارد. او هدیه ی تاریک را پذیرفته. شاید تاریکی آن به او وعده ی نور داده.

از جایش بلند می شود و به سمت آستریکس می رود و دست او را در دست خود می گیرد و چشمان آبی اش را که حالا درخشان تر از پیش شده، به چشمان قهوه ای و بی حرکت او می دوزد.
وحشت را حس می کنم که از اعماق سینه ام می جوشد و بالا می آید، اما وقتی ایزابل دوباره نگاهش را به من معطوف می کند، می بینم که در چشمانش نور هست و بر لبانش لبخندی حجیم.
"او زنده است، گادفری."
۴ روز پیش، سه‌شنبه
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ادامه ی داستانم در ایونت اقلیت های سایت جادوگران


۵

کنارم باش

هرج و مرج. گریز. مقابله. چوبدستی هایی که در هوا به چرخش درمی آیند. انوار طلسم ها که در هوا پخش می شوند. بدن هایی که در هم قلاب می شود ... دیدن ادامه ›› و فشار می آورند. بوی خون که ظرف گوشت و استخوانش را ترک می کند و در ظرف دیگری می ریزد.
انگار که حوادث در حال تکرارند. انگار دوباره در جنگ اسکاربرو و ویتبی ام. خون آشام های بی مغز که نیش فرو می بردند، چه در انسان و چه در خون آشام. موجوداتی رقت آلود که فقط طالب خون بودند. رستگاری برایشان خالی از معنا بود‌.

اما خون آشام های اطرافم تنها بدن ها را خالی از خون نمی کنند. آن ها سرخ‌مایعی را که با خون نامیرایشان ترکیب شده، به قربانی شان برمی گردانند. نفرین می خوانندش. اما این لعن فقط نفرت نمی آورد، عشق هم می آورد. و رنج در همین خواهد بود.
امشب پیوندهایی در حال وقوع است. وصلت هایی که مثل آتش داغ می کنند و مثل یخ منجمد. عشقی که تا آسمان بالا می برد و به پایین پرت می کند. این عشق نقابی برای نفرت نیست. فقط بیمار است.

همان طور که آستریکس بر دوشم است، در میان راهروها و پله ها پیش می روم تا اینکه ایزابل را حس می کنم‌، می بویم. او جایی در این نزدیکی ایستاده. بی حرکت. منتظر من است.
رایحه اش را دنبال می کنم و در یک تالار مکعب مستطیلی‌ بزرگ می یابمش. این مکان را مخصوص دوئل ساخته اند. یک سکوی طویل در میان آن است و صندلی هایی مخصوص تماشاگران در دو طرف آن. ایزابل در انتهای سکو ایستاده. یک ردای ابریشمی آبی تیره ی سنگ دوزی شده به تن دارد. موهای سیاه بلند مجعدش روی شانه هایش ریخته اند و کمی آشفته اند. چوبدستی اش را در دست راستش و رو به پایین نگه داشته. چشمان آبی اش با قاطعیت به من دوخته شده.

ایزابل:
"می دانستم باید در چنین شبی منتظرت باشم. تبدیل من در این هنگام برایت معنایی خاص دارد. در حالی که بقیه از نفرت نیش فرو می برند و به عشق پیش رو ناآگاهند، تو با آگاهی نیش فرو می بری، عشق را حس می کنی و نفرت را نیز پذیرا خواهی بود."

من به سمت جایگاه تماشاچیان می روم و آستریکس را با ملایمت روی یک صندلی می نشانم و سرش را به پشتی تکیه می دهم. نگاه سنگین ایزابل را حس می کنم و سرم را به سمت او برمی گردانم و می بینم که چشمانش را با حالتی دردآلود به او دوخته.

ایزابل با صدایی لرزان:
"تو او را کشتی. دوستی که می گفتی برایت عزیز است."

من با لحنی آرام و اطمینان بخش رو به او:
"ایزابل، او زنده است. چه طور ممکن است بتوانم آستریکس را بکشم؟"

ایزابل سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، او مرده. هیچ تکان نمی خورد. سینه اش بی حرکت است. نفسی داخل نمی رود و خارج نمی شود. رنگ از صورتش رخت بسته. روح از بدن او خارج شده. هیچ حیاتی در او نیست."

من:
"ایزابل، آستریکس یک خون آشام است. فراموش کردی؟ ما خون آشام ها وقتی داخل تابوتمان به خواب می رویم هم حالتی مثل مرگ پیدا می کنیم، اما با غروب خورشید حیات کم کم به ما بازمی گردد. آستریکس نیز اکنون در همان حالت خواب مرگ گونه است. اما وقتی من خونم را به او بنوشانم، دوباره به زندگی بازخواهد گشت."

اشک را می بینم که در چشمان آبی ایزابل جمع می شود.
"گادفری، تو مرتکب قتل شدی. اما نه به خاطر خشم یا انتقام. به خاطر هدایت به نور. و این هولناک است."

پلک هایش را می بندد و می گذارد اشک از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شود‌.

من:
"ایزابل، خواهش می کنم. تو واقعا فکر می کنی من می توانم به خاطر یک هدف نیک دستانم را به خون آلوده کنم؟"

چشمانش را باز می کند.
"گادفری، ممکن است حواس تیز خون آشامی تو را نداشته باشم و نتوانم حیات خفته در وجود آستریکس را حس کنم، اما روح تو را می بینم. در چشم هایت. مردد است و ترسیده. تو خودت هم اطمینان نداری که آستریکس زنده است یا مرده."

نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم وجودم را آرام کنم، خالی از تردید و از ترس. با صدایی آهسته می گویم:
"انگار فراموش کرده بودم که تو درونم را می بینی. حتی چیزهایی که از چشم خودم ناپیداست."

ایزابل:
"گادفری، نوری که می خواهی به آن برسی، نوری که می خواهی من و آستریکس را به سمت آن ببری، از همین حالا سوزاندن تو را آغاز کرده."

من:
"پس کنارم باش و نگذار آتش بگیرم. بگذار به نور برویم، بی آنکه خاکستر شویم."

ایزابل چوبدستی اش را بالا می برد و به سمتم نشانه می رود.
"کنارت خواهم بود، گادفری. اما برای خاموش کردن تصویر آن آتش ویرانگر در ذهنت."

و اولین طلسم را به سمتم روانه می کند. من جاخالی می دهم، در حالی که وحشت دوباره به قلبم چنگ انداخته. نمی توانم ایزابل را با همان شیوه ای که بر آستریکس پیاده کردم، متوقف کنم. چنان ضربه ای استخوان های قفسه ی سینه اش را خرد خواهد کرد. قلبش و تمام تنش را به آتش خواهد کشید و خواهد سوزاند.

انوار طلسم ها به سمتم شلیک می شوند و من از آن ها جاخالی می دهم و با سرعتی مافوق بشر به طرف ایزابل می روم و او به محض رسیدن من ناپدید می شود و در سمت دیگر سکو ظاهر می شود.

قلبم تند می تپد و نفس هایم تنگ شده اند. می دانم که گریزی نیست. نه اکنون که تا اینجا آمده ام. نه حالا که آستریکس همچون یک جسد خاموش بر صندلی تکیه زده و ناظر مبارزه ی ماست و معلوم نیست آیا به زندگی بازخواهد گشت یا نه.

دستم را بالا می برم و آن را با چشمه ی آتش درونم داغ می کنم، در حالی که به سرعت به سمت ایزابل حرکت می کنم و از میان انوار طلسم هایش می گذرم.
۵ روز پیش، دوشنبه
بالتازار این را دوست دارد
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
🌹 بِسم‌الله الرّحمن الرّحیم 🌹




ای دوست بِدِه مَرهم و درمان ، تنِ ملّت
زخمی شده از ضربه یِ نا جورِ گرانی


احکام ، همه ، در پیِ ابلاغ مردّد
اجرا شده بی فاصله دستورِ گرانی


هرچند که کمیاب شده مجریِ تعدیل
تکثیر شده آمِر و مامورِ گرانی


تدبیرَ ... دیدن ادامه ›› شما چیست عزیزان که دَمیدید
هر هفته نه..... هر روز در این صورِ گرانی ؟؟؟


از گریه یِ بی وقفه یِ بازار عَیان است
خم گشته تن و پیکرش از زورِ گرانی


کوچک نَشمارش که بَسی هست خطرناک
فیلی ست که رَم کرده ، مَگو مورِ گرانی !!!


ای کاش که از دفترِ اسناد شود حذف
این واژه یِ زَجر آور و منفورِ گرانی


تا کی بزند شعله به افکار جوانان
این آتش بر خاسته از گورِ گرانی



✍ علی باقری
۵ روز پیش، دوشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها


۴

رنجی برای هدایت به نور

کافه ی محبوب آستریکس. یک فنجان خون‌قهوه ی تلخ غلیظ مقابل خودش و یک فنجان ترکیبی از شیر فراوان، یک ته استکان خون، یک قاشق مرباخوری شیره ... دیدن ادامه ›› ی خرما و یک نوک قاشق چای خوری قهوه مقابل من.

من با لبخند:
"آستریکس عزیز، به گمانم ما اولین خون آشام هایی هستیم که توانستیم ذائقه مان را به چیزی غیر از خون عادت دهیم."

من می نوشم و او نیز. من در حالی که قلبم از حضور در آنجا، نوشیدن ترکیب مقابلم و بودن در کنار او نرم شده و او در حالی که در چشمانش و در لبخندش هم شوق هست، هم غم و هم درد.

این ها را به خاطر می آورم، در حالی که من و او در رقصی ظریف بر سقوف قلعه ی هاگوارتز از یک نقطه به نقطه ی دیگر می جهیم و ضرباتی کوبنده اما نه مرگبار بر همدیگر فرود می آوریم. پوست های رنگ پریده ای که به کبودی های آبی و بنفش مزین شده. خطوط باریک شکستگی بر استخوان ها. رگه های خون.

اما هم من و هم او می دانیم که باید رقص را تندتر کنیم، اگر می خواهیم به مطلوبمان برسیم. و مطلوب من چیست؟
حالا که آن غم و درد آمیخته به شوق در چشمان قهوه ای آستریکس را به خاطر آورده ام، فهمیده ام فقط ایزابل نیست که می خواهم نجاتش دهم.

جهشی تند و بلند رو به جلو و ضربه ای که همراه با حرارتی آتشین بر سینه اش، بر قلبش فرود می آورم.
چشمانش گشاد می شوند، دهانش باز می ماند، صورتش منقبض می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند.
او سرشار از ناباوری شده.
به عقب تلوتلو می خورد.

من با لبخندی تلخ:
"آستریکس، در گذشته تصور می کردم تو را می کشم تا تاریکی ای که هستی را نابود کنم. اما بعد سایه ات مثل یک چتر بر فراز روحم گسترانیده شد و مرا آرامش بخشید. حالا نوبت من است."

با حالت نشسته روی زمین می افتد و دستش را روی قلبش می گذارد و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش خارج می شود:
"گادفری، تو چه کار کردی؟"

جلو می روم و مقابلش روی زمین می نشینم و دستم را روی شانه اش می گذارم.
"این قدرتیست که از بدل کننده ام مارکیز مالخازار به ارث برده ام. تاریکی ای که همراه با آتش بر حیات می نشیند. نگران نباش. حرارتی که وارد کردم، حساب شده بود. فقط قلبت را سوزانده و به جاهای دیگر بدنت سرایت نمی کند."

چشمانش مرطوب می شود. صورتش در هم می رود. با لحنی که هم کنایه در آن هست و هم درد:
"فقط قلب؟"

پوزخندی می زند که به تمسخر و رنج آلوده است و در این لحظه بدنش دیگر تاب نمی آورد و مایل می شود و پایین می رود و روی زمین می آرامد. با چشمان باز و نگاه خیره، در حالی که نفس نمی کشد. مثل یک جسد.

ترس از اعماق سینه ام بالا می آید و به گلو و دهانم می رسد. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"تو حالت خوب است. فقط الان خوابیده ای."

بله، از خون خودم به او خواهم نوشاند و او قادر خواهد بود قلبش را ترمیم کند.
اما آن نگاهی که قبل از بیهوش شدن در چشمانش بود؟ آن حیرت و ناباوری؟
به یاد دوک گابریل می افتم. مگر غیر از این است که او گاه با نرمی به نور می برد و گاه با درد؟
من نیز چنین می کنم. اعمال رنجی کنترل شده در مسیر هدایت به نور قابل قبول و حتی نیکوست.

این ها را به خودم می گویم، در حالی که دستانم مثل یخ سرد شده اند و دارند می لرزند. بطری خونی را از جیب ردایم بیرون می آورم، چوب پنبه اش را خارج می کنم و سرخ‌مایع درونش را یک نفس می بلعم.
بدنم به طرز خوشایندی گرم می شود و لرزش دست هایم متوقف. غبار ترسی که ذهنم را پوشانده، کنار می رود. رو به آستریکس از هوش رفته لبخند می زنم.
"می بینی دوست عزیرم؟ انگار از بند باریک پایین آمده ام و روی زمین سفتم."

او را بلند می کنم و روی شانه ام می گذارم و بعد برمی خیزم و به سمت لبه ی یکی از سقوف می روم و از دیوار پایین می خزم و به یک پنجره ی بسته می رسم و قفلش را باز می کنم و داخل چارچوبش می لغزم.
حالا داخل قلعه ام و باید رایحه ی ایزابل را بیابم.
۵ روز پیش، دوشنبه
حسین چیانی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نویسنده کتاب
«اون همیشه یه زنه»
«بهارنارنج»
«پاییز نارنج»
۵ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایونت اقلیت ها


۳

رام کننده ی تاریکی و نور

قبلا یک بار در جنگ شرکت کردم. علیه بدل کننده ام. بر خلاف همرزمانم نمی جنگیدم تا او را به بند بکشم، بلکه فقط نمی خواستم او از دام یک زنجیر ... دیدن ادامه ›› به زنجیری دیگر بیفتد‌‌. می ترسیدم او به سمت نوری حرکت کند که در نهایت ممکن است ویرانش کند. حالا خودم دارم به سمت آن نور می روم.

و نبرد امشب، متعلق به من نیست. من چهره های در هم جمع شده از ترس را می بینم، چشمانی که ملتمسانه به من خیره می شوند، دستانی که به سمتم دراز می شوند. اما فقط آن ها را با سوگی در قلبم تنها می گذارم. نباید درگیر شوم و خودم را در معرض مرگ قرار دهم. باید برای ایزابل زنده بمانم.

به هاگوارتز رسیده ام و از دیواری بالا رفته ام و در حال حرکت روی سقوفم. با پشتی اندک خمیده، سری رو به پایین و قدم های آهسته و می کوشم نه توجه انسان ها را به خود جلب کنم و نه گونه های دیگر را. با این حال صدایی مرا خطاب قرار می دهد، نرم و آرام. به سمتش برمی گردم و آستریکس را می بینم. او نقابش را برداشته و چشمان قهوه ای رنگش به من دوخته شده.

آستریکس:
"تو امشب برای ایزابل آمده ای. همین طور است، مگر نه گادفری؟"

من:
"بله دوست من. تو از احساساتم به او خبر داری. قبلا برایت گفته ام."

آستریکس:
"بله و من هم به تو گفته بودم که تو و او برای هم خوب نیستید. پیوند بین تو و او یعنی ویرانی، به خصوص اگر بخواهی او را بدل کنی."

من:
"می فهمم چه می گویی، آستریکس. اما من نیاز دارم این کار را بکنم. باید تلاش کنم او را به سمت نور بیاورم. نمی توانم رهایش کنم."

آستریکس:
"گادفری، تو حتی در مورد عزیمت خودت به نور هم مطمئن نیستی. از یک سوی چنگال هایی سپید قلبت را به سمت روشنایی ای ویرانگر می کشند و از یک سوی باتلاق تاریکی اغواگر در گوش هایت لالایی می خواند و تو بین پرواز و آرمیدن در تابوتت سر در گمی.
با این اوصاف چه طور ممکن است بتوانی به ایزابل کمک کنی؟"

من:
"وجود او در کنارم به من کمک خواهد کرد که ثابت قدم شوم. شاید اکنون متزلزل باشم، اما وقتی دوباره دستانش در دستانم قرار گیرد، نگاه هایمان در هم گره بخورد، در آن وقت می توانم به جای این بند باریک روی یک زمین سفت قدم بردارم."

آستریکس:
"شاید همین طور شود که تو می گویی‌. اما حتی اگر خودت هم روحت را با آرامش به نور بسپاری، همچنان قادر نخواهی بود ایزابل را نجات دهی. او شبیه به بدل کننده ات است. نور او را در خود ذوب می کند."

من:
"من درباره ی مارکیز مالخازار اشتباه می کردم. او اکنون در کنار دوک گابریل حالش خوب است. روحش آرام است."

آستریکس:
"شاید آرام است، چون گرم شده، اما در واقع دارد اندک اندک ذوب می شود."

من:
"آستریکس، نمی خواهم دیگر به آن عقیده پایبند باشم که برخی موجودات برای تاریکی خلق شده اند. هر کدام از ما می توانیم به نوبه ی خود به سمت نور حرکت کنیم."

آستریکس:
"شاید این طور باشد، گادفری. اما من نمی خواهم خطر کنم. تو و ایزابل هر دو برای من مهم هستید. اگر او را بدل کنی، یا در نور می سوزانی اش یا توسط کینه ی او بلعیده می شوی."

من:
"تو می خواهی با من بجنگی، آستریکس؟"

آستریکس:
"بله، گادفری عزیزم. تو را می گیرم و در یک تابوت محبوست می کنم. نگران نباش. به خوبی از تو مراقبت می کنم و به تو خون می نوشانم. و فقط من و تو نخواهیم بود. من ایزابل را بدل می کنم و نزد خودمان می آورم. میل او به تاریکی و اشتیاق تو به نور را نرم می کنم. این بهترین مسیر برای تو و اوست."

من:
"سعادتی که تو برای ما در نظر داری، در جهنم است."

آستریکس:
"آن را بپذیر، چون در بهشت جایی برای ما نیست."

و به سمتم خیز برمی دارد.
۵ روز پیش، دوشنبه
حسین چیانی این را خواند
بالتازار این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این پست دومم واسه ایونت اقلیت ها تو سایت جادوگرانه. اولی 'عروس خون آشام' بود.

--

۲

به نور می روم، به خاطر او

خوی حیوانی. چیزیست که نمی خواهند در تو ببینند، چون آینه ی حیوان درون خودشان خواهد بود. آن عطش جانگداز برای بلعیدن آن سرخ مایع روح نواز. ... دیدن ادامه ›› رایحه ی آن که مثل یک وسوسه در گوش هایت زمزمه می شود و تو را تشویق می کند که انسان نباشی، حتی شده برای لحظاتی.

نمی توانستم این طور فکر کنم و حضور اجباری ام در مراسم خون‌نوشی مرا بیشتر به این تفکر سوق می داد که خوی وحشی بخشی از انسانیت است و انسان بودن این نیست که پیکره ای آرام و پر از نور به سان فرشتگان داشته باشی و عطشت به خون یا از بین رفته یا ناچیز باشد.

من در صفوف خون آشامان در تالار معبد می ایستادم، به ناچار با قربانی مشتاقم چشم در چشم می شدم و او را در آغوش می گرفتم و نیش بر رگش فرو می کردم و تا مرگ می نوشیدمش، در حالی که فکر می کردم انسانیتم از دست رفته، چون سبک بال در میان درختان جنگل ندویده ام، باد سرد پوستم را نوازش نکرده و قربانی ام از من نگریخته.

در نهایت بر من معلوم شد که طرز تفکرم چه قدر کودکانه بوده. مشکل نه تلاش برای کنترل عطش بود و نه مراسم. هر خون نوشی ای یک مراسم است. چه از یک صندوق کیسه ی خون بردارم، چه در صفوف مراسم قربانی بایستم، چه در جنگل به دنبال حیوان یا انسانی بدوم و چه در صف بانک خون باشم و سهمیه ام را دریافت کنم.
چرا همه مراسم نباشند، وقتی جانبدارانشان پر از شور و التهاب مزایای اخلاقی شان را برمی شمارند و می گویند این گونه کنید تا رستگار شوید یا آن طور کنید تا جامعه از آشوب در امان بماند؟

و در رابطه با عطش به خون، یک خون آشام با عطش به خون تعریف نمی شود. خون فقط خون نیست. گاه تنها یک نقاب است که زیر آن چیزهای دیگر خوابیده. چیزهایی که هم خیرند و هم شر، اما هر طور که باشند، در محدوده ی انسان بودنند. من این را در دوک گابریل دیدم. خون آشام وضع کننده ی قانون منع نوشیدن خون انسان. موجودی که از همان ابتدای بدل شدنش بیشتر به غالب کردن نظم گرایش داشت تا نوشیدن خون و با گرفتن روزه های خون و نوشیدن آب آهن عطشش به خون رفته رفته کمتر و کمتر شد.

شاید مساله فقط خون نیست. اراده ای است که می تواند در رگ های یک خون آشام بجوشد و او به واسطه ی آن مسیر تعیین کند و هر آنکه بخواهد از مسیر منحرف شود، سرانجامش حذف خواهد بود. فرقی ندارد با مرگ باشد، یا پوسیدن روح در سلول هایی در اعماق زمین.

آه، شاید دارم بدبین می شوم. آیا دوک گابریل خودش را یک خون آشام تربیت کننده نمی نامد؟ او مدت هاست که از صدور حکم اعدام فاصله گرفته و همین طور می کوشد خون آشام های خاطی را در سلول های زیرزمینی شان تربیت کند و به راه راست آورد.
چرا نخواهم او را یک منجی ببینم؟
به خصوص حالا که به این نتیجه ی هولناک رسیده ام که او واقعا به دنبال نجات است و نه چیز دیگر.

خون آشام هایی که عطش افسارگسیخته دارند و خون انسان را تا انتها می مکند و خون آشام هایی که عطش نظم و رستگاری دارند و اشتیاق همنوعانشان به خون را به بند می کشند.
چرا باید حس ناامیدی کنم که با خون آشامان دسته ی دوم فاصله ی زیادی دارم؟
چه شده؟ نکند می خواهم به سوی نور بروم، حتی اگر خود حکم دهنده نباشم و تنها مطیع حاکمان خون‌ننوش خون آشام؟

در میان آشوب قدم برمی دارم. آوای جیغ ها در گوش هایم. اما باتلاقی که مرا در خود فرو برده، از جنس دیگریست. اگر بخواهم هدیه ی تاریک را به ایزابل تقدیم کنم، خود باید الهام بخش نور برای او باشم. بله، من باید تغییر کنم. و حس می کنم تغییر از همین حالا هم آغاز شده، از لحظاتی پیش. در حالی که داشتم به گابریل فکر می کردم.

در میان این جاده ی تاریک، در میان طغیانگران راه می روم، اما حس می کنم روحم دارد هر لحظه سبک تر می شود. ایزابل. با فکر کردن به او لبخند می زنم. او به من انگیزه داد، مرا واداشت که به خاطرش اراده کنم تاریکی ام را کنار بزنم.
۶ روز پیش، یکشنبه
بالتازار این را دوست دارد
سارا داوودی، - - و مجتبی حیدری این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سنگینی ای را بر قلبم حس می کنم. در جایگاهی نیستم که حق داشته باشم درد دل بگویم. که سوگوار باشم که دوست داشته شدن برای من محال است و فقط می توانم همیشه عشقی بیمار را به سمت خودم روانه کنم.
آه، انگار حالا تازه دارم می فهمم. اینکه چرا مالخازار آن گونه از خدا بودن گریزان بود.

--

به گور


متن کامل این بخش: لینک در پروفایل
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
🌹بِسم الله الرّحمن الرّحیم 🌹


رَها مکن ای وزیر ، شروطِ دَه گانه را
عدد نَدان جانِ من ، ترامپِ دیوانه را


به عشقِ مردمانت ، به یادِ همرهانت
کمک کن ای مجاهد ، رهبرِ فرزانه را


✍ علی باقری
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید