در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 19:31:53
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
جانِ جانانم،

امروز، قلمم به لرزه افتاده است، نه از ترسِ سخن، که از طغیانِ عشقی که سینه‌ام را چون آتشی فروزان، می‌سوزاند. پیش از آنکه چشمانِ تو، غبارِ تنهایی را از روحِ خسته‌ام بزداید، من تنها سایه‌ای بودم در این وادیِ فراموشی. گمان می‌کردم قلبم، سنگی سرد و خاموش است که هرگز سرودِ زندگی نخواهد خواند.

اما تو آمدی... ای قامتِ سرو، ای نفسِ عیسی، ای معنایِ تمامِ هستی! آمدنت، نه یک اتفاق، که طلوعِ خورشیدی بود بر شبِ تیره وجودم. از آن دم که نگاهم به نگاهت گره خورد، تمامِ دنیا رنگِ دیگر گرفت. لبخندت، ترانه‌یِ زندگی شد و صدایِ تو، موسیقیِ روحم.

چگونه می‌توانم این سیلِ اشکِ شوق را که از یادِ تو در چشمانم جاریست، پنهان کنم؟ چگونه می‌توانم شعله‌ای را که تار و پودِ جانم را به آتش کشیده، ... دیدن ادامه ›› خاموش سازم؟
شاید ن هیچ گاه هم باخبر نشوی از احساسم
اما بدان
ای آخرین و اولین عشق
گویی پیش از تو، تنها نفس می‌کشیدم، اما با تو، زندگی را فهمیدم. ای کاش، این قلبِ بی‌قرار، که جز به یادِ تو آرام نمی‌گیرد، بتواند ذره‌ای از این اقیانوسِ بیکرانِ عشق را به تو بنمایاند. تو، تمامِ وجودِ منی و من، تنها تصویرِ محو و عاشقی در آیینه‌یِ چشمانِ تو.
آرام بانو.ـ
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در ژرفای اندوهت، گویی ستاره‌ای خاموش، انتظار شکفتن را در باغ سپیده دم مهر، سروده بودی.
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید



آه، آبی... اگر بخواهم آبی را، این رنگِ رازآلود و ژرف را، در قالب دختری توصیف می کنم، او تجسمی خواهد بود از آرامشی عمیق که در لحظاتِ سکوتِ محض پیدا می‌شود. انگار که او از دلِ بیکرانِ آسمانِ نیمه‌شب و از اعماقِ اقیانوس‌هایی که هیچ‌کس به تهشان نرسیده، زاده شده است.

چشمانش، همانند آسمانِ صافِ صبحگاهی، سرشار از وعده‌ی روزی نو و امیدی بی‌انتهاست، اما گاهی در عمقِ نگاهش، رنگِ غروبِ دل‌انگیزِ پاییزی نمایان می‌شود؛ رنگی که در خود، هم زیباییِ تلخی دارد و هم وعده‌ی آرامشی پس از طوفان.
آبی، همان گرمایی است ک در سردترین لحضات حضورش حس می شود…
ب نوشته ی آرام بانو
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
راستش من هنوز هم نمی دانم عشق چیست!
اما هر شب قبل خواب با یاد چشمهایت چشم هایم گرم می شود
اما هر وقت ک می‌بینمت قلبم تند تند می زند طوری ک حس می کنم قرار است صدایش را همه بشنوند
اما هر بار ک ب تو فکر می کنم دلم بی پروا می خواهد باران ببارد آنقدر ببارد ک دست های برهنه پشت شیشه ام آن را لمس کنند
اگر عشق این است پس بدان؛
من عاشقت شده ام حتی اگر ندانم عشق چیست همان معجزه دو گوی سیاهت کافیست.
آرام بانو
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
عشقم به تو همانند حسم به کتاب هاست
بی پروا ،زیبا ، قدرتمند و تمام نشدنی
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
:- تو را از غزلی به
قصیده‌ای دیگر
از بومی به قابی دیگر
از رنگی به لعابی دیگر
بر دوش می‌کشم‌
چشمانم ، همه را تو می‌بینند
و تو را همه .
حال برایم بگو . .
بگو مرا چه می‌بینی
جز عاشقی خسته از
نرسیدن های مکرر
اما امیدوار...
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو ب‍ حافظ ب‍ حقیقت
ب‍ غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم!..‌
تنها ب‍ تو تنها ب‍ تو می اندیشم🫠🩶
۲ روز پیش، چهارشنبه
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاه یک نگاه چنان تو را مجذوب خود می سازد که دگر چشمیانت به چشمی نمی نازد
۵ روز پیش، یکشنبه
علیرضا راشکی قلعه نو این را دوست دارد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
درود بر شما بانوی هنرمند
چه حس عمیقی توی این نقاشی نهفته هست 🥺
۴ روز پیش، دوشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم

وقتی زمین و چرخ و فلک اختراع شد
((حوّا که خنده کرد ، نمک اختراع شد))


با ازدواجِ آدم و حوّا ، لوازمی
مانندِ قصر و فرش و تشک اختراع شد


باغِ بهشت کادویِ یزدان به آن دو بود
آری به این طریق ، کمک اختراع شد


آدم نگاه کرد به آن میوه ... دیدن ادامه ›› با طمع
شیطان ورود کرد و کلَک اختراع شد


بعد از خطایِ آدم و حوّا میانِ خلق
دعوا و جَرّ و بحث و کتک اختراع شد


موسی که تشنه بود عصا را به سنگ زد
صخره شکافت ، آبِ خنک اختراع شد


چندین هزار سال زِ آن‌ ماجرا گذشت
کودک بهانه کرد ، پفک اختراع شد


ماشین به جایِ اسب نشست و زِ جورِ میخ
در راه گشت پنچر و جک اختراع شد


تا شاعری غزل بِسُراید دِهی بزرگ
در سمت و سویِ شهر کهک اختراع شد


شاعر ✍ علی باقری

(( این سروده استقبال از غزل زیبای
شاعر عزیز آقای حامد عسگری هست ))
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
و من به محبوبه های شب گفته ام
هوا را پر از نفسهاشان کنند
من به استشمام عطر سیب‌های این باغ
تعلّق ندارم هیچ!
آه..
یک نفر آمد و او
سیبی در دست دارد
کسی که دستهایش برایم آشناست
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ترانه: «وطن تو را می خواهم»

( ترانه سرا: حجت بقایی)


وطن…
تو رو آباد می‌خوام
تو رو آزاد می‌خوام

قدم می‌زنم تو کوچه‌های خاطره
هر سنگ، هر دیوار، پر از صدا و قصه
چشم دشمن دور، نور تو نزدیک
زمینت پر از عشق، تا ... دیدن ادامه ›› همیشه
همیشه ماندگار

با هم می‌سازیم فردایی روشن
با هر نفس، با هر صدا
نه ترس، نه سکوت، فقط امید
می‌خوانیم تا دنیا بشنود

وطن، تو را آباد می‌خواهم
وطن، تو را آزاد می‌خواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور می‌خواهم
وطن، زمینت را
پر از نور می‌خواهم

از کوه تا دریا، صدای ما می‌پیچد
با هم ایستاده‌ایم، هیچ وقت تنها نیستیم
هر زخمی که بود، به ترانه بدل می‌شود
وطن، تو همیشه زنده، جاودانه، عزیز

با هم، با هم، برایت می‌خوانیم
با نور، با عشق، هر دیوار تاریکی را می‌شکنیم
صدای ما، پژواک قلبها
هر کجا که هستی، همراه تو می‌مانیم

وطن، تو را آباد می‌خواهم
وطن، تو را آزاد می‌خواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور می‌خواهم
وطن، زمینت را
پر از نور می‌خواهم

شبها می‌گذرد، نور صبح می‌آید
هر بغضی می‌شکند، هر دل باز می‌شود
وطن، تو جاودانی، تو زنده‌ای
با عشق و امید، تو را می‌سازیم

وطن، تو را آباد می‌خواهم
وطن، تو را آزاد می‌خواهم
وطن، چشم دشمنانت را
از تو دور می‌خواهم
وطن، زمینت را
پر از نور می‌خواهم

وطن…
تو را آباد… تو را آزاد…
+++

#ترانه
#وطن
#حجت_بقایی
#شعر_نو
#دکتر_بقایی
#ادبیات_فارسی
#وطن_تو_را_می_خواهم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اینم از اولین برف زمستان

کاش با اشکهایم این برفها آب نشوند ...

۳۰ دی ۱۴۰۴

دانیال
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جهان خاموش است

اما قلب من در پی توطئه ای برای آزادی

ایستاده؛

قد قامت کرده است
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
لبخند ات شعر است ،
تو برایم شاعری کن ...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
میگفت : میدونستی وقتی میخندی زیباتر میشی و بیشتر دوستت دارم...
تا گذشت و گذشت، لبخندم کمرنگ و کمرنگتر شد و دوستت دارم هایش کمتر کمتر!!
لبخند خودم را کشتم که شادی از وجودت کم نشود،حیف نمیدانستم که تمام خودم را از دست میدهم!!!

و دوستت دارم ها،، آه چه شیرین اند...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
فاضلابِ فسادِ فعلِ فاعلینِ فلاکت...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آغازی در پایان
دست در دست
کودکی و پیرمردی.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ریمیکس اینستا دات کام مرجع دانلود آهنگ‌های ترند اینستاگرام
https://Remixinsta.com
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ترانه:
"دنیا ولت می کنه"
سروده: حجت بقایی منتشر شد.
_ _ _ _
دنیا مثل مادرت نیست
که ظهر سرش داد بزنی
شب صدا بزنه اسمتو
تا غذاتو از توی آتیش بکشی
اینجا رحم، یه افسانه است
اینجا سایه ات هم پشتت نیست
اگه زمین خوردی بلند نشی
زمین دهنتو با خاک می‌بَست
☆☆☆
متن ... دیدن ادامه ›› کامل ترانه در پایگاه ادبی شعرنو

https://shereno.com/80473/74200/708520.html

#ترانه
#شعر_نو
#دنیا_ولت_میکنه
#حجت_بقایی
#دکتر_بقایی
#مشاور_تحقیق_و_توسعه
#دنیا
#زندگی
#دکتر_حجت_بقایی
#ترانه_زندگی
#ترانه_دنیا
#ادبیات_فارسی
#ادبیات_توسعه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هوگر رنجدر

آقای هوگر رنجدر (به کُردی: هۆگر ڕەنجدەر)، شاعر کُردزبان، اهل اربیل اقلیم کردستان است.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


(۱)
از هیچ ناپیدایی بیمناک مباش،
من روحم را
در کف دست خدا گذاشته‌ام،
از برای تو...


(۲)
همیشه در پی رضایت تو بودم
تا حدی ... دیدن ادامه ›› که خودم از خودم ناراضی شدم!
راستی تو بگو،
آن آتشی که درون سینه‌ام افروختی،
گر من نباشم،
چه کسی می‌تواند تحملش کند؟!


(۳)
از خودم می‌پرسم،
چرا اینقدر دلبسته و وابسته‌ی تو هستم؟!
چرا هر شب در خواب و رویاهایم پیدا می‌شوی؟!
حیران و وامانده می‌شوم،
در دشواری یافتن پاسخ این سوال‌ها،
که روزی صد بار از خودم می‌پرسم...
حیران و وامانده شده‌ام،
در عشق تو و
نمی‌دانم چه وقت،
با دست خودم، قلبم را می‌شکنم و
زیر پاهایم له‌اش خواهم کرد...


(۴)
گویی رویایی بود و
در خوابم آمد و رفت،
ولی هنوز خیال به خیالش مشغول است!
همان‌کس که آمدنش،
دلنواز و شیرین است،
پس چرا،
رفنتش چنین جانگذار و تلخ است؟!


(۵)
آن صبحی‌که گیسوانت را شانه کردم
زیباترین روز عمر من بود
روزی که گیسوانت به زیبایی امواج دریا
بر شانه‌ایت پخش شده بودند
و روح مرا پر از نسیم دلنواز دریای عشقت کرد...
...
صبحگاهانی بود
پر از عشق و مهر و محبت
که تا زمانی زنده باشم
در یاد و خیال باقی خواهد ماند
حتا بعد از مرگم نیز
نام و نشان آن را ورد زبان بازماندگانم خواهد بود...
...
چه صبحی بود، آن صبگاه!
صبحی در از شعر و زیبایی
مملو از شادی و خوشبختی
لبریز از عشق خدایی
صبحی بود پر از ستاره!
ستاره‌هایی در دل روز روشن...



نگارش و ترجمه‌ی اشعار:
#زانا_کوردستانی

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید