آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال دلارام دلنواز | دیوار
S3 : 08:56:02 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
خواب دیدم شوهرخاله دستم را گرفته بود و از پله های خانه شان بالا می برد. پله ای که سالن طبقه اول را می رساند به طبقه دوم، جایی که حمام بود و یک اتاقک و یک پذیرایی ال شکل. البته فقط من بودم که مثلِ آدمیزاد از پله ها بالا می رفتم. خود مرحوم فقط یک نیم تنه ی معلق بود. نیم تنه ای با پیراهنی آبی آسمانی و همان صورت تپل و سفیدش.
هنوز پله ها را تمام نکرده بودیم که انگشتش را به طرف اتاقک گرفت و گفت: «به خاله ات بگو اینجا را خوب بگردد، خیلی خوب هم بگردد، برایش چیزی قایم کرده ام. پیدایش هم کرد بداند فقط مال اوست و هیچ ارثی نیست برای دخترها.» بعد هم دستم را ول کرد و من به سمت عقب لنگر انداختم و از پله ها افتادم و از خواب بیدار شدم.
عین جمله های مرحوم را به خاله جان گفتم. چند ماه بعدترش خاله گفت که خوابت تعبیر شد. بعد دستمال کاغذی تا شده ای را روی چشم هایش گذاشت و شانه هایش لرزید. دستمالش نم دار که شد گفت: «سه النگو داده بودم به او که بفروشد و اضافه کند به پول خرید خانه»، خاله این را هم گفت که انباری را زیر و رو کردم تا آن چه راکه گفته بود پیدا کنم.
شوهرخاله النگوها را نفروخته بود و گذاشته بودشان لای دستمال کاغذی و سُرانده بود توی جیب داخل کیف سامسونتی که پر بود از آچار و پیچ گوشتی و انبردست و هر چه که یک مردِ دست به آچار نیاز دارد.
سال خرید خانه را که از سال فوتِ شوهرخاله کم کنیم، هفت سال باقی می ماند. مرحوم هفت سال به دنبال فرصتی بوده تا خاله جان را غافلگیر کند و خوشحال.
همانا جناب عزارئیل از آنچه که در خیالتان می بیند به شما نزدیکتر است.

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رب را با فرچه روی خمیر پیتزا می مالم. می آیم وسط چهارچوبِ در آشپزخانه و نگاهش می کنم. پشت به دیوار آشپزخانه نشسته. می گویم:« زهرا خانم می خوام برات پیتزا درست کنم». نوک انگشتهای تپلش را لای موهای نقره ای کم پشتش می بَرد. پوست سفید سرش را می خاراند و می گوید:« باشه». کم حرف شده. زیاد راه می رود و کمتر می نشیند. کاش آلزایمر واکسن داشت.
کنترل تلویزیون را از عسلی کنار مبل بر می دارد و دکمه قرمزش را فشار می دهد. صدای اذان مغرب توی خانه می پیچد. همانجا روی زمین می نشیند.
بوی تند ادرار توی دماغم می رود. می برمش توی حمام و با دوش تلفنی روی تنش آب می گیرم و لباس تمیز تنش می کنم.
توی اتاق می رود. چادر نماز گلدار بنفشش را روی سرش می اندازد. رو به پنجره می نشیند و سجده می کند. دانه های یشمیِ تسبیحش را با انگشت نگه می دارد و با فاصله روی هم می اندازد. تق تق صدایشان توی سکوت اتاق می پیچد.
پنیر طلایی شده ی پیتزا را نگاه می کنم. صدایم را بلند می کنم:« به به.. زهراخانم نوه ت چه کرده..». برشی از پیتزا را توی دستش می گذارم. نگاهش می کند و می خندد. از جایم تندی بلند می شوم و می روم توی آشپزخانه، پشت به او و مبلی که روی آن نشسته. سینک تمیز و خالی ظرفشویی را اسکاچ می کشم و برای همه ی آن چیز هایی که دیگر ندارد گریه ... دیدن ادامه ›› می کنم.
رختخوابش را جلوی تلویزیون می اندازم. توی جایش دراز می کشد و می گوید:« تو هم بخواب». گلپر را روی انارهای توی کاسه می پاشم، می گویم:« شما بخواب من فعلا بیدارم». دوباره تکرار می کند:«بخواب». مجری تلویزیون با لبخند کش آمده و صدای نازکش می گوید:« بازم یلداتون مبارک». چند ثانیه نگاهش را به تلویزیون خیره می کند و بعد هم چشم هایش را می بندد.


۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بخار از لوله کتری بیرون می آید و به درِ شیشه ی ایستاده ی گاز می چسبد. این سومین بار است که چای دم می کنم. شاید رضا از رفتن پشیمان شده باشد و برگردد.
هنوز صبح، آفتابش را نشان نداده بود که رضا کفشش را واکس می زد. گفتم:« دلت واسش می سوزه براش پول بفرست، خودت نرو، اگه هم می ری منو آرزو هم باهات میاییم». گفت:« زن بدبختیه، ندیدی بچشو بی بابا مونده؟ هیچی از تو کم نمی شه». گفتم: «من چی کار کنم که فقط منو دوست داشته باشی؟ هر کاری تو بگی من همونو انجام میدم». پشت کفشش را بالا کشید و رفت.
روبروی طاقچه ی دیوار می ایستم. توی آیینه خودم را نگاه می کنم. باز هم استخوان گونه ام بیرون زده و زیر چشم هایم گود افتاده.
زنی بیوه بودم با صورتی استخوانی و چشم هایی ریز و گود رفته. جای یک مرد در تخت خوابم خالی بود. رضای مو بور و چشم قهوه ای را کنارم خواباندم. شوهردار شدم. شوهری که زن داشت و سه بچه.
نفسم خوب جا نمی رود. نفس های بلند می کشم. پنجره را باز می کنم. توی کوچه، زیر پنجره، کنار جوی باریک وسط کوچه با آبی باریک تر از خودش، دخترکِ همسایه با پیراهنی قرمز لی لی بازی می کند.
گردن می کشم تا سرِ کوچه ی باریک و طول و دراز را ببینم و شاید رضا و ساک زرشکی اش را که بزرگ و بزرگ تر می شوند.
خدا می داند امشب رضا چند بار او را بغل ... دیدن ادامه ›› می کند و می بوسد؟ چند بار سرش را روی سینه اش می گذارد؟ کاش از من بد نگوید. کاش بگوید فقط محض دلسوزی کنار او می خوابد.
باران به شیشه می خورد. پنجره را می بندم. باز جلوی آییینه می ایستم. ریشه ی سفید موهایم درآمده. به آرزو می گویم یادش باشد موهایم را رنگ کند. خیلی وقت است که که تخت خوابمان تن لُختم را ندیده.
دانه های باران شیشه ی پنجره را مات می کند. چشم هایم سیاهی می روند. دراز می کشم. آرزو را صدا می کنم. نفسی نیم بند جانم را طی می کند و نمی کند. چیزی از تنم مثل خستگی بیرون می رود. خانه روشن می شود. روشن تر از هوای آفتابی.
از جایم بلند می شوم. پایم روی زمین نیست. از روی پله ها سر می خورم. به حیاط می روم. موتور رضا زیر باران مانده. هر کار می کنم نایلونش را بیندازم نمی شود، انگشتهایم نمی توانند نایلون را بگیرند. از پله ها بالا می آیم. توی چهارچوب در می ایستم. هر چه به آرزو می گویم:« برو روی موتور پدرت نایلون بینداز»، صدایم را نمی شنود.خودش را روی سینه ام انداخته. زار می زند و می گوید:« مامان نمیر،...پاشو... بابا الان میاد».
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دشمن هر مدلی گه باشد و نفرتش را توی چشم هایت فرو کند بهتر از کسیست که حسادت و بدجنسی اش را لای زرورقِ دوستی پنهان می کند. رفاقت و معرفتش نیم بندست و آزار رساندنش هم نصفه و نیمه.
هر چیزی نصفه کاره اش به درد نمی خورد، نه دوست نه دشمن...
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک سوراخِ بزرگ روی دیوارِ زیر پله، توی چشم آن هایی می زد که می آمدند تا ژیلا توی همان زیرپله ابرویشان را بردارد، موهایشان را کوتاه کند، رنگ کند... .

عروس هفده ساله توی راهرو منتظر دامادش بود. عروسی که زن پسری بنا شده بود و ژیلایی که از داشتن یک اتاق شش متری برای آرایشگاه ذوق زده می شد، از آنها هیچ پولی نگرفته بود.
ژیلا یک لیوان شربت بیدمشک را دست عروس داد و گفت:« واسه چی هی ناخناتو می کنی تو موهات عزیزم؟، مدلش به هم می خوره، نکن..،». عروس گفت:« حالم به هم می خوره» و اشکش درآمد. ژیلا گفت:« عقد کرده ای؟نکنه بندو آب دادی؟ حامله ای؟» و عروس هنوز جواب ژیلا را نداده بیهوش شد و روی زمین غش کرد.

عقربِ زرد کوچکی از لای تاج و تور افتاده روی زمین، بیرون آمد. عقربی که از همان سوراخ دیوار زیرپله مهمان عروس شده بود.
جالب بود و غافل گیر کننده.
آفرین به صاحب این قلم
اکبر خوردچشم
جالب بود و غافل گیر کننده. آفرین به صاحب این قلم
تشکر از حسن نظر شما
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
رئیس شرکت به دختری که تازه استخدام شده بود گفت:« به رفتارای بقیه توجه نکن، شما باید کم کم کارای شرکتو دستت بگیری».
میرزایی رئیس شرکت، مردی بسیار معمولیست و بدتیپ با دو کارمند زن که چشم دیدن همدیگر را ندارند. یک شرکت با یک مثلث نادخ.
آن دو زن هر روز میرزایی را مثل رژلب های بیست و چهار ساعته ی مکه روی لب هایشان می کشند تا همیشه قرمزسرخابی باشد.
میرزایی این توانایی را دارد که مثلث را به مربع تبدیل کند.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
سلام خانم دلارام. با اجازه تون من از گالری آنلاین آثارتون دیدن کردم و بسیار لذت بردم.
درباره نوشتن هم ... در نوشته های شما چیز دلنشینی بود.
آرزو نوری
سلام خانم دلارام. با اجازه تون من از گالری آنلاین آثارتون دیدن کردم و بسیار لذت بردم. درباره نوشتن هم ... در نوشته های شما چیز دلنشینی بود.
سلام، تشکر از حسن نظرتون و لطفتون
ممنون از تشویقتون
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
توی تبلیغ یک آتلیه، عکس زن جوانیست که با لباس حاملگی آبی نفتی، نیمرخ شکم برآمده اش را به نمایش گذاشته و دستش را به زیر شکمش چسبانده تا برجستگی اش مشخص تر باشد. لبخندی پررنگ تر از لبخندِ زنانِ مدال آور روی لبش نشانده. نگاهی پرطمطراق و پیروزمندانه به لنز دوربین دارد. جوری که انگار جماعتِ اسکار یا کن برایش دست می زنند.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دور و برتان کسی را دارید که اگر نباشد، آن وقت شما می توانید مثل آدم زندگی کنید؟!،... کسی که پایش را روی خرخره تان گذاشته و جز فشار دادن کار دیگری انجام نمی دهد!،... کسی که نبودنش به شما امنیت می دهد!،...کسی که وقتی دیگر نباشد آرامش و نعمت، وجودتان را نوازش می کند!

اگر کسی با این مشخصات، مثل بختک روی زندگی تان نیفتاده، پس خوشبخت هستید. چون شما آرزوی مرگ کسی را نمی کنید، آرزوی مرگ کسی که نفس زندگی تان را گرفته است.
امیرمسعود فدائی، نیلوفر ثانی، رویا و آرزو نوری این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آدم آرامی نیست. آرامش بقیه را هر جور شده به هم می زند، چون لذت می برد. آقای دکتر را می گویم... بین خودمان باشد دکتر قلابیست.
صاحب یک شرکت بزرگ تجاریست.خانه ی خیلی بزرگی دارد که تا چند وقتِ پیش سگ نگهبانی از نژاد دوبرمن داشت.
آقای دکتر یک روز صبح موقعِ رفتن از خانه می فهمد که سگ در لانه اش رفته و چرت می زند. او هم با لگدِ محکمی سگ را از خواب می پراند.
سگ از خواب می پرد و به بدترین شکل ممکن به دکتر حمله می کند و هر جا که دندان هایش می رسیده گاز می گیرد و می کَنَد. دکتر آش و لاش و زخمی، در بیمارستان بستری می شود. صاحبان خانه سگ را با غضب و فحش و نفرین می فروشند و سگ دیگری به نگهبانی خانه شان مفتخر. چرا که آن سگ مغضوب، لیاقت آن خانه و اهالی اش را نداشت. از همه مهمتر دیگر نه آن سگ، سگِ روزهای قبلی می شد و نه آن دکتر، همان صاحب قبلی...

وقتی بحث آزار است یا ما یا مثل دکتر لگد می زنیم، یا مثل آن سگ آزار می بینیم و هر جور شده تلافی می کنیم... که دیگر آن رابطه، آن قرار و آن حرمت نابود می شود و هرگز هیچ کس و هیچ رابطه ای مثل گذشته نخواهد بود.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
خرمن عمر من از گندم تقدیر و سکوت

عشق آتش زنان خرمن عمر مرا آتش زد

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
زندگی مثل دریا گاه مواج و طوفانیست گاه آرام و دلپذیر. بعضی از ما از ترس غرق شدن تیوپ های دلخوشی را دور بازو یا سینه هایمان می بندیم.
وای از آن روزی که تک تیوپ دلخوشی کم باد شود و یا از ما جدا. آن وقت است که دیگر باید در ساحل نشست و شنای دیگران را نگاه کرد و به حال خود غصه خورد. باید دلخوشی هایمان را زیاد کنیم.


۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آدمیزاد است و آرزوهایش. آدمی شبیه به آن چیزی می شود که خوشبختی اش را در آن می بیند.
آن که غایت اقبالش را در مشهور و معروف شدن می بیند همواره می کوشد خود را نمایان کند گاه در سکوی علم و هنر و گاه آفتاب پرستی می شود به رنگ جماعت.
آنکه آرزویش پول است با بامی و برفی بیشتر و بیشتر، خود نیز شبیه به پول می شود، چرک و بی جلا.
آن که آرزویش طی العرض در آرامش است همچون نسیم بهاری فرح بخش است و روح نواز.

آرزوی توست که تو را می سازد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دنیا به آدم های بداقبال بدهکار است. دنیا  به آدم هایی که در هیچ لحظه و در هیچ کجا بدی نمی کنند حتی اگر پنجه های تقدیرش را بی رحمانه روی زندگی شان فشار دهد بدهکار است.

پیش خودتان بماند دنیا به من هم خیلی بدهکار است اما من یک بستانکار امیدوارم. از همان روز که مادرم را از کنارم بردند و پدرم را از محل کارش، دنیا بدهکارم شد و من شدم بستانکاری چهار ساله که حتی از درک آنچه از دست داده عاجز مانده بود. 

دنیا هر چه خواست از من گرفت اما هیچ وقت نتوانست صبر را از من بگیرد. من همان بستانکار چهارساله ای هستم که به امید رسیدن به طلب های تلنبار شده زندگی می کنم. 
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یادِ مادربزرگم بخیر...
فرقی نمی کرد ناراحتی اش از چه باشد، از هرچه بود، همیشه آخر حرفهایش آهی می کشید و می گفت؛ «خدا وقتی گندمو آفریده، وسطش یه خط کشیده»
گندم محکمترین باورش بود. باوری که به او می گفت خداوند منصف است.
روحشون قرین رحمت واسعه الهی
۰۶ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاش تو هم مثل من بودی، مثل باران،...پر حرف...
تو ساکن، بی تفاوت، بی موج مثل مرداب...
کم حرف، بی حرف درست شبیه عکست...
پیام های کوتاهت را چند بار می خوانم، صدایت را چند بار گوش می کنم...تا خیال کنم تو حرف زدی بیشتر از من...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همچون فرفره یِ دختری بازیگوش در دستان تقدیر می چرخیم و می چرخیم...باشد تا دخترک جای خوبی را در اتاقش به ما ببخشد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
شیشه پنجره ها بارانیست...
آسمان هم امشب پا به پای دل غمگین کسی می بارد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی کسی به شما می گوید من را دعا کن... جوابش را اینطور نده که: « باشد دعا می کنم...، از خدا می خواهم اگر به صلاحت بود مراد دلت را بدهد!!!»
کاسه داغ تر از آش نشو. تو فقط خدا را صدا کن و دعایش را بگو. حواله اش نکن به نسخه ای که سواد خواندنش را هم نداری!
امیرمسعود فدائی، قنبرعلی رودگر و فاطمه سلطانی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بی بال و پر ،...مانده در بایدها
در هر نفس در جان خود، مدام پرپر می زنم.

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گاهی باید بود برای رفتن
گاهی باید رفت برای بودن
و چه گس است بودنی بیهوده
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید