تیوال دلارام دلنواز | دیوار
S3 : 02:22:24
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
شیشه پنجره ها بارانیست...
آسمان هم امشب پا به پای دل غمگین کسی می بارد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی کسی به شما می گوید من را دعا کن... جوابش را اینطور نده که: « باشد دعا می کنم...، از خدا می خواهم اگر به صلاحت بود مراد دلت را بدهد!!!»
کاسه داغ تر از آش نشو. تو فقط خدا را صدا کن و دعایش را بگو. حواله اش نکن به نسخه ای که سواد خواندنش را هم نداری!
امیرمسعود فدائی، قنبرعلی رودگر و فاطمه سلطانی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دشمن هر مدلی که باشد و نفرتش را توی چشم هایت فرو کند بهتر از کسیست که بدجنسی هایش را لای زرورقِ دوستی پنهان می کند.
این آدمها هم مرام و معرفتشان نصفست، هم آزار رساندنشان. وجودش را ندارند که رک و پوست کنده دشمنت باشند.
هر چیزی نصفه کاره اش به درد نمی خورد. مثل کیکی که خمیر شده، اما خودت را مجبور می کنی آن را کامل بخوری، چرا؟، چون توی کیک شکر دارد و شیرین است. آخر هم دلت باد می کند و هیچ.
آدم های نصفه کار زندگی تان کم!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بی بال و پر ،...مانده در بایدها
در هر نفس در جان خود، مدام پرپر می زنم.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گاهی باید بود برای رفتن
گاهی باید رفت برای بودن
و چه گس است بودنی بیهوده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاییز بود که هنگامه عاشق شد. هر پاییز عاشق تر، مطیع تر.
معشوق، قبله ی دو عالم شد و او بنده ی بی چون و چرا. هنگامه نمی دانست با هر فرمانی که عاشقانه اطاعت می کند بُتِ زندگی اش را می تراشد و منقش می کند.
معشوق بت شد. خدا شد.
هنگامه توی قفس است. دیگر نه دندان هایش از قهقهه معلوم می شود نه دیگر شوقی دارد تا گلی را کنار تاب موهایش جا بدهد.
محمد لهاک (آقای سوبژه)، سایه * و امید درویش زاده این را امتیاز داده‌اند
عاشقانه و خیال انگیز
۰۵ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منم آن حجمِ هوا در نفس تو گمشده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سارا وسط قالی دور خودش می چرخید، دامن چین دارش پف می کرد و بالا می آمد. صدای چرخیدنِ کلید توی در را شنید. تندی جلویِ در، دست به سینه ایستاد. پدرش بود. سارا گفت: «خوارکی چی واسم آوردی ؟». پدر دولا شد و چند تا ماچ گنده به لپهای سارا چسباند:«ببخش دخترم، امروز نرسیدم چیزی بخرم» و خندید و گفت: «فقط واست بوس آوردم». سارا با گریه دستش را روی لپش می کشید تا بوس های پدر را پاک کند. بدنش را پیچ و تاب می داد تا از بغل او بیرون بپرد.
چند روز بعد اتفاقی افتاد و کلیدِ پدر سالهای خیلی زیادی توی قفلِ در نچرخید. خانه نیامد و حتی بوس هم برایش نیاورد.....
حالا پدرش آمده. مثل همیشه مهربانست اما دستهای سارا برای به آغوش کشیدنش خجالت می کشند. نمی تواند مثل همه دخترهایی که روی زانوی پدر نشستند و ناز شدند و بزرگ شدند خودش را برای او لوس کند، از او چیزی بخواهد.
جدابی و دوری، آدمها ... دیدن ادامه » را نسبت به هم معذب و بودنشان را بیرنگ می کند.

۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در یک درنگ...

در یک نگاه...

در لحظه دل باختن...

پیله عقل پروانه شد...

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قایقی دور شد از ساحل که بود

بند احساسش به آن ساحل گسست

قایقی پارو شکسته بی مسیر، بر دل دریا و اموجش نشست...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بویِ برنجِ شامِ همسایه توی راهروی ساختمان پیچیده. یاد کته های مادربزرگم می افتم و با هر خاطره از او از پله ها بالا می روم.
آهی می کشم و زیر لب می گویم خدا رحمتش......... بقیه جمله ام را می خورم.
انقدر او را ندارم که فراموش کرده ام نمرده و زندست...
پنج سال است فقط نفس می کشد و طاق باز سقف اتاقش را میبیند.
یک زنده مجازی با نفسهای بی رمق ، یک مادربزرگ آلزایمری با سکته های مغزی
چراغ تایمری خاموش می شود، راه پله تاریک می شود مثلِ برزخِ مادربزرگ...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر روز صبح، خودم را توی آیینه نگاه میکنم. انگار شبها که خوابم خدا انگشتهای نقره ای اش را لای موهایم می بَرَد.
تارهای سفید را می شمارم. دلم می خواهد تعدادشان به چهل برسد و بیشترشان نکند.
از وقتی داستان مینویسم سفیدیشان بیشتر شده.
خدا با این همه قصه هایی که می نویسد موهایش پنبه ایست یا جوگندمی؟ گرچه من فکر میکنم جوگندمیست، چون به خدایی و جذابیتش بیشتر می آید.

استادمان گفته بود داستان که می نویسید بیرحم باشید، گره بیشتری بیندازید تا جذاب تر شود.
غم و درد آدمهای قصه هایم را من انتخاب میکنم.
من مشخص می کنم چه مشکلی بیندازم وسط زندگی شان، کجای داستان و چه طوری خوشحالشان کنم؟
دردشان و درمانشان دست من است.
خدا هم حتما حواسش به ماها هست. می داند کی و چه جوری حالمان را بگیرد و چه وقت شادمان کند.
موهای نقره ایَم را دوست دارم چون خدا بودن و گره باز کردن ... دیدن ادامه » را خیلی دوست دارم.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از من پرسیدی که اگر جای دوری بروی من چه کار می کنم؟ شک نکن ناراحت میشوم. نه از رفتنت، از گفتن و شنیدن این حرفها ناراحت می شوم. رفتنت یک چیز است مطرح کردن سوالی که می دانی بعدش چه میشود داستان دیگریست.
اگر می خواهی خودت را لوس کنی که جوابش خیلی تکراریست. سعی کن بدون این جور اداها، عزیزتر باشی.
اگر مریضی ناعلاجی گرفتی، مثلا سرطانی چیزی داری، خوب این بحثش فرق می کند. مُردنت خیلی قابل تحمل تر است تا زنده باشی اما از من دور باشی. بمیری خیلی گریه میکنم. حتما تا یکسال مشکی میپوشم. گرچه دوست دارم مشکی بپوشم. فکر می کنم خیلی خوشتیپ میشوم.
اگر می خواهی به بهانه کار جدید یا آینده ی بهتر دور شوی، برو. من به سختی، حتما فراموشت میکنم. من از آن عاشق های متمدن نیستم که بگویم هر جا خواستی باش، من از دور عاشقت می مانم...نه، به این جور حرفها نه باور دارم، نه به زبان می آورم. ... دیدن ادامه »
اگر پای رقیبی وسط آمده که دیگر من چه کار میتوانم بکنم؟! هر کاری کنم آب توی هاون کوبیدن است. عشق باید به آدم اعتماد به نفس بدهد. نه اینکه خردش کند. پس هیچ کاری نمیکنم و تو می روی. زندگی ام فلج می شود. حتی شده گاهی از فکر و خیالت روده هایم هم خوب کار نمی کنند. یعنی میخواهم بگویم شدتِ فلج شدنم در چه حد است.
اگر میخواهی مثل توی فیلم ها جایی دور بروی تا با خودت خلوت کنی که بفهمی برگردی یا نه، همان جا بمان. من از منتظر بودن متنفرم. بهتر است یک روز برای همیشه بروی.
مادربزرگم میگفت منتظر گذاشتن و امید دادن از غارت کردن بدتر است. پس برو اما غارتم نکن.

حالا هم هر چه بیشتر فکر میکنم مُردنت را از دور بودنت بیشتر دوست دارم.
چقد اینو دوسداشتم
"عشق باید به آدم اعتماد به نفس بدهد نه اینکه خردش کند"
۰۱ تیر
عالی عالی عالی
مادربزرگم میگفت منتظر گذاشتن و امید دادن از غارت کردن بدتر است. پس برو اما غارتم نکن.
و این خط عالی تر
۰۲ تیر
ممنونم وقتی جمله ای از نوشته هام نظرتونو جلب میکنه بیشتر تشویق میشم که بنویسم.
۰۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاصله بین من و تو همچون ابر و باران در خودِ ما ناپیداست.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عقربه های ساعت می چرخند و تابستان خزان می شود و خرمای نخل شیرین.
فنجان تَرک خورده ای که ماه های زیادیست چای داغ را دلش تاب می آورد سرانجام لحظه ای ته مانده ی تحملش را از دست می دهد و با ضربه ای حتی کوچک می شکند.
آدمها مثل فنجان آرام آرام ترک بر میدارند و در نفسی می شکنند به آهستگی.....
بامداد، تیلا بختیاری و بهزاد هندی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید