تیوال johan petrof | دیوار
S2 : 22:37:31
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
امین شعف
درباره نمایش ریچارد II i
می آیم. . .
سجاد باقری این را دوست دارد
به به!!! ببین کی اومده :)
چطوری رفیق؟؟
من دارم سه شنبه این تئاتر رو میرم. ساعت 6...امیدوارم بتونی بیای:)
۱۳ آبان ۱۳۹۲
چه خوب که بچه های قدیم بازم هستن
۱۳ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احساس تنفر از آنجایی شروع می شود که می فهمی تمام آن چیزهایی را که بهشان اعتقاد داشته ای , دروغ بزرگی بیش نبوده اند.درست همان جاست که می فهمی باخته ای , می فهمی تک تک ثانیه هایت به هدر رفته اند.جالب آنجاست که باز هم دست بر نمی داری و باز هم به چیزهای تازه ای اعتقاد پیدا می کنی و باز هم می بازی و آنقدر به این کارت ادامه می دهی تا مثل یک نخ سیگار به انتها می رسی.
احساس می کنم فقط پک دم فیلتر برایم باقی مانده.می خواهم از این کام آخر لذت ببرم ودیگر به هیچ چیز معتقد نشوم.
در این جهان بی سر و ته فقط یک چیز حقیقت دارد و آن هم پوچی است.

از: ا م ی ن
اینو خیلی دوست داشتم. البته به جز دو خط آخر و خیلی هم درسته
۱۱ مرداد ۱۳۹۱
پس یک چیز حقیقت دارد؟ !!
۱۱ مرداد ۱۳۹۱
انسان هرگز نمی تونه به چیزی معتقد نباشه.در اینکه گفته بشه در این جهان چیزی به جز پوچی حقیقت نداره هم تعبیر درستی نیست.اگه به پیرامون خودمون نگاهی دقیق بیاندازیم خواهیم دید که دنیا چقدر زیبایی درون خودش دارد و از همین زشتی ها و زیبای ها به حقیقت این جهان ... دیدن ادامه » پی میبریم.
۱۱ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنها یک مساله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی ست . تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا بزحمت زیستنش نمی ارزد ، در واقع پاسخ صحیحی است به مساله فلسفه .

افسانه سیزف / آلبر کامو

از: آلبر کامو
شادی جان نگران نشو :)
سحر جان شما هم همینطور :)
۰۹ مرداد ۱۳۹۱
من عاشق افکاره این شکلی ام مهدی جان.
خودم هم بهش اعتقاد دارم.به شدت.
۰۹ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشـــی می زند،
نــه اینــکه یک تــیغ بردارد رگــش را بزنـــد...نــه!
قیـــد احساسش را مـــی زنـد.

عامه پسند / چارلز بوکوفسکی

از: چارلز بوکوفسکی
قید احساسش را میزند
جالب بود
۰۷ مرداد ۱۳۹۱

یه آدمی بود..
یکی دیگه بود،
یکی دیگه هم بود...
شوخی کردم بابا ...تو این دوره زمونه کجا این همه آدم بود؟
........................
چارلز بوکوفسکی
۰۷ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاره پاره رگ
تکه تکه تن
سرخی خون
بوی لجن.
بیم و امید
ترس و نوید
شام سیاه
جهنم است اطاق ما.
لب به لبه تو می نهم
لبت به رنگ خون من
خشاب قرص و خواب ناز
ما می شویم دوباره باز.
جسم تو غرق خون بود
روال تو جنون بود
رگ زدی و پریده ای
شوق ... دیدن ادامه » مرا ندیده ای؟
در پی تو روانه ام
اکنون منم دیوانه ام.
جدال من با زندگی امشب تمام می شود.
دو بال و یه عالمه پر
ما می شویم بار دگر.

از: ا م ی ن
این یک نوشته ی ساده است و قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته.
همین.
۰۴ مرداد ۱۳۹۱
امین جان سلام هرنوشته اى باشه کاووس هم نوشته رودوس داره هم صاحب نوشته رو موفق باشى:-)
۰۵ مرداد ۱۳۹۱
مرسی کاووس جان ممنون دوست خوبم. :)
۰۷ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
_و تو را نیز
.
.
باران که می بارد بی خواب می شوم.
بی تاب می شوم.
هوس می کنم دست خودم را بگیرم و بیرون بزنم.
در اعماق شب پا بر تن این خاک خیس می نهم.
سقف های دروغینی به اسم چتر
انسانهایی که از خیس شدن بی زارند
به تمامشان پوزخند می زنم.
حالا دیگر خیس خیسم.
چیزهایی هست که تو نمی دانی , هیچ کس نمی داند.
این که می بارد ابر نیست
دود سیگار من است.
دارد تمام غم و غصه های مرا می بارد.
این ... دیدن ادامه » که مرا خیس کرده باران نیست
اشک های من است.
با اشتیاق دست خودم را رها می کنم
زیر باران اشک هایم , همانند دیوانه ای می چرخم و می خندم و از خود بی خود می شوم.
تمامشان را می بینم که به من پوزخند می زنند.
دیوانگی را دوست دارم.
و تو را نیز.
.

91/5/1

از: ا م ی ن

باید به فکر تنهایی خودم باشم
دست خودم را می‌گیرم و
از خانه بیرون می‌زنیم .
در پارک
به جز درخت
هیچ‌کس نیست
روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم
تا پارک
از ... دیدن ادامه » تنهایی رنج نبرد ..
دلم گرفته
یاد تنهایی اتاق خودمان می‌افتم
و از خودم خواهش می‌کنم
به خانه باز گردد ...
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
خیلی حس خوبی رو القاء میکرد

دروود فراوان به امین عزیز به خاطر این یادگاریه بارانی




۰۱ مرداد ۱۳۹۱
سپاس فراوان از دوستان خوبم خانم ها:
راستی-حسن نژاد-صوفی و ناصری.
ممنون که خواندید. :)
۰۲ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
-این گونه ام.
.
.
همیشه لبخند می زنم.
لبخندی تلخ تر از نبودنت بانو.
نفس می کشم , سنگین
سنگین تر از دیدن و لب دوختن.
به دوش می کشم , همچو مرد
همچو مردی که کوله بارش پر است از نداشته ها و حسرت.
دود می کنم زندگی را
پک به پک , کام به کام.
با چشمانی که بسته شده اند رهسپارم
ندید می دانم که این راه تاریک است و مه آلود.
مشامم خوب بوی پوچی و بیهودگی را حس می کند.
در انتظار دیدن سکانس آخر این غمنامه ی شومم
درست ... دیدن ادامه » مثل تازه عروسی که با شوق انتظار شویش را می کشد.
.
.
91/4/22

از: ا م ی ن
"در انتظار دیدن سکانس آخر این غمنامه ی شومم"

زیبا بود.

سپاس
۲۸ تیر ۱۳۹۱
مشامم خوب بوی پوچی و بیهودگی را حس می کند.


۲۸ تیر ۱۳۹۱
سپاس از خانم ها:حسن نژاد و ناصری.
ممنونم.
۰۷ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لمس کن مرا
سر انگشت هایت سرزمین یخ زده ی وجودم را زنده می کند.
لمس کن مرا
سر انگشت هایت کویر خشک و متروک قلبم را بهشت می کند.
لمس کن مرا
سر انگشت هایت آب حیاتی است برای من لب تشنه.
لمس کن مرا
.
.
.
امین نوشت:
نبودنت. جام شوکران است در دستم.
ندیدنت. آه.....حرف از ندیدنت که به میان می آید , به چشمانم لعنت می فرستم.دیگر به آنها نیاز ندارم.
.
.
... دیدن ادامه » لمس کن مرا
مسیح مصلوب منم.لمس کن مرا , دوباره زنده می شوم.
.
امین گفت:
عطر تنت همه جا پیچیده.تشنه ی توام.
فقط باش.
همین کافیه.

از: ا م ی ن
دستانت آیه های نور
در تاریکی و تنهایی دستان خالی ام.
کنارت،چشمه های جاری شوق
در دریای آرام و متروک وجودم.
صدایت،طنین دلنشین موسیقی آب
در طبیعت کسالت بار و ساکت روحم.
نگاهت،سرشار از رموز عاشقانه
در نگاه تهی از شور و لبخندم.
بوسه هایت،مرمت گر کاخ ویران دلم
در ... دیدن ادامه » خرابه های روزهای خالی از عشق و امیدم.
با تو
با تمام تو
با عشق تو
دوباره مرمت شدم
پس خرابم مکن
ویرانم مکن.
۱۴ تیر ۱۳۹۱
امین :)))
۱۴ تیر ۱۳۹۱
مرسی خانم تقی پور :)
مرسی حامد جان :)
مرسی خانم حاج سید جوادی :)
۱۵ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جان ز تو نوش می کند
دل ز تو جوش می کند
عقل خروش می کند
بی تو به سر نمی شود.
.
.
جاه و جلال من تویی
مکنت و مال من تویی
آب زلال من تویی
بی تو به سر نمی شود.
.
.
باغ من و بهار من
خواب من و قرار من
بی تو به سر نمی شود.
.
.
بی ... دیدن ادامه » تو نه زندگی خوش است
بی تو نه مردگی خوش است
سر ز غم تو چون کشم
بی تو به سر نمی شود.
.
.
بی تو میمیرم.

از: . . .
دوست می دارم زیاد...
۰۵ تیر ۱۳۹۱
بی تو به سر نمیشود
۰۵ تیر ۱۳۹۱
ممنون که خواندید و نظر دادید دوستان خوبم
۰۶ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند وقتی است قلبم نا منظم می طپد و
به هنگام دیدارش بند دلم پاره می شود و
یک حس جادویی درونم جوانه می زند و گل می کند.
لبخندش به لبخند خدایان می ماند و
نگاهش سحر و افسون هزاران جادو را با خود دارد.
تنها با چند قدم دور شدن از او دلتنگی , همچو حیوانی افسار گسیخته به سمتم هجوم می آورد.
آهنگ صدایش هزاران بار بهتر و گوش نواز تر است از بهترین موسیقی ها
به یقین شنیدن صدایش می تواند پس از مرگ روح به کالبدم باز گرداند
و نوازشش دوای تمامی دردهایم باشد.
.
.
اما حیف
می دانم که حسرتش بر این دل صاحب مرده ام می ماند.

از: ا م ی ن
آفرین امین عزیزم
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
سلام امین جان
جمله ای هست
که میگه
نه انچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی نه انقدر ببین که هرگزعاشق نشوى
۳۰ خرداد ۱۳۹۱
سلام کاووس عزیز
متاسفانه بنده متوجه منظورت نمی شوم. :)
۰۳ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک نیمکت بالای ابرها
در سپیدی مطلق آسمانها
آرزوی من است.
اندکی آرامش می خواهم.
یک ملاقات خصوصی با خدا
یک فنجان چای داغ که خودش برایم بریزد
یک نیمکت برای ما
برای من و خدا
بالای ابر ها
جایی که بتوانم با انگشت زمینش را نشانش دهم و بگویم:
-از این کار دستی ات متنفرم.

از: ا م ی ن
اندکی آرامش می خواهم.
یک ملاقات خصوصی با خدا
یک فنجان چای داغ که خودش برایم بریزد
یک نیمکت برای ما

خیلی خیلی دوسش داشتم...
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
خآنم حسن نژاد:سپاس :)
خآنم دباغ:ممنون که خواندید :)
خانم مهر مهربان: مرسی الهه جان :)
خانم وهاب زاده:لطف دارید به بنده تشکر :)
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
مرسی آیدا جان
۰۳ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
-(برای او که لگد مال شد)
.
.
در قلب من بهشتی است بزرگ و سبز.
بهشت قلب من از آن توست.
ای مهربانترین
بدان که زلیخا هم در خلوت خود به بی گناهی یوسف مهر تایید میزند.
.
.
تقدیم به خانم (م).


از: ا م ی ن
چه زیبا....
۱۸ خرداد ۱۳۹۱
عالــی...
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
مرسی
۰۳ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوارهای کاه گلی نم دار
هق هقی که از پشت دیوار به گوش می رسد.
کوچه های تو در تو
رد قطرات خون بر زمین
گرگ و میش است هوا
سایه ای دشنه به دست بر دیوار
زخم میزند عمیق
از پشت
برادر می کشد.
.
.
همان کوچه های تو در تو
روز شومی است امروز.
تیغ آفتاب بر تنم چنگ می زند.
کودکانی معصوم , بی خبر از پایین و بالاهای این زندگی مخوف دنبال هم می دوند.
در ... دیدن ادامه » یکی از همین خانه ها بیوه زنی است بدون سایه ی بالای سر , به قیمت لقمه نانی -
برای فرزندان مشروعش , خود را به لجن می کشد.
و سایه ای می بینم که این بار به جای دشنه , چند سکه در مشتش دارد.




از: ا م ی ن
مرسی داداش گلم :)
عالی بود
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
حسام عزیز ممنون که وقت گذاشتی برام دوست خوبم.
سوالت را حضورا پاسخگو خواهم بود داداشی.
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
هدی جان بنده هر روز کافه هستم.تشریف بیاورید.
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(این چنینم)
.
.
بیزارم از این همه جهنم
از این همه بیهودگی
از این لجنی که نامش زندگیست.
چشم انتظارم
امید به آینده ای دارم , اندکی روشن تر از این سیاهی مطلق کنونی.
اما خوب می دانم که این امید هم فرجامی جز یاس ندارد.
.
.
خوش به حال گل ها , عمر کوتاهی دارند.

از: ا م ی ن
کــــــــــــــاش عمر من هم کوتاه بود...



خـــــــــــسته ام


زیبا بود امین عزیز...
۱۳ خرداد ۱۳۹۱
پسر منتظر ساختار شکنیت هستم.
دور شدم از پیله ی تنهایی
و تو آنجا بودی خنده ای سخت لطیف
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
ساختار شکنی.
شاید.
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(اطاق سیاه , پر دود)
.
.
اطاقی کوچک , همه جایش سپید
نوری کور کننده و صدایی که مرا تا اوج جنون می برد.
روح عصیانگرم را به تخت زنجیر کرده بودند.
ضجه می زد , جیغ می کشید , به خودش می پیچید کثافت
صدای لعنتی اش داشت دیوانه ام می کرد.
دوست داشتم با بالش خفه اش کنم.
تیر می کشید سرم.
چند ثانیه بعد دستانی را دیدم که از هر سو به سمتمان می آمدند
صدها دست جذامی و خون آلود
روحم را با خود بردند.
من ماندم و آن همه سپیدی
طاقتش را نداشتم.
مغزم ... دیدن ادامه » را در دستم گرفته بودم و داشتم فکر می کردم که ناگهان ,
باز همان دستها بازگشتند.
این بار دیوارها نیز به من نزدیک و نزدیکترمی شدند.
قلبم داشت می ترکید.
تن رنجورم را چنگ می انداختند.
قلبم را در دستی ظریف دیدم که شش انگشت داشت.
در چشم بر هم زدنی فقط چند تکه استخوان از من بر جای مانده بود.
به یقین سگهای ولگرد هم نگاهشان نمی کردند.
باز هم من ماندم و سپیدی
باز هم طاقتش را نداشتم.
کبریت کشیدم
خود سوزی کردم
تمام شدم.
دیگر اطاق سپید نبود.

از: ا م ی ن
چه فضای خوفناکی رو تو این کار ترسیم کردید و صد البته باور پذیر
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
حسن ختامش قشنگ بود
صدآفرین:)
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
مرسی حسام جان.ممنون
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(گیتار , تعفن , املت)
.
.
مکزیک
گیتار
ترس از مرگ با گلوله در دوئل
خواب خوفناکی است.
می ترسم.
.
.
خورشید لعنتی درست بالای سرم است.
مغزم دارد می جوشد.
کنار خیابان , تا کمر در سطل زباله فرو رفته ام.
لقمه نانی با بوی تعفن نصیبم شد.
.
.
املت ... دیدن ادامه » را بیش از دموکراسی و صلح دوست دارم.
وسط جنگ , خون ریزی , خفقان , ترس , فساد , حق خوری , دروغ , ریا و لجن می توان زیست
اما با گرسنگی نمی توان کنار آمد.
این چیزی است که به من یاد داده اند.
مغز سرم تیر می کشد از گرسنگی.

از: ا م ی ن
املت را بیش از دموکراسی و صلح دوست دارم.
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
عالی. آفرین امین جان. دوسش داشتم.مرسی
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
مرسی ارغوان جان.خوشحالم که دوستش داشتی.ممنون که خواندی.
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( و گاهی چقدر دلم مردن می خواهد )
.
.
صدای سوت موشک , صدای شیون.
دخترکی که عاشق پدرش است.
صدای فرو رفتن گلوله در بافت نرم قلب مرد.
پسرکی یتیم.پدرش را که اصلا ندیده , مادرش هم همین دیشب زیر آوار مرد.
صدای آژیر قرمز ,صدای وحشت.آژیری به رنگ خون.
تازه عروسی که فقط یک شب شوهر داشت , امشب بیوه زنی است.
می گویند: جنگ است دیگر !!!!!
می گویم : صلح انسانها نیز ترسناک است.
تصور کن:
سیاه پوستانی را که لگدمال می شوند.
دستانی را که به خاطر برداشتن تکه نانی , برای جلوگیری از مردن کودک گرسنه ای , قطع می شوند.
دخترکانی را که زنده به گور می شوند.
زنانی ... دیدن ادامه » که سنگسار می شوند.
گردن هایی را که به دستان مهربان گیوتین سپرده می شوند.
و . . . . . .
جای خوبی نیست اینجا , جهنم است به یقین.
گاهی رو به خود می کنم و با شادی می گویم :
دلم مردن می خواهد.

از: ا م ی ن
آفــــــــــــــــــــرین
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱
پسر خوب نگاهت و نوشته ات رو با نوشته ی آژیری به رنگ خون با صدای مرگ که نوشته ی خودته مقایسه کن فک میکنم نکات خوبی بدست بیاری
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
حق با توست حسام جان.اندک شباهتی وجود داره.آفرین بر این همه دقت و توجه.
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( 3:53 AM )
.
.
شبی در خواب دیدم
که در جایی مثال یک علفزار بزرگ ;
سر از خاک بیرون کردم و همچون درختی سبز
به سان ساقه ی امید ,
به بالا ;
رو به آن جایی که می گویند
دادار عظیم الشان و رحمان است , می رفتم.
شبی دیگر به وقت خواب
دیدم که زمین از حرکتش واماند.
تمام آدمک هایی که قلبی پر ز کین دارند
به سمتم رهسپارند و منم مصلوب.
.
.
انگاری ... دیدن ادامه » مسیحای مقدس
باز از نو می کشد زجر.
.
.
ای کاش می شد که شبی
حد اقل در خواب بینم رنگ آزادی و شادی را.
.
.
یکی داشت می گفت:آدم زنده بایستی زندگی کنه.ما که تو خوابمون هم فقط مرگ میبینیم.
کودک درونم شیون کنان گفت: خوشا پرواز روح غم زده سوی ملک.

از: ا م ی ن
امین جان مثل همیشه عالی بود...
آفرین...،خیلی دوسش داشتم (:
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
آفرین...واقعا تا پایان شعر نرسیده بود فکرم نمیرسید که کار خودت باشه..اما وقتی نامت رو زیر شعر خوندم خوشحال شدم دوست عزیزم.. موفق باش.. :)
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
خواهش می کنم مهران جان. :)
ممنون محمد عزیزم.این جوری نگو فکر می کنم چیکار کردم :دی
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(کیستم؟)
.
.
ذهنم متروک است و قلبم سنگیست.
نیهیلیسم در وجودم ریشه دوانیده.
دستانم خونی اند
اعتقاداتم را سر بریده ام.
سر شبی قصد داشتم دنیا را آتش بزنم
اما , فقط یک نخ کبریت سوخته پیدا کردم.
پس گریستم.
اکنون فقط یک سوال دارم : من کیستم؟


از: ا م ی ن
من کیستم؟
ممنــــــــون امین
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
بازی با کلماتت خوب بود
آفرین:)
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
سپاس حسام عزیز.
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(همیشه شب)
.
.
خوشبختی دور است.
همه جا پوچی و نومیدی و حالم زار است
زندگی دشوار است.
پیرهن شب به تنم
دل من رنگ عزا
شوره زار است وکویر
خاک بی حاصل ما
کوله باری دارم
پر از احساس گناه.
.
.
من رو به شخصی که درون آینه بود به آرامی زمزمه کردم : قایق سهراب کو؟
.
.
آن ... دیدن ادامه » شخص از درون آینه بیرون آمدو نعره کشان گفت : دور باید شد از این خاک غریب.
.
.
از خواب پریدم اما هنوز شب بود.

از: ا م ی ن
پیرهن شب به تنم , دل من رنگ عزا
آفرین به خودت و قلمت
۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
نگاهت به مرگ زیباست منظورم نوع زاویه دیدت نسبت بدان است
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
آفرین بر تو آدم چیز فهم :)
۱۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید