بودن؛ پس از حذف...یک روایت شخصی از تماشا.
من برای دیدن این اجرا از نقطهای نیامدم که صرفاً یک مخاطب عادی باشم که بلیت میخرد و وارد سالن میشود. من از جایی وارد شدم که قبل از خود اجرا شروع شده بود؛ از ماههایی که اسم «بودن؛ پس از حذف» مدام بالا و پایین میشد، از لغو شدن به علت جنایت دی ماه، از سکوتهای طولانی، از قطع شدن اینترنت، و از تمام آن فاصلهای که بین یک «قرار است اجرا شود» و «بالاخره اجرا شد» شکل گرفت. در واقع وقتی وارد سالن شدم، ذهنم مدتها بود که درگیر این اجرا بود، حتی قبل از اینکه صحنهای وجود داشته باشد.
اولین چیزی که برایم اتفاق افتاد، نه موسیقی بود و نه تصویر، بلکه برخورد با چیزی بود که فکر میکردم از قبل میشناسمش. من با حافظهی خودم وارد سالن شده بودم. حافظهای که مطمئن بود صداهایی را میشناسد، قطعاتی را قبلاً شنیده، و لحظههایی را قبلاً تجربه کرده است. اما اجرا خیلی زود این اعتماد را به هم زد. صداهایی که قرار بود آشنا باشند، تغییر کرده بودند. جایگزین شده بودند. یا بهتر بگویم، بازسازی شده بودند. و همین نقطهای بود که من هنوز نمیدانستم باید با آن چه کنم.
در چند قطعهی ابتدایی، بیشتر از اینکه درگیر اجرا باشم، درگیر مقاومت بودم. درگیر این سؤال ساده اما آزاردهنده که چرا باید چیزی که برای من تثبیت شده تغییر کند. چرا باید جای صدایی که در ذهنم جا افتاده، صدای دیگری بنشیند. مخصوصاً جایی که انتظار داشتم یک ساز مشخص را بشنوم و به جای آن با بافت صوتی دیگری روبهرو شدم، چیزی در من مدام میگفت این «درست نیست»، «این همان چیزی نیست که باید باشد». اما دقیقاً در ادامه بود که متوجه شدم شاید مشکل از اجرا
... دیدن ادامه ››
نیست، بلکه از فرض من دربارهی «اصل بودن» است. من فکر میکردم نسخهای وجود دارد که باید حفظ شود، در حالی که اجرا مدام داشت نشان میداد چیزی به اسم نسخهی ثابت شاید اصلاً نباید وجود داشته باشد.
شاید اجرا داشت تلاش میکرد که جهانی جدید از خاطرات من را باز کند.
این تجربه زمانی عمیقتر شد که متوجه شدم خودِ خاطرهی من از این آثار، یک چیز ثابت نیست. من فکر میکردم دارم با نسخهی اصلی موسیقیها روبهرو میشوم، اما در واقع با نسخهای روبهرو بودم که سالها در ذهنم بازسازی شده بود. هر بار شنیدن، هر بار یادآوری، هر بار حتی فکر کردن به آنها، چیزی را تغییر داده بود. اجرا این را مستقیم نمیگفت، اما کاری که میکرد دقیقاً همین بود: دست گذاشتن روی لحظهای که فکر میکنی «یادآوری» یک عمل خنثی است، در حالی که نیست.
یکی از لحظاتی که مفهوم یادآوری و خاطره را برای من بازتولید کرد، لحظه ای بود که آماده شنیدن سولوی نی انبانی بودم که سال ها با آن خاطره داشتم،اما به جای آن چیز دیگری شنیدم. آن لحظه عجیب به نظر میرسید، اما در واقع یک شکاف ایجاد کرد. شکافی بین چیزی که انتظار داشتم و چیزی که دریافت کردم. و عجیب اینجاست که بعد از چند دقیقه، به جای اینکه فقط به تفاوتها فکر کنم، شروع کردم به این فکر که اصلاً چرا انتظار داشتم آن صدا برگردد. چرا فکر کرده بودم چیزی که در ذهنم دارم باید در واقعیت هم همانطور وجود داشته باشد. اینجا بود که اجرا آرامآرام از یک تجربهی موسیقایی تبدیل شد به یک تجربهی ذهنی.
اما این تجربه همیشه هم یکدست نبود. یکی از چیزهایی که نمیشود نادیده گرفت، مسئلهی ریتم اجراست. در چند نقطه، فاصلهی بین مونولوگها و موسیقی باعث میشد جریان کلی اثر کمی از هم جدا شود. انگار اجرا در بعضی لحظات تصمیم میگرفت مکث کند، اما این مکث همیشه به شکل کامل تبدیل به معنا نمیشد. در نتیجه، مخاطب گاهی مجبور میشد دوباره خودش را به فضا برگرداند. این موضوع برای من خیلی مهم بود، چون وقتی اثری همزمان روی موسیقی، متن، تصویر و ایده کار میکند، کوچکترین ناهماهنگی میتواند تجربهی کلی را تکهتکه کند، حتی اگر هر بخش بهتنهایی جذاب باشد.
در کنار این، مسئلهی تصویرسازیهای مبتنی بر هوش مصنوعی هم برای من تجربهی دوگانهای داشت. از یک طرف، ایدهی بازسازی چهرهها و تغییر دادن ظاهر یک فرد، کاملاً با هستهی مفهومی اجرا همخوان بود. مخصوصاً وقتی میدانستی موضوع اصلی اجرا به نوعی حول حافظه و بازتولید میچرخد. اما از طرف دیگر، این تصاویر گاهی آنقدر توجهبرانگیز میشدند که خودشان تبدیل به مرکز توجه میشدند، نه مفهومی که قرار بود از آن پشتیبانی کنند. در بعضی لحظات، به جای اینکه درگیر ایده باشم، ذهنم درگیر جزئیات تصویری میشد؛ اینکه چرا یک نسخه اینطور است، چرا چهره تغییر کرده، چرا بدن در یک تصویر خاص شکل دیگری دارد. اینجا تکنولوژی به جای اینکه کاملاً در خدمت ایده قرار بگیرد، گاهی از آن جلو میزد.
هولوگرام هم دقیقاً در همین مرز حرکت میکرد، اما تجربهی من نسبت به آن منفی نبود. برعکس، لحظهی ورودش یکی از غافلگیرکنندهترین لحظات اجرا بود. چیزی که باعث شد سالن برای چند ثانیه تغییر فضا بدهد. اما مسئلهی اصلی برای من این نبود که هولوگرام وجود دارد یا نه، بلکه این بود که چگونه استفاده شده است. من فکر میکنم هولوگرام در این اجرا یک عنصر ضروری است، نه یک تزئین. اما چیزی که برای من جذابتر بود، ایدهی ترکیب آن با حضور واقعی بود. یعنی اگر همزمان نسخهی واقعی بهار کاتوزی و نسخهی هولوگرافیک او در کنار هم قرار میگرفتند، اثر به مراتب پیچیدهتر و درگیرکنندهتر میشد. در آن حالت، مخاطب مجبور میشد بین دو سطح واقعیت حرکت کند، نه اینکه یکی را به جای دیگری بپذیرد. برای من، همین فقدان همزمانی باعث شد هولوگرام بیشتر یک لحظهی شوک باشد تا یک لایهی کامل دراماتیک.
با این حال، اگر بخواهم صادق باشم، نقطهی قوت اصلی اجرا برای من نه تکنولوژی بود، نه صحنه، نه حتی ساختار کلی، بلکه جسارت آن بود. جسارتی که اجازه میدهد اجرا همیشه در یک مسیر راحت حرکت نکند. در واقع، این اجرا از مخاطب انتظار ندارد که فقط تماشا کند، بلکه از او میخواهد مدام موقعیت خودش را نسبت به آنچه میبیند تنظیم کند. همین موضوع باعث شد من در طول اجرا درگیر باقی بمانم، حتی در لحظاتی که میدانستم دوستانم کنارم خسته شدهاند یا ارتباطشان با اثر قطع شده است.
این تفاوت تجربه برای من خودش یک بخش مهم از خود اجرا بود. چون متوجه شدم این اثر اساساً یک تجربهی عمومی یکدست نیست. برای بعضیها طولانی، سنگین و حتی خستهکننده است. برای بعضی دیگر، تبدیل به یک مسیر فکری میشود که بعد از اجرا هم ادامه پیدا میکند. من در دستهی دوم بودم، اما این به معنی بینقص بودن اجرا نیست، بلکه فقط به این معنی است که نوع رابطهی من با ایدههای آن متفاوت بوده است.
اگر بخواهم خیلی سادهتر بگویم، مشکل اصلی من با اجرا این نبود که چیز بدی ارائه میدهد، بلکه این بود که همیشه به اندازهی ایدهاش پیش نمیرود. انگار چیزی در سطح فکر، همیشه یک قدم جلوتر از چیزی است که روی صحنه اجرا میشود. همین باعث میشود حس کنم با یک اثر ناتمام طرف هستم، نه به معنای ناقص بودن، بلکه به معنای باز بودن.
و وقتی که از سالن بیرون آمدم، چیزی که همراه من بود نه یک تصویر واحد، نه یک قطعه موسیقی خاص، بلکه یک درگیری ذهنی بود که هنوز هم ادامه دارد. این سؤال که آیا چیزی که از بین میرود واقعاً حذف میشود، یا فقط شکل دیگری از حضور را پیدا میکند. و شاید مهمتر از آن، این سؤال که آیا خودِ خاطره هم میتواند به چیزی مستقل از ما تبدیل شود یا نه.
من هنوز برای این سؤالها جواب قطعی ندارم. و شاید اصلاً قرار نیست داشته باشم. اما چیزی که میدانم این است که «بودن؛ پس از حذف» برای من از آن دسته تجربههایی بود که تمام نمیشود وقتی اجرا تمام میشود. فقط شکلش عوض میشود، درست مثل همان چیزی که دربارهی خاطره ادعا میکند.
اما در نهایت اجرا برای من دلچسب بود. تنظیم های جدید خاطراتم بخشی از حافظه ام را تحریک کرد که تا به حال با آن رو به رو نشده بودم.
و حقیقتا نمیشود از جذابیت قطعات جدیدی که برای این اجرا طراحی شده بودند و نوازندگی ارکستر زهی و گیتار باس گذشت.
پی نوشت:زمان اجرا حدودا 1 ساعت و 40 دقیقه است. نه 90 دقیقه سایت و نه 110 دقیقه کانال تلگرام بامداد!