در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | دیوار
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 09:39:42
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
بازی‌ها بسی خوب
متن بسی ضعیف
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار در سطح و اندازه تاتر شهر است و بازیها چالشی و انرژی بر.
سطح پرفورمنس بالاست و داستان شما را تحت تاثیر قرار می دهد.
با پیش زمینه ذهنی درام بودن کار به تماشا نشستم و اپیزود بودن کار، نمایش را برام زیباتر کرد.
متاثر شدم و اشک ریختم و زمان نمایش خسته ام نکرد.
کار ژوست و زیبایی است و ارزش دیدن را دارد.
به همه عوامل و کارگردان محترم، عرض ارادت دارم.
دوستان کار زیبایی است، حتما ببینید.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود و خسته نباشید خدمت عزیزانِ بودن پس از حبس

بامدادِ افشار عزیز را سالهاست دنبال میکنم و سبک موسیقی اش را به جد موفق ، خلاق و جذاب میدانم.
همان اتفاق میمونی که در شب گذشته رخداد و با هر تِرَک دنیای جدیدی در ذهنم قلمداد میشد و از ثانیه به ثانیه آن لذت ها بردم.

در خصوص اجرای هولوگرام و مونولوگ گویی بهار کاتوزی اما هر چه را در اجرای موسیقی میافتم در آن جا کمیاب و کمرنگ میدیدم و حسی که منتقل نمیشد. و حتی حسی که از جانب خواننده ی هوش مصنوعی هم دریافت نشد. و صرفا پادکستی با هولوگرامی از بازیگر را دریافت کننده بودم.
شاید برایم جذاب تر بود که تصویری از بازیگر نبینم و نریشن او را با یک صداپردازی قدرتمند به همراه ویدیومپینگ خلاق و ویژه ... دیدن ادامه ›› تری ببینم.
و ای کاش با آن موزیک ، آن ویدیومپینگ ها را قوی تر میدیدم
ای کاش پرفورمنس قوی و متکی بر متن از موزیسین ها رویت میشد.
و در کل احساس من نسبت به اجرای شب گذشته کنسرتی بینظیر بود که دو مولفه ی مونولوگ گویی در قالب هولوگرام و خوانندگی در قالب هوش مصنوعی به آن اضافه شده بود و شاید واقعا اضافه بود.

دیالوگ های موجود در اثر جهان بینی نویسنده را به مرگ ، پیش و پس آن نشان میداد که برای جذاب و گاها عمیق بود. جملاتی که به صورت مقطعی فکر و جهان بینی من را به خود جلب میکرد.

نورپردازی برای این اجرا هیچ بود. گویا اصلا نوری نبود... طراحی به خصوصی نبود...
اجرایی که طراحی و اجرای نور خلاقانه میتوانست آن را به چشم مخاطب هم امتیاز دار کند و این درحالی بود که گوش مخاطب میتوانست امتیاز بالایی را قائل شود.

ای کاش با توجه بیشتر به پیرنگ های متن نویسی و کارگردانی اجرای خود را متفاوت و بی بدیل میکردید. و بعد از کارناوال من چنین توقعی از صحنه ی بامداد افشار برایم ایجاد شده بود.

*تهویه سالن و کیفیت صندلی ها به شدت بد...
*اپراتور صوت و صدابردار عزیز لطفا حین استفاده از ریموت میکسر تبلتتون رو پایین بگیرید ، نور و شلوغی رنگ صفحه تمرکز را کاملا به هم میریزد.


خداقوت به بامدادِ موسیقی ایران و تیم همراه
به امید تماشای اجراهای مجدد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از دیدن نمایش سفارتخانه لذت بردم. چقد متن تئاتر با شرایط این روزها هماهنگی داشت. کارگردانی قوی، اجرا و بازی مسلط متن علیرغم سختی آن از نکات قابل توجه نمایش بود. در روایت نمایش علاوه بر تلخی‌ها و انتقاد از شرایط حاضر طنز ظریفی هم به چشم می‌خورد که بر جذابیت آن می‌افزود. به مروارید افسری نازنین و تیمشون خداقوت و خسته نباشید میگم و براشون آرزوی موفقیت روزافزون دارم و منتظر اجراهای بعدی گروه هستم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ضمن خسته نباشید به کلیه عوامل، نمایش درخور توجه و تقدیری بود. متن جذاب و بازی های روان و همچنین اثرگذاری در حین سادگی صحنه که بخصوص پس از پایان کار شما را در فکر مقایسه موقعیت شغلی فعلی تان با مفهوم نمایش غرق می کرد.
کارگردان اثر نیز که خود جای تعریف ندارند و برجستگی ایشان برای من زمانی بیشتر نمایان شد که پس از پایان کار کل عوامل و بازیگران حتی پس از چندمین اجرا با تمام خستگی دورهم جمع شدند و به نکات حرفه ای آقای شهرستانی برای بهتر کردن کار به دقت گوش دادند. باید ایستاده این گروه را تشویق کرد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گروه زحمت زیادی کشیده بودند و دیدن شخصت های داستان روی صحنه تئاتر لذت بخش بود.
می شد بهتر از این باشه.. 100%
مهدی علی‌نژاد این را خواند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
"و تن(طن) است که زیر تازیانه هاست"

نه نشد، توقعم بیشتر بود.
نمایش رو دیشب دیدم. عاشق خونه ی قدیمی شدم
کمی صندلی ناراحت بود و صندلی ها بیش از حد به هم نزدیکن.
ولی کیفیت کار و بازی ها واقعا خوب بود و یادم انداخت ما قبلا چه کارهای درخشانی می دیدیم چه از این کارگردان چه بقیه عزیزان
ولی با وجود تمام این صحبت ها بازم یک میلیون تومن به نظرم خیلی زیاده
قضاوت با شما
بسیار حرفه‌ای ، حتی میشه برای بار دوم دیدش
۴۵ دقیقه میخکوب شدم
خسته نباشید به همه کسانی که در این نمایش دست داشتند
دیدنش رو به شدت پیشنهاد میکنم
بعد تماشای اجرا قصد داشتم مجددا به تماشای اجرا بیام ولی دیدم امکان خرید بلیط نیست و متاسفانه نمایش توقیف شده. امیدوارم زودتر این مشکل رفع بشه تا ما بتونیم مجددا این اثر رو تماشا کنیم. اما برم سراغ نظر در مورد چیزی که دیدم. قبل هرچیز باید اقرار کنم که بعد کرونا (سال 1400) اولین اثریه که میتونم ادعا کنم به معنی واقعی کلمه «تئاتر» دیدم. اجرا انقدر پارامتر خوب داشت که نمیدونم از کجا شروع کنم. جلوه های بصری مثل نور، دکور، طراحی صحنه، گریم واقعا در عالی ترین سطح ممکن. لباس لباس لباس؛ طراحی بسیار خوب و زیبا و بدون زرق و برق و فقط با استفاده از دو رنگ سیاه و سفید، در کمال ایجاز حرفش رو میزد. فقط در مورد دکور و طراحی و صحنه اضافه کنم که در بدو ورود، توی صحنه دو تا پایه و سرم هایی که ازشون آویزون هستن وجود داره، طی اجرا دکور تغییر میکنه ولی پایه ها و سرمها در کل صحنه ها هستن، شاید بعضی جاها بهتر میبود تا همسو با سایر عناصری که از صحنه خارج میشن، اون پایه ها و سرم ها هم خارج میشدن و به موقع دوباره داخل صحنه میشدن. دو صحنه وجود داشت (یکی اواسط و یکی پیش از پایان اجرا) که تعداد زیادی از بازیگران همزمان در صحنه اجرا حضور داشتن، جدا از اینکه حرکاتشون واقعا یک رقص بی نظیر رو خلق میکرد، قابی که در اون دو صحنه ایجاد میشد واقعا زیبایی خیره کننده ای داشت. بدنهای بازیگران بی نقص و در مواردی بسیار سنگین (مثلا سکون دو بازیگر حین اورتور یا خانومی که با دستشون تک تک شمعها رو خاموش میکردن). در مورد بیان بازیگران هم واقعا حرفی برای گفتن باقی نمیمونه، علیرغم اینکه تمام مدت اجرا موسیقی در حال اجراست (بعضا با صدایی خیلی بلند) تماشاچی، حتی در ردیفهای انتهایی صدای بازیگران رو در کمال وضوح میشنوه. ادای حروف و کلمات هم بی نظیر بود، فقط در روزی که من حضور داشتم، آقایی که نقش مکبث رو اجرا میکردن در چندین جا حروف رو خوردن ولی در کلیت عالی بود. در مورد موسیقی که هرچی بگم کم گفتم. با اینکه یکسره در حال پخش بود ولی به قدری درست انتخاب شده بودن که نه تنها زاید به نظر نمیرسدن بلکه حتی آدم رو در خودش غرق و البته با فضای اجرا درگیر میکرد. در مورد ریتم کار باید بگم که علیرغم اینکه طبعا ریتم کار کند بود ولی کسالت و خسته کنندگی اصلا احساس نمیشد. به نظرم باید بین کندی ریتم و مکث قایل به تفکیک بشیم. این اثر بیشتر از اینکه ریتم کندی داشته باشه، مکثهای خیلی به جایی داشت تا مخاطب بتونه چیزی که ارایه شده رو اول درک و هضم کنه و بعدش لذت ببره؛ برای مثال تابلویی که از لادا کشیده شده بود به شکل نقاط نورانی درومده بود و بعدش نور صحنه کم میشد، این صحنه به نسبت ... دیدن ادامه ›› از منظر زمانی بسیار طولانی بود ولی بهره بردن از زیبایی اون نقاط نورانی در تاریکی طبعا نیازمنده مکثه. القصه اثر سه ساعت حرف داشت و صرفا کشش نداده بودن. فقط بعضی جاها حرکات بازیگران و تغییر دکور به شکل کندی انجام میشد که در اون موارد نتونستم ضرورتش رو درک کنم که چرا. در مورد متن و کارگرادانی هم واقعا حرفی برای گفتن باقی نمیمونه. علیرغم اینکه سه لایه روایت که در نگاه اول کاملا منفک هستن رو میدیدیم (مجمع الجزایر گولاک را با ریختن خون خواب چه کار!)، پیوستگی کاملا احساس میشد و از قضا سیر روایت سیال و غیر خطی اثر این پیوستگی رو تقویت میکرد. واقعا متن و کارگردانی در کلاس بسیار بالایی قرار داشت. فقط دوتا موضوع وجود داشت، اولا کاش واقعا بعد از بسته شدن درب سالن اجازه ورود ندن، با توجه به اینکه این اثر احتیاج داره تا درش غرق بشیم، ورودی که بعضا حتی 20 دقیقه-نیم ساعت بعد شروع اتفاق می افتاد، واقعا تمرکز رو بهم میزد و من رو به عنوان تماشاچی از صحنه جدا میکرد. دوم اینکه صدایی که ابتدای اجرا توضیحات میداد رو علت وجودیش رو نتونستم درک کنم؛ اولا جز در برخی موارد که حرکات به کندی صورت میگرفت و برخی صحناتِ تعویضِ دکور که کند انجام میپذیرفت، اثر هیچ وقت از ریتم نمی افتاد، ثانیا مخاطبی که حین بلیط مدت زمان اجرا رو میبینه پس از پیش میدونه قراره با چی مواجه بشه و به نظرم قرار گرفتن اون توضیحات در ابتدای اجرا مازاده. در مجموع خسته نباشید میگم. امیدوارم زودتر این مشکل توقیف رفع بشه و ما مجدد بتونیم برای تماشای اثر حضور پیدا کنیم.
کاش میشد با دندون شکسته هم بازیگر شد
فضای نمایش به شدت شمارو تحت تاثیر قرار میده
این نزدیکی به صحنه باعث میشد عطری که حتی روی لباس های قدیمی و ملحفه های صحنه بود رو حس کنم و واقعا تو فضا باشم
بازیگر نقش مراد واقعاااااا توجهمو تو کل فیلم جلب کرد
من دیشب این نمایش رو دیدم اما هنوز بهش فکر میکنم و این حتما قدرت داستان و بازی هاست
با احترام، اگر برای 12تیر 2عدد بلیط داشتید، اطلاع بدید.
سلام کار خلاقانه ساده و سریعی بود به موقع شروع به موقع تما شد حرکت بروی صفحه های اجری بازی رو سخت کرده بود اما بازیها بد نبود نمایشنامه هم ساده بود اما اصلا بد نبود در کل آرامش خوبی داشت و لذت بردم بدون شعار بدون تملق حرف های ساده ای شنیدم و ب دلم نشست
بودن؛ پس از حذف...یک روایت شخصی از تماشا.
من برای دیدن این اجرا از نقطه‌ای نیامدم که صرفاً یک مخاطب عادی باشم که بلیت می‌خرد و وارد سالن می‌شود. من از جایی وارد شدم که قبل از خود اجرا شروع شده بود؛ از ماه‌هایی که اسم «بودن؛ پس از حذف» مدام بالا و پایین می‌شد، از لغو شدن به علت جنایت دی ماه، از سکوت‌های طولانی، از قطع شدن اینترنت، و از تمام آن فاصله‌ای که بین یک «قرار است اجرا شود» و «بالاخره اجرا شد» شکل گرفت. در واقع وقتی وارد سالن شدم، ذهنم مدت‌ها بود که درگیر این اجرا بود، حتی قبل از اینکه صحنه‌ای وجود داشته باشد.
اولین چیزی که برایم اتفاق افتاد، نه موسیقی بود و نه تصویر، بلکه برخورد با چیزی بود که فکر می‌کردم از قبل می‌شناسمش. من با حافظه‌ی خودم وارد سالن شده بودم. حافظه‌ای که مطمئن بود صداهایی را می‌شناسد، قطعاتی را قبلاً شنیده، و لحظه‌هایی را قبلاً تجربه کرده است. اما اجرا خیلی زود این اعتماد را به هم زد. صداهایی که قرار بود آشنا باشند، تغییر کرده بودند. جایگزین شده بودند. یا بهتر بگویم، بازسازی شده بودند. و همین نقطه‌ای بود که من هنوز نمی‌دانستم باید با آن چه کنم.
در چند قطعه‌ی ابتدایی، بیشتر از اینکه درگیر اجرا باشم، درگیر مقاومت بودم. درگیر این سؤال ساده اما آزاردهنده که چرا باید چیزی که برای من تثبیت شده تغییر کند. چرا باید جای صدایی که در ذهنم جا افتاده، صدای دیگری بنشیند. مخصوصاً جایی که انتظار داشتم یک ساز مشخص را بشنوم و به جای آن با بافت صوتی دیگری روبه‌رو شدم، چیزی در من مدام می‌گفت این «درست نیست»، «این همان چیزی نیست که باید باشد». اما دقیقاً در ادامه بود که متوجه شدم شاید مشکل از اجرا ... دیدن ادامه ›› نیست، بلکه از فرض من درباره‌ی «اصل بودن» است. من فکر می‌کردم نسخه‌ای وجود دارد که باید حفظ شود، در حالی که اجرا مدام داشت نشان می‌داد چیزی به اسم نسخه‌ی ثابت شاید اصلاً نباید وجود داشته باشد.
شاید اجرا داشت تلاش میکرد که جهانی جدید از خاطرات من را باز کند.
این تجربه زمانی عمیق‌تر شد که متوجه شدم خودِ خاطره‌ی من از این آثار، یک چیز ثابت نیست. من فکر می‌کردم دارم با نسخه‌ی اصلی موسیقی‌ها روبه‌رو می‌شوم، اما در واقع با نسخه‌ای روبه‌رو بودم که سال‌ها در ذهنم بازسازی شده بود. هر بار شنیدن، هر بار یادآوری، هر بار حتی فکر کردن به آن‌ها، چیزی را تغییر داده بود. اجرا این را مستقیم نمی‌گفت، اما کاری که می‌کرد دقیقاً همین بود: دست گذاشتن روی لحظه‌ای که فکر می‌کنی «یادآوری» یک عمل خنثی است، در حالی که نیست.
یکی از لحظاتی که مفهوم یادآوری و خاطره را برای من بازتولید کرد، لحظه ای بود که آماده شنیدن سولوی نی انبانی بودم که سال ها با آن خاطره داشتم،اما به جای آن چیز دیگری شنیدم. آن لحظه عجیب به نظر می‌رسید، اما در واقع یک شکاف ایجاد کرد. شکافی بین چیزی که انتظار داشتم و چیزی که دریافت کردم. و عجیب اینجاست که بعد از چند دقیقه، به جای اینکه فقط به تفاوت‌ها فکر کنم، شروع کردم به این فکر که اصلاً چرا انتظار داشتم آن صدا برگردد. چرا فکر کرده بودم چیزی که در ذهنم دارم باید در واقعیت هم همان‌طور وجود داشته باشد. اینجا بود که اجرا آرام‌آرام از یک تجربه‌ی موسیقایی تبدیل شد به یک تجربه‌ی ذهنی.
اما این تجربه همیشه هم یکدست نبود. یکی از چیزهایی که نمی‌شود نادیده گرفت، مسئله‌ی ریتم اجراست. در چند نقطه، فاصله‌ی بین مونولوگ‌ها و موسیقی باعث می‌شد جریان کلی اثر کمی از هم جدا شود. انگار اجرا در بعضی لحظات تصمیم می‌گرفت مکث کند، اما این مکث همیشه به شکل کامل تبدیل به معنا نمی‌شد. در نتیجه، مخاطب گاهی مجبور می‌شد دوباره خودش را به فضا برگرداند. این موضوع برای من خیلی مهم بود، چون وقتی اثری هم‌زمان روی موسیقی، متن، تصویر و ایده کار می‌کند، کوچک‌ترین ناهماهنگی می‌تواند تجربه‌ی کلی را تکه‌تکه کند، حتی اگر هر بخش به‌تنهایی جذاب باشد.
در کنار این، مسئله‌ی تصویرسازی‌های مبتنی بر هوش مصنوعی هم برای من تجربه‌ی دوگانه‌ای داشت. از یک طرف، ایده‌ی بازسازی چهره‌ها و تغییر دادن ظاهر یک فرد، کاملاً با هسته‌ی مفهومی اجرا هم‌خوان بود. مخصوصاً وقتی می‌دانستی موضوع اصلی اجرا به نوعی حول حافظه و بازتولید می‌چرخد. اما از طرف دیگر، این تصاویر گاهی آن‌قدر توجه‌بر‌انگیز می‌شدند که خودشان تبدیل به مرکز توجه می‌شدند، نه مفهومی که قرار بود از آن پشتیبانی کنند. در بعضی لحظات، به جای اینکه درگیر ایده باشم، ذهنم درگیر جزئیات تصویری می‌شد؛ اینکه چرا یک نسخه این‌طور است، چرا چهره تغییر کرده، چرا بدن در یک تصویر خاص شکل دیگری دارد. اینجا تکنولوژی به جای اینکه کاملاً در خدمت ایده قرار بگیرد، گاهی از آن جلو می‌زد.
هولوگرام هم دقیقاً در همین مرز حرکت می‌کرد، اما تجربه‌ی من نسبت به آن منفی نبود. برعکس، لحظه‌ی ورودش یکی از غافلگیرکننده‌ترین لحظات اجرا بود. چیزی که باعث شد سالن برای چند ثانیه تغییر فضا بدهد. اما مسئله‌ی اصلی برای من این نبود که هولوگرام وجود دارد یا نه، بلکه این بود که چگونه استفاده شده است. من فکر می‌کنم هولوگرام در این اجرا یک عنصر ضروری است، نه یک تزئین. اما چیزی که برای من جذاب‌تر بود، ایده‌ی ترکیب آن با حضور واقعی بود. یعنی اگر هم‌زمان نسخه‌ی واقعی بهار کاتوزی و نسخه‌ی هولوگرافیک او در کنار هم قرار می‌گرفتند، اثر به مراتب پیچیده‌تر و درگیرکننده‌تر می‌شد. در آن حالت، مخاطب مجبور می‌شد بین دو سطح واقعیت حرکت کند، نه اینکه یکی را به جای دیگری بپذیرد. برای من، همین فقدان هم‌زمانی باعث شد هولوگرام بیشتر یک لحظه‌ی شوک باشد تا یک لایه‌ی کامل دراماتیک.
با این حال، اگر بخواهم صادق باشم، نقطه‌ی قوت اصلی اجرا برای من نه تکنولوژی بود، نه صحنه، نه حتی ساختار کلی، بلکه جسارت آن بود. جسارتی که اجازه می‌دهد اجرا همیشه در یک مسیر راحت حرکت نکند. در واقع، این اجرا از مخاطب انتظار ندارد که فقط تماشا کند، بلکه از او می‌خواهد مدام موقعیت خودش را نسبت به آنچه می‌بیند تنظیم کند. همین موضوع باعث شد من در طول اجرا درگیر باقی بمانم، حتی در لحظاتی که می‌دانستم دوستانم کنارم خسته شده‌اند یا ارتباطشان با اثر قطع شده است.
این تفاوت تجربه برای من خودش یک بخش مهم از خود اجرا بود. چون متوجه شدم این اثر اساساً یک تجربه‌ی عمومی یکدست نیست. برای بعضی‌ها طولانی، سنگین و حتی خسته‌کننده است. برای بعضی دیگر، تبدیل به یک مسیر فکری می‌شود که بعد از اجرا هم ادامه پیدا می‌کند. من در دسته‌ی دوم بودم، اما این به معنی بی‌نقص بودن اجرا نیست، بلکه فقط به این معنی است که نوع رابطه‌ی من با ایده‌های آن متفاوت بوده است.
اگر بخواهم خیلی ساده‌تر بگویم، مشکل اصلی من با اجرا این نبود که چیز بدی ارائه می‌دهد، بلکه این بود که همیشه به اندازه‌ی ایده‌اش پیش نمی‌رود. انگار چیزی در سطح فکر، همیشه یک قدم جلوتر از چیزی است که روی صحنه اجرا می‌شود. همین باعث می‌شود حس کنم با یک اثر ناتمام طرف هستم، نه به معنای ناقص بودن، بلکه به معنای باز بودن.
و وقتی که از سالن بیرون آمدم، چیزی که همراه من بود نه یک تصویر واحد، نه یک قطعه موسیقی خاص، بلکه یک درگیری ذهنی بود که هنوز هم ادامه دارد. این سؤال که آیا چیزی که از بین می‌رود واقعاً حذف می‌شود، یا فقط شکل دیگری از حضور را پیدا می‌کند. و شاید مهم‌تر از آن، این سؤال که آیا خودِ خاطره هم می‌تواند به چیزی مستقل از ما تبدیل شود یا نه.
من هنوز برای این سؤال‌ها جواب قطعی ندارم. و شاید اصلاً قرار نیست داشته باشم. اما چیزی که می‌دانم این است که «بودن؛ پس از حذف» برای من از آن دسته تجربه‌هایی بود که تمام نمی‌شود وقتی اجرا تمام می‌شود. فقط شکلش عوض می‌شود، درست مثل همان چیزی که درباره‌ی خاطره ادعا می‌کند.
اما در نهایت اجرا برای من دلچسب بود. تنظیم های جدید خاطراتم بخشی از حافظه ام را تحریک کرد که تا به حال با آن رو به رو نشده بودم.
و حقیقتا نمیشود از جذابیت قطعات جدیدی که برای این اجرا طراحی شده بودند و نوازندگی ارکستر زهی و گیتار باس گذشت.
پی نوشت:زمان اجرا حدودا 1 ساعت و 40 دقیقه است. نه 90 دقیقه سایت و نه 110 دقیقه کانال تلگرام بامداد!
اطلاعات عمومی داخل فیلم رو دوست داشتم. و تونستم جواب سوالم رو بگیرم. ممنون ازشون
لایه احساسی(تجربه من):
وقتی تئاتر از زندگی می‌گوید؛ وای که چه مردمی داریم و چه‌ها که از این زندگی نکشیده‌اند. چقدر درد، چقدر اتفاق و چقدر سوگ، ... دیدن ادامه ›› که در این نمایش‌ بخش‌های قابل اجرایش به نمایش گذاشته شد.
من از ردیف 1 سکشن G و صندلی 8 این نمایش را تماشا کردم. کهبد تاراج قلم دلنشینی دارد و زندگی چند سال پیش همین مردم را روایت می‌کند. نام نمایش هوشمندانه و تامل برانگیز انتخاب شده است؛ گفتن "چند سال پیش" ساده ولی درک و هضم این همه مستند و روایت سخت و طاقت فرساست. مهرداد ضیایی با بیش از 30 سال سابقه، حق مطلب را چه زیبا ادا می‌کند و این ماجرا فقط یک متن و اپیزودهایش نیست که گذشته و تمام شده، بلکه زندگی ادامه دارد و ما امروز در زمان اجرای این نمایش، غمگین از همه چیز و داغدار احمد عباسی، دیماه 1404 و جنگ هستیم. این نمایش در پایان به من این حس را داد که این اتفاقات پشت سر هم انگار تمامی ندارند. بسیار خوشحالم که تئاتر(به هر طور مستقل و ...) زنده است و زندگی را روایت می‌کند. اثر "چند سال پیش" و زحمت گروه "تئاتر ما" شایسته تقدیر و اجراهای مفصل تر و پر تعدادی است.

لایه تحلیلی(ساختار و فرم):
--ساختار: روایت همانطور که پیداست اپیزودیک و خطی است. خوشبختانه داستان شخصیت‌ها و اپیزودها در نقطه انتهایی نمایش باهم تلاقی پیدا می‌کنند و مرتبط می‌شوند. همه چیز به حدی درست چیده شده که تماشاگر بفهمد حال و هوای آن دوره‌ی تاریخی چگونه بوده‌ است؛ تا مخاطب در اپیزود نهایی به روشنی بفهمد شخصیت اپیزودهای ابتدایی قصه بعد از گذشت 30 سال، حالا کجا هستند.
مسیر احساسی و روایی نمایش در هر اپیزود آرام شروع می‌شود و هر بار با یک اتفاق مهم به اوج می‌رسد. با وجود اتفاقات موجود در روایت‌ها و موضوع داستان، اوج آخر تحسین برانگیز است. به طور قطع می‌توان گفت تماشاگر انتظار این انفجار هنرمندانه را ندارد. پایان این نمایش دور از حقیقت نیست و آگاهانه طراحی شده است. مشخصا بعد از خواندن نمایشنامه و مقایسه با آنچه روی صحنه دیدم در ذهن خودم گفتم: «دود از کنده بلند می‌شود.»

--فرم: به نظر من آنچه به نمایش گذاشته شد، فاقد افت ریتم بود و ضرباهنگ‌های درستی هم تعریف شده بود. برای گذر از هر ایپزود و ابتدای نمایش موسیقی‌های آشنا در نظر گرفته شده بود تا ذهن تماشاگر را برای درک بهتر یک دوره‌ی خاص آماده کند. این داستان‌ها با ترکیب مونولوگ و دیالوگ و موسیقی و ویدیو مپینگ مخاطب پسند طراحی شده‌اند.
زبان اجرایی نمایش واقع گرایانه و مستند است. با توجه به پتانسیل‌های سالن سمندریان از فضای صحنه به خوبی استفاده شده است و تراکم بدن هر بازیگر، نور و فضای خوبی را برای گرفتن تمرکز و توجه در اختیار او قرار می‌دهد. صحنه و میزانسن مینیمال این نمایش در حد دو چهار پایه است و همه چیز به حداقل رسیده است تا تمرکز فقط روی اجرا باشد و با پخش صدا و تصاویر مستند و AI، داغ دل‌های بسیاری را زنده کند. ویدیومپینگ با تصاویر بازسازی شده به کمک هوش مصنوعی خوب کار می‌کند تا اینکه شکستن دیوار چهارم تماشاگر را شگفت زده می‌کند. این اتفاق را حقیقتا در یک تماشاگر کودک به وضوح در حین نمایش دیدم که بلند گفت: «عه! چرا اینطوری شد؟!»

لایه موضع گیری(قضاوت روشن):
قصه‌ی اصلی این نمایش بازسازی و بازبینی اتفاقاتی است که همه آن را دیده‌، شنیده و زندگی کرده‌ایم. اما دیدن و شنیدن روایت این اتفاقات از منظرهای مختلف قطعا در نمایش "چند سال پیش" ارزش دارد.

آنچه جای تعریف داشت:
اپیزود اول روایت "سیل تجریش" توسط فرنوش نیک اندیش خیلی زیبا و متاثرکننده اجرا شد. ایشان را از شهین دربندی و شوکای کاپوتاژ بیاد داشتم. در دو تئاتر اخیر "کاپوتاژ" و همین "چند سال پیش"، کاراکتر‌های متفاوت را با نمایش ظرافت‌‌های شخصیتی ایفا کرده‌اند.
در میانه نمایش با خودم فکر کردم: «چرا اپراتور ویدیومپینگ و پرژکتور در انجام اتصال این دستگاه ساده ممکن است حس نمایش را خراب کند و شاید به قولی سوتی بدهد؟». خوشحالم از اینکه الان پس از اجرا فکر می کنم که هنرمندانه و جزئی از نمایش بوده است.
ویدیو مپینگ خیلی واضح تصاویر بازسازی شده با هوش مصنوعی را با کیفیت قابل قبولی به نمایش می‌گذارد. این بسیار نوید بخش آینده‌ی خوبی در تئاتر ایران است. و خوشحالم اگر این خلاقیت بیشتر مورد توجه قرار بگیرد و بیشتر در نمایش‌های دیگر هم بکار گرفته شود.
درباره مهرداد ضیایی، هیچ تعریفی بهتر از آن نیست که توصیه کنم: «کارگردانی و اجرای او را ببینید و لذت ببرید.»

آنچه با من ماند:
من متاسفانه احمد عباسی را نمی‌شناختم؛ اما دیدن قلب‌های مشکی روی پروفایل تیوال او بسیار دردناک است. دوست دارم ببینم که بالاتر از نوشته‌های دیوار او در سایت "تیوال" کسی بنویسد:«احمد از اون دنیا ببین که چه هنرمندانی برای یادت سنگ تموم گذاشته اند.»

جمله‌ی مرد در تمام مسیر برگشت از سالن سمندریان در ذهن من از این نمایش بارها تکرار شد:
«یه آدم چقدر می‌تونه با نکنه زندگی کنه؟ من با نکنه دارم زندگی می‌کنم آقای محمودی...»

آنچه یادگرفتم:
تاریخ، خاطره و این تجربه‌ها آنقدر زیادند که ذهن مشغول امروز وقتی برای پردازش روایات و ناگفته‌ها و جزئیات پیدا نمی‌کنند. اینگونه‌ قصه و بازسازی‌ها بسیار ارزشمند هستند. و البته برای نسل استخوان ترکانده و موی سپید کرده، شنیدن این خاطرات و داستان‌های عمیق و آشنا از یک نویسنده‌ی دهه شصتی می‌تواند جذاب و قابل تامل باشد. اما نمی‌دانم آیا نسل جوان امروز(زِد و آلفا و ...) هم این دوران را درک می‌کند؟
کهبد تاراج، شهاب عباسیان و آتیه جاوید این را دوست دارند
سلام
جناب بیات
ممنون از لطفی که دارید
لطف و انرژی خوبتون پاینده
🫡🎭
۶ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
چیزی که در این نمایش بسیار ستودنی بود، تکیه بر طنزی هوشمندانه و ظریف بود که از کلیشه‌های رایج کمدی فاصله داشت. ریتم و ضرب‌آهنگ اجرا به شدت دقیق بود و بازیگران با یک هماهنگی تحسین‌برانگیز، توانستند کمدی را در درست‌ترین لحظات و با تکیه بر بازی‌های پویا پیش ببرند. تبریک به کارگردان و تیم بازیگری برای خلق چنین اثر باکیفیتی که هم می‌خنداند و هم احترام مخاطب را حفظ می‌کند.»
محسن سُروری این را خواند
ممنون از اینکه به تماشای ما نشستین 🫡🌹
۵ ساعت پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کار مشترک از آقای غلامی و آقای صمیمی رو دوست داشتم ببینم و برام جذاب بود
بازیگرها مثل سایر اجراهاشون عالی بودن
به نظر من شاید متن میتونست قوی تر باشه
طراحی صحنه ، لباس و نور از نظر من ساده ولی درعین حال کاملا درست بود
مجید عراقی، سینا دهقان و مرتضی شاه کرم این را خواندند
محمد لهاک این را دوست دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی بحران فقط اقتصادی نیست

«به علت ضیق مکان» در ظاهر داستان خانواده‌ای است که در خانه‌ای کوچک گرفتار شده‌اند، اما آنچه روی صحنه شکل می‌گیرد ... دیدن ادامه ›› صرفاً روایت تنگنای مسکن نیست. نمایش از یک مسئله فیزیکی شروع می‌کند و آرام‌آرام آن را به یک وضعیت روانی و اجتماعی تبدیل می‌کند؛ وضعیتی که در آن انسان‌ها نه فقط برای زندگی کردن، بلکه برای نفس کشیدن، رؤیا داشتن و حتی شکست خوردن نیز جا کم آورده‌اند.

خانه بیست متری نمایش بیش از آنکه یک مکان باشد، یک استعاره است. استعاره‌ای از جامعه‌ای که در آن افراد مدام به یکدیگر برخورد می‌کنند؛ نه فقط از نظر جسمی، بلکه در آرزوها، نیازها و ناکامی‌هایشان. در چنین فضایی هیچ‌کس فرصت تنهایی ندارد. هیچ‌کس امکان فاصله گرفتن از بحران را پیدا نمی‌کند. هر اتفاقی، حتی کوچک‌ترین آن، به سرعت به مسئله همه تبدیل می‌شود.

یکی از هوشمندانه‌ترین خطوط نمایش، ماجرای قهرمانی پسر خانواده است. درام در اینجا به شکلی ظریف به تراژدی نزدیک می‌شود. پسری که موفق شده، حالا با مسئله‌ای مضحک اما دردناک روبه‌رو است؛ جایی برای نگهداری جام قهرمانی وجود ندارد. موفقیت او نه دری به سوی آینده، بلکه مسئله‌ای تازه برای خانواده می‌شود. این تصویر، وضعیت بخشی از نسل جوان امروز را به خوبی بازنمایی می‌کند؛ نسلی که دستاورد دارد اما امکان بهره‌برداری از دستاوردهایش را ندارد.

پدر خانواده نیز شخصیتی آشنا و دردناک است. مردی که همچنان وعده خانه بزرگ‌تر می‌دهد، در حالی که سرمایه خانواده قربانی کلاهبرداری شده است. او دروغگو نیست؛ بلکه نماینده نسلی است که سال‌ها با امید زندگی کرده و اکنون تنها چیزی که برایش باقی مانده، ادامه دادن همان امید است. وعده‌های او بیشتر از آنکه برای دیگران باشد، تلاشی برای حفظ فروپاشی روانی خودش است.

اما مهم‌ترین دستاورد نمایش در لایه جامعه‌شناختی آن شکل می‌گیرد. اعضای این خانواده از نسل‌ها و موقعیت‌های مختلف کنار یکدیگر زندگی می‌کنند. پدربزرگ، پدر و مادر، فرزند، دختر و داماد همگی در فضایی فشرده به هم دوخته شده‌اند. این همزیستی دیگر انتخاب نیست؛ اجبار است. نمایش به خوبی نشان می‌دهد که چگونه بحران اقتصادی، استقلال فردی را از میان می‌برد و انسان‌ها را دوباره به ساختارهای خانوادگی بازمی‌گرداند؛ نه از روی علاقه، بلکه از روی ناچاری.

نکته مهم اینجاست که نمایش تلاش نمی‌کند از شخصیت‌هایش قربانی بسازد. آنها همچنان شوخی می‌کنند، امیدوار می‌شوند، برنامه می‌ریزند و برای آینده خیال‌بافی می‌کنند. همین مسئله اثر را از یک بیانیه اجتماعی صرف نجات می‌دهد. شخصیت‌ها زنده‌اند و همین زندگی کردن، حتی در دل تنگنا، مهم‌ترین مقاومت آنهاست.

با این حال نمایش گاهی بیش از اندازه به نماد مرکزی خود متکی می‌شود. «کمبود جا» آنقدر پررنگ است که در برخی لحظات سایر بحران‌های شخصیت‌ها فرصت کافی برای گسترش پیدا نمی‌کنند. مخاطب گاهی احساس می‌کند که نمایش بیش از آنکه به افراد بپردازد، در حال تأکید مجدد بر وضعیت است. هرچند این انتخاب احتمالاً آگاهانه بوده، اما باعث می‌شود برخی شخصیت‌ها ظرفیت دراماتیک خود را به طور کامل آشکار نکنند.

در نهایت «به علت ضیق مکان» درباره خانه‌ای کوچک نیست. درباره جامعه‌ای است که به تدریج از درون فشرده شده است. جامعه‌ای که در آن موفقیت جا ندارد، استقلال جا ندارد، رؤیا جا ندارد و حتی شکست خوردن نیز باید در حضور دیگران اتفاق بیفتد. نمایش از دل یک موقعیت ساده و روزمره، تصویری می‌سازد از انسان‌هایی که نه در چهار دیوار یک خانه، بلکه در چهار دیوار شرایط اقتصادی و اجتماعی زمانه خود گرفتار شده‌اند.

شاید تلخ‌ترین جمله نمایش همان خلاصه داستان آن باشد: «جا نداریم.»

جمله‌ای که در پایان اجرا دیگر فقط درباره یک خانه نیست.