تیوال تئاتر
S3 : 01:30:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال

 

بیشتر شبیه به کار سینمایی بود تا تئاتر. شخصیت پردازیش کمی ضعیف بود و با مخاطب خوب ارتباط برقرار نمیکرد. نحوه پردازش و جلو بردن داستان رو هم زیاد نپسندیدم.
نیلوفر ثانی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با سلام
ضمن عرض تشکر و قدردانی از حضور جناب سلیمانی برای بدرقه ی مخاطبینشون پس از اتمام کار.
یه موضوعی که کار منو مجذوب کرد به قول خود کارگردان اثر آرامش کار بود خیلی از آثار هنری از جهت بی محتوایی بیننده رو وادار به کسالت میکنه و خواب آلود ولی این کار قدرتی در القای آرامش داشت که من واقعا خستگی در کردم.
بازی دوست عزیزمون (اسم‌نمیبرم) در ۶ ماه گذشته حدود ۳-۴ تا اثر ازشون دیدم کلا یک مدل و تو یه سبک بود لطفا بیننده رو از تکرار ی بودن شخصیتتون خسته نکنین
کار رو دوست داشتم ممنونم . بابت نقد ریزی که عرضه داشتم معذرت.
تشکر از گروه عزیزتون جناب سلیمانی
موفقیت شما آرزوی من هست.
نماینده گروه اجرایی این را خواند
سینا ییلاق بیگی و آقامیلاد طیبی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد رحمانی
درباره نمایش پارتی i
به گمان من پس زدن گوشهٔ لحاف ضخیم از روی جامعه‌ و افشای راز روابط انسانی امروز ، پوسته‌ای زیباتر از قبل با هسته‌ای پوچ، نقطه قوت نمایش پارتی بود. نمایشنامه ساده و سرراست است، بازی‌ها هم و دکور بیشتر از همه. چقدر بهتر میشد اگر آرش عباسی در تکمیل موضوع خوب خود، به دینامیک صحنه هم فکر میکرد. مثلاً کاش با یک جایگزینی ساده دکور، از سالن به تراسی که مدام بهش ارجاع داده می‌شد، می‌رفتیم. این رفتن و آمدن ها به سرک کشیدن پس پرده روابط هم کمک میکرد و هم بسط بیشتر داستان را ممکن می‌ساخت و صد البته که نمایش پویا و جذاب‌تر میشد. در نهایت هم بنظرم قصه کمی زودتر از آنچه باید تمام شد.
گروه نمایش موج این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
س ساعدی
درباره نمایش سگدو i
من نمایش زیبای سگدو، رو امشب دیدم بسیار عالی بود، نویسنده عزیز جناب محمد چرمشیر و کارگردان گرامی جناب عباس غفاری ، و اجرای همه عزیزان بینظیر بود، بسیار زیبا در مورد مشکلات مهاجرت بیان میشه، و تماشاچی تا پایان نمایش در انتظار و بادقت پیگیره تا نتیجه‌ گیری کنه ،همه‌ عزیزان خدا قوت و خسته نباشید ..... با آرزوی موفقیت برای همه عزیزان و عوامل نمایش ......98/8/23
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از دیدن این نمایش برای خودم متاسف شدم. شاید نمایش های کمدی به سمتی حرکت میکنند که قشر بیشتری از مردم رو بخندونن. ولی بی محتوا بودن، عدم وجود انسجام و داستان ضعیف نمایش باعث میشه که احساس کنید وقت خودتونو تلف کردید. متن خام و ساده لوحانه نمایش از نقاط ضعف اون بود که شما رو نه تنها به فکر فرو نمیبره بلکه خسته میکنه. و در نهایت چیزی به شما اضافه نمیکنه.
امیرمسعود فدائی این را خواند
امیر مسعود این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای کاش تمدید میشد :(
امیر مسعود این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام برای جمعه 24آبان دوتا بلیط نمایش لانچر رو دارم که نمیتونم استفاده کنم باکس آ ردیف 3 صندلی 6و7 اگر تمایل به خرید دارید به شماره 09127032622 در واتس اپ دهید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مورد عجیب لانچر۵،
با کمدی شروع می‌شود، تراژدی را روایت می‌کند، یقه‌ی تماشاچی را می‌گیرد که «اگر من جای کمالی بودم چیکار می‌کردم؟»بعد آرام یقه‌اش را ول و نوازشش می‌کند و به او قدرت انتخاب می‌دهد تا پایان را خودش انتخاب کند و از سالن با حال ناخوش بیرون نرود.
امشب برای بار سوم به تماشای لانچر۵ نشستم، این‌بار با سانس ساعت ۱۵:۰۰ پایان‌بندی متفاوت. پایان‌بندی خوبی که برخلاف دفعه‌ی پیش سئوال‌های دیگری را برایم ایجاد می‌کرد. طبق عادت در مسیر بازگشت از سالن به نمایش فکر می‌کردم و ناگهان پرده‌ی آخر را با خودم مرور کردم، شگفت‌زده شدم، می‌خواستم بدانم شایگان خودکشی کرد؟ یا سرباز طرفدار حدادی به او شلیک کرد و به قول خودش نشنیده گرفتن آن حرف مهم برایش بد شد؟
لانچر۵ یک اثر هنری شریف است، از کل سالن خنده می‌گیرد، بی‌آنکه کوچکترین اشاره یا شوخی ... دیدن ادامه » جنسی‌ای داشته باشد، تماشاچی تا لب صحنه نشسته‌اند بی‌آنکه حتی یک سلبریتی در نمایش باشد و تماشاچیان به دوستانشان توصیه می‌کنند بی‌آنکه جایزه و تگ و منشنی در کار باشد.
هرجا لازم است با اکت‌های به جا و پاسکاری‌های خوب و کار تیمی قوی حرفش را با کمترین دیالوگ به مخاطب می‌زند و آنجا که لازم است با دیالوگ‌های طولانی و فریاد و خشونت. اما هیچ‌چیز از حد خود خارج نمی‌شود، نه خشونت آن‌قدر زیاد می‌شود که تماشاچی عصبی شود و نه فریادها باعث سردرد.
این تمام چیزی‌ست که یک نمایش باید داشته باشد تا بتواند یک اثر هنری ماندگار باشد.
کارگردان به رسم تمامی اجراها روی صحنه می‌آید و به جای آنکه از سلبریتی‌های تماشاچی نمایش به عنوان «مهمانان عزیز» تشکر کند، می‌گوید که تماشاچی‌ها بُعد سوم نمایشش هستند.(نقل به مضمون) پویا سعیدی این جوان ۲۴ ساله‌ی نازنین که خوب فهمیده مخاطبش به همان اندازه مهم است که متن خوب، که بازیگری خوب، که کارگردانی خوب ...
متن قوی‌ است، شخصیت پردازی پرسوناژهایی که روی صحنه می‌بینیم دقیق است، گاهی می‌خندیم و گاهی برایشان از صمیم قلب غمگین می‌شویم. تیم روی صحنه سینک است، هیچ‌کدام از دیگری برتر نیست،تماشاچی در طول نمایش تصمیم می‌گیرد کدام را بیشتر دوست داشته باشد.
من باگروه هشت نفره‌ی دوستان و خانواده‌ام این‌بار به سالن آمده بودیم، هرکداممان یکی را دوست داشتیم، یکی از دوستانم صادقی را دوست داشت، خواهرم جوان مازندرانی را، مادرم جوانک اهل رمان و آگاتا کریستی، من خودم شیفته‌ی شایگان بودم و از اکت بازیگر کمالی بسیار لذت بردم...اما همه معتقد بودیم که این تیم، نتیجه‌ی مثبت «گروه بودن» خودش را روی صحنه به شایستگی و کمال به مخاطب نشان می‌دهد.
در طی این سه بار اجرا، بازیگران لاغرتر شده بودند و با چند سانس و چندماه اجرا رفتن طبیعی است، اما پخته‌تر شده‌اند، هربار دوباره نشان می‌دهند که چقدر باپتانسیل و قوی هستند و چقدر این لطف و استقبال مردم درست و به جاست.
لانچر۵، با وجود این همه تبلیغات دهان به دهان –کاری که در بازاریابی می‌گوییم از سخت‌ترین کارهاست، چرا که باید به خوبی ذائقه‌ی مخاطب را بشناسی تا او مُبَلِغ کار تو شوند- و رضایت تماشاچیان، در کم‌لطفی و سکوت هنرمندان اجرا می‌شود. برخلاف تئاترهای گیشه‌ای و زردی که مدام با تبلیغات انبوه از فروش و استقبال میلیاردی خبر می‌دهند و در صفحات دیگر اعضای باند بارها و بارها به اشتراک گذاشته می‌شوند، در جامعه‌ی هنری توصیه نمی‌شود. اما همانطور که هنر از دل مردم بیرون می‌آید، بی‌توجه به آنکه جامعه‌ی هنری چه واکنشی دارد، مردم به عنوان مخاطبین هوشیار از هنر استقبال می‌کنند.
پویا جان دوست دارم وقتی این متن را می‌خوانی بدانی که ما هم درست مثل پدرت خدا را شکر می‌کنیم که آن شب در طبقه‌ی ششم ساختمان نیکان تصمیم گرفتی تغییر رشته بدهی و عهد بستی که سال اول دانشگاه هنر قبول شوی و دانشگاه هنر هم وقتی هر شب تئاتر تو را روی صحنه می‌بیند به خودش می‌بالد که این تیم نازنین خروجی اوست.
رسالت درس و دانشگاه تمام شده است اگر هرسال یک تیم، درست مثل تیم شما از دانشگاه هنر بیرون بیاید.
امیرمسعود فدائی این را خواند
محمدرضا و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
محمد علی حسینعلی پور
درباره نمایش کد ۱۳ i
سلام. دوستان گلم خسته نباشید. امروز ساعت پنج عصر بود که به این کار دعوت شدم . قصدم تجدید دیدار بود اما‌" مثل" فال و تماشا برایم به واقع اتفاق افتاد. متن جمع وجور با بازیهایی که معلوم بود برای یک دست شدن خیلی کار شده بود. اهل تعارف نیستم طراحی صحنه را زیاد دوست نداشتم اما میدانم که کمبود مالی باعث چنین اتفاق هایی میشود. اما انرژی دوستان عزیز م باعث شد که به این کمبودها فکر نکنم. کاری که در عین خلاصه گویی مشکل اساسی این جامعه رو به انحطاط را باز گو میکند. عالی بودید و واقعا از ته دل آرزو میکنم همیشه اینچنین درخشان باشید.
خیلیییی ممنونننننننم از اینکه مارو تماشا کردین
۴ ساعت پیش
ممنونم
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
الهه مبینی
درباره نمایش مستند i
زندگی یه کوهه که باید ازش رد شی
زندگی یه دریاست، باید شیرجه بزنی داخلش.
اگه شنا کردن یاد گرفتی که بردی، وگرنه غرق میشی. اگه شیرجه نزنی داخلش، پرتت میکنن توو آب. غریق نجات هم نداره.
[ اینم از استدلال من :)) ]
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
azi rezaei
درباره نمایش کد ۱۳ i
وااااااااااااای چقدر خوب بودن این گروه و چقدر خوب بود این نمایش .
تبریک میگم به خانم سوگل جعفری وآقای زارع، کار با کیفیت و شایسته ای رو به اجرا گذاشتین.
بازی ها عالی بود و بسیار خوب به موضوع پرداخته شده بود به نظر من این کار چیزی از لانچر کم نداره و من دوست دارم حتما دوباره ببینمش .
دخترای خوبِ اجرا، کارتون حرف نداشت همیشه بدرخشیدبه امید موفقیت های بیشتر شما عزیزان ،خدا قوت❤❤❤❤❤❤❤
ممنونم خیلی ممنونم
۴ ساعت پیش
ممنونم از لطف و انرژی خوبتون
۱ ساعت پیش
خیلی ممنون از لطفتون ، خداروشکر که دوست داشتین
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حمیدرضا جدیدی
درباره نمایش کد ۱۳ i
انرژی مثبت گروه و صمیمیت و رفاقت بین بچه های کار از موقع ورود به سالن و دیدن بازیگر ها و بازیشونو کاملا حس کردم .
کار بسیار عالی و صمیمی و بی ادعا بود ...

به شدت پیشنهاد میکنم کارو زودتر ببینید . زمان زیادی هم ندارید ؛)
ممنونم
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حمید نصیری
درباره نمایش کد ۱۳ i
متن عالی با بازی های باورپذیر و عالی
پیشنهاد میکنم حتما ببینید.
ممنون
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادداشت رحیم رشیدی‌تبار، برای نمایش «جمعه‌کُشی» | عکس
دود از کُنده بلند می‌شود
» یادداشت رحیم رشیدی‌تبار، برای نمایش «جمعه‌کُشی»
... دیدن متن »

این روزها در تماشاخانه‌ی سنگلج، نمایشِ جمعه‌ُکشی، به‌نویسندگی و کارگردانیِ اسماعیل خلج، روی صحنه است. اسماعیل خلج، به‌جز نویسندگی و کارگردانی نمایشِ جمعه‌کُشی، در کنارِ محمود حسینی، علی خازنی، محمدرضا خسرویان، مسعود رحیم‌پور، افشین زارعی و علی فتحعلی، نقش‌آفرینی نیز می‌کند.
جمعه‌کُشی، حدودِ نیم‌ قرن پیش با گروهِ اجرایی دیگری (هوشنگ توزیع، رضا رویگری، علی جاویدان، محمد نوازی، مرتضی اردستانی، اکبر رحمتی و مجید مظفری)، در تهران و چند شهرِ دیگر بر صحنه خوش درخشیده‌ است.
خلج با اجرای دوباره‌ی جمعه‌کُشی ثابت نمود که این نمایش فرازمانی‌ست و برچسبِ تاریخِ انقضا بر آن نمی‌چسبد.
جمعه‌کُشی در نگاهِ اول، قصه‌ای بی‌پیرایه، سر‌راست و ساده دارد؛ چند مرد جمعه‌شان را در قهوه‌خانه‌ای سر می‌کنند. اما مخاطب با کمی تامل و دقت در می‌یابد که جمعه‌کُشی نمایشی است ژرف، با لایه‌های معنایی فراوان و البته پُر از نشانه و تمثیل و رمز؛ در جهانِ خلج آدم‌ها چون میهمانی به قهوه‌خانه می‌آیند و می‌روند.
هفت مرد در یک روز جمعه‌ جمع شده‌اند، آواز می‌خوانند، دعوا می‌کنند، به حقوقِ خود اعتراض می‌کنند، غذا می‌خورند، چای و ماالشعیر می‌نوشند، بیمار‌ می‌شوند، دارو تجویز می‌کنند! معامله می‌کنند و …
یکی کارفرماست و دارا، ولی اکثریت کارگرند و ندار. اما در نهایت همه تنهایند. چون به‌قولِ آقای احمدی: «پایِ صحبت شیکسته‌س.» نبودِ گفت‌وگو، نه حرف زدن، میانِ آدم‌ها، دردِ بزرگِ جمعه‌کُشی است. تنها در پایان نمایش است که گفت‌وگویی رخ می‌دهد؛ آن‌جا که راننده‌ی وانت می‌گوید: «شبِ سردیه» و آقای احمدی می‌گوید: «آره، اما تکون بخوری شب تموم می‌شه.»
اسماعیل خلج در جمعه‌کُشی به‌سراغِ موضوعی جذاب رفته: تنهایی و ملال. آدم‌های جمعه‌کُشی تنهایند و خسته. زمان ایستاده، اما رنجِ ایشان کِش آمده و همه به‌دنبالِ گوش‌ی می‌گردند تا آلام خود را در آن نجوا کنند. کجا بهتر از قهوه‌خانه‌ی آقای همتی!؟
آدم‌های جمعه‌کُشی در جمعه‌روزی (جمعه، به‌معنایِ جمع شدن) در قهوه‌خانه‌‌ای گرد هم می‌آیند تا شنیده شوند و برای دمی، کسالتِ جمعه‌ی غم‌بارشان را فراموش کنند، تا شلوغی قهوه‌خانه، مُسکنی باشد بر دردِ تنهایی‌شان. از مصائب‌شان می‌گویند و درست زمانی‌که غم بر آن‌ها آوار می‌شود، چیزی به دادشان می‌رسد: پادزهری از شعر و ترانه و موسیقی.
طنازی‌ها در جمعه‌کُشی به نمایش جان می‌بخشد؛ شلوارِ کوتاهِ آقای کت‌وشلواری، آقای دکتری که از دکتر بودن، فقط روپوش آن نصیب‌ش شده و غُر زدن‌های قهوه‌چی.
می‌گویند در باوری، جمعه روزِ زُهره، الهه‌ی عشق، است. چگونه می‌شود از الهه‌ی عشق صحبت به‌میان آورد و از زن نگفت!؟ شاید نبودِ زن، این‌همه جمعه را در قهوه‌خانه‌ی آقای همتی کسالت‌بار کرده که سزاوارِ کُشتن است.
هرچند جمعه‌کُشی از ملال می‌گوید، اما مخاطب را مَلول نمی‌سازد. اسماعیل خلج از ملال به‌عنوان ابزاری زیبایی‌شناختی بهره می‌برد.
“جمعه” در طولِ نمایش چندین‌بار و از زبانِ تک تکِ آدم‌های نمایش‌ش این‌گونه توصیف می‌شود: «جمعه‌ها یک ساله، صبحِ اون بهاره، ظهرش مثِ تابستون، عصرش مثِ پاییزه، غروب‌ش زمستون.» هر جا لازم است، هر جا غم بر آدم‌ها چمباتمه می‌زند، آدم‌های نمایش این توصیف را هم‌خوانی می‌کنند. بارها این هم‌خوانی تکرار می‌شود.
مخاطب در طولِ نمایش صدایِ ساز نمی‌شنود، اما موسیقی در نمایش موج می‌زند؛ صدایِ کوبیدنِ گوشت‌کوب‌ها بر کاسه‌ی دیزی، طنازی در خدابیامرزگویی آدم‌ها، قُل‌قُل قلیان‌ها، همه در خدمتِ ریتم و ضرب‌آهنگِ نمایش‌ند.
اسماعیل خلج نقاش است؛ نشان به ده‌ها تابلوی جمعه‌کُشی. طراحی صحنه موجز، ساده، بی‌زرق‌وبرق و کاراست. از رنگِ سردِ دیوارها، تا چینشِ قلیان‌ها، سماورها، استکان و نعلبکی‌ها، میز و صندلی‌ها، در خدمتِ آفرینشِ قهوه‌خانه‌ای زنده‌اند.
در نمایش از قِران و ریال و شاهی صحبت می‌شود، اما چهره‌ها و لباس‌ها امروزی‌اند؛ انگار آدم‌ها همان‌اند که بوده‌اند.
میزانسن‌های ساده و بی‌آلایش یکی از ویژگی‌های قابل اعتنایِ جمعه‌کُشی است. میزانسن‌ها مثل آدم‌های نمایش صمیمی‌اند، البته نور در لحظاتی متناسب با کار، بر صحنه نمی‌تابد، مثلِ جایی که یکی از شاه‌کارهای بازیگری معاصر در حالِ رخ دادن است و آقای احمدی (اسماعیل خلج) ماالشعیر خود را نوشیده و لحظه به لحظه از خود بی‌خود‌تر می‌شود و شروع به مونولوگ کم‌نظیرش می‌کند.
اسماعیل خلج، که عمرش دراز باد، در آستانه‌ی ۷۵ سالگی نمایشی روی صحنه برده که بعد از نیم‌ قرن، زنده و گویاست. باید ایمان آورد که دود از کُنده بلند می‌شود.
پی‌نوشت: کار شایسته‌ی مجید گیاه‌چی را در قامتِ مجری طرحِ نمایشِ جمعه‌کُشی باید قدر دانست و از یاد نبرد.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعاً حذّ بردم از تماشای یه کار متفاوت و به شدّت دوس داشتنی که حرفای زیادی برای گفتن داشت.حرفایی از جنس دغدغه.حرفایی از جنس نگرانی که چقدر ممکنه زیاده خواهی های بشر در آینده کار دستش بده و روزی کارو به اونجایی برسونه که نباید.جویستیک نمایشی بود که یه ذهن خلّاق اونو نوشته و یه کارگردان تئاتر بلد با بهره گیری از هوش بالای خودش بازیهای کم نظیری از بازیگراش گرفته بود و به حق بازیگرا هم کاراکترای خوب و باورپذیری بهمون نشون دادن.کاراکترایی که محصول نزدیک به یک سال و نیم تلاش و تمرینشون بود و به زیبایی بهشون روح بخشیده بودن.من خیلی خوش شانس بودم که تونستم دو بار شاهد به دست گرفته شدن جویستیک این نمایش باشم.باید عرض کنم که با یه ژوئیسانس واقعی طرفین.ژوئیسانسی که لذتش از دردش بیشتره و حتی اجازه نمیده لحظه ای فکرتون جای دیگه ای بره.فکر نمیکنم کسی باشه ... دیدن ادامه » که بره این کارو ببینه و محو هنرنماییشون نشه و ناراضی بیرون بیاد.
ممنون جناب بحری و ممنون گروه تئاتر فُطرُس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
الهه الف
درباره نمایش سکوت سفید i
هنوز کار رو ندیدم. اما برگه نمایش کارهای آقای سلیمانی -برخلاف دیگر همکارانشون- همیشه پر از اطلاعات مفیدی هست که دانستنشون به مخاطب خیلی کمک می کنه.
آقای سلیمانی
ممنون از این که به مخاطب احترام می گذارید.

و یک تشکر دیگه بابت در نظر گرفتن دو تخفیف وفاداری و دانشجویی.

کلا کارتون درسته. دم شما گرم.

انجام وظیفه می کنیم بانو ... ممنون از شما ...
۳ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اومدم بلیط بگیرم دیدم تموم شده. حالم خیلی گرفته شد. قرار نیست برای اجرای دوباره بره؟
سپهر این را خواند
شاهین این را دوست دارد
عه ، آقا اشکان چرا انقدر دیر :(
۸ ساعت پیش
درود جناب غلامشاهی عزیز.. قرارهست در یک سالن دیگه اجرا ادامه داشته باشه فقط هنوز مکان جدید مشخص نشده
۸ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره نمایش پنجاه پنجاه i
یادداشت رحیم رشیدی‌تبار، برای نمایش «پنجاه/ پنجاه» | عکس
گاهی برای تماشای یک تئاتر دو چشم کم است
» یادداشت رحیم رشیدی‌تبار، برای نمایش «پنجاه/ پنجاه»
... دیدن متن »

زن و مردی پا به موزه‌ای گذارده‌اند. این موزه روزگاری نه چندان دور شکنجه‌گاه و کشتارگاه افرادی بی‌گناه بوده است و زندانیان در این جهنمِ روی زمین پس از انواع شکنجه، مشقت و زجر فراوان، میهمان اتاق‌های گاز شده‌اند. از زندانیان هیچ بر‌جا نمانده جز اندک وسایلی که در موزه در معرض دید بازدیدکننده‌گان قرار می‌گیرد؛ کلاه، چنددست لباس، شاخه گُلی فلزی و... .
قصه زمانی جالب می‌شود که متوجه می‌شویم همین زن و مرد روزی از این زندان گریخته‌اند و امروز که پا در این مکان دهشت‌ناک گذارده‌اند خاطرات‌شان زنده شده و مردگانِ این مکان نفرین‌شده در ذهن‌شان زنده می‌شوند. زن و مرد که حالا ناتوان‌اند و پیر، می‌شوند دو راوی.
.
در ابتدای نمایش زن و مرد (پیرزن و پیرمرد) در نقش دو اسب ظاهر می‌شوند؛ آری اسب. اسب‌هایی پیر با یال طلایی که برگردن‌شان افساری بسته شده‌ست و رهایشان نمی‌کند. اسب در هنر تدفینی نماد مرگ است و روان مردگان را با خود می‌برد و نویسنده‌ی این نمایش بسیار هوش‌مندانه این وظیفه را بر عهده‌ی پیرزن و پیرمردی نهاده است که بشوند دو راوی و شیهه‌وار قصه از زبان و ذهن‌‌ آن‌ها شنیده شود.
 اسب‌ها در ارتفاع، خاطرات‌شان (ارواح زندانیان) را در زندان (چاله) رها می‌کنند تا مخاطب در نمایشِ پیش‌روی‌ِ خود، نمایشی دیگر را به تماشا بنشیند.
زندانیان توسط جلاد-زندان‌بان به بازی گرفته‌شده‌اند و در حالِ بازی در نمایش "کله‌گِرد‌ها و کله‌تیزها"ی برشت‌اند.
 جلاد-زندان‌بان در هیئت یک کارگردانِ تئاتر با یک میزانسن، زندانیان (تو بخوان مردم) را به دوقطب و دوسو می‌کشاند تا به‌سانِ نوکِ یک پیکان در برابر یک‌دیگر قرار داده و خط‌کشی کند. یک قطب می‌شود "خودی" و قطب دیگر "ناخودی". زندانیان هم به این بازی تن می‌دهند، آن هم تنها به یک علت: "دمی بیش‌تر زنده بمانند."
خودی و ناخودی‌ها توسط زندان‌بان-جلادی که هم‌سو با تماشاگر روی صندلی نشسته و لباسی متفاوت از دیگر بازیگران و مثل تماشاگران به تن دارد!!، امر و نهی شده و به جان هم می‌افتند.
.
مخاطب در نمایش «پنجاه پنجاه» با روایتی خطی روبه‌رو نیست؛ البته که نباید باشد. مگر می‌شود از ذهن‌های مشوش، پراضطراب، هراسان و پریشان زندانیان در یک اتاقِ گاز روایتی خطی انتظار داشت!؟ اما نظم دارد. تسلط بر ریتم درونی، پرداختن به جزئیات به حد کفایت، احترام به ذکاوت مخاطب، رفت و برگشت‌های به جا و در خدمت ریتم اجرا، دوری از هرگونه ادا و اطوارهای شبه‌روشنفکرانه‌ی فلسفی مخاطب را وادار به احترام به نمایشنامه‌ی استخوان‌دار «پنجاه پنجاه» می‌کند که توسط هاله مشتاقی نیا و مرتضی اسماعیل کاشی نوشته است.
.
سطح بازی‌ها در نمایش«پنجاه پنجاه» قابل قبول و درست است. بازیگران بدنِ خود را می‌شناسند و بیان‌شان شفاف و رساست. لباس در این نمایش فکرشده طراحی شده است. در طراحی لباس نیز به مثال دیگر اجزای نمایش به جزئیات توجه بسیار شده‌است. لباس‌ِ یک‌دست زندانیان، لباس زنانِ‌روسپی، دلقک‌ها، زنانِ دیرنشین، اسب-راوی‌ها، زندان‌بان و... نشان از تسلط یک طراح لباس بر حرفه‌ی خویش دارد.
گریم و چهره‌پردازی پنجاه پنجاه نمره‌اش بالاست. رنج، درد، شکستن، غم، مشقت، بی‌روح بودن و درعین‌حال روح بودن زندانیان بر مخاطب هویداست.
.
طراحی صحنه‌ی جذاب، کارآمد و خلاقانه‌ی نمایش نیز یکی از نقاط قوت این اثر است.‌ موسیقی که بخش عظیمی از کار بر عهده‌ی اوست با نمایش چفت و بست شده و با روحِ آن یکی شده است.‌ مخاطب به جای صوت، اضطراب، دلهره، رنج، درد و... می‌شنود! 
مخاطب در نمایش «پنجاه پنجاه» با ساحر-کارگردانی طرف است که او را ۷۵ دقیقه جادو می‌کند. کارگردان در پایان نمایش از تک‌تکِ تصویرسازی‌های خلّاق تا میزانسن‌های فراوان و غیرتکراری و نوآورانه تا استفاده از تمام نقاط صحنه (بالا، پایین، چپ، راست، جلو، عقب) برای خلق تصویر و... مجموعه‌ای در قالب یک کلاس‌ِدرس تحویل مخاطب می‌دهد.
.
مرتضی اسماعیل کاشی با ابزارهایی که در اختیار دارد در طول نمایش همه‌کار می‌کند. کاری می‌کند که مخاطب با یک لنگه کفش پاشنه‌بلند صدای پای اسب بشنود. با یک جعبه شیشه‌ای ویترین می‌سازد، اتاق گاز خلق می‌کند، دادگاه می‌آفریند، خلوت‌گاه پدید می‌آورد، اتاق تعویض لباس ایجاد می‌کند، تصویر فشار دیوار بر آدم و له شدن استخوان های انسان به‌وجود می‌آورد و...
در جایی از نمایش هم آدم‌ها دومینو‌وار می‌افتند تا شاخه گُلی فلزی از دستِ عاشق به دستِ معشوق برسد، آن هم در اردوگاهِ مرگ!
مرتضی اسماعیل کاشی آن‌قدر تصویر می‌سازد تا مخاطب افسوس بخورد، افسوس بخورد که چرا برای این نمایش دو چشم بیش‌تر ندارد! مخاطب چپ را می‌بیند، تصویر راست از دست‌ش رفته! پایین را تماشا می‌کند بالا را از کف می‌دهد.
بعد از ۷۵ دقیقه که چراغ‌های سالن روشن می‌شوند، مخاطب دست می‌زند؛ اما از بازی‌گران و رِوِرانس خبری نیست! گروه اجرا کار خود را کرده است.‌ جرقه در خرمن روشن شده است. چراغ‌های سالن روشن‌اند. صحنه خالی است. تماشاگران دست می‌زنند و به سر‌های یک‌دیگر نگاه می‌کنند. کدام گِرد است؟ کدام تیز؟ جمله‌ای از برشت را باید بر سر در تماشاخانه‌ها نوشت، آن‌جا که می‌گوید تئاتر حقیقی تئاتری است که با روشن شدن چراغ‌های سالن تازه شروع شود!
.
پی‌نوشت ۱: اگر قصد دارید یک تئاتر خوب با ویژگی‌های اکسپرسیونیستی تماشا کنید تا ۳۰ آبان‌ماه ۹۸ ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه به تماشاخانه‌ی هیلاج در خیابان ایران‌شهر، کوچه‌ی مهاجر پلاک ۲۲ بروید.
پی‌نوشت ۲: از امیرشهاب رضویان سپاس‌گزارم که مکانی به ظرفیت‌های اجرایی تهران افزوده‌اند.

منبع: سایتِ ادبی، هنری چیستآرت

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپهر
درباره نمایش شیهیدن i
.
دستان گور بیرون بود
و خاک جاهلیت برون می‌ریخت.
کویر،
غرق عرق،
سودای سراب داشت،
و لب‌خشک،
پستان‌های خورشید را می‌مکید.
از هر طرف،
کرکس وحشت،
کودکان نابالغ را می‌درید،
و خون،
چون مائده‌ای آسمانی
بر زخم شلاق می‌پاشید.
راه به بی‌راهه می‌رفت
و ... دیدن ادامه » آه به چاه.
دستان گور،
از چشمان جاهلیت
مهره‌هایی سیاه بیرون کشید.
مهره‌ها چون سگانی شنی
طوفان بپا کردند.
خورشید تیره شد
و هزاران سال گذشت.
دستان گور بیرون بود.
گاوی می‌چرید.
از هر طرف
کودکی شیر می‌مکید
و می‌بالید.
دستانی بالا آمد و پرسید،
دستانی گره شد و جنگید،
دستانی حلقه شد و رقصید،
دستانی در آغوش کشید و بوسید،
دستانی
بر گور جاهلیت خاک ریخت و
خندید.


#مهیار_مظلومی
امیر مسعود این را خواند
فرزاد جعفریان، کاوه علیزاده و سیدمهدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نمایشى مدرن، در ژانرى «کمیک» که در زمانى به شدت فشرده، به انتقاد از انسان امروز مى پردازد و یادآور اجداد و سیر تکامل انسان هاى اولیه، به شیوه ای طنزآمیز است. انسانى که از خودبیگانه شده و بحران هویت دارد و تنهاست. و از طرفى انسانى که روزى براى حفظ بقاى خود و قبیله دور آتش گرد مى آمد، اکنون دچار تنهایى است و چاره ى این تنهایى را در داخل گوشى موبایل خود جستجو می کند. از طرفى از مخدرهاى جدید براى خاموش ساختن فریاد ترس خود و تبدیل این فریاد و اشک به خنده هاى الکى است. این نمایش خنده را بر روى لب مى خشکاند. زیرا تماشاگر نکات مشترکى از زمانه و مقطعى که در آن بسر مى برد، در این نمایش پیدا می کند. نویسنده با زیرکى خاصى علت ها و نظر خود را بیان کرده و با استعاره هاى جذابى وضعیت موجود را نقد مى کند. آینه اى تمام قد در مقابله تماشاگر قرار مى دهد. تیم اجرایى با تمام ... دیدن ادامه » توان در تلاش بود که لحظه های خوبى را در ذهن مخاطب به یادگار بگذارد. من پیشنهاد مى کنم به این اثر عمیق نگاه کنید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبر
درباره نمایش جمعه‌کُشی i
یادداشت محمدرضا آزادی (دکترای علوم ارتباطات)، برای نمایش «جمعه‌کُشی» | عکس
جمعه‌ای که به تماشای «جمعه‌کُشی» گذشت!
» یادداشت محمدرضا آزادی (دکترای علوم ارتباطات)، برای نمایش «جمعه‌کُشی»
... دیدن متن »

نمایشِ جمعه‌کُشی که در سال ۱۳۵۲ خورشیدی بر روی صحنه رفته بود، با سپری ‌شدن نزدیک به نیم قرن، هنوز تازگی داشت. از حرکت آغازین بازیگران که هم‌خوانی می‌کردند: «جمعه‌ها یک‌ساله، صبح اون بهاره، ظهرش مثل تابستون، عصرش مثل پاییزه، غروبش زمستون»؛ دانستم که حرف و پیام زیادی در نهان دارد و تکرارِ این عبارت از آغاز تا واپسین دیالوگِ این نمایش، تأکیدی بود بر قصه‌ا‌ی پُرغصه و یک حسِ نوستالوژیک، که گویی برای هر ایرانی در سطحِ متوسطِ جامعه در هر سن و سال و از هر نسلی که باشد، یادآوری غم‌ها و دلتنگی‌هایی است که به‌خصوص غروبِ جمعه‌ها به سراغ‌شان می‌آید.
دیالوگ و گفت‌وگوهایِ میانِ بازیگران این نمایشِ قدیمی، برای نسلِ امروز، که نسلِ سوم محسوب می‌شود، ازجمله دخترِ سیزده ساله‌ی من هم، به همان‌گونه تازگی و طراوت داشت‌؛ حال آن‌که از سال ۱۳۵۲ به بعد، یک انقلاب رخ داده و باید در همه‌ی عرصه‌‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ...، دگرگونی و تحولی اساسی حاصل شده باشد، یا بدونِ تردید به جز این انتظار نمی‌رود.
از دو ابزارِ ارتباطی و دو رسانه در صحنه‌ای از این نمایش گفت‌وگو به‌میان می‌آید، یکی روزنامه‌ای که توسط آقای احمدی خوانده می‌شود و دیگری رادیویی که دست‌فروش سعی به فروختن‌اش به دوچرخه‌ساز دارد. اتفاقاً هر دویِ این رسانه‌ها، مطابقِ تعریفِ مارشال مک‌لوهان، در دسته‌بندی رسانه‌های گرم قرار می‌گیرند که مخاطب برای دریافت و فهمِ پیامِ آن‌ها، به تمرکزِ زیاد و به‌کارگیری تمامِ حواسِ خود نیاز ندارد و در فضایی عمومی مثل قهوه‌خانه کاربرد دارد.
اما وقتی به دیالوگ‌های بازیگرِ نقش "کت‌و‌شلواری" در این نمایش دقت می‌کنیم، مثلِ «صدا رسا، چهار موج، هرجا که بخواهی می‌تونی با خودت ببری، ترانزیستوریه، ... اون‌ور دنیا یه‌طوری می‌شه؟ این‌جا به تو خبر می‌ده، رادیو وسیله‌ی ارتباط جمعی‌یه ...، من از وقتی رادیو بُردم خونه، به‌کل وضعِ خونه‌مون عوض شده ...» یا وقتی جلوی صحنه می‌آید و به تماشاگرها می‌گوید: «مثلاً اگر از شما بپرسن کجا متولد شدین؟ جواب می‌دین تهرون که پایتختِ ایرونه. همین‌قدر می‌دونی. اما اگه بهت بِگن ایرون کجاس؟ نمی‌دونی، ... تقصیر هم نداری. رادیو نداشتی که گوش کنی. همین جغرافیای مملکت خودمون‌رو ازت بپرسن، آبروت می‌ره ... خلاصه آدمی که رادیو نداره، آبرو نداره قربونت ...»؛ بیان‌کننده‌ی این واقعیت است که نویسنده‌ی این نمایش‌نامه، شناختِ نسبتاً کاملی از نقشِ اطلاع‌رسانی، آموزش عمومی، سرگرمی و آگاهی‌بخشی، جامعه‌پذیری و فرهنگ‌سازی رسانه‌هایِ زمانِ خود و دوره‌یِ نگارشِ نمایش‌نامه‌اش داشته و قابل‌تحسین است به‌گونه‌ای که، با تغییری مختصر در دیالوگ‌های این بخش از نمایش، به وسایلِ ارتباطی در دسترس و شبکه‌های مجازی این دوره نیز قابلِ استناد است. به‌ویژه برای نسلِ امروز که از پیشرفته‌ترین فن‌آوری‌های نوین ارتباطی برخوردار شده است و با نداشتن رسانه‌ای روزآمد و کارآمد، تنها آبرویش نمی‌رود، بلکه در بی‌زمانی و بی‌مکانیِ چیره‌شده بر جهان، فردی نابرخوردار از قدرتِ فزاینده‌ی رسانه‌ای تلقی می‌شود و در این گفتمانِ مسلط، بی‌هویت و بی‌معنا خواهد بود. از سوی دیگر، خود صحنه‌ی نمایش و تمامِ اجزای آن، شاملِ ارتباطاتِ کلامی و غیرکلامی، حرکت‌های بدن، لحن و سکوتِ بازیگران، در کل به‌منزله‌ی رسانه‌ای است که به‌خوبی توانست در ایجادِ ارتباطِ معنایی و مفهومی با مخاطبِ خود، موفق باشد.
از منظر و چشم‌اندازی دیگر، قرابتِ زمانی نوبت نخست اجرای نمایش‌نامه‌ی جمعه‌کُشی، با دهه‌های ۷۰ و ۸۰ میلادی، که به دوره‌ی بروز و ظهورِ نسبیت‌گراییِ فرهنگیِ پسامدرن موسوم است، القاکننده‌ی مفهومی مشترک است؛ چرا که مطابق این رویکرد، تجلیِ واقعیت در لایه‌های پیچیده و در هم‌تنیده، به اشکالِ گوناگونی رخ می‌دهد، که ناگزیر به پذیرشِ این معنا هستیم که تمامِ فرهنگ‌ها و آیین‌ها، هر یک به اندازه و سهمِ خود در درک و تفسیرِ واقعیت‌، نقش دارند و بنا بر نظر «اپسکمپ»: پست‌مدرنیسم در عرصه‌ی هنر، به از میان رفتنِ مرزِ هنرِ فرمالیستی و هنرِ عامه‌پسند کمک کرد و این تفکر به شکل‌گیری برخوردهای انعطاف‌پذیرتر با فرهنگِ عامه و دسترسی بیش‌تر به آن، منجر شد و این تغییر رویکرد گسترده در آغاز سده‌ی بیست و یکم، تأثیرِ قابل‌توجهی بر تحولِ علوم اجتماعی و هنر گذاشت.
در چارچوبِ چنین تحولی، مفهومِ جدیدی در حوزه‌ی نمایش اجتماعی شکل گرفت که به تئاتر برای توسعه (Theatre for Development) معروف است و مطابقِ نظرِ دکتر هادی خانیکی، از این نظریه در زمینه‌ی فعالیت‌های توسعه‌ای ارتباطات، استفاده گسترده‌ای در جهان می‌شود. لذا از آن‌جا که وظیفه و نقشِ سرگرمی-آموزشی، یکی از راهبردهای ارتباطی برای رسانه‌هاست و به‌طور معمول برای انتقال اطلاعات، آموزش و جلب مشارکتِ مخاطبان، همواره برای بهره‌برداری درست و استفاده‌ی بهینه و مؤثر از آن تلاش می‌کنند، نظریه یا مفهومِ «تئاتر برای توسعه»، سازوکار خاصی از این راهبرد است که هم‌چنان در تحقیقات و مطالعاتِ ارتباطات و توسعه، مطرح است و کاربرد دارد.
بنابراین صرف‌نظر از نقدِ هنری این نمایش، که در تخصصِ صاحبِ این قلم نیست و نیز تحلیلِ جامعه‌شناختی و روان‌شناختی و رویکردهای فرهنگی این اثر هنری که در این مجال نمی‌گنجد، به باور نگارنده، این نمایش برای ایفای نقش سرگرمی-آموزشی و رسانه‌ای خود، از موفقیت نسبی برخوردار است. هم‌چنین در انتقالِ پیام و مفهوم نمایش‌نامه به مخاطبان، که لازمه‌ی فراگردِ یک ارتباطِ منطقی است، درست و مؤثر عمل کرده و در مسیرِ «تئاتر برای توسعه»، گام برداشته است.
به سخنِ دیگر، نویسنده و کارگردان به استدراک مخاطبِ خود بها می‌دهد، هرگونه برداشتِ درست یا نادرست از اثر هنری‌اش را به او می‌سپارد و پرسش‌هایی را در ذهن او ایجاد می‌کند که پاسخ‌اش، در لایه‌های پنهانِ ارتباطات فردی و اجتماعی و تشابه‌ها و تمایزهای فرهنگی و اجتماعی در دوره‌یِ تاریخیِ سپری‌شده، نهفته است و به واقع‌بینی و تحلیل‌های همه‌جانبه‌نگر نیازمند است.‌
چرا جمعه‌کُشی ادامه می‌یابد؟، اساساً چرا در ساختارِ ذهنی افراد جامعه و عموم مردم، این‌گونه نهادینه شده است؟، چرایی و چیستی آن از کجا سرچشمه گرفته و ریشه‌ی تاریخی و فرهنگی آن کجاست؟ از جمله پرسش‌هایی هستند که در پایانِ نمایش در ذهن‌ام مرور شدند.
پیشنهاد می‌کنم نمایشِ تحسین‌برانگیزِ «جمعه‌کُشی» را به تماشا نشینید و هنرنمایی قابل ستایشِ «اسماعیل خلج» را ارج نهید، تا در چالش با اندیشه و ارتباطات و رفتارمان، راهی نو یابیم و نگاه و طرحی نو دراندازیم.   

برای آگاهی بیش‌تر از نظریه‌ی تئاتر برای توسعه، می‌توانید به منابع زیر مراجعه کنید:
خانیکی، هادی. (۱۳۹۱). «تئاتر برای توسعه، به‎مثابه رسانه: فرآیند شکل‌گیری ویژگی‌های ارتباطی»، تهران.  .فصل‏نامه‌ی علوم اجتماعی. شماره‌ی ۵۹، ص‌ص ۱۳۶ – ۱۶۷، پاییز.
Epskamp, Kees. (۲۰۰۶). Theatre for Development: An Introduction to Context, Applications & Training. London: Zed Books.

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیت این نمایش، به نویسندگی ماتئی ویسنی یک، کارگردانی دانیال اربابی و با بازی علی شیری، حسین مهدوی سلیمی، محمد عبدللهی و ... آغاز شد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهترین نکته کار بازی بسیار عالی و قوی این ۶،۷ تا بازیگر دختر نوجوانه.
که بسیار مسلط و عالی بازی میکنن.
پیشنهاد میدم حتما ببینید
دوست عزیز ممنون از اینکه اجرامون رو دیدین. البته هیچ‌ کدوم از این بازیگران زیر بیست و پنج سال نیستند. ممنون که همراهمون بودین.
۱۰ ساعت پیش
ممنون ازتون من بازیگر ندا هستم و سی سالمه
۸ ساعت پیش
عجیبه که من هم فکر میکردم سن بازیگرا خیلی پایین باشه . به دوستی که همراهش کار رو میدیدم بعد از اجرا میگفتم این نسل شگفت انگیزن . پر از انگیزه و وجد برای رسیدن به اهداف و رویاهاشونن .
بازیها حرف نداشت .
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید