"یک ساعت و نیم. یک بازیگر. مونولوگی به این طول و درازی، حتما حوصله سربر و خسته کننده است." اینها اولین حرفهایی بود که بعد از دیدن صفحه نمایش " پابرهنه، لخت، قلبی در مشت " در سایت محترم تیوال به ذهنم اومد. خلاصه داستان هم در یک جمله همه چیز را لو می داد. واقعا برای دیدن این نمایش تردید داشتم.
حتی تو گروه چت دوستان هم نظرها همین بود. اما چند نکته ای مثل جوایز جهانی یا تعداد اجراها در کشورهای دیگر کنجکاویم را بر انگیخته بود. بلاخره دل زدم به دریا و جمعه گذشته تماشاگر این نمایش شدم.
داستان که آغاز شد از روی همون خلاصه نمایش می دانستم که با واگویه های مردی بعد از ترومایی سخت روبرو هستم. روایتی که لایه لایه پوست می انداخت و بیشتر به هسته شخصیت علی دلیر نزدیک میشد. از لحن دیالوگها فهمیدم که نمایش به زبان آلمانی و برای مخاطبی که تقابل فرهنگ ترکهای کارگر در آلمان صنعتی را دیده طراحی شده. نمایش به شدت به این نکته وفادار بود و برای فهم بهتر ما فارسی نشده بود. بلکه فقط ترجمه شده بود.
بازی سعید کریمی نازنین عالی بود. از جونش مایه گذاشت را اگر برای این بازی به کار نبریم کاملا کم لطفی کردیم. این چنین خیره کننده بر روی صحنه بود و نگذاشت لحظه ای از جذابیت دیدن این شخصیت کم بشه. دکور مینیمال و نورها ساده بودند، و هر دو کارکرد مناسبی داشتند. در این سالن کوچک که به نظرم بسیار مناسب چنین نمایشی بود این نمایش به جان و دل نشست، اما صندلی های آن چندان
... دیدن ادامه ››
راحت نبود.
باورم نمیشد به جاهایی از نمایش بخندم اما طنز در بطن نوشته آقای کوشک جلالی بود، و بعد از نمایش رویابافی کردم که این نمایشنامه میتونه دستمایه فیلم سینمایی خیلی خوبی ساخته ترکها یا آلمانی ها هم بشود.
اگر ذره ای علاقه مند تئاتر، مهاجرت و زندگی در آلمان هستید، حتما این نمایش را ببینید.
از اینجا کمی اسپویل دارد:
علی فقط تروما نداشت، علی صدها عقده و چالش فرهنگی داشت در کشوری که بهش ثروت داده بود اما ازش چند عضوی از خانواده اش را به تلخ ترین شکل گرفته بود. من نمایش را فهمیدم. حتی فهمیدم به آلمانی از زبان یک ترک داشت روایت میشد. مشخص بود که این کارگر دایره لغات محدودی دارد و با لهجه ترکی به آلمانی حرف میزند. (هر چند که همه چیز فارسی بود) اما احساس می کنم چند جایی بدون ایجاد مشکل میتونست حذف بشه. مثلا کل کل ها با همکار ایتالیایی یا داستان پی پی سگها کمتر و خلاصه تر بشه. یک چیز دیگر هم اسامی بود. من به عنوان یک مخاطب فارسی زبان اسم مریم و حسن و هانس را می فهمم. می دوانم هر کدام احتمالا برای کدام فرهنگ هستند، مذکر یا مونث هستند و چه دینی به صورت ذاتی دارند. اما اسم بولن واقعا برایم پر از سوال بود. هنوز هم نمی دانم ترکی است یا آلمانی و تا اواخر نمایش هم نفهمیده بودم پسربچه بوده. گاهی همین چیزهای کوچک در متن نمایش موجب میشوند که ما تا انتها سردرگم بمونیم. من کار را خیلی پسندیدم. به دوستانم هم توصیه کردم بروند. اما مطمئنم با احترام به نویسنده نمایش استاد کوشک جلالی، میشد زمانش را مقداری کوتاه تر کرد. امیدوارم همیشه چنین متن های خوبی باشند، و موجب بشوند ما را همراه خود تا انتها بکشد و روایت گر رنج و شادی انسانهای دیگر باشد.