نقد فیلمهای کوتاه پرسونا
قسمت اول
بسته فیلم های کوتاه پرسونا شامل شش فیلم کوتاه با مضامین متفاوت است. این مجموعه نقد، حاصل تماشای شش فیلم کوتاه مستقل است که هرکدام از جهان، مسئله و منطق روایی خاص خود می آیند. این فیلم ها نه یک جریان مشخص را نمایندگی می کنند و نه لزوما در پی گفت وگویی مستقیم با یکدیگرند. آنچه آن ها را کنار هم قرار می دهد، نه اشتراک مضمونی یا فرمی، بلکه صرفا هم زمانی تماشای آن ها و امکان خوانده شدنشان در یک متن انتقادی واحد است.
در این نوشته تلاش شده هر فیلم بر اساس منطق درونی خودش خوانده شود؛ بدون تحمیل معنای بیرونی یا ساختن پیوندهایی که در خود اثر وجود ندارند. برخی از این فیلم ها بر فضا و تصویر تکیه دارند، برخی بر ایده و تمثیل، برخی بر نقد ساختارها و برخی بر تجربه های شخصی و عاطفی. کیفیت ها، ضعف ها و دستاوردهایشان نیز به همان اندازه متنوع است.
فیلم اول: آخرین شیهه اسبی که خواب پروانه شدن دیده بود
فیلم کوتاه «آخرین شیهه اسبی که خواب پروانه شدن دیده
... دیدن ادامه ››
بود» روایتی آشنا از مواجهه با مرگ را دستمایه قرار می دهد: زنی مبتلا به سرطان که از ادامه ی شیمی درمانی امتناع می کند و همراه همسرش به سفری کوتاه برای دیدن اسب های وحشی می رود. هرچند ایده ی فیلم قابلیت تبدیل شدن به تجربه ای تاثیرگذار را دارد، اما پرداخت روایی آن سطحی باقی می ماند.
مهم ترین ضعف فیلم، فقدان شخصیت پردازی است. شخصیت زن بیش از آنکه به عنوان انسانی با کشمکش های درونی شناخته شود، به یک موقعیت تقلیل یافته است. در نتیجه، مواجهه او با مرگ و واکنش های احساسی همسرش (از جمله گریه ها و لحظات عکس گرفتن) حالتی خام و اعلامی پیدا می کند و تاثیر عاطفی لازم را بر مخاطب نمی گذارد.
پایان بندی فیلم با پرتاب کلاه گیس از پنجره ماشین، استعاره ای قابل پیش بینی از رهایی و پذیرش است که به دلیل عدم انباشت معنایی در طول روایت، چندان کشف برانگیز از کار درنمی آید.
در مقابل، فیلم از نظر بصری موفق تر است. نماهای بدیع از جنگل ابر، اسب های وحشی و حضور انسان در دل طبیعت، تصاویری چشم نواز خلق می کنند. با این حال، این زیبایی بصری بیش از آنکه در خدمت درام باشد، جای خالی روایت عمیق تر را برجسته می کند. فیلم در نهایت بیش از آنکه تجربه ای از مرگ بیافریند، به بازنمایی آشنای آن بسنده می کند.
فیلم دوم: خودکشی به سبک نیچه
این فیلم اقتباس وفادارِ صرف از رمان «مغازه خودکشی» اثر ژان تولی نیست. بومی سازیِ ایده است. زبان کردی فیلم بیشتر به بومی سازی شدگی اشاره می کند. تبدیل «مغازه» به «داروخانه» و مشروط کردن مرگ به «نسخه پزشک» یک تغییر کلیدی است. در رمان، خودکشی یک کالای آزاد و حتی تبلیغ شده است اما در فیلم، خودکشی قانون مند، بوروکراتیک و مجوزدار می شود. این تغییر، فیلم را از طنز ابزورد صرف، به نقدی اجتماعی نزدیک می کند: همانطور که در زندگی درگیر امضا و نسخه و کاغذبازی هستیم برای مرگ هم نیازمند همین بوروکراسی شده ایم.
نکته ی مهم فیلم این است که خودکشی را نه یک بحران فردی، بلکه یک سازوکار جاافتاده در جامعه نشان می دهد. مشتری ها آرام و عادی وارد داروخانه می شوند؛ نه بحران، نه آشوب، نه فریاد. اینجا فیلم به خوبی نشان می دهد که وقتی مرگ نهادینه شود، دیگر خودکشی نه تراژدی، بلکه یک «رویه» است.
انتخاب قابله به عنوان شخصیتی که نسخه خودکشی دارد، هوشمندانه ترین تصمیم فیلم است. قابله نماد آغاز زندگی است اما اینجا تنها قابله شهر حامل مرگی آگاهانه است. شاید بتوان گفت جامعه ای که حتی قابله اش نسخه مرگ دارد، دیگر دچار بحران نیست بلکه به انتها رسیده است.
داروساز نه قهرمان است، نه ضدقهرمان. او سالها به دلیل شغلش در شکاف بین قانون و اخلاق گرفتار است. وقتی پیرزن قابله نسخه خودکشی می آورد، شکاف دیگری برایش ایجاد می شود: شکاف بین مسئولیت شخصی و مسئولیت اجتماعی. جایگزینی شکر به جای سم، انتخاب اخلاق به جای قانون است. اما از سوی دیگر انتخاب مسئولیت شخصی به جای مسئولیت اجتماعی نیز هست. این اولین پارادوکس فیلم است.
اما در همین بین پارادوکس دیگری نیز رخ داده است. شکر سهوا برای پیرزن قابله سم است. او دیابت دارد. این پارادوکس درباره ی «نیت» در برابر «اثر» است. پزشک نیت خیر و اخلاقی دارد اما ابزارش همان سازوکار مرگ است.
پارادوکس دیگر این است که پیرزن می خواست بمیرد، اما از داروساز شکایت می کند چون او را تا پای مرگ برده است. اما این موضوع جایی عجیب تر می شود که می بینیم ظاهرا پیرزن نمی خواهد «هر جور مردنی» را بپذیرد. این موضوع را در صحنه پایانی و مراجعه ی فرد جدید که می خواهد «به سبک پیرزن» بمیرد بیشتر متوجه می شویم. این موضوع نشان می دهد که خودکشی در جهان فیلم بیشتر یک الگو شده است.
فیلم با طنز سیاه و فضاسازی تاریک، تضادهای اخلاقی و فلسفی پیچیده ای خلق می کند و با پارادوکس ها نشان می دهند که مسئله ی فیلم نه زندگی یا مرگ، بلکه اختیار و کنترل انسان بر سرنوشت خود است. «خودکشی به سبک نیچه» فیلمی است دقیق، هوشمند و پرمعنا که طنز و تاریکی را به خدمت تحلیل جامعه و اخلاق درآورده است.
فیلم سوم: سربسته
فیلم «سربسته» به نظر می رسد که یک نقد تیز و نمادین از بوروکراسی نظامی و فقدان پاسخگویی در ساختارهای قدرت باشد. تیر شلیک شده توسط سرباز، به ظاهر یک حادثه ی کوچک و تصادفی است، اما فیلم از آن به عنوان نماد اثرات تصمیمات غیرمسئولانه و سیستماتیک استفاده می کند. جغد، که تنها موجودی بی گناه است، بهانه ای برای ایجاد این بحران می شود، و همین نشان می دهد که در یک سیستم متصل و حساس، کوچک ترین رخدادها می توانند به پیامدهای عظیم و غیرقابل کنترل منجر شوند. در بسیاری از فرهنگ ها (از جمله فرهنگ ایرانی)، جغد نشانه ی شومی، ویرانی یا خبر بد است. جغد وارد فضای کاملا کنترل شده ی پادگان می شود، با هیچ ترفندی نمی پرد و نظم ظاهری برجک را به هم می زند. جغد نماد حقیقتی است که سیستم نمی خواهد ببیند. سرباز می خواهد آن را «بترساند» و دور کند، درست مثل سیستم که می خواهد نشانه های بحران را انکار کند، اما جغد نمی رود.
فیلم به خوبی نشان می دهد که پرسنل مافوق به جای پرداختن به علت اصلی تیراندازی یا شرایط سخت سرباز، تمام تلاش خود را صرف گردن انداختن تقصیر و امضاهای رسمی می کنند. این یک نقد مستقیم بر ساختارهای بوروکراتیک است که واقعیت را نمی بینند، مسئولیت پذیری را به کاغذ و فرم ها منتقل می کنند و بحران های واقعی (شورش ها، انفجارها) را نادیده می گیرند.
سرباز نماد فردی است که در سیستم فشرده و کنترل شده گرفتار شده است. تیراندازی را سهوی انجام داده اما نهایتا مجبور می شود اعتراف دروغی بدهد. این نشان می دهد که سیستم نه تنها از افراد خود حمایت نمی کند، بلکه آنان را مجبور می کند تا برای حفظ ظاهر و بوروکراسی، حقیقت را پنهان کنند.
فیلم بیش از یک روایت طنز تلخ ساده است. این یک تمثیل از سیستم های اقتدارگرا و ناکارآمدی بوروکراسی است. «سربسته» با استفاده از یک حادثه ی کوچک و تمرکز بر واکنش های بوروکراتیک، پیامدهای قدرت غیرمسئولانه و فقدان پاسخگویی را به تصویر می کشد.
ادامه دارد...
https://eternaldelusions.blogsky.com/1404/10/06/post-142/persona-short-films