تیوال رسول حسینی | دیوار
T1 : 13:53:02
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

"جیمز جویس رو میشناسی؟"

ته یک کوچه باریک، لابلای خرما فروش ها و پلاستیک فروش ها یه اتاق رنگ رو رفته بود با حصارهایی از چوب که شیشه های مابینش تورو از درون پوسیده و پر غمش با خبر می کرد،نفس کهولت چنان رو شیشه هاش نشسته بود که به سختی ماشین تحریر دستی سیاه رنگ روی میز کنار پنجره رو می دیدی،سر تاسف که می چرخوندی تا آهی از ته دلت بکشی چشمت می افتاد به یه اتاق بزرگ که تمامش رو چوب گرفته بود،چوب رنگ رو رفته ای که ریش گرو می گذاشت تا تو بگذاری و بگذری از قدمت سالها ی گذشته این چهار دیواری.
چرخیدیم و بالبخندی که انگار روی صورتم سالهاست دوختند
گفتم :"ته این کوچه چه داستان ها که خلق نشده."
عینکش رو در آورد، چشمای گود رفته اش رو ریز کرد:
" چه داستان ها؟خرما و شیره اش رو دریاب، سوخته موشکه لامذهب."
ته چشمش همیشه یه غمی لم داده بود که شاخصه چهره ... دیدن ادامه » اش شد،اصلن برای همین دکتر گفته بود باید چشمهات رو بذاری پشت ویترین.موهای چربش رو دستی کشید و با اون قد دیلاق لق لقوش گفت:"بریم شهبازی".
وسط لباس فروش ها ته یک پاساژ زهوار دررفته که پر بود از دیکیز و رانگلر و اورکت های خاکی رنگ،یه کتاب فروشی بود عبوس و اخمو که درونش با آقای شهبازی شاد بود.
گفتم:"سفارش داده بودی چیزی برات بیاره؟"
با سر گفت بله البته بله تو دهنش نمی چرخید اما چون حق رو در انتخاب بین آره و بله به من سپرد با اشتیاق بله رو از تکان سرش شنیدم.در که باز شد چشمش خورد به کتاب سبز رنگ با تصویر یک مرد کت پوش،نشسته بر صندلی لهستانی و گلدانی پیش رو.
گفت: "جمیز جویس رو بدید لطفن؛اون سبزه."
نگاهش کردم لبخند عمیقی تحولیش دادم و گفتم:"جیمز جویس رو میشناسی؟" دو تا تک قهقه زد و بعد ویترین چشماش رو برداشت، باز چشمای گود رفته اش رو ریز کرد:
"همه شناخته هام رو ته اون کوچه بن بست جا گذاشتم
/دست نوشته ها-آخرین روز تابستان نود و پنج/
۰۱ مهر ۱۳۹۵
زهره عمران ، مرتضی کلانی ، وحید هوبخت و پرند محمدی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(چرک نویس)

ستاره های آسمون یکی یکی برام چشمک میزدند انگار که.. انگار که توی دامن همیشه سیاه مادرم کلی اکلیل ریخته باشی، جوری نگاهم رو از زمین دزدیده بودند که جدول انتهای کوچه که همیشه از روش می پریدم رو ندیدم و با سر پرت شدم روی چمن های سراشیبی اتوبان. تا جاذبه بخواد من رو زیر سیاهی چرخ های رونده اتوبان ببره جستی زدم و پام رو به یک درختک جوان گیر دادم. همین که خیالم از افکار شوم جاذبه راحت شد، کمرم رو وری چمن ها گذاشتم و دودستم زیر سرم جا خوش کردند.از لا بلای برگ های کوچک و شاخه های نارس درختک جوان به آسمان سیاه با اون همه ستاره خیره موندم. نمیدونم چرا دامن سیاه مادرم از جلوی چشمام نمیرفت و یا بهتر بگم آسمون شده بود دامن سیاه مادرم. از وقتی یادمه مادرم دامن سیاه می پوشید، با یک ترکیب و حالت خاص، بدون هیچ تغییری.برای من دامن فقط با رنگ سیاه معنی پیدا ... دیدن ادامه » کرده بود.بارها دیده بودم مادرم وقتی داره لباس مشتری هاش رو می دوزه پارچه های رنگی رو مثی دامن گرد میکنه و کش میندازه، اما هیچ وقت نخواستم اسم اون پارچه ها رو ازش بپرسم، چون دامن فقط با پارچه مشکی درست می شد.یه روز آذر دختر همسایه مون اومد که مادرم برای جشن تکلیفش چادر گل گلی نماز بدوزه. گفت با اضافه هاش یه دامن برای عروسکم درست کنید.مادرم هم لبخند زد و قبول کرد.دامن رنگی با گل های قرمز...... دامن رنگی با گل های قرمز.... دامن رنگی با گل های قرمز برای عروسک، عروسک یک موجود دروغیه اینم یک پارچه گرد بالا کش داره که دروغی بهش میگن دامن، یک دامن دروغی برای یک عروسک دروغی.
اما باز دلم آروم نگرفت. آذر که در و بست دویدم تو راهرو و صداش کردم. " دامن رنگ رنگی وجود نداره آره؟"نگاهم کرد، چند ثانیه،خداحافظ بی رمقی گفت و چالاک از پله ها دوید. دنبالش کردم تمام پله ها رو تا دم در حیاط. انقدر حواسم به آذر بود که بهش برسم، لبه بالا اومده در خروجی راهرو که همیشه از روش می پریدم رو ندیدم، پرت شدم کف حیاط جلوی پای آذر .چشمام که از درد پر از اشک شده بودند رو کردند به آذر و لبام جنبیدند که" دامن گل گلی نداریم مگه نه؟" چشمش رو دزدید، در و باز کرد و پاشو بیرون گذاشت" تمام پارچه های رنگی میتونن دامن بشن"در آهنی حیاط رو بهم کوبید.تمام سرم پر شد از صدای ویز ویز، چشمای مغرورم که حتی قطره ای اشک تا بودن آذر نریخته بودند، قطره هاش سیل شد تمام صورتم رو گرفت. وقتی چرخیدم که جدا کنم خودم رو از موزاییک های کف حیاط، چشمم به آسمون حورد که تازه داشت سیاه می شد. توی اون زور کم سیاهی هم می شد ستاره ها رو دید که چطور برق می زنند، توی وسعت اون همه سیاهی لاجون که چیزی تا پررنگ شدنش نموده بود. اااا، آره اونجا بود که برای اولین بار من رو یاد دامن سیاه مادرم انداخت. تو تمام مدت خوردن شام چششمم به دامن سیاه مادرم بود، فکرم به ستاره های چشمک زن آسمون و سط اون همه سیاهی.سرم رو چرخوندم که نون بردارم چششم به قوطی اکلیل کنار چرخ افتاد که از بین شیشه چشمک می زدند.
بعد از اون شب دیگه مادرم هیچ وقت از خواب بیدار شد... بیدار نشد تا دامنش روببینه، دامن پر از ستاره های چشمک زن.
ای کاش می دانستم دامن رنگ رنگی تور ا به خواب فرو می برد، و خواب تو دختر همسایه مان را هم، حتی به تکلیفش نمی رساند.
۲۹ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک فکر کردن با صدای بلند(غر غر خودمانی)

اون موقع ها وقتی دلم می گرفت به سرعت با گپ زدن با یه دوست دلم باز می شد و یادم می رفت که اصلن حال بد یعنی چی، اون دوست هم یادش میرفت که من چی گفتم ، اصلن یه گوش در بود، گوش دیگه دروازه.

این موقع ها اما دلم که می گیره حتی میترسم جلوی آیینه با خودم راجع بهش حرف بزنم، مباد کسی این وسط از کاه ما کوهی بسازه و در معرض دید همگان بذاره تا این وسط فقط خودش رو بزرگ کنه، کاری هم نداره که چاشنی دروغ و دبنگ هم که قاطیش کرده دور از رسم ادب و اخلاقه، چی دارم می گم کسی که اینطوره اخلاق نمی دونه یعنی چی.

شونه هام درد گرفتن از بس آدم های عجیب به واسطه این نا مردمی ها، روش ایستادند و مدام هم تایید می شن، ای کاش کسی پیدا شود که بداند آنچه می شنود و می بیند حاصل گذشت و سکوت آن هاییست که دیگران بر دوششان سوارند. آنها هیچ چیز جر بی اخلاقی ... دیدن ادامه » ندارند.

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران



از: خود
وای به حال دگران...
۰۱ شهریور ۱۳۹۴
رسول جان، حقا که یک آبانی اصیل هستی :)))
و فقط یک آبانی اصیل حرف یک آبانی اصیل رو میفهمه :))))))
۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
پرند عزیز ومهربان ............

پ.ن: نقطه های پایانی حرف های است که در قامت جمله نگنجد.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امیر احمد قزوینی بزرگوار و درجه یک

آیدین بهاری یا به قولی "آی دین بهاری"مهربان و دوست داشتنی و جان دل

خانم نجاتی عزیز و محترم

بهترین هارو آرزو مندم برای شمایان

و گروه خوبتون

دمتون گرم/غمتون کم
آقای رسول حسینی مهربان
سپاس فراوان از لطف جنابعالی و امید که تماشای "فهرست" رضایت خاطر شما را جلب نماید.
۱۳ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آرزوی موفقیت می کنم برای این گروه دوست داشتنی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جوش-پارت سوم

همان طور که در پارت اول و دوم اشاره کردم واژه جوش معانی گسترده ای دارد که هر کدام در جای خودش که قرار بگیرد تفسیر های مختلفی دارد که میتواند جمله را منفی یا مثبت کند.
تا اینجا پیش رفتیم که جوش خطرناک کتری شد چای داغ و بعد از آن سر از آبگرمکن خانه مادر پدرم در روستا در آورد . از آن شب به بعد هیچ گاه به حمام مادر بزرگ نرفتم حتی اگر مجبور بودم شب را روی فرش و بی متکا خارج از پشه بند بخوابم . اصلن جوش با من چکار دارد؟
از روستا که به خانه برگشتیم با همراهی دمپایی که نشیمن گاه مرا نوازش می کرد روانه حمام شدم تا به قولی کبره های بسته شده بر پوست را غافل گیر کنم. آب پاک هم جسمم را بشوید و هم روانم را ازین افکار شوم. تاثیر آب گرم بود آیا یا نوع شستشوی پدر نمی دانم اما بعد از استحمام به خواب عمیقی فرو رفتم و بعد از آن انگار دنیا برایم رنگ دیگر داشت.
خانه ... دیدن ادامه » ما از آن خانه ها بود که این روزها با افتخار می خوانیمش کلنگی، همان ها که با درایت تبدیل به برج های بی قواره شان می کنیم و از تراکم بالای آن لذت وافر می بریم. انتهای یک کوچه بن بست با عرض سه مرد بالغ و طولی کمی بیش از قد این سه مرد، یک در سبز کوچک اما دو لنگه نمایان بود، دری با دستگیره گرد نقره ای رنگ با یک کلاه گرد آهنی مشبک بر روی سرش که پر از پروانه بود.کنار در دقیقن سمت راست روی دیوار طوسی رنگ دلمه دلمه شده از جنس سیمان آن روزها، یک مستطیل سفید بود با برجستگی مربع شکلی در انتهای آن. انگشتت که مربع را نوازش می کرد آن سوی دیوار یک آدمک آهنی که کلاه خود بر سر و یک چماق گرد در دستش داشت محکم بر سر خود می کوبید. ما با صدای فریاد هایش می فهمیدیم کسی منتظر است که وارد خانه مان شود. از در سبز که می گذشتی دو پله تو را از بالا به پایین و به حیاط می رساندند. شاخ و برگ درخت انجیر همسایه که به خانه ما سرک کشیده بود میهمان را گول می زد.نه حیاط ما باغچه نداشت کوچک بود اما پر بود از گلدان های ریز شمعدانی .میانشان راهی بود که تو را با چند قدم ناچیز به در ورودی خانه هدایت می کرد.پدرم همیشه آن را مسیر سبز می نامید. خبر نداشت بعد ها یک فیلمساز فرنگی نام فیلمش را از روی دستش کپی می کند بدون در نظر گرفتن قانون کپی رایت. بگذریم.
تمام دیوار روبروی در ورودی به مدخل خانه شیشه بود.کفشت را که درمی آوردی و از آن که می گذشتی روی موکت قهوه ای رنگی پا می گذاشتی که از یک راهروی کوتاه تو را به یک ردیف پله در سمت راست و یک سالن بزرگ در سمت چپ می رساند.سالن بزرگ پر از نور بود وخورشید مهربانانه به آنجا می تابید تا آخرین لحظه های حضورش در آسمان. میانه اتاق یک در دو لنگه قهوه ای رنگ مغرور بود که مثل دو سرباز درباری، دو سمت اتاق را احاطه کرده و نگاه را بیش از همه به خود متمرکز می کردند. وقتی این دو لنگه دست به دست هم می رساندند اتاق به دو قسمت مساوی تقسیم می شد. دو قسمت کاملن مجزا، قسمت پشت در پر بود از پشتی های قرمز با طرح های آجر آجری تو گلدار.طرح عجیبی بود اما وجود داشت و برای خودش شحصیت ویژه ای بود.جلوی پشتی ها روی فرش قرمز گل تبریزی دست باف که مادر بزرگم سالها پیش بافته بود، یک ردیف پتوی دو لا شده که رویش را با ملحفه هایی از طرح بته جقه پوشانیده بودند دراز کشیده بود.این ترکیب دو سمت اتاق را به صورت یک زاویه قائم پر کرده بود. در محل تلاقی آن دو نیز یک سماور زرد با قوری و استکان های کمر باریک که عکس مردی سبیل گنده ای که به هر کسی در مقابلش قرار می گرفت چشم می دوخت دلبری می کرد.بعد ها که پی بردم طلا چیست فهمیدم رنگ آن نیز زرد نبود بلکه طلایی بود، آن مرد سبیل گنده را هم شاه عباس می خواندند. حالا چرا روی لیوان به آن باریکی نزول اجلال کرده بودند نمی دانم، من بگمانم دروغ گویی بزرگ بوده چرا که عکس شاه و لیوان کمر باریک هیچ ربطی بهم ندارند. همیشه عکس دولت مردان بر روی چیز های پهن یا بزرگ حک می شود که پهنای آن بر بزرگی آنان بیافزاید.بگذریم.
در قسمت جلویی که به حیاط کوچک مشرف بود دو ردیف مبل با پارچه ای طوسی رنگ عجیب که دیگر نمونه اش را در هیچ کجا ندیدم لم داده بودند، درست روبروی هم، انگار یکدیگر را زیر نظر داشتند. در میانه دو مبل یک میز شیشه ای زهوار در رفته ای نشسته بود.راستش همش خیال می کردم دارد مبل ها را نصیحت می کند چرایش را نمی دانم شما هم نپرسید چون واقعن جوابی ندارم.نگاهت که به فرش می افتاد بیچاره ای در نظرت شکل می گرفت که بار سنگینی بر دوشش گذاشته بودند و او توان تکان خوردن نداشت. بعد از دیدن فیلم محمد رسول الله و آن صحنه که سنگ را بر روی شکم بلال گذاشته بودند، فرش سورمه ای رنگ گلگلی را بلال می خواندم.به جرات باید بگویم پرده بلند حریر نازک بی رنگ که تمام شیشه سالن را پوشانده بود دیده نمی شد اما چرا مادر و پدر هر سال برای تعویضش جنجال داشتند نمی دانم. هرسال عوض می شد وهر سال همان بود، طرح، مدل دوخت حتی بی رنگی اش. فقط انگار بهانه ای شده بود که نزدیک به تحویل سال جدید کینه های کهنه پدر و مادر را خالی کند تا سال جدید را بی کینه و کدورت در کنار هم شروع کنند. همیشه نزدیک به زمان تعویض پرده که می شد با هزار ترفند خود را به خانه مادر مادرم که نزدیک مان خانه داشتند می رساندم و تا پایان این فرایند خطیر آنجا سنگر می گرفتم. بی اغراق سنگر می گرفتم چرا که صدای جدل آن دو از صدای موشکهای صدام که در سنین طفولیت در خاطرم مانده بیشتر بود. صد رحمت به مسئولین، قبل از شروع موشک باران آژیر قرمزی ، صدایی زنگی چیزی می زدند تا به سرعت به پناذه گاه برویم، پدر ومادر بنده اما مثل نارنجک های چهار شنبه سوری بی هوا زیر پایت می ترکیدند و بعضن سنگ های داخلش و موج عجیبش تو را چنان می گرفت که تا چند روز توهم ترکیده شدن نارنجکی دیگر در زیر پایت را داشتی.
یک سال نزدیک به سال نو انفجار از آشپزخانه و با صدای مادر شروع شد. من یک لم جلو پشتی دراز کشیده بودم، با شلوارک که قدیم تر ها می خواندمش شرتک و یک رکابی زیبا با تصویری از کرانه های باختری ( در اخبار شنیده بودم و چون روی زیر پوشم گل و بلبل بود این نام را برایش بر گزیدم حالا چرا...؟ این را هم نمی دانم.). شریان افکارم پاره شد و به در و دیوار پاشید.آسیمه سر مثل فنر ی که از جا در برود بلند شدم و با سرعتی چون حسین بولت در صد متر، خود را به در خروجی رسانده، دمپایی ها را جا بجا پوشیده و پایم را در مسیر سبز قرار دادم. همه چیز انگار کند شده بود حتی دویدنم، کش می آمد هم راه، هم من، صدای شرق شرق دمپایی بر کف موزاییک در گوشم پژواک می کرد. گرچه هدف نزدیک بود اما دست یافتنی نمی نمود.دستم را دراز کردم تا دستگیره در به دستم نزدیک شود اما باز کش می آمد. دستم که در مسیر برگشت به پشت سر و باز حرکت به سمت جلوی خودش بود از حرکت ایستاد و به سمت بالا کشیده شد گام هایم نیز هوا را لگد می زد، دقیقن مثل لحظه تکاف هواپیما.لبخند روی لبانم نقش بسته بود و به قول بچه ها خر کیف شده بودم همه صدا های پیرامونم قطع شده بود رویای پرواز داشت تحقق می یافت که صدایی تمام رویا هایم را بر هم زد، صدای پدر، "گفت: کجا در می ری پسر؟ سر ظهری ها؟ بیا ببین مامانت چی می گه؟فرار می کنه واسه من."، همان طور چرخید و مرا داخل خانه قرود آورد. تا پایم به زمین سفت رسید برگشتم به سمت در که پدر سد راهم شد، "گفت : کجا باز؟ می گم برو ببین مامانت چی میگه؟"، همان طور که سرم پایین بود و مشغول کنکاش برای فرار از بین پاهای پدر "گفتم: پرده هال به من ربطی نداره یعنی اصن نمیبینمش که بخوام چیزی بگم،... برو کنار دیگه". پدرم با صدایی که خنده ای فرو خورده در آن مستتر بود "گفت: پرده هال چیه؟ برو تو آشپزخونه ببین چه دسته گلی به آب دادی، برو". من سرم را بالا آوردم و به پدر نگاه کردم، ": دسته گل چی؟ من کاری نکردم که". با اعتماد به نفس بر گشتم ،به سمت آشپزخانه را ه افتادم، با گام هایی بلند و کشیده، تا پایم را داخل آشپزخانه گذاشتم مادرم با خشم نگاهی کرد و"گفت: با دمپایی آخه". تازه متوجه دمپایی های همراهم شدم به سرعت از پا درشان آوردم و کنار در آشپزخانه گذاشتم، در همین حین چشمم به کف آشپزخانه خورد، قرمز بود! کی سرامیکش را عوض کرده بودند؟ کف آشپزخانه ما قهوه ای بود که. با سری بالا وارد شدم و "گفتم: قشنگ شده من قرمز دوست دارم "، هر چه جلوتر می رفتم احساس می کردم کف پایم خیس می شود و انگار زمین می خواهد پایم را بگیرد. مادر با جیغ بنفش "گفت: بدون دمپایی؟ ای خدا من تازه خونه تکونی کردم آخه"، از همان روزها معنای دوگانگی را یاد گرفتم گویا، اول گفت با دمپایی حالا می گوید بدون دمپایی وای این چه فلسفه پیچیده ای بود.آرام "گفتم : پام بود که، خوب شما خودت گفتی در بیار"، و او ادامه داد": با دمپایی حیاط وسط خونه نباید بیای با دمپایی خونه هم وسط حیاط چند بار بهت بگم ها؟ الانم پابرهنه روی این موج مرباها راه افتادی، صد دفعه نگفتم تو خونه با دمپایی مخصوصن وقتی می خوای وارد آشپزخونه بشی"..دیگر دمپایی مهم نبود کلمه مربا که به گوشم خورد فرو ریختم تازه فهمیدم چه خطایی کردم.شیشه مربا همیشه بالای یخچال بود ودور از دسترس من، من هم عاشق مربا آن هم آلبالو ، وقتی حواسشان نبود چهارپایه کوچک کنج آشپزخانه را به در یخچال نزدیک می کردم و بعد از بالا شیشه مربا را پایین می کشیدم، چند قاشق می خوردم و باز به موقعیت اول برش می گرداندم.،بدون اینکه کسی شک ببرد. مادرم داشت می گفت ومن در فکر بودم که چطور دستم رو شده و بدتر از همه شیشه مربای نازنینم شکسته اما ناگهان گوشم فریاد مادر را شنید ": دیگه از دستت جوش آوردم، بابا برای خودت بده صد پشت ما قند داشتند تو هم هی مربا بخور تا قند بگیری ...اه حالا باید خودت اینجارو تمیز کنی، ....تا قبل از ناهار باید مثل اولش بشه".هیچ کدام از حرف هایش برایم ابهام ایجاد نکرد حتی وقتی گفت قند می گیرم با اینکه منظورش را نفهمیدم، اما مدام به دستانش زل زده بودم که جوشی که با خود آورده ببینم، می خواهد جوش را روی من بریزد؟ از کجا آورده این جوش را؟در تمام طول مدت تمیز کزدن کف آشپزخانه و حسرت دور ریختن آن همه مربای نازنین به این فکر می کردم که این جوش کتری دیگر چرا در مسائل خانوادگی ما دخالت می کند؟ اصلن مشکلش با من چیست ؟ چطور مادر مهربان من را هم تحت تاثیر قرار داده که او هم با خود جوش آورده . سرگیجه داشتم جوش کتری شد چای داغ بعد رفت در آبگرمکن مادر بزرگ و بعد مادرم با خودش آورده بود. کجا به دنبال جوابش باید می گشتم....

و همچنان ادامه دارد....
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جوش-پارت دوم

همان طور که در پارت اول اشاره کردم واژه جوش معانی گسترده ای دارد که هر کدام در جای خودش که قرار بگیرد تفسیر های مختلفی دارد که میتواند جمله را منفی یا مثبت کند.
تا اینجا گفتم که جوش خطرناک کتری را در لیوان ریختند و شد چای داغ گوارا برای رفع خستگی، من هم متحیر از این اتفاق پر از ابهام و سوالات گوناگون، سوالاتی که ذهن من را به شدت مشغول کرده بود و جوابی برایش نمی یافتم.
گذشت و گذشت و من هرکجا به دنبال جواب سوال خود می گشتم، دم در خانمان از زبان صحرا خانم، خانه عمعه ها وعمو ها، خانه دایی ها و خاله ها، خانه مادر مادرم و خانه مادر پدرم..خانه مادر پدرم..خانه مادر پدرم
خانه مادر پدرم در روستا بود از آن خانه های دیوار کاه گلی که بوی عشق می داد، میان یک باغ پر از انگور های رنگارنگ و درخت های بلند گردو. عطر کاهگل و بوی نم خاک آب خورده با صدای وز وز ... دیدن ادامه » زنبورهایی که هجوم می آوردند برای پر کردن دستگاه گوارششان تا از دفعییاتشان عسل های خوشمزه برایمان تهیه کنند چنان غرقم می کرد که تمام ذهنم پر می شد و دیگر هیچ چیز جز دویدن در باغ و دنبال کردن پروانه های رنگی برایم مهم نبود. خانه مادر بزرگم دقیقن در میانه باغ بود و چهار درخت گردو بلند از چهار جهت رویش سایه می انداخت. یک دالان سبزرنگ که با تلفیق داربست های چوبی و درختان مو درست شده بود هداییت می کرد به در ورودی چوبی رنگ که در بالای آن شیشه های رنگی بود. از در که میگذشتی وارد دالانی میشدی که به اندازه پهنای دو آدم بالغ عرض داشت و با قدم های کوچک آن زمان های من طولش 200 قدم میشد. وقتی آفتاب دقیقن بالای در می تابید رنگ شیشه ها می پاشید بر دالون و یک تابلوی نقاشی زیبا می ساخت یک جورایی مثل آثار کوبیسم. بیشتر زمانی که خورشید مشغول نقاشی در دالان بود من هم آنجا بودم و آموزش میدیدم، بر خلاف باقی بچه ها که خواب بودند.یک لیوان شیر تازه گاو هم که مادر بزرگ در همان ساعات می دوشید قبل از گرم کردن و حتی به مطبخ رسیدن از او می گرفتم و در حین آموزش آرام آرم می خوردم تا صبحانه آماده شود. ناگفته نمامد حتی بعضن صبحانه ام را هم آنجا می خوردم. از دالان که می گذشتی به حیاط می رسیدی که عطر گل های عجیب و غریبش شامه نواز بود و سرمستت می کرد.وسط حیاط یک چارچوب مسقف وجود داشت که میان آن را حوضی مربع پر کرده بود. دور تا دور حوض نیز پر بود از گلدان های شمعدانی. ناهار را همیشه آنجا می خوردیم حس غریبی داشت چراکه آبی که از قنات بیرون خانه به داخل می آمد وارد حوض می شد و بعد از لبریز کردن حوض ، از سمت دیگر ادامه مسیر می داد و به سمت باغ می رفت.صدای این قدم زدن آب میان خانه دلنواز بود.موسیقی خاص و دلنشین.به گمانم شنیدن را ازآنجا یاد گرفتم. یاد گرفتن اینکه صدا ها را بشنوم، گوشم را برای شنیدن موسیقی طبیعت تربیت کنم و بیش از سخن گفتن بشنوم تا حتی آهنگ آدم های پیرامونم را هم کشف کنم.بگذربم.
در سمت راست حیاط دو در چوبی بلند قرار داشت که یکی به سرعت تو را به مستراح قدیم یا سرویس بهداشتی فعلی می رساند،با همان کاسه توالت های مخوف و ترسناک... و دیگری بعد از اینکه تو را از داخل دالانی که در سمت راستش سکویی نیمه بود و بالای آن چوب رختی و در سمت دیگرش یک استوانه بلند سفید رنگ که کلاه سبز و مسخره ای بر سر داشت و صدایش می کردند آب گرمکن، می گذراند به سمت در دیگری هدایت می کرد از جنس چوب لیز، که پشت آن محل استحمام بود، دوش و وان کوچکی در زیرش و یک چاه دفع آب فلزی و زنگ زده. جنس چوب در حمام برایم عجیب بود یعنی تا به حال ندیده بودم همه چیز از رویش سر می خورد، حتی پشه ها هم رویش قرار نداشتند، مدام سر می خوردند و به سمت دیگر پرواز می کردند. دیواری که این دو در بر رویش قرار داشت را که به سمت شمال امتداد می دادی بعد از گذشت از یک شکست 90 درجه ای بنای ساختمان رخ مینمود. قبل از رسیدن به دری که تو را به داخل خانه راه می داد سکویی بود که با چند پله بر حیاط مسلط می شد. از پله ها که میگذشتی سکو نام دیگر می گرفت و خوانده می شد مهتابی.در همان سنین بود که اختلاف طبقاتی را با پوست و استخوان لمس کردم و حس قدرت را نیز هم. وقتی از حیاط به سکو نگاه می کردی نامش سکو بود جلوه ای نداشت حیاط بهترین جا برای بودن با طبیعت بود و اصلن بهترین جای خانه آنجا بود. اما همان که پا بر روی پله ها میگذاشتی و کم کم از سطح فاصله می گرفتی و بر روی سکو جا خوش می کردی چنان بر حیاط مسلط می شدی و طبیعتش را زیر پایت می یافتی که انگار تمام این مجموعه زیبا در خدمت توست. حتی مثلن وقتی داشتند زیر آلاچیق سفره می انداختند وقتی از بالا نگاه میکردی فقط دوست داشتی دستور بدهی مثلن کج است، صاف است، کم است، زیاد است یا هر چیز دیگر.بدون اینکه حتی اندکی از وضعیت زمینی که سفره بر رویش پهن می شد یا حال کسانی که سفره را پهن می کردند با خبر بودی، فقط دوست داشتی دستور بدهی بدون آگاهی و بی علم.حتی همدلی وهمکاری را از دست می دادی حس مشارکت را نیز. غافل ازینکه هر چه هست آن پایین است نه این بالا این بالا فقط مجازاست اما آن پایین واقعیت ها شکل می گیرند. به همین دلیل هیچ گاه از آن مهتابی به داخل خانه و طبقه بالا نمی رفتم چرا که می ترسیدم یادم برود زیبایی ها را باید ساخت ونه فقط نگاه کرد. البته فقط در فصول بهار و تابستان. شب ها را هم روی مهتابی و زیر پشه بند سحر می کردم و بعد حکایت دالان و شیر و نقاشی. بگذریم.
شب ها قبل از خواب باید دوش می گرفتم چون از صبح تا شب در خاک و خول می دویدم. مادرم هم وسواس داشت و اجازه ورود به حریم تشک و ملحفه را با آن سرو وضع نمی داد، درست هم نبود.من چون هنوز کوچک بودم باید با نفر دومی حمام می رفتم.راستش اگر کوچک هم نبودم تنها نمی رفتم واقعن برایم مخوف بود.پدر جور پسر را می کشید و جز این چاره ای هم نبود چون من فقط با پدر حمام می رفتم و بس. حمام همیشه حالم را خوب می کرد آب گرم و کیسه و سفید آب و صابون و کف و کلی ازین و، و، و، ها ی دیگر.خستگی را هم از بدن بدر می برد. با آن شیوه شستشویی که اکثر هم دهه های من یعنی دهه شصتی ها سراغ دارند.  ( فرق هم نداشت هرشب حمام می روی یا هر هفته، شیوه شستن همان بود که بود.)
یک شب که برای حمام آماده می شدیم مادر بزرگ" گفت: آب هنوزگرم نشده درجشو زیاد کردم ننه صبر کن اومد بالا برو" و در جواب، پدر "گفت: روی شصت بیاد خوبه دیگه؟" و شنید که": آره ننه "و "گفت: چقدر طول می کشه؟ "و "شنید: زیاد کردم تا ته که زود گرم بشه اما حواست باشه ها نیاد رو نود که سرریز می شه." من که از کلیه این مذاکرات هیچ چیز خاصی دریافت نکردم اما این را فهمیدم که دیر شود سر می رود مثل شیر وقتی که مادربزرگ گرمش می کرد. در همین بین پسر عموی پدر یالله گویان وارد حیاط خانه شد و پدر از بالای مهتابی به پایین سکو رفت و نزدیک به حوض در آغوشش گرفت. نمی دانم چه شده بود که هر دو همان جا کنار حوض نشستند و شروع به گفتمان غلیظ اما کم صدا کردند.حتی با ابرام مادربزرگ هم داخل نشدند و همانجا پشت به بنای ساختمان گفتگو می کردند.من اما از بالای مهتابی زیر نظرشان داشتم با اینکه نمی دانستم چه می گویند. داشتم از این حس برتری خودم نسبت به آنها لذت می بردم که صدای فیس فیس شدیدی بلند شد و آب از زیر در اولی ورودی به رختکن حمام به بیرون زد. هوای سفیدی که بعد ها فهمیدم بخار می نامندش هم از رویش به هوا می رفت.پدر و پسر عمو سراسیمه به سمت در دویدند ومن هم به سرعت به سمتشان شتافتم. پسر عمو ی پدر که متوجه هجوم من به سمت اتفاق رخ داده بود بلند "گفت: نیا نیا جوش آورده می پاشه به سرو صورتت برو عقب برو." جوش..جوش.. جوش..با شنیدن این کلمه تمام اتفاقات و سوالات و ابهاماتم جلوی چشمم ایستاد و قد درازی کرد. جوش کتری که شد چای داغ اینجا چه میکند؟! وای باز هم سر گیجه گرفته بودم اما تمام تلاش خودم را کردم تا به صحنه نزدیک شده و جوش را از نزدیک ببینم. هوا گرم بود و تمام کف رختکن را آب داغ فرا گرفته بود. بخار هم که جایی برای نفس کشیدن نمی گذاشت. پاهایم را محکم به کف دمپایی چسباندم که اگر اتفاقی بتوانم به سرعت فرار کنم و دمپایی هم از پایم در نیاید. پدر را در کنار آن استوانه سفید رنگ دیدم که داشت پیچی را باز می کرد همین طور که داشت پیچ را باز می کرد آب هم فس فس کنان می خواست بیرون بجهد. برگشت تا از پسر عمویش در خواست دستمال پارچه ای کند تا دستش نسوزد که چشمش مرا دقیقن پشت سرش دید، در همین میان دستی که با آن پیچ را نگه داشته بود سوخت و پیچ بر زمین افتاد.پدر فریاد زنان "گفت: برو برو جوشه برو" مرا زیر بغل زد و خارج کرد اما من تا آخرین لحظه داشتمنگاه می کردم که جوش کجاست و چه شکلیست. فوران جوش را دیدم که از دهانه استوانه سفید بیرون می جهید و هو هو میکرد. انگار داشت به سمت من می آمد که از بغل پدر مرا در بیاورد و به آغوش خود ببرد.از آن شب به بعد هیچ گاه به حمام مادر بزرگ نرفتم حتی اگر مجبور بودم شب را روی فرش و بی متکا خارج از پشه بند بخوابم .آن شب تا صبح به این فکر بودم جوش کتری که شد چای داغ چطور تا اینجا آمده و آن استوانه سفید خنگ طور را به جان من انداخته، اصلن جوش با من چکار دارد؟ فکر می کردم و دیگر ستاره ها ی درخشان آسمان جذاب نبود و چشمم نمی دیدشان.....

و همچنان ادامه دارد....


۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
این قسمت را خیلی دوست داشتم..
موید باشید.
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
"....گوشم را برای شنیدن موسیقی طبیعت تربیت کنم و بیش از سخن گفتن بشنوم تا حتی آهنگ آدم های پیرامونم را هم کشف کنم..." قشنگ بود و دوسش داشتم.

داره جذاب میشه...:)
منتظر قسمت بعدیم

ممنون
شاد و خندان باشید
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
خانم خدابخش مهربان

مرسی از شما و همراهیتان

شاد باشید
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جوش-پارت اول

واژه جوش معانی گسترده ای دارد که هر کدام در جای خودش که قرار بگیرد تفسیر های مختلفی دارد که میتواند جمله را منفی یا مثبت کند.
اولین بار که با واژه جوش آشنا شدم نوپا بودم و هنوز کتری و علاالدین با هم رفیق بودند، آن هم از آن رفاقت های دو آتیشه، از آن رفاقت ها که خاکی بودن را فریاد می زد،چراکه کتری با اینکه بر دوش علاالدین سوار بود مغرور نبود و برای آن مرکب احترام ویژه ای قائل بود. در مقابل علاالدین هم با آرمش مثال زدنی کتری را بر دوش خود پذیرفته بود و با تمام وجود گرمای وجودش را با او تقسیم میکرد. بگذریم، عرض می کردم اولین باری که با واژه جوش آشنا شدم دقیقن آن لحظه به اوج رسیدن دمای کتری از حرارت رفاقت با علاالدین بود، با کامیون کوچکی که نخ آن را به دست من رسانده بود دور این دو رفیق می گشتم و قربان صدقه شان می رفتم که به ناگه کامیون پر از ... دیدن ادامه » حسادت و خشم از این رفاقت و همدلی خود را محکم بر علاالدین کوبید و آن هم هرچه تلاش کرد نتوانست بر یک پا بایستد، پس با کتری بر زمین افتادند. کتری هرچه سعی کرد جلوی دهان خود را بگیرد که مباد محتویات داخلش بیرون بپاشد، نتوانست و تمامش را بر پیکر ریز نقش من پاشید. حس عجیبی داشتم احساس کردم تمام تنم به جنب و جوش افتاد و به جای کتری از حرکت ناشایستی که انجام داده شرمنده و قرمز شده بود.دهانمکه به اعتراض از این حرکت نا خوب به اعتراض باز شد مادرم دوان دوان به سمت من آمد و بعد از راست کردن قامت علاالدین بر سر زنان و شیون کنان لباس های مرا از تن به در کرد، فریاد میزد، من نیز به جای کتری اشک میریختم از کار بدش.
چند روز بعد که مادرم در حال باز کردن نوار های سفید بد بو که پیش تر ،بعد ازآن اتفاق، دکتر پیر سر کوچه مان بجای تیشرت قرمز با عکس میکی موز (میکی? موس)بر تن من پوشانده بود،بوداز زبانش شنیدیم که "میگفت: خدا رحم کرد، آب جوش بود، خیلی هم جوش بود، وگرنه تاول تاول میشد پوستت پسر.دیگه دور علاالدین و کتری و آب جوش نگردی ها.(بوس)" پس فهمیدم که جوش بد است و اگر چیزی جوش باشد نباید به سمتش رفت.
مدتها من از دور رفاقت شیرین علاالدین و کتری را تحسین می کردم و برای پایداری چنین رفاقتی از ته ته دلم دعا می کردم، تا اینکه یک روز پدرم و قتی از کار به خانه برگشت به سراغ آن دو رفیق رفت. من پنهانی زیر نظرش داشتم. بلند "گفت: جوش اومده." منتظر بودم کتری راتنبیه کند که چرا جوش آمده که مادرم از آشپزخانه" فریاد زد: پس بیارش تا دم کنم." ای وای یعنی چه بلایی سر کتری می خواهند بیاورند، "پدرم گفت: نمی خواد کیسه ای بیار، یه لیوانم بیار." قلبم به تپش افتاده بود کتری بیچاره که گناهی نداشت ،"مادرم گفت: مطمئنی؟ "و "پدرم گفت: آره بابا بیار تا دم بکشه طول میکشه الان میچسبه." اشک در چشمانم نشسته بود و از لای در نگاه از بالا به پایین پدر را که بر روی کتری و علاالدین سایه انداخته بود میدیدم. این نگاه دقیقن مرا یاد آن وقت ها می انداخت که کار بدی انجام می دادم و پدر دست به کمر به من زل میزد. در همین فکر ها بودم که صدای جلنگ جنلنگ از دور به سمت من آمد، آمد، آمد و هی بیشتر و بیشتر میشد، تا بیایم سر برگردانم و موقعیت استراتژیک خود را ارزیابی کنم چشمم به پاهای مادرم افتاد که سینی به دست بالای سر من ایستاده بود و صدای جلینگ جلینگ هم قطع شده بود، گفت: وا چرا مثل موش این پشت قایم شدی پاشو بیا می خوایم چایی بخوریم با بیسکوییت مادر که دوست داری." چای و بیسکوییت مادر را به شدت می شناختم و از دوست داشتنی ترین خوراکی های من بودند، پس به دنبال مادر راه افتادم، لبخند زنان و خرامان، انگار عقل از کف داده بودم. تا نگاهم به پدر، مادر و لیوانهای خالی بدون چای افتاد عرق سرد بر پیشانی ام نشست، چه شده؟ مادر که دروغ نمیگفت بر خلاف پدر، چرا لیوانش خالی از چای است؟ مرا به جشن تنبیه کتری دعوت کردند؟ با این سن و سال که من دارم فکر نکردند در روحیه من تاثیر منفی بگذارد؟ نکند از این خشونت من هم مثل پسر عمه همسایه مان شب ادراری بگیرم؟ (تمام این جمله ها را از زبان مادر دوستم صحرا خانم که همیشه دم در خانه مان با چند زن دیگر سبزی پاک می کردند شنیده بودم و بکار می بردم بدون اینکه معنی اش را بدانم) پدر با دقت کتری را برداشت در چشمانش برقی زد، مادر سینی را پایین تر گرفت و پدر با ذوق و شوقی جوش داخل کتری را داخل لیوان ریخت، بهت زده نگاهشان می کردم دستم به لرزه افتاده بود نگاهم به علاالدین افتاد که چطور دارد زبانه میکشد و می خواد رفیقش را نجات دهد او هم چون من بی قرار بود انگار وفراری از تنبیه، به گمانم آن زمان علاالدین ما به مذاکره و گفتمان به جای جنگ، بدگویی، تنبیه و تحریم اعتقاد داشت و به قول امروزی ها مروج فرهنگ گفتمان بود.نگاه از علاالدین که بر داشتم مادرم روی زمین نشسته بود و داشت کیسه ای که به آن نخ وصل بود درون جوش کتری که اکنون داخل لیوان بود فرو می کرد. به سرعت به کتری نگاه کردم ودیدم سرجایش نشسته، با احتساب حاشیه ایمن گردا گرد علاالدین و کتری دوری زدم و دیدم الگوهای اخلاقی من در کودکی بدون هیچ تنشی باز ایستاده و با هم خوش و بش کنان مشغولند. متعجب بودم که" مادر گفت: بیا چایی آقا پسر." با تحیر دیدم جوش کتری چای شده بود و پدر داشت آن را هرت میکشید. چطور ممکن بود. با احتیاط به سمت سینی رفتم چای را بر انداز کردم حتی بو کشیدم، چای بود، واقعن چای بود، تا دست دراز کردم به سمت لیوان که پیش ازین جوش کتری داخلش بود و حال چای ، "مادرم گفت: ااا داغه بذار سرد بشه بعد بخور." احساس سرگیجه داشتم همه چیز دور سرم می چرخید انگار، این جوش کتری بود که شد چای و چطور حالا شد داغ ،یعنی اساسن چطور جوش خطرنات کتری تبدیل به چای داغ شد، ای وای ....
ادامه دارد....
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
تعبیرتون از جوش جالب بود
من تا خوندم یاد جوش صورت افتادم و دوران بلوغ که همش ادم درگیره با این پدیده:D
اما این جوش کجا و اون جوش کجا :D
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"این نوشتار ارتباط مستقیم با تیاتر ندارد"
دوستان عزیز من در خانواده بزرگ تیوال، سلام

وقت شما عزیزان به خیر

سال 93 برای من سالی بود که خداوند متعال راهی را باز کرد تا بتوانم با شما عزیزان آشنا شوم و از همه مهمتر بتوانم خدمتگزار کوچکی باشم برای شمایان دوست، این اتفاق باعث افتخار من است که برای رساندن صدای تولید کنندگان تیاتر به گوش شما ازکوچکترین تلاشی فرو گذار نباشم و صمیمانه با اشتیاق فراوان و تمام وجود سعی در بهتر و بهتر شدن خود کنم تا محصول نهایی در خور شان والای شمایان جان و همراهان هنر باشد.که این خواستگاه تیم آوای تیوال است.

از جناب عمرو آبادی عزیز بابت ایجاد چنین فضایی و تلاش بی وقفه برای ارتقا و هرچه بهتر کردن این مجموعه ی بزرگ صمیمانه سپاس گزارم و تشکر ویژه دارم که بنده را در جمع خودشون پذیرا بودند.

از جناب عسگری عزیزم که صمیمانه به من اعتماد کرد و این فرصت را به من داد که در کنار او و تیم پر از مهر و کاربلدش حضور داشته باشم و به تلمز بپردازم ، با تمام وجودم سپاس گزارم.

از تمام همکاران عزیزم( محمد رضا، محمد مهدی،علیرضا،آریو،مجتبی، محمد، نازنین موسوی، نازنین جعفر زاده، تبسم استاد، مهشاد حجتی، مریم کچویی، حسین کوهی و پرند محمدی) بسیار ممنونم وبسیار آموختم در کنار ایشان. خرسندم و به خود می بالم که با شمایان جان همراه شدم.
"از یک نفر دیگر هم باید تشکر کنم اما بعدن"
براتون سالی پر از خوبی، خوشی و سلامتی آرزومندم و امید وار بتوانم در سال جدید با آموزه های جدیدی که از دوستان گرفتم با کیفیت مطلوبی انجام وظیفه کنم و خدمتگزار خوبی برای این خانواده بزرگ ودوست داشتنی باشم.
مراقب خودتون و مهربانیاتون باشید.

پیشاپیش ... دیدن ادامه » نوروزتان مبارک.
شاد باشید
نوروزت مبارک آقای قلب ... باشی همیشه رفیق
۲۶ اسفند ۱۳۹۳
رسول جان یکی از اتفاق های خوب امسال برای من آشنایی و همکاری باتو بود
یک دنیا ممنون برای همه ی خوبی هات
۲۶ اسفند ۱۳۹۳
چه متن برخاسته از دلی ...
ممنون که هستید و سپاس ویژه از زحماتتون که بی تعارف در تک تک گفتگوهاتون مهرتان جاری و ساری هست،باشد که قدردان شما آوایی عزیز باشیم.

از درگاه خداوند مهربان سالی سرشار از عشق ،سلامتی و عاقبت به خیری رو براتون خواستارم

شاد و خندان ... دیدن ادامه » باشید
۲۷ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
...اینگونه بنویسم که:
آقا عجب تیمی، یعنی همین که این عزیزای جان کنار هم هستند دیدنیه چه برسه که نمایش نامه خوانی هم انجام بدند. بابا ایول دارید.چه قدر جذابه، من که رسمن هیجان زدم به شدت و امید وارم در اون تاریخ بتونم بیام، که اگر نیام انگار 25 سال پیر شدم.

حالا اینگونه بنویسم که:
15 اسفند روز پر خاطره ای خواهد بود چراکه بعد از کاشت یک اصله درخت به دیدن هنر نمایی دوستان عزیز خواهم رفت و طعم شیرین کاشت یک نهال که آینده پر ثمری خواهد داشت را با شروع حرکت پر ثمر دوستانم جشن می گیرم.
ما هم امیدواریم باشید در کنارمون :)
۰۴ اسفند ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.....

پینوشت: وسیع بود نوشته، کم کردم و از خودم چند نقطه در کردم.

از: خود
بانوی غایب و آیدا طاهرزاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز من سلام
با احتساب امروز نمایش پدرو پارامو فقط 3 اجرای دیگر تا پایان خود فاصله دارد.
در این 3 اجرا منتظر حضور گرم شما نازنینان و حامیان تیاتر هستیم.
شاد باشید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیز من سلام
امروز به تاریخ بیست و چهارم/دی ماه/هزار و سیصد ونود و سه، گروه نمایش پدرو پارامو برای مخاطبین عزیزش در سایت محترم تیوال تخیف 25 درصدی و فراخوان نقد در تیوال را در نظر گرفته است.
منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم.
با تو جه به ساعت اجرا کاش این برنامه رو برای یک روز تعطیل در نظر میگرفتید تا مخاطبین بیشتری بتونن بیان!:(
۲۴ دی ۱۳۹۳
رسول خان خسته نباشی
از هم صحبتی و حرفهات حسابی لذت بردم
منتظر اجراهای بهدیت هستم
۲۶ دی ۱۳۹۳
جناب هوبخت عزیز
ممنونم از حضور گرمت
من هم بسیار لذت بردم از مصاحبت با شمای دوست
شاد باشی
۲۷ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان عزیزم در خانواده بزرگ تیوال،سلام
ساعت 16:30 هر روز با حضورتون به نفس ما گرمی بیشتری بدید.
شاد باشید
وحید هوبخت و ارشاد رازانی این را خواندند
محمود زهره وند ، آذرنوش و شادی بهرامی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این یادگاری ازمن بماند پیش شما که دوست داشتن بی منفعت، رفاقت بی شیله پیله، محبت دلی نه زبانی و روی پای خود بودن به جای روی کول دیگری ایستادن وبالا رفتن داره از بین ما رخت بر می بنده.
دلم گرفته ازین اوضای نابسامان انسانیت ها، دلم گرفته از انتخاب های پر از سیاست به جای انتخاب بر محور لیاقت.
چیه می گی شعار ندم،قبول، اما این شعارها روزی رفتار روزمره ما بود، همدل و با هم،پشت به پشت هم.
روزی، روزگاری بود که حالا نیست.
ولش کن داد و بیدادم واینجا واسه چی راه انداختم.
به قول یه کسی: درد داشتن درد دارد نه صدا.


از: خود
نه صدا ...
بدون شرح رسول جان ... بدون شرح ...
۱۵ دی ۱۳۹۳
خیلی دوس دارم این تم متنارو
عالی... بدلم نشست
۱۶ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پدرو پارامو داستان شیادی ها وکلاه برداری غیر قابل وصف است، شیادی که گناه و آلودگی را به تسلسل ترویج میدهد.


تبریک میگم جناب حسینی
۱۰ دی ۱۳۹۳
ذوق زده عزیز سپاس از شما
منتظر دیدار شما هستیم.
۱۲ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قدیم تر ها وقتی که گراهامبل عزیز پا در این دنیای فانی نگذاشته بودند، طبق مراجعه به نسخ خطی، فیلم ها و یا خاطرات بزرگان فامیل ودوست و آشنا، چاپار، کبوتر نامه بر( شعر هم داریم کفتر کاکل به سر وای وای....) بعد تر ها تلگراف ارتباطات بین شهری یا کشوری را پوشش می داد، مثل خبر از جنگ ها یا صلح ها( چه چیز بعیدی در این دنیا). با پا نهادن گراهامبل بر زمین خاکی اما عرصه ارتباطی شکل دیگری به خود گرفت و دریچه تازه ای بر دنیای ارتباطات جلوی پای انسانهای این کره گرد قرار گرفت. ارتباط ازطریق یک سیم بلند که صدا را جابه جا میکند! خوب عجیب هم هست. من که در آن زمان بی برقی ( بی امکاناتی) نبودم به دلیل سن و سال که تا امروز 30 ساله ام می خوانند. اما یادم هست که این اختراع کار راه انداز هنوز پا در منازل خیلی از ما نگذاشته بود. شاید یکی ازهمسایه های شما و یکی از همسایه های فرد مورد ... دیدن ادامه » نظر شما که نیازبه برقراری ارتباط تلفنی با او را داشتید اختراع گراهام بل را به صورت کاملن بومی در منزل خود داشتند و شما با در دست داشتن کاغذی حاوی شماره مقصد به در خانه همسایه مراجعه می کردید و اونیز با آغوش باز شما را می پذیرفت. پس ازتماس با همسایه فرد مورد تماس باید منتظر مینشستی تا فرد مذکور ازخانه به سمت تلفن همسایه شتابان شود یا با ید قطع میکردی و او بعدن خودش با همسایه شما تماس حاصل می نمود!( عجب پیچ در پیچ بود وما بی خبر بودیم ).
ما جز دسته ای بودیم که تلفن نداشت اما دسته ما اندکی با دسته ای که پیش تر توضیح دادم فرق میکرد چرا که همسایه های ما هم هنوز اختراع گراهام بل را بومی سازی نکرده بودند. دقیقن دو چهار راه بالا تر ازخانه حیاط دار با حوضی وسطش و پنجره های قدی با شیشه های رنگی که نور را رنگ می کرد، باجه تلفن زرد رنگ که بر سرسرای آن نوشته بودند عمومی قرار داشت. پیش ازراه افتادن من که هیچ اما از وقتی یادم هست که راه رفتن را یاد گرفتم پدر بزرگ وارم به صورت موازی اعداد را هم به من می آموخت و من به خاطر به دست آوردن شکلات های بیشتر از نوع هوبی، زود تر از راه رفتن اعداد را آموختم و مجموعه ای از پوست های آن شکلات کاکائویی با طعم .. طعم.. خوشمزه را جمع آوری کرده و با افتخار فخری مثال زدنی به دیگران می فروختم زیرا که هم راه می رفتم هم اعداد را بلد بودم.
اما امان ازاین سیاست که همیشه می گویند کثیف است یا هر اسم دیگری، بعد از راه رفتن، آموزش اعداد و گفتن کلمات کلیدی که می شد کار های روزمره را راه انداخت (مثل کسی که زبان انگلیسی را فقط در حد بر طرف نمودن نیاز روزمره خود بلد باشد ودر شهری که همه به آن زبان سخن می گویند زندگی کند) پدر مرا با کوچه های منتهی به چهار راه، سکه دو ریالی، باجه تلفن و ازهمه مهمتر خود تلفن و مکانیزمش آشنا کرد وازهمان روز بود که همانند آن شاگردی که در کلاس اول می گوید الف و مجبور است تا "ی" را بیاموزد تماس با اقوام ودادن اطلاعات اعم از جملاتی نظیر ما می آییم خونتون، شما می آیید خونمون؟پاشید بیاید خونمون،بابام مریضه، شما مریضی؟ حتی در سخت ترین حالت که بار ها تمرین کرده بودم میگفتم آبگوشت میخوایم بذاریم گوشت دنده واستخون نداریم داری میای بگیر بیار مهدی دنبه هم یادت نره آقا بعد می گی چرا مثل آبگوشت های مامانم نشد .. وخنده ( مهدی اسم پدرم و من به نقل از مادرم به هیمن صورت میگفتمش) گریبان من را گرفت. در گرمای شدید ویا سرمای طاقت فرسا، در برف و باران و در همه شرایط. البته خدا وند متعال رو شاکرم که بعد ازغروب آفتاب و قبل از طلوع آن عزیز دیگر این مسئولیت به عهده من نبود. حالا مشقت قد کوتاه و بلندی ارتفاع محل قرار گرفتن تلفن بماند که با چه ترفند های عجیبی با استفاده از آمادگی جسمانی و پنجره های کوچک باجه چگونه خود را به آن بالا می رساندم و بعد از انداختن سکه به گرفتن شماره و بعد تر به حرف زدن مشغول می شدم، بین زمین و هوا.
اما این روزها چقدر خوب است اختراع گراهامبل با اندکی تغییرات همیشه در جیبم هست.
(ادامه دارد....) اما بعدتر

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قدیم تر ها آدم ها جان داشتند، قدیم ترها خیابان ها هم جان داشتند، اساسن قدیم ترها همه چیز جان داشت. کودکیم را در وسط حیاط خانه ای آجری کدر رنگ با پنجره های قدی که شیشه های رنگی داشت و نور را رنگ می کرد جا گذاشتم. نوجوانیم را در دل خیابان هایی که بوی چنار بلند چند ساله میداد، جوبهای پهن با آب فشاری های بزرگ، ساختمان هایی که از دیوارش مهر می بارید، بوی خاک نم زده برخاسته از دیوار باغک های همین میان شهر، میان کیکرز های قهوه ای، اگنس های چرمی، خروس نشان ها، میان توپ پلاستکی دو لایه و 4 آجر نیم شکسته، کفش های ورزشی که به پا رنگ می داد، میان این همه نگفته های دیگر جا گذاشته ام. جوانی ام را اما هنوز جایی جا نگذاشتمش، تا می خواهم پیوندش دهم به یاد ها، عمارتی، خیابانی، خانه ای، مغازه ای،با تاریخ های گران که کودکی ها ونوجوانی ها و بعضن جوانی های خیلی در آن ها جامانده ... دیدن ادامه » تخریب می شود و غریبه ای چنان از دل این تخریب ها سر برون می کند که هیچ میل به معاشرت با او را نداری، عمارتی، خیابانی، خانه ای، مغازه ای که غریبه اند وهیچ نشان از ما در آن نیست. با تحیر که به این غول های بی سروته نگاه میکنی که لااقل قدیمش به یادت آید، محکوم به تحجرت می کند وعقب مانده از دنیای امروز. من عقب ماندم یا شما زیاد جلورفتید؟ .. نمیدانم
اصالت چیست وچه معنا دارد در این روزگار ما. تقابل بین سنت ومدرنیته خوب نیست اما تعامل که پسندیده است. در ساختمانهای غول آسای این شهر هیچ نمادی از قدیم من نیست، انگار بی هویت شده ام، انگار شناسنامه ام گم شده و در شهری غریب پی یک آشنا میگردم. اما امانازین آشنایی زدایی ها :)، نه ازغرب چیزی داریم نه داریم و نه ازشرق، ملغمه ای از خیال های پوشالی، عقده گشایی ها، تجملات بی هویت که اساسن بی شناسنامه اند و تورا حتی هیچ کجای فرهنگ هیچ خارجی نمی برد.
بسازید، نو شوید اما با شناسنامه. در پارکینگ خانه ات کنترلی است خوب این که بد نیست اما این که نه جنس در و نه طرح در و نه هیچ چیز این در با هویت من سازگار نیست که بد است.
.....
دلم گرفته فقط دارم داد میزنم ببخشید.
امروز شنیدم بنای تاریخی دیگری که می خواستم جوانی ام را به او گره بزنم، خاطره ها داشتم، در دست تخریب قرار گرفت. تا شاید برجی، پاساژی، رستورانی به قول خودشان مدرن وبه غول من بی هویت و خالی از هر گونه روح جایش را بگیرد.
کاخ ثابت پاسال..... جردن، ساختمانی بسیار زیبا وکم نظیر که پس ازانقلاب مصادره شد. چندین صاحب داشت.با آنکه درختانش خشک شده وبنایی نیمه متروکه بود ( این هم هنر ماست که نیمه متروکه است!!!...)اما شکوه و عظمتش را حفظ کرد.
این کاخ می خواهد تحریب شود تا لابد بجایش، محلی برای تجمع فروشگاهای البسه ی مرغوب در ایران وپر طرفدار، از فلان شرکت نا موزون و کم فروغی که در کشور خود هیچ خاصیتی ندارد و لوکس نیست، درست کنند، که اگر اجناس این بوتیک ها با 95% تخفیف ویژه هم حراج شوند ومغازه دار به قول خودش آتش را به دامان اوال خود بی اندازد، قشر بسیار عظیمی از هم شهری های عزیزم، هموطنان گرانقدرم، قادر به خرید از آنها نیستند. امان ازین قشری که کم اند اما پر زور، که خاطرات جمعی را نابود میکنند تا خاطرات فردی بسازند.
ای کاش به جای خوابیدن در باد فرهنگ 2500 ساله، به اندازه 20 سال پاسداشت فرهنگی بلد بودی رسول جان.


از: خود
ای کاش به جای خوابیدن در باد فرهنگ 2500 ساله، به اندازه 20 سال پاسداشت فرهنگی بلد بودیم ... رسول جان

سپاس؛ لذت بردم از این نگاشته
۱۰ آذر ۱۳۹۳
تقابل بین سنت ومدرنیته خوب نیست اما تعامل که پسندیده است....

"" دلم "" من هم گرفته...
۱۳ آذر ۱۳۹۳
خانم محمدی عزیز
سپاس از توجه شمای دوست
دلگیری، دلگیری، وامانازین دل ها که میگیرد...
۱۹ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در تاریخ خانوادگی من جایگاه مرد در خانواده به دو بخش اساسی تقسیم می شود:
بخش اول: مرد فردیست که باید مثل یک مرد، مردانه در مقابل مشکلات بایستد وخم به ابرو نیاورد حتی اگر... ویا اگر... (جای خالی را خودتان پر بفرمایید.) که در اکثر مجامع خانوادگی تعریفی یکسان دارد. من این این بخش را جایگاه شیمیایی مینامم. (خودم هم علتی برای این نام گذاری پیدا نکردم )
بخش دوم: جایگاه مرد در خانه، که به کاناپه سه نفره روبروی تلویزیون منتهی می شود!! و من این را جایگاه فیزیکی مینامم.( ومثل بخش قبل؟؟؟)
بخش اول که هیچ، وارد عرف درست یا غلط اجتماع مان نمی شوم.
اما بخش دوم که برای خودم از عجایب هفتگانه ارثیه فامیلی ست.پدر پدر بزرگ بنده که به هیچ عنوان سعادت زیارت شان برای من مقدور نبوده، بنا به شرایط سنی پدرم و گریز ازازدواج در سنین جوانی، اما در عکس های متمادی که به صورت سیاه سفید ... دیدن ادامه » و کاملن خودشیفته با آن قلیان همیشه چاق و آن سبیل از بنا گوش در رفته شان به یادگار برای آیندگان save نمودند، همیشه سوار بر تختی چوبی مزین به فرش دست باف با گل ترنج ورنگی که مسی می خوانندش بودند. در منتها الیه سمت راست دو عدد نازبالش قرمز با روکشی از متقال سفید نخ نمایی وجود دارد که خالی ازهر گونه موجود زنده ایست و در منتها الیه سمت راست نیز دو عدد نازبالش دیگر که به دلیل تکیه کردن جد بزرگوار بر آن فقط نوک قرمزش پیداست و هویت روکش آن همیشه در هاله ای ازابهام است وجود دارد. در میانه و دقیقن قبل از شروع گل فرش قلیان خمره ای گلی بی هیچ طرح خاصی و در جوار قلیان یک سینی مسی کم رنگ و بی جان که قوری،استکان های کمر باریک معروف، نبات و قندان مسی سیاه شده را به سختی رو خود جای داده به وضوع نمایان است. البته سوالی همیشه ذهن من را مشغول میکرد که چرا همسر جد بزرگ با گردنی کج در پشت سرش ایستاده و در هیچ عکسی حتی بر لبه تخت جلوس نفرمودند؟ اوایل که هیچ اما بعد ها به جواب این سوال دسترسی مرموزانه ای پیدا کردم که به یقین از تحقیقات میدانی و مشاهدات به دست آمد. پدر بزرگ من در روستا از پوست گوسفندی که سالها پیش خودش با دست های هنوز پینه نبسته اش به دیار باقی فرستاده بود را به عنوان زیر اندازی گرانمایه استفاده می کرد و به هیچ عنوان حتی عزیز ترین فرد جز خودش حق جلوس بر آن پوستین را نداشت. وقتی که از مزرعه به خانه بر می گشت پوست قهوه ای رنگ آن زبان بسته مرحوم را در فاصله دو متری از تلویزون سیاه سفید قرمز رنگ آن زمان ها موازی با دیواری که در راسش پنجره ای رو به کوچه باغ داشت پهن می کرد و بعد با ظرافتی خاص با چرخاندن پیچ موج گیر تلویزیون تنها شبکه مورد علاقه اش، شبکه یک را با احترام میافت و ازبرفکش میکاست.(جالب این جاست که ازبین دو شبکه موجود در آن زمان اواعتراض شدیدی بر برنامه های بی پایاه شبکه دو داشت.با خودم همیشه به این فکر میکنم اگر بودند و این همه شبکه را می دیدند با این برنامه های خووووووب! دیگر چه میکردند.) بعد با یک جهش دو پشتی قرمز را که هر روز مادربزرگ بنده از زیر پنجره به کنار دیوار بی پنجره انتقال می داد را برداشته و به صورت یک پهلو با متکای زیر دست راستش بر پشتی تکیه زده و آن اندام ورزیده از کار خود را بر پوست آن موجود ناکام ولو می نمود. ازآن لحظه به بعد همسر، فرزندان، عروس ها،داماد ها و نوه ها کاملن زیر سلطه و نفوذ ایشان ذوب می شدند. چنان کمر به خدمت می بستیم که گویی در صورت کم کاری و عدم خدمت به پدربزرگ جان جلادی می آید و سر از تن ما جدا میکند. همیشه آن قسمت از خانه اش برای من حکم جایی را داشت که جادوئی بود.هر تابستان که به آنجا میرفتم و از دست کلاس های مختلفی که مادر و پدر گرانقدرم برای من پیش بینی میکردند در این شهری که آنچنان هم شلوغ نبود چون الان، فرار می کردم ، این صحنه ها را مو به مو پی می گرفتم تا پی بر اسرار آن نقطه مخوف خانه ببرم. حتی هراز گاهی وقتی سر صبح به باغ می رفت با رندی مثال زدنی به سمت آن جایگاه خیزش می کردم و نیت حکومت رانی بر تمام نوه هایش را در سر می پروراندم. (نزدیک به آخرین نوه هاش بودم و حکایت های کوچکی و بزرگی که همه می دانیدش.)اما جز دو فقره توسری ازنوه بزرگ یا بهتر بگویم پسر عمه خلفم با ذکر این نکته که میگفت تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف چیزی آیدم نمی شد. به این یقین رسیده بودم که این حکایت ، حکایت جادو و جمبل است ودیگر هیچ.
در یک روز سرد زمستانی که ازمدرسه به خانه خودمان در این شهر الکی صنعتی آمدم به ناگاه پدرم را بر روی کاناپه تازه خریداری شده که درست در مقابل تلویزیون رنگی بیست ویک اینچ سونی با کنترل مربوطه اش بود،یافتم.با همان روش جلوس پدرش بر پوست. انگار آب سردی بر پیکیر نحیف من ریختند. کوله ام را که هر روز از من کولی مفصلی میگرفت بر زمین گذاشتم و خیره بر رفتار پدر شدم. وای اونیز همانگونه شده بود که پدرش بود. مادرم با چائی در یکدست و ظرف میوه در دست دیگر وارد محوطه پذیرایی شد ونفهمیدم ازکجا ورود کرده بود که درست پشت سر من مماس با در ورودی گفت چرا اینجا نشستی پاشو برو تو دم در بده( با خنده).جستی زدم و به سمت اتاقم در حرکت بودم که پدر گفت باباجون سلام که خوب بلد بودی، بلبل زبونی هم که از تمام وجودت بیرون می زد، امروز چرا...، چیزی شده پسر جون( نامی که بیشتر پدرم با آن صدایم می کرد حتی تا امروز) تنم به لرزه افتاد با گفتن سلامی که اگر سرعت سنجی بود تا اندازه گیریش کند حتمن کم می آورد، به اتاقم وارد شدم.خدایا یعنی پدر بر پسر آن ورد را یاد داده، یعنی پدر مهربان من هم اخم می کند، یعنی ، یعنی، یعنی، اینها در ذهن من می گذشت.
سالها گذشت پدرم بر آن منطقه ساکن بود و همچنان کنترل به دست وقتی از محل کار به خانه مراجعت میکرد و من در پی کشف حقیقت و راز، دست به هر اقدامی زدم. پس از دوره نامزدی این راز را با همسر خودم هم در میان گذاشتم و تحقیقات میدانی عزیز جان نیز آغازشد.
چندی پیش بعد از 4 سال که در کنار هم در زیر یک سقف گذران عمر کردیم با آن همراه سفیدش، موبایل، به سمت من آمد و گفت جواب تمام ابهامات کودکی،نوجووی و جوونیت رو فقط باید از خودت بپرسی. به چشمانش زل زدم، زل زدم، زل زدم، اما هیچ اثری از بی خود شدگی نبود.گفتم: وات؟ پلیز سد تومی وات د فاز عزیزم؟ گفت راست میگم و گفت از آنچه من در این سالها پیگیر فهمش بودم. به قول بچه ها دو زاریم افتاد، خیلی وقت بود فراموشم شده بود. پرسیدم و اوگفت جوابش در این عکس است. وای از آن عکس لعنتی، وای بر مخترع دوربین، وای بر من، وای وای وای.
بر روی کاناپه روبروی TV این روزها ، مردی نشسته بود یک لم بر روی بازوی راستش افتاده با متکایی زیر کتف وکنترلی به دست، لیوان چایی روی میز همراه با ظرف میوه ای پر، از جنس کریستال و میوه های پوست کنده در بشقابی محو در دستش.
فکر کنم من را هم جادو کردند انگار.

از: خود
زهرا این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیروز از سر بی حوصلگی که البته در این روزها به شدت بر من چیره شده، به کافه نزدیک خانه مان رفتم. بین خودمان بماند پیشتر ها هم که تجرد بر من حکمفرما بود در راستای تخلیه هر گونه هیجانات ناشی از سبک سری های جوانی و دوری از فضای سنگین خانواده که در این مواقع گریبان گیرم می شد نیز به آنجا سرکی می کشیدم. مراد پسرک کافه چی (بارمن فعلی) با ورود من طبق روالی که در این کافه به راه است،زنگ بالای آن دیوار ابتر یا بهتر بگویم نیمه را زد. میز مورد علاقه من که در تمام این سالها روی آن افکارم را ولو میکردم تا شاید بتوانم ساماندهیشان کنم، دور از پنجره روبه خیابان و در منتها الیه سمت راست در ورودی دقیقن روبروی مدخل ورودی به آن مطبخ فرنگی بود. صدای فس فس دستگاه قهوه ساز با آن حیبت آهنی نا همگون آرامشی عجیب به من میداد حتی بهتر از موسیقی های بی کلام بلوز یا جاز که زیر متن کافه ... دیدن ادامه » را پر میکرد. نگاهم به میز افتاد لبخند از صورتم محو شد. مراد کافه چی از پشت آن نیم دیوار به بیرون جستی قهرمانانه زد وگفت مهمانان ویژه کافه اند، یک امشب اون چای ساده سادت رو روی میز کنار پنجره بزن بر بدن تا اینجا خالی بشه، دمت قیژ عمو سیبیل. با قیژ گفتن و سبیل خواندنم لبخند دوباره به من خودش را نمایان کرد و مهربانی بر من چیره. البته که تغییر جا وموضع برای تنوع هم که شده بد نبود.روی میز که نشستم دود عود روی میز بی رحمانه در حلقم پیچید. سرفه کردم و کردم وکردم. در این بین با دستی سعی در خاموش کردن عود یا حداقل دور کردن آن از خودم داشتم و با دست دیگر سعی در رعایت ادب که همانا گرفتن جلوی دروازه دهان بود. مراد عود را از من گرفت ولیوان آب جوشیده تازه سرد شده را در دست من گذاشت. به سرعت سر کشیدم وسرفه را قهرمانانه مغلوب کردم. نگاه سنگین کافه نشینان عرق از پیشانی ام جاری کرد و رخساره را قرمز. آینه نداشتم که ببینم اما برون زدن حرارت از صورتم این را به من نوید می داد که لبو شدم، انگار تمام خون بدنم یکجا در صورتم جا خوش کرده بودند. آمدم دستمالی از روی میز بردارم تا عرق نشسته بر جبین را پاک کنم و بر فضای حاکم مسلط شوم، چشمم به نوشته ای با خودکار آبی روی دستمال چهار لا در جعبه چوبی که جا دستمالی می خوانیمش افتاد. انگار که راز هفت دنیا را پیدا کرده باشم آسیمه سر برداشتم و با زیرکی تمام اندکی بر پیشانی ام ساییدم، ظریف و بی رمق که مباد نوشته رویش آسیب ببیند. آرام پایینش آوردم.دست خط خوبی داشت خودکارش هم عطر. نفهمیدم مراد کافه چی کی چای را آورده بود که با بر خورد دستم ریخت روی میز واندکی بر لباسم. اینبار خجالت نکشیدم حتی عصبانی هم نشدم، خندیدم با صدای بلند. خنده من همه را به خنده وا داشت. مراد که با دستمال حوله ای بد بوی خود به سمت میز می آمد گفت عمو سیبیل کار مارو زیاد کردن خنده داره آخه، یه روز ازت خواستم جای دیگه بشین، اینجوری خواستی تلافی کنی عمو؟ جوابی جز نشاندادن دستمال به مراد نداشتم، تا دید چشمانش دو دوئی زد و بلند بلند خندید و همه با او ومن با همه. یکی در میان خنده اش گفت: چی روشه بابا بگید بیشتر بخندیم خو.
ومراد کافه چی بلند خواندش:
من تورو با همین کچلیت دوست دارم خره/امضاء .....
وهمه خندیدند. چه ساده و بی هیچ موضوعی. حوصله من هم جای خودش را در وجودم باز پس گرفت و بی حوصلگی به اعماق درونیم دیپورت شد. تا خانه به این فکر میکردم که چه کسی برای کدام هم سری(کچل) چون من این جمله را نوشته و آیا حال او هم خوب شده؟ کاش این متن تعد نامه به دست صاحبش برگردد 
ترک عادت هم بسی خوش بود.
19/آبان


از: خود
خانم زمانی عزىز سپاس از شما بسیار بجا و درست می فرمایید. مستند بودن اىن نوشتار دست من رو برای پایان بندی بهتر بسته بود.
۲۱ آبان ۱۳۹۳
خانم شجاعی مهربان، مرسی از توجه شما.
۲۱ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید