تیوال مریم عظیمی | دیوار
S3 : 02:38:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
برای دوستانی که تیوال باعث آشناییمون شد:

اسفند امسال که رو کرسی زمستون جز بزنه و رویای ۹۴ هم دود بشه و بره هوا, تقریبا می شه دوسال. دوسال از زمانی که من برای اولین بار خارج از دنیای مجازی بچه های تیوالی رو ملاقات کردم. دوستی هایی شکل گرفت, تداوم پیدا کرد، پررنگ شد و گاهی هم رنگ باخت.
دوست عزیزم که این نوشته رو می خونی، شاید گاهی باعث آزارت بودم و شاید لحظه ای سبب ساز شادیت. اونایی که منو بیش تر می شناسن می دونن که تقریبا کم حرف و ساکت هستم, اون قدر که شاید بشه گفت محافظه کار...
ولی فکر می کنم یه جاهایی هست که هر آدمی باید محافظه کاری رو رها کنه, یه جاهایی باید تردیدو کنار گذاشت و انتخاب کرد، باید سکوت رو شکست و حرف زد، نباید محو و حتی کم رنگ بود. باید شفاف و صریح و شجاع ایستاد. نه فقط به خاطر خودمون اگه زخمی خوردیم یا زجری کشیدیم بلکه به خاطر همه اونایی ... دیدن ادامه » که دردهای زیادی کشیدن و بزرگ ترین زخم شون شاید این بوده که حتی همین امکان محدود نوشتن چند سطر تو دنیای مجازی رو هم نداشتن.
دوست عزیزم حرفتو بزن. بنویس. بذار همه در رنج تو از این درد مشترک سهیم بشن. اگه حرفی تو دلت مونده، اگه فکری تو سرت نشسته، بنویس و بگو که بی اعتنا نیستی، که اهمیت میدهی، اگر نه به طبل فریاد به زبان نجوا بگو که ما گرچه هزاران هزار تن, برای التیام این زخم همه یک تن ایم و یک تنه ایستاده ایم ....



مریم جان کی ناراحتت کرده عکس بده جنازه تحویل بگیر...:دی اقا من فرصت تیوال خونی ندارم باز نکنه چند نفر گرد و خاک کردن... خلاصه مباحث به من انتقال بده بیام برجکشونو بیارم پایین.. :))
خوشنودیم از رفاقت با شما.. (خودت میدونی دیگه ولی گفتم بقیه هم در این درد شریک ... دیدن ادامه » بشن..:)))
۲۷ دی ۱۳۹۴
دیر دیدم.
متن قشنگی بود.
۲۵ فروردین ۱۳۹۵
سلام کاوه جان. منم امروز کامنت شما رو دیدم. ممنون که خوندی و نظر گذاشتی :)
۲۷ فروردین ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داستان مریم ترجمه شده از سایت بنیاد امید:

من مریم هستم، یک فارغ التحصیل از بنیاد امید مهر. به دلیل آزارهای پدرم از خانه فرار کردم و مجبور به خیابان خوابی و تامین نیازهایم به شیوه های غیر قانونی شدم. پس از سه ماه توسط پلیس دستگیر شده و به موسسه امید تحویل داده شدم. من در بهار سال ۲۰۰۸ وارد موسسه امید شدم و در بهار سال ۲۰۱۱ از آنجا فارغ التحصیل شدم. زمانی که در موسسه امید بودم دوره دبیرستان را تکمیل کرده و برای ورود به دانشگاه اقدام کردم. در دانشگاه آزاد تهران پذیرفته شدم و به پشتوانه بورسیه ای که بنیاد امید برایم فراهم کرد در مهرماه سال ۲۰۱۱ تحصیل در رشته فیزیک را آغاز کردم. من نمرات بسیار خوبی در دانشگاه گرفته ام و لیسانس خود در رشته فیزیک هسته ای را در سال ۲۰۱۵ دریافت خواهم کرد.



»» این امکان فراهم است تا با خرید بسته هاى همت عالى به هر تعداد ... دیدن ادامه » که تمایل داشته باشید، از این موسسه حمایت نمایید.
مریم حتما الان دیگه فارغ التحصیل شده، براش شادی و موفقیت آرزو میکنم و در عین حال فکر میکنم شاید دختری که در دانشگاه در کنار هم درس خوندیم روزهای سختی مثل روزهای مریم رو گذرونده باشه.
فکر میکنم شاید همراهی امروز ما باعث بشه مریم های دیگری روزهاشون رو به ... دیدن ادامه » جای خیابون در دانشگاه بگذرونن و شب هاشون به جای ترس و نفرت، امنیت و امید رو تجربه کنند.
فکر میکنم شاید بتوانم موثر باشم...
۲۶ دی ۱۳۹۴
"فکر میکنم شاید همراهی امروز ما باعث بشه مریم های دیگری روزهاشون رو به جای خیابون در دانشگاه بگذرونن و شب هاشون به جای ترس و نفرت، امنیت و امید رو تجربه کنند"
۲۶ دی ۱۳۹۴
ممنون آذرنوش عزیزم. البته من اون قسمت همکارش هستم و باقی دوستان روایتگر :) ازت ممنونم که پیشقدم شدی و روی دیوار این صفحه برامون یادگاری ارزشمندی نوشتی. شعر زیبایی بود :) امیدوارم به زودی دبداری تازه کنیم نازنین :*
۲۶ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مامانم وقتی سیزده سالش بود برادر بیست و سه ساله اش دیگه نذاشت بره مدرسه چون به نظرش محیط دبیرستان فاسد بود و تعصبش اجازه نمیداد که خواهرش اونطور جایی درس بخونه. مامانم سالهای بین ترک مدرسه تا ازدواج با پدرم رو تو خونه بود و کارهای مغازه خیاطی پدربزرگم رو انجام میداد. وقتی مامان بیست و دو ساله ام با بابام ازدواج کرد تا کلاس ششم ابتدایی درس خونده بود. یکسال بعد از ازدواجشون داداش بزرگم به دنیا اومد. نمیدونم چقدر براشون سخت بوده وقتی فهمیدن اولین فرزندشون معلول و مبتلا به سندرم داون هست. مامانم که عاشق تحصیل بود یک سال بعد از تولد داداشم شروع کرد به درس خوندن تو خونه به صورت غیر حضوری که انگار اون موقع ها بهش میگفتن سیستم متفرقه. هفت سال بعد مامانم دانشگاه قبول شد. تو این فاصله انقلاب شده بود، من و داداش کوچیکم به دنیا اومده بودیم و بابام محل خدمتش ... دیدن ادامه » عوض شده بود ولی انگار مامانم مصمم تر از اون بود که هیچ کدوم از این بالا پایین های زندگی مانعش بشه برای انجام کاری که عاشقش بود.
الان من سی و سه سالمه و تازه چند ماهه که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. مامانمم احتمالا چند ماه دیگه از تز دکتراش دفاع میکنه و به یکی دیگه از چیزایی که تو زندگی براش ارزش داشته میرسه.
بعد از نوشتن این چند خط رفتم پیش مامان و بعد از چک کردن درستی چیزهایی که در موردش نوشتم ازش پرسیدم مامان چیزی هست که بخوای اضافه کنم؟
فکر کنم با مرور خاطراتش یه کم غمگین شده بود و شایدم عصبانی. عصبانی از کسانی که مانعش شده بودن. مانع کارهایی که تو زندگی دلش میخواسته انجام بده و اینکه برای انجام هرکدوم از اون ها متحمل چه رنج و زحمتی شده. چیزی نمیگه ولی من و خودش و همه ما زن ها میدونیم که چقدر از این تلاش ها فقط برای این بوده که از چهارچوب تعریف شده «دختر، همسر و مادر» خارج بشه و به این دنیای زن ستیز ثابت کنه که حقی از زندگی داره و برای گرفتن حقش می ایسته.
موفق باشی مریم جان
۲۴ دی ۱۳۹۴
کارهای آقای خامنه ای معرکه هستند، مونولوگ ها بیشتر -)
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
لطف دارید یگانه عزیز :-)
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
**"قرار گروهی نمایش ارباب پونتیلا و نوکرش ماتی"**

سه شنبه بیست و دوم دی ماه ساعت ۱۹:۳۰

تماشاخانه ایران به آدرس: خیابان ولیعصر، بالاتر از چهار راه پارک وی، بعد از ایستگاه محمودیه، جنب بانک آینده، پلاک ۲۷۸۴

برای دیدن کار هنرمند دوست داشتنی جناب میکائیل شهرستانی و همین طور دوست عزیزمون مهرآفرین بهروان نازنین قراری ترتیب داده ایم. از شما دوستان عزیز برای شرکت در این قرار دعوت میکنیم و خیلی خیلی خوشحال میشویم که تشریف بیاورید :)

لینک خرید:
http://www.tiwall.com/store/arbabpontilava-nokarashmati

البته هنوز فروش روز سه شنبه باز نشده است که باز شدن آن همین جا اطلاع رسانی میشود.


ببخشید همیاری جان اشتباه تو بخش گفت و گو گذاشته بودم تصحیح کردم :) لطفا مجدد پررنگش کنید. سپاسگزارم :)
۱۸ دی ۱۳۹۴
قربانت
۲۳ دی ۱۳۹۴
خانم دکتر نازنینم . مریم جان عزیزم امشب با تأسف نتوانستم در جمع دوست داشتنی تان باشم و باتفاق نمایش را ببینیم و چه بسیار علاقمند بودم .
به دیدن نمایش " بوقلمون " دعوت شده بودم ، اگر به خوردن آن بود حتمن از رفتن پوزش می خواستم. کلّن گیاهخوارم اما این بوقلمون صفت بودن آدم ها چه منفور است .
از شما دختر مهربانم و دیگر فرزندان بس عزیزم که برای دیدن کار و حمایت بچه های ارباب پونتیلا آمدید سپاسگزارم .
و جالب است که علاوه بر هنرجویان استاد عزیز بر تجربه ی من نیز افزوده شد .
به امید دیداری هر چه زود تر .
خیلی دوستتون دارم و خوشحالم در جمع شیفتگان و فرزانگان تئاتر دوست داشتنی مان هستم .
بهین روزانتان را به نیایشم .






... دیدن ادامه »
۲۳ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش بوقلمون i
نمایشی که با شیرینی و طنازیش یادم انداخت که چقدر خندیدن لذت بخشه. با اینکه همیشه متن نمایش برام در اولویته ولی این بار بیشتر از همه بازی های خوب و طنزی که به لودگی نمیزد باعث شد که از این اجرا لذت ببرم. ممنون از اجرای خوب و پر انرژی شما به خصوص صفورا و جفورا :))
دیدن این کارو مخصوصا به تئاتر اولی ها توصیه میکنم.
مریم عظیمی
درباره نمایشنامه‌خوانی عروسی خرده بورژواها i
به به چه جمع خوبی :) موفق باشید دوستان و بی صبرانه منتظر دیدن اجراتون هستم :)
واقعا به به.....
۱۹ آذر ۱۳۹۴
پس خبر خوش رسید
با عشق به حضورتان می رسیم
۱۹ آذر ۱۳۹۴
سپاسگزار مهرتون هستیم دوستانِ جان :))
۳۰ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وسوسه انگیزه :)) یه سوال هزینه نهار جزو تور نیست درسته؟
مجتبی مهدی زاده این را خواند
ذوق زده، وحید هوبخت و Farzaneh این را دوست دارند
درود بر شما
در این برنامه، نهار به عهده همسفران عزیز می‌باشد.
۰۷ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش گودبرداری i
آدم هوس میکنه این نمایش رو ببینه :) خلاصه داستان جالبی هم داره. اگر رفتید لطفا در موردش بنویسید :)
موضوع جالبی داره و البته وسوسه انگیز برای تماشا.
اما مبلغ خرید!!!
شکیبا باشیم تا ببینیم چه خواهد شد...
۲۵ آبان ۱۳۹۴
باشه باشه :)
یکشنبه تایید شده ؟ بلیط بخریم ؟
۲۸ آبان ۱۳۹۴
کلا دو تا جمله در مورد تئاتر صحبت کردن بقیه اش در مورد جنگ نرم و مشکل مسکن جوونا اعتیاد صحبت کردن :)
۲۶ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
راسکلنیکف با بی قراری خاصی سخن میگفت:
ـ چگونه چنین بی آبروئی و پستی در وجود تو با چنان احساسات مخالف و مقدسی به اتفاق جای دارند؟ آخر بسیار عادلانه تر می‌بود، هزاران بار بهتر و عاقلانه تر می‌بود اگر با سر خود را در آب می‌افکندی و یکباره به همه چیز خاتمه می‌دادی!
سونیا در حالی که با درد به او می‌نگریست و گویی از پیشنهاد وی هیچ تعجب نمی‌نمود با صدایی ضعیف پرسید:
ـ آن وقت بر سر آنان چه می‌آمد؟
راسکلنیکف با شگفتی به او نظر کرد و با یک نگاه همه چیز را دریافت: معلوم میشد این فکر واقعا از خاطر خود او هم گذشته بود. شاید جدأ و به کرات هنگام نومیدی به فکر چاره‌ای افتاده بود تا کار را یکباره پایان دهد و به همین دلیل اکنون از پیشنهاد راسکلنیکف تقریبا تعجبی ننمود و حتی ملتفت قصاوت سخنان او هم نشد. اما راسکلنیکف کاملا دریافت که اندیشه بی‌آبرویی و بی‌شرافتی ... دیدن ادامه » مدتهاست با دردی وحشتناک روان دختر را می‌کاود. با خود اندیشید « پس چه چیز، چه چیز میتوانست مانع آن تصمیم گردد که او یکباره خود را آسوده سازد؟» و فقط در این لحظه دریافت که آن کودکان فقیر یتیم کوچک و خود کاترینا ایوانونا، زن نیمه دیوانه‌ای که مسلول بود و سرش را به دیوار میکوفت تا چه حد برای دختر جوان ارزش و اهمیت داشتند.

جنایت و مکافات
فئودور داستایوسکی
ترجمه مهری آهی
وااااای... این محبوب ترین رمان منه. اسم فئودور جان که میاد خون تو رگام منجمد می شه، مو به تنم سیخ می شه، سی و سه بندم به لرزه می افته و "انقراض احساسم یک نسل به تاخیر می افتد" اصن یه وضی!:-)-)
۱۴ آبان ۱۳۹۴
اشکان جان دقیقا چت میشه:-))

با رسم الشکل توضیح بده:-)))

غلامم:-)))
۱۴ آبان ۱۳۹۴
کاشکی عشق را زبان رسم الشکل بودی آقا شیری -)-)
۱۴ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امکان خرید بلیت این نمایش وجود ندارد. لطفا رسیدگی بفرمایید. با تشکر :)
وحید هوبخت این را خواند
عمو فرهاد قصه ها، مهسا نصیرى و مجتبی مهدی زاده این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش فهرست i
-آقا میشه بهم کمک کنی؟ شما منو ندیدی؟

-آقا من وقت برای تلف کردن ندارم. اگه منو دیدین میشه بگین کی و از کدوم طرف رفتم؟

-آقا اون نمیدونه خونه اش کجاست، نمیدونه اسمش چیه. میشه اگه دیدیش بگی من نگرانشم؟

-تو هم منو نمیبینی...تو هم منو نمیبینی...
-آقا میشه بهم کمک کنی؟ شما منو ندیدی؟
(دقیقا باید دنبال خودمون بگردیم)
۲۶ خرداد ۱۳۹۴
وَه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینی مرا چنان که منم
....
دیالوگ زیبایی بود و انتخابی زیباتر
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
این دیالوووگ این بازیو خیلی دوست داشتم
۰۸ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش فهرست i
این یک نقد نیست، برون ریزی هیجانات و احساساته :)


اولین بار که وارد پارک هنرمندان و تماشاخانه ایرانشهر شدم روزهای شلوغ آخر اسفند و قبل از عید بود که به قصد دیدن نمایش عجایب المخلوقات رفته بودم. اصلا یادم نمیاد چرا تصمیم گرفتم برم تئاتر یا چی شد که این نمایشو انتخاب کردم یا اصلا چون بلیت اون یکی نمایش گیرم نیومد این یکی رو رفتم:)

به هرحال از بعضی نمایش هایی که همین امسال دیدم شاید چیزی یادم نیاد :)) ولی هنوز خیلی از صحنه های اون نمایش در ذهنم زنده است. نمایشی بدون دیالوگ پر از تصویرهای زیبا که بسیار از دیدنش لذت بردم و شاید همون جا شروعی بود برای عشق و علاقه من به تئاتر.

دیشب که فهرست رو دیدم دوباره همه اون عشق و علاقه ام به این صحنه جادویی زنده شد. از همون شروع نمایش تا انتها دیدم، فکر کردم، لذت بردم، سِحر شدم، زندگی کردم، به مرگ فکر کردم و به زندگی ... دیدن ادامه » برگشتم و میدونم تا مدت طولانی شبانه روز باهاش زندگی خواهم کرد. به نظرم همه چیز کامل بود. از متن، بازی، طراحی لباس، موسیقی، حرکات، گریم... میتونم بگم این کار به سلیقه من بهترین کاری بوده که تا به حال دیده ام. خیلی مشتاقم دوستانی که ذهن تحلیلگر و قلم خوبی دارند این کارو زودتر ببینند و در موردش بنویسند که به نظرم کار هرکسی از جمله خودم نیست.

هزار بار ممنون رضا ثروتی عزیز از بابت خلق این همه زیبایی و تبریک مخصوص به خانم نجاتی عزیز که با این نمایش فوق العاده یک شروع طوفانی داشتند.
باز هم برای دیدن این اثر عالی میام حداقل دو سه بار :D
عالی بود مریم جان

مرسی از قلم خوبت

ممنون
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
خانم نجاتی ارجمند .. امید اینکه اکنون فرصت بیشتری داشته باشین و نمایش ها را تند تند ببینین :))

خانم عظیمی گرامی .. من هم دقیقا مثل شما .. منتها چند ساعت هم نخوابیدم و موسیقی گوش دادم ولی ساعت 12 تضمینی بود ! :))

ذوق زده عزیز حتما , و در نمایش های بعدی..
۰۳ مرداد ۱۳۹۴
جناب Marillion
قطعا:-) اکنون دیگر زمان خواندن و دیدن و شاید نوشتن است.
۰۳ مرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش فهرست i
همه چیز زیر دست تو نابود میشه، چون تو به هیچ چیزی اعتقاد نداری...
به هیچ چیزی اعتقاد نداری...
۲۴ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واااااای ژاک قضا و قدری :). با اینکه ساعت اجرا اصلا خوب نیست ولی مگه میشه از ژاک گذشت. امیدوارم کار خوبی باشه و ژاک هم همون شکلی باشه که من همیشه تو ذهنم تصور میکردم :))
مریم توصیه می شود آیا؟؟ )
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
خوبی آذرنوش؟ مشتاق دیدار :) نمایشنامه اش که به شدت توصیه میشود. من کلا به کوندرا ارادت خاصی دارم. فقط این رادیو تئاتر که زده یعنی چی؟ آخه طراح لباس و صحنه هم نداره!
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
قربونت برم عزیزم....منم دلتنگتم رفیق
والا تو جشنواره فجر ما برنامه های رادیو نمایش رو رفتیم که عالی بود ، اگه مثل اون باشه که خیلی خوبه
۱۷ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
The first fall of snow is not only an event, it is a magical event. You go to bed in one kind of a world and wake up in another quite different, and if this is not enchantment then where is it to be found
J. B. Priestley

http://s4.picofile.com/file/8165861518/11.jpg

A picture taken right now, Yehoi

:D

از: ...
وااااااااااای عجب برفی!!!!!! :o
منم میخوام :(
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
خوب شد :)))))))))))
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
it is a magical event
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان خرید بلیط جشنواره در سایت ایران کنسرت شروع شده و بازم مثل همیشه پلان سالن سمندریان اشتباهه. در خرید دقت کنید.
فرناز نوروزی و پیمان لسان این را خواندند
مجتبی مهدی زاده و وحید هوبخت این را دوست دارند
خدارو شکر فقط همین یه مورد کم بود!!!
۲۸ دی ۱۳۹۳
نه من از همه عناصر طبیعی به اندازه کافی دور بودم :)) آره. هم بازیش خیلی خوب بود هم به چشم خواهری موهای خوشگلی داشت :)))
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
حالا شما هی کامنت بزارید و تعریف و تمجدید کنید از کار منم بشینم همشونو بخونم و دلم بسوزه :(
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم عظیمی
درباره نمایش کاسپار i
در تمام طول اجرا دلم میخواست میتونستم نمایش رو متوقف کنم و حتی به عقب برگردونم و به هر جمله ای که شنیده ام فکر کنم و فکر کنم. دیدن این نمایش از عجیب ترین و تاثیرگذارترین تجربه های زندگی من بود. در هیچ اجرایی این چنین درگیر و متاثر نشده بودم . سفر به درون، مواجهه با ترس ها، درگیری با تناقضات، تجربه ناامیدی و سرگشتگی میتونه سخت ترین لحظات زندگی یک انسان باشه و امشب برای من بسیار سخت گذشت و با تمام این احوال دلم میخواست میتونستم تمامی اجراهای باقیمانده را همراه این نمایش باشم. از تمامی گروه سپاسگزارم. کلماتی که احساس منو به این کار توصیف کنه پیدا نمیکنم و فقط میتونم بگم که کاسپار همیشه برای من جایگاه بسیار ویژه ای خواهد داشت و دلیلش این اشک هاست که به خاطر نمیارم آخرین باری رو که این چنین صادقانه و بی بهانه جاری شده اند...
ذهن من هنوز بعد از گذشت چند روز، درگیر این اجراست... عجیبه که حتی در خواب!
۲۵ دی ۱۳۹۳
من دیشب دوباره این نمایش رو دیدم. هرچند حرف زدن و خندیدن!!!! چند تماشاگر باعث شد از قسمت اول کار چیزی نفهمم ولی باز هم خوشحالم که رفتم. آقای سینایی اجرای دیشب هم نسبت به پریشب تغییراتی داشت و جالب بود. هما جان دقیقا من هم دوست داشتم دوباره دیالوگ هایی که ... دیدن ادامه » احساس میکردم از دست دادم و به اندازه کافی فرصت برای تامل نداشتم رو دوباره بشنوم. فرناز عزیز احتمالا ساعت اجرا برات دیره و نمیتونی بری. نمیخوام دلداری بدم ولی این همه دوست داشتن من بیشتر جنبه شخصی داره و نمیدونم شاید خیلی ها این کارو نپسندن و آقای ظلی عزیز ممنون از توجهتون و امیدارم اگر به دیدن کار رفتید همین قدر برای شما هم تاثیرگذار باشه :)
۲۶ دی ۱۳۹۳
حرف حرف حرف حرف حرف حرف حرف . . . بعد تاریکی مطلق . نفسم بند آمده بوداز این همه درد . هر روز با همین میزان از حرف های بی بنیان روبه رو ایم . حرف بدون لحظه ای فکر کردن فقط حرف زدن بدون لحظه ای تفکر .حرف حرف حرف . . .
۲۷ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ترانه پایانی نمایش به نام Loverman از گروه Metallica.

با تشکر از جناب Marillion بابت راهنماییشون در مورد آهنگ.

http://s4.picofile.com/file/8162278526/Metallica_Loverman.mp3.html
مرسی از اشتراک :)
۱۷ دی ۱۳۹۳
مریم عظیمی ممنون بابت موزیکش..و دنبالش بودم
۱۸ دی ۱۳۹۳
جناب مهدی زاده و هوبخت ممنون از توجهتون :)
۱۹ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

جهت اطلاع دوستان علاقه مند:
اکران فیلم باشگاه مشت زنی (Fight Club) چهارشنبه ساعت 20 پردیس کوروش. توصیه میکنم حتما ببینید. حالا سینما یا خونه یا هر جای دیگه :)

فیلم های لئون و ماتریکس دو هم اکران میشن این هفته که نظر خاصی در موردشون ندارم :)
نوید کاشف تماشای این فیلم را پیشنهاد می کند
برچسب «پیشنهاد نوید» بنابر شاخص‌هایی شامل کیفیت اثر اعطا شده و تجاری یا سفارشی دریافت نمی‌شود...
۰۷ دی ۱۳۹۳
jengir ... :-O
۱۷ دی ۱۳۹۳
خانم عظیمی گرانقدر ممنونم از توضیحات خوبتان ممنون... خوش به حال عزیزان غرب تهران ....تم موسیقی بیل را بکش (اگه اشتباه نکنم) در تاتر خانواده محمد مساوات استفاده میشود!!!
۱۷ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چون همیشه یه بحثی راجع به قیمت بلیط تئاتر داریم:

قیمت بلیط:

بالای 65 سال: 40 دلار
بزرگسال: 40 دلار
دانشجوی استانفورد: 20 دلار
کارمند استانفورد: 20 دلار
زیر 18 سال: 20 دلار

این جالبه که یک معیار قیمت گذاری سن هست. و تخفیف دانشجویی هم داره البته فقط دانشجوهای خودشون و البته تخفیف دانش آموزی برای همه. حالا اینکه قیمت مناسبه یا نه و در مقایسه با قیمت حال حاضر تئاتر در ایران چجوریه دیگه دوستانی که اونجا هستن باید بگن :)
خیلی ممنون که به اشتراک گذاشتین، جالب بود.
۰۵ دی ۱۳۹۳
خواهش میکنم آقای خورشیدی :)


علی مگه نمیدونی میگن آدما از یه سنی که میگذرن دوباره بچه میشن. حتما منظورش همونه :) فکر کنم اونا هم کارت منزلت دارن که فقط واسه اتوبوس و مترو نیست. میتونن تیاتر هم ببینن باهاش. قیمتش که فرق نداره حتما جای بهتر میدن بهشون :)
۰۵ دی ۱۳۹۳
هر که درکش بیش دردش بیشتر :)))))
۰۶ دی ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید