تیوال مریم خیابانی | دیوار
S3 : 17:23:46
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
مریم خیابانی
درباره نمایش هتل کوهستانی i
"فضای بازنمایی"

هتل کوهستانی، فضای بازنمایی زندگی انسان هایی است که در کشاکش چگونگی گذران امر روزمره محبوس مانده اند، بی اختیار، بی گذشته، بی آینده، در توهمی از مناسبت های انسانی؛ عشق، غم، مراقبت، بازی های کودکی، روزنامه خوانی، بافندگی، یا حتی یک مهمانی ساده. انسانی مشکوک که گاهی زندگی را یقینا زیبا می داند و گاهی با تردید می پرسد: "زندگی زیباست؟" و هزاران اگر در پی آن، انسانی در رقابت با خود، پنهان کننده ی خواست های خود، درمانده در حسرت ها و غره به توانمندی های کوچکش، انسانی که با خودهای متکثرش در گردش زمان مواجه می شود. گاهی شاداب است و دیگری را سرزنش کرده و به زندگی دعوت می کند، گاهی فسرده است و گفته های دیروزش می شود شنیده های امروز. در بالا و پایین احوالات خود، سرگیجه که می گیرد، زمان را هم پس می زند.
اما این اثر علاوه بر تاکید ... دیدن ادامه » بر مسئله "انسان" و مصائب فردی آن، قطعا بر فضای اجتماعی نیز اشارات بسیار دارد. همزیستی مهمانان این هتل در کنار مقوله "ارتباط" در این نمایش نقش کلیدی دارد. میل به ایجاد ارتباط در اغلب شخصیت ها، فرار دوگانه از روابط پیشین (همانند لیزا)، اهمیت خاطرات روابط گذشته (خوانش هر روزه ی نامه ها توسط کنت)، تمایل به همبازی شدن، هم صحبت شدن و کنار هم نشستن از نشانه های واضح این امر است. هتل کوهستانی، زیستن در فضایی مشترک برای یک جامعه است. با توجه به بستر نگارش اثر (اواسط دهه 1970)، نگرش منتقدانه هاول نسبت به کمونیسم در این نمایشنامه با کنایه هایی به شکل نافرجامی از زندگی اجتماعی این بار در قالب جماعتی در یک هتل نیز دیده می شود. استفاده از "هتل" به مثابه مکانی که مدعی برآورده کردن بیشترین خواسته ها و آرزوهاست، جایی فارغ از دغدغه، فضایی برای آرامش و لذت، خود کنایه ای است از بهترین شرایط زیست یک جامعه. این هتل اینک با شعارهای یک کمون، قوانینی را وضع می کند که طبق آن همه با هم برابرند و در برابر قانون یکی هستند، پذیرایی می شوند و به ظاهر جماعتی راضی هستند و اقدامات رئیس برای مکان زیستشان را هم تحسین می کنند، رئیس محترم نیز خبر خواسته های بزرگشان!(سرو چای بیشتر یا تعمیر چراغ سرویس بهداشتی) را با اقتدار و سرور اعلام می کند. جهان کم نیست از این قسم رؤسای مقتدر که مدعی خدمت هستند و به زعم خود اتوپیایی ساخته اند بر فراز کوهستان های خوش آب و هوا، اما افسوس که شکست اینچنین آرمانشهری در چهره و احوالات ساکنان آن به خوبی هویداست.
شاید چشمی داشته باشیم و امیدی به نگارنده ی داستان این سرنوشت های معلق، اما چه سود که نگارنده، هرچقدر هم که بنگارد و تصحیحش کنند، در نهایت گریزی از گم شدن در میان شخصیت های برساخته اثر ندارد و سرنوشت مصحح؟... شاید اینجاست که بارت کلام آخر را می گوید:"مرگ مولف"؛ جایی که در غیبت نویسنده، نه نقدی وجود دارد و نه منتقدی، ما همه مخاطبان داستان هایی هستیم که هر یک فقط روایت خود را می خوانیم.
..................................................................
اجرای چنین اثر دشواری با لایه های چندگانه، زمان بندی های دقیق، تمیزی اجرا، روانی بازی ها و دیالوگ ها، نشان از دغدغه، حوصله و نکته سنجی کارگردان و تلاش بسیار گروه اجرا دارد که امیدوارم در آینده شاهد تداوم این راه باشیم. تبریک به آریوی عزیز بابت گام های سنجیده در مسیر تئاتر
و احسنت به تمام بازیگران و دست اندرکاران این اثر که از همه نظر خوش درخشیدند
سلام...
خوب می نویسی. خوب نقد می کنی. نگاه گسنرده ای داری.
عالی است
۰۹ دی ۱۳۹۷
به زیبایی تحلیل کردید، بسیار بهره بردم. ممنون
۲۱ دی ۱۳۹۷
سپاس از خوانش و لطف شما مهدی عزیز
۲۱ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش پسران تاریخ i
"کالاشدگی ِ زمان"

ایروین در خودگویی هایش معترف است و خوب هم می داند که این آزادگی است که برای دست یافتن به آزادی قربانی می شود، این نگاه شاید پی رنگ ِ همه ی اثر باشد. به صحنه نگاه می کنم، در نگاه اول تابلوی دیوار سمت راست مخاطب را به یاد شام آخر می اندازد، اما هر چه دقت می کنی چهره ها مغشوش اند، دقیق هم معلوم نیست مقابلشان میزی هست یا نه، تقدس واضحی هم نیست، همه چیز مبهم و مخدوش است حتی در چهره ی فرشتگان دیوار روبرو، هیچ قطعیتی نیست!
فضای آموزش این مدرسه نیز بی شباهت به کلیسا نیست و آموزگاری چون هکتور، یاداور کشیشان شاعر مسلکی است که حواسشان، لطافت روحشان، باورشان و در کل"همه ی غرایزشان" در خدمت خلق است! اما این ها در طبقه بندی فرموله شده ی مدیر نمی گنجد، شاعرانگی های هکتور قابل طبقه بندی نیست اما فسادش چرا، اینگونه است که پسران در همراهی ... دیدن ادامه » وی، ادبیات را بازی می کنند، انقدر غرق در این بازی هستند که اعتراف می کنند نمی دانند زمانی که با هکتور هستند چه می کنند.
پس پذیرش در دانشگاه چه می شود؟ نظام ِ موفقیت گرای آموزش، جایی است که در پایان هر ذکر به جای تثلیث، لغات مقدس ِ آکسفورد، کمبریج ادا می شود، خدایگان ِ نظام آموزش نوین چنین اند. بیهوده نیست که مدیر به دنبال کارامدترین روش ها و مقبول ترینشان برای رسیدن به نتیجه است. دعوا بر سر قدرت همیشه بین اصناف رایج بوده، صنف معلمان، صنف مدرسه داران و صنف مبلغان مذهبی، وقتی نزاع صنفی است، دعوا بر سر قدرت ِ برتر برای بقای آن الزامی می شود.
اینجاست که فرق است بین این دو معلم از دو نگاه و دو صنف، دوگانه ی عقل و احساس، پسرانی که در ابتدا هر یک تکه ای از هکتور را گرفته بر تن می کنند و می خواهند چون اویی شوند، کمی بعد شیفته ی ایروین هستند. کسی که برای هیچ چیزی اصالتی قائل نیست،کارکردگرایی را خوب آموخته، همه چیز را به دید کاربرد آن می نگرد. او می داند تکه پارچه ای که حضور محقری در توالت یک خدمتکار قرون وسطایی داشه، اینک بدل به عتیقه ای در پس ِ ویترین های گران قیمت ِ موزه ها است. اینجا اتصال ِ تاریخ است به بازار، جایی که با کالا شدگی همه چیز مواجه ایم. جایی که چیزها بیش از انسان ها حائز اهمیت اند. بله انباشت ِ زمان (به تعبیر فوکویی آن)، کالاشدگی تاریخ را نیز میسر کرده!
حال سوال اینجاست، اصلا می توان مرز قاطعی بین حقیقت و غیر آن کشید؟ وقتی شی ای در موزه ای مجلل، کالایی است گران قیمت، اصلا چه تفاوتی دارد در ابتدا کجا از آن استفاده می شده؟! ایروین آداب ِ موفقیت در دنیای ارزش های نوین و رقابت ها را خوب می داند، لذا آموزشش را اینگونه آغاز می کند، جایی که قدرت تخیل و دروغ به حد اعلایش می رسد، پسران در پی توپ خیالی می دوند و باورش به قدری پذیرفتنی است که از ضربه ی این شیء خیالی، آسیب هم میبینند! در این بین سرگردانند، هر جا که می خواهند شجاعتی کنند، عمیقا موجوداتی مضطرب اند. در طراحی لباس هم قطعیتی، جامعیتی در کار نیست، حتی یک شلوار کامل نمی بینید! یکی مثل دیکن راسخ تر با آستین های کامل مصمم است جا پای ایروین بگذارد، یکی مثل اسکریپس در این میان مانده، تک آستین، در مانده، می خواهد در دوستی یکطرفه اش با خدا تجدید نظر کند. در این میان راج است که رهاست از این آستینک های محصوریت، همان که از ابتدا جواب سوالی را می داند و در آخر به بهانه ی یک تیم ورزشی از طریقی به ظاهر غیر متعارف در اکسفورد پذیرفته می شود. پازنر اما جوانک موفقی است، هولوکاست در حافظه اش نزدیک است و قدرت ثبت شدن در تاریخ را بسیار می فهمد، همه چیز را از آغاز ضبط می کند، از لحظه ای که هکتور گیومه را باز میکند، پازنر دهان بازکرده کلمات را می بلعد، او خوب می داند با محصول آمیختگی این کلمات چه کند!
در نهایت ایروین، این آموزگار ویژه در بند ِِ کارکردگرایی، که به جز لحظه ای، راه رفتن فرموله اش را فراموش نکرده به روال عادی حرکت نمی کند، انقدر تلاشش این است که متفاوت باشد، که جایی که در پیچ جاده همه به جلو خم می شوند و تکیه بر سکان دار می کنند، وی به عقب خم شده و تعادل وسیله را بر هم می زند، اقدامی که منجر به مرگ است و معلولیت و سقوط!
و درخشان تر اینکه بار ِ اتصال دردناک سقوط ها و پاره های صحنه های این تراژدی را "موسیقی" به دوش می کشد، که اول گویی حاشیه است اما در انتها به متن بدل می شود. هر بار که نوازنده از در وارد می شود، با خستگی نگاهی به صحنه می کند، گویا رسالتش ترمیم این زخم هاست، میاید و این وصله های ناجور زمان را با صدای پیانو به هم می دوزد و در آخر نوایی سر می دهد از جنس آواها و نت ها، حقیقتی که هیچگاه تاریخ را با نوای آن نمی خوانند
.............................................................................
سپاسگزارم از جناب خیل نژاد و گروه عزیز و حرفه ای شان که پس از مدت ها هیجان نابی در من ِ مخاطب ایجاد کردند که به دنبال گزینه ی بسیار مشعوف شدم ذیل گزینه های تیوال بودم : ) و تشکر فراوان بابت اجرای این متن ِ سرشار
و شاید این حجم از هوشمندی ناگزیر نباشد زمانی که نگارنده ی اثر فردی است انگلیسی که شکسپیر، تاریخ، آکسفورد، پسران و حتی کلیسا را خوب می شناسد!
...........................................................................
پی نوشت1: الن بنِت ، نویسنده ی انگلیسی این متن در دوران نوجوانی در مدارس مذهبی تحصیل کرده، دانش آموخته ی رشته ی تاریخ از دانشگاه آکسفورد است و بر موضوع تاریخ قرون وسطی کار کرده
پی نوشت 2: بخش زنانه ی اثر قدرت و وزن باقی بخش ها را نداشت، اطلاعی ندارم که در نمایشنامه ی اصلی چقدر این مهم مقصود بوده ولی برای من ِ مخاطب به قوت ِ باقی بخش ها به چشم نیامد، به نظر میاید رویکرد انتقادی در نگرش به زنان(خصوصا با اجراهایی از شکسپیر) هم بخشی از دغدغه ی این اثر باشد ولی با چند پله اختلاف پایین تر از باقی موارد در این اجرا در ذهن مخاطب می نشیند، انگار کمی در سنگینی بار ِ باقی داستان گم شده باشد! هر چند، این اثر را دوباره باید دید
مریم ارجمند و خردمند لذت بردم از نوشته فهیمتان ...
عنوان درخشانی را برای نوشتارتان انتخاب کردید..
کالاشدگی تمامی عرصه ها در دوران نولیبرالیسم و سرمایه داری هار.... کالاشدگی همه چیز....انباشت زمان و اتصال حتی تاریخ به بازار... بازتعریف تاریخ برای فروش....دنیا ... دیدن ادامه » برای فروش.. کارکردگرایی اروین بر این دیدگاه دلالت دارد..
درود بر آقای خیل نژاد عزیز که با پسران تاریخ باعث شده حس مشترک‌شعف و خوشحالی ناشی از یک تاتر ناب را همراه با دیگر دوستان فرهیخته ام‌در تیوال تجربه کنیم.
خوشحالم بعد از مدتها دوباره قلم زیبا و پربارتان را خواندم مریم گرانمایه
۰۱ شهریور ۱۳۹۶
"هیچ قطعیتی نیست"
به به ،لذت بردم از این تحلیل و بررسی زیبا ، چقدر خوشحالم از این لذت مشترک با شما و دیگر دوستان عزیز
و من علی رغم شیطنت و شرارت ظاهری،شیفته شخصیت ایروین با بازی تحسین برانگیز حامد رسولی شدم، ایروین ذات تاریخ ،زندگی و دنیا را خوب ... دیدن ادامه » می شناسد
ممنون مریم ارجمند
۰۵ شهریور ۱۳۹۶
درود بر پرندیس جان، با نظرت در مورد شخصیت اروین موافقم، دارای تحلیل های عمیقی است و حقایقی را می داند و از سوی دیگر آگاهانه برای رسیدن به اهدافش آن ها را طور دیگه نشان میدهد، کارکرد برایش مهم هست به بهای قربانی شدن حقیقت، لذا در فرمولی که از این دنیا فهمیده ... دیدن ادامه » و پایند به آن هست، این قربانی شدن اهمیتی نخواهد داشت
۰۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش مفیستو i
"هنر ِ حذف"
روایت مردم آلمان، تکرار روایتی است جهانی و شاید ضربه ی کوبنده ی نمایش را بتوان در چند جمله ی مواجهه ی مدیر کل جدید با هنرمندان گروه نمایش پرنده طوفان مرور کرد، جایی که وفادارترین عضو نمایش به نازی ها هم لب به شکایت می گشاید:
"فکر می کردیم بعد از روی کار آمدن ناسیونال سوسیالیسم، وضع طبقه ی پایین بهتر میشه، اما چه شد، انباشت سرمایه روی سرمایه. شما از خشم ما سوء استفاده کردین و الان با فریب و درخواست جاسوسی ، حیثیت و شرف ما رو هم نابود می کنید..."
سرگذشت بسیاری از جوامعی که تغییرات اساسی را از هر نوع آن تجربه کردند، حکایت از سرخوردگی آمال گروه های مختلفی است که هر یک به بهانه ای پرچمی دست گرفتند و اکنون مانده اند با تکه پارچه های چرک و رنگ و رو رفته ی آرزوهاشان ، بیهوده نیست که وضعیت پسامدرن ، خسته از کلان روایت های ایسم زده است، ... دیدن ادامه » اما چه کسی می داند، برساخته های جدید بشر ِ نزاع طلب چیست؟
در کشوری که وسایل ارتباطی همچون "تلفن" هم می تواند عامل سقوط به شمار آید، نام هر خیابان و کوچه و میدانش، حقیقتی را پنهان دارد که اگر اجازه داشته باشیم بلند بلند مرورش کنیم، هیچ جمله ای تمام نمی شود، جای رئیس و مرئوس هم که عوض شود، فقط یک کلاه کاغذی است که دست به دست می چرخد. در جایی که قضاتش را فساد گرفتند، چه امیدی است به عدالت!
هنرمندان سنتی و کلاسیک که حذف می شوند، هنرمندان نوگرا که حذف می شوند، هنر انتقادی که حذف می شود، نظافتچی ها و خدمت کاران مدیران قبلی ،همه کاره های سالن تیاتر با مدیریت جدید، می شوند. آسیب دیدگان جامعه ی پیشین هم می شوند برقرارکنندگان نظم نوین!
اینگونه است که همه چیز را رخوت می گیرد و تلاش این برقرار کنندگان نظام نوین بر این است که همه چیز را با پوششی به نام "اصالت ِ ایدئولوژیک" بپوشانند، اصالتی از نوع نژاد، مذهب، سنت، یا هر چیز غیر قابل نفوذ دیگر. غافل از اینکه جنس کاغذشان کاهی است و هر چه لایه لایه تلنبار کنند، حقیقت جامعه، از جای دیگری بیرون می زند
خوب می دانند و هر زائده ای را پاک می کنند، مثل یک مجسمه ساز می خواهند پیکر تر و تمیزی بسازند به قامت ِ کمال یافته ی اندام ِ ایدئولوژیک خود! لذا هر ناخالصی ای محکوم است به حذف
انگار از تاریخ نمی آموزند، روایت آلمان تکرار می شود، شوروی تکرار می شود، ذات توتالیتر هنرمندان ِحذف تکرار می شود، اما نمی دانند، هر چقدر هم که حذف کنند، برخی تاریخ ها فراموش نمی شوند، هیچگاه حذف نمی شوند، مثل همین دیروز.........18 تیر
................................................................
.................................................................
مفیستو "تیاتر" بود به معنای واقعی کلمه. آمیخته ای از خلاقیت و هنر در همه ی زمینه ها در یک نمایش. استفاده از هنرمندان جوان و خلاق در اجرای موسیقی نمایش برگ برنده ای بود که سبب شد موسیقی نه به عنوان حاشیه که گاهی در قالب متن عمل کند، در فواصل تعویض سکانس ها، ترکیب نوای پیانو و ویالن و فلوت،و اگر اشتباه نکنم جناب محمد اسلامی که هنرشان آمیخته ای بود از نوازندگی ویالن و اجرای افکت ها بر روی پیانو و گاهی هم ساز دهنی!! عجیب بود و سرشار از خلاقیت، هم آوایی و تک خوانی های خواننده های این اثر نیز ماندگار خواهد بود
...........................
برای دوست خوبمان بیتا نجاتی: بیتا جان، اینکه در مسیر تیاتر گام های استوار و سنجیده ای بر میداری جای تقدیر و تبریک دارد، پیش تر در اثر رضا ثروتی ، اکنون در اثر دکتر دلخواه، آثار دیگری هم بود که من سعادت نداشتم، هر جا که دیدم با تمام وجود در صحنه بودی، احسنت بر شما
توضیحات جانبی: نمایش ساعت 19:45 آغاز شد، ساعت 21:15 آنتراک شروع شد، ساعت 21:30 بخش دوم نمایش شروع شد و ساعت 23:15 از سالن خارج شدیم. کافه ی کوچک و خودمانی مجموعه هم در آنتراک تمام تلاش خود را برای خدمات رسانی سریع کردند که جای تشکر دارد
۲۰ تیر ۱۳۹۶
مریم جان
سپاس از یادداشت ارزشمندت و نظر لطفت به من
مانا باشی
۲۰ تیر ۱۳۹۶
اردشیر عزیز از لطف و بزرگواری شما سپاسگزارم، بسیار مشتاقم بیشتر بتوانم بهره مند از تیاتر و تفکر و قلم پر بار دوستانی چون شما باشم، کم سعادتی ماست. آدمی که نمی نویسد، انگار یک وجهش خشک می شود، مولف بودن حتی برای دل ِ خود، دریچه هایی از ذهن را باز می کند، ... دیدن ادامه » انگار مانع از خفگی مغزی می شود!
اینکه حضور دوستان فکورم چون شما، بیتا، نیلوفر، پرند، پرندیس،آریو، کیان، جناب رحمانی و جناب تهوری، بانوان شکوهی نازنین و بسیاری دیگر عزیزان را در برگه ی هر اثر می بینم واقعا سبب دلگرمی است و امید، حتی اگر توفیق دیدن آن اثر را نداشته باشم:)
۲۱ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش در حوالی ما i
"خیلی دور، خیلی نزدیک"
.....................
معلم به مامانم گفت بچتون به درد لای جرز هم نمیخوره
مامانم جواب داد، نگران نباشین تا وقتی شما لای جرز هستین بچم نمیخواد جای شما رو بگیره:)
....................
در حوالی ما، داستان مشکلاتی است (با تاکید بر اعتیاد) که شاید فکر کنیم از ما و خانواده ی ما بسیار دور است ولی در یک دور همی دوستانه می فهمیم نزدیک تر از چیزی است که تصور می کردیم، از اعتیاد همسایه متعجب می شویم تا زمانی که می فهمیم حتی یکی از خودِ ما .......
بازیگران نوجوان این اثر نقطه قوتی هستند که به سادگی و روانی ترس هایشان را روایت می کنند و با رگه هایی از طنز در بیان شیرینشان ، رنگ و لعابی مفرح به اجرای اثر می بخشند. طرح مسائلی چون رواج اعتیاد در مدارس و تاکید بر دختران نوجوان و مواجهه شان با این پدیده نیز چند هرچند اخیرا کمی مورد توجه قرار گرفته، نقطه قوت ... دیدن ادامه » این اثر، حضور قشر نوجوان به عنوان روایت گران این نمایش است. کارکرد دوسویه ی این اجرا (هم برای مخاطب و هم برای بازیگران نوجوان) نیز جای قدردانی دارد
در نهایت امیدوارم دوستان کرجی پیگیر این آثار باشند و با حمایت خود به استمرار این فعالیت ها کمک کنند
از عوامل این اجرا و خصوصا بانو سلجوقی عزیز برای به اشتراک گذاشتن این نگاه دغدغه مند سپاسگزارم
مریم بانوی نازنین چقدر خوب که بعد از مدتها، قلم زیبایت را میخوانم. دلتنگت هستم خانم
۱۶ تیر ۱۳۹۶
پرندیس جان ممنونم از همراهی و هم دلیت، جالب بود که این درد و دل دوستانه سبب شد بفهمم همشهری هستیم :) بیشتر مشتاق دیدار شدم و فکر کنم باید باند تیاتر دوستان کرج رو کم کم شکل بدیم؛)
۲۱ تیر ۱۳۹۶
مریم عزیز باید چنان باندی درست کنیم که ساعتهای اجرا را هم به نفع خودمان تغییر دهیم :))
۲۴ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود و سپاس از همیاری عزیز
فضای این رویداد، خانه ای است گرم و خودمانی با آجرهای بهمنی و حیاطی پر از درختهای انار که اکنون رنگ زمستان گرفته
هر روز اجرای نمایش و موسیقی،پر می کند فضای پلاک همدلی را
و بازی رنگ و بوم و نور و تصویر، نقش و نگار دیوارهای این خانه شده اند
رویداد بسیار متنوعی است و امیدوارم بهونه خوبی بشه برای دورهمی هنرمندان و هنر دوستان، حداقل در کرج؛)
در کانال تلگرام و اینستاگرام جزءیات کالاها و آثار هنری این نمایشگاه و بازارچه خیریه موجود هست
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"گاو شدن یا نشدن، مسئله این است"
در فروشنده ی فرهادی، عماد و رعنا را می توان در سراسر فیلم به مثابه دو بازیگر و ارتباط دهنده ی داستانک های راوی دانست. مخاطب تلاش می کند همسان سازی کند و بالاخره یکی از شخصیت های مطرح شده در فیلم را به این دو نسبت دهد، همین نگاه جستجو گر است که تلاش در پیوند نقش این دو به نمایشنامه ی مرگ فروشنده دارد. در حالیکه فیلمنامه ی فرهادی، "ویلی لومان واقعی و همسرش" را در انتهای فیلم هویدا می کند: "پیرمرد متجاوز و همسرش." قطعا شباهتی که روایت زندگی این پیرمرد با ویلی دارد، بسیار بیشتر از عماد و ویلی است. پیرمردی که گویا فروشنده ای است دورگرد، پیش تر به طور سیار لباس میفروخته، ویلی را با چمدان هایش در نمایش مرگ فروشنده با بازی حمیدرضا آذرنگ به خاطر داریم، این بار پیرمرد به جای چمدان با وانت کالایش را عرضه می کند، ... دیدن ادامه » چه قرابتی است بین احوال درمانده ی ویلی و این پیرمرد به ظاهر ساده. با همان زنان ِ وفادار که یکی جوراب می دوزد و یکی در مدح همسر می گوید و هر دو عاشقانه نمی خواهند همسرشان، مردشان بیش از این بار زندگی را به دوش بکشد. اما ویلی و پیرمرد هر دو پس از برملا شدن رازشان (یکی نزد ِ پسر و دیگری نزد ِ عماد و ترس از بر ملا شدن ِ بیشتر) ، زیر بار شرم له می شوند.
فروشنده از سویی نشان می دهد گاو شدن کار چندان دشوار و عجیبی نیست، تنها نیاز به مرور زمان دارد، هر کسی می تواند تا حدی به این سمت حرکت کند، هرچند باور سنتی مردم، همسایه ها ، بر این است که: باید گردن این آدم ها آفتابه انداخت و در شهر چرخاند، در سکانسی از فیلم گاو نیز مش حسن را به بند کشیده در شهر می چرخانند، رسوا را باید رسواتر کرد. اما آیا پاسخ اخلاقی فرهادی چنین است؟ عماد، در نهایت پاسخ این سوال را می دهد. هر چند وی نیز از تصویر فرهیخته ای که برای مخاطب می سازد تا حدی افول می کند اما عماد کسی نیست که رسوایی را در طبل و دهل فغان زند.
اشارات داستان هایی که در میان فیلم روایت می شوند، همچنان درگیری مخاطب با فیلمنامه های فرهادی بر سر یک سوال پایه ای را گوشزد می کند: چه واکنشی در این لحظه "اخلاقی" است؟ به گمانم در پاسخ به این سوال همه ی ما و جناب مصطفی ملکیان هم روزها و شب ها به بحث و جدال بپردازیم، به پاسخی قاطع و واحد نرسیم!
مصطفی ملکیان؟
۰۴ مهر ۱۳۹۵
مریم نازنیم، لذت بردم از نگاشته زیبایت. تمامی مطالب را به درستی ذکر کردی، خصوصا ارتباط فروشنده فرهادی را با مرگ فروشنده....
همبشه باشی نازنین دوست خوش اندیشه ام...
۱۰ مهر ۱۳۹۵
پرند عزیزم ممنون از اینکه همراهی و سپاس از لطفت دوست سبز اندیشم:)
۱۰ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش اگر i
چند ماه پیش زمانی که نمایش صور فلکی را در سالن موج نو دیدم، اگر میخواستم نمایش را در یک واژه توصیف کنم، همین واژه ی "اگر" بود. جناب رهبانی به ظرافت جان مایه ی نمایش را با انتخاب این عنوان نشان دادند، امیدوارم به دور از حاشیه های پیش آمده، حضورشان استمرار یابد.
من، پنه لوپه هستم.
روزها، ناخوشی ها را، طعنه ها را، نگاه های حریص را، دلخوری ها را می بافم و محبوس می شوم در خود، شب ها در رویای خویش بافته هایم را می شکافم و رها می شوم در تو...
تو تلاش می کنی بشقاب شکسته ی رنگین ِ یادگاری هایمان را از نو بچسبانی، نمی شود، بیهوده بند می زنی...
من در پس پنجره ی ناامیدی، ریسمان سبز آرزو را به شاخه های درختی که از قلب تو روییده آویزان می کنم، باشد که حاجتم اجابت شود...
تو میمانی و قاب عکسی از من، و زمستانی که فکر می کردی در یک گوی بلورین محبوس کردی، اینک، همه ی اتاقت را پوشانده، میزت، کاغذهایت همه یخ زده، گلدان هایت خشک و تنها تو میمانی و بادی که می دانم تو را نیز خواهد برد...
و چرا از بین من و تو هیچ کدام بر نمی گردد دیگری را ببینید؟ انگار نمی شود، انگار هوا را کم آوردیم!
...........................................................
برگرد مرا ببین، ... دیدن ادامه » اجرایی است حول موضوع و موقعیتی که یا در گذشته تجربه اش کردی، یا در حال تجربه اش هستی، یا تجربه اش خواهی کرد، لذا یحتمل آن ها که در مرحله ی دوم قرار دارند، حظ بیشتر می برند، برای اولی ها یاداور خاطرات تلخ و شیرین است و برای سومین دسته نوید است یا هشدار! در هر سه ی این شرایط در هر جای زمان و مکان بایستیم یک اتفاق ثابت است: اگر "برگردیم و هم را ببینیم" قلموی زندگی طور دیگری برایمان می نگارد.
این اثر فارق از نحوه ی اجرای خلاقانه و زحمت زیادی که مشهود بود، ادای دِینی است بر یکی از مهم ترین تجارب ِ بشر. به عبارت دیگر ، "تجربه را باید تجربه کرد" و این نحوه ی اجرا، مخاطب را به چنین حالتی نزدیک می کند. اگر فرصتی پس از اجرا بود قطعا به گروه عزیز این اثر پیشنهاد می کردم دیگر تجارب ناب بشر را نیز به این طریق بازآفرینی کنند، تجاربی مانند "مرگ".
بسیار زیبا،برای من که امکان تماشای این نمایش را به دلیل ساعت نامناسبش نداشتم خواندن نوشته ها و برداشت های شما عزیزان بسیار جذاب و دوست داشتنی بود
"در هر سه ی این شرایط در هر جای زمان و مکان بایستیم یک اتفاق ثابت است: اگر "برگردیم و هم را ببینیم" ... دیدن ادامه » قلموی زندگی طور دیگری برایمان می نگارد. "
"تجربه را باید تجربه کرد"

سپاسگزارم
۰۷ شهریور ۱۳۹۵
نازنین دوست خوش اندیشه ام, مریم بانو جان
متاسفانه موفق به تماشای این نمایش ارزنده نشدم, اما قلم زیبایت آنچنان به جان و دلم نشست که اشک بر چشمانم نشاند.
با همه وجود حس کردم این مرور عاشقانه و پر احساس را؛
من از دسته اول هستم بانو....
۰۷ شهریور ۱۳۹۵
پرندیس عزیزم لطف شماست بانو و ناشی از لطافت روحتان، امیدوارم چنین اجراهایی بیشتر به صحنه روند و برای همه مان فرصت تجربه شان بیشتر دست دهد
....................
اردشیر عزیز سپاس از محبت همیشگی شما ، کم سعادتی از ماست، صحیح می فرمایین تجربه ای چون مرگ هولناک است ... دیدن ادامه » و به قول شما پیش بینی ناپذیر، از دست ما که خارج است، شاید این گروه های اجرایی کمی برایمان ملموس ترش کنند:)
.....................
پرند جان عزیزم، موضوع این تجربه یکی از مشترک ترین و داستان وارترین تجارب بشر است، احساس نابت آشناست چرا که من نیز از دسته ی اول هستم:)
۰۸ شهریور ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"هیاهوی بسیار برای هیچ"

در تحلیل، روشی داریم به نام سوات (SWOT) که نقاط قوت(S) و ضعف(W) و فرصت ها(O) و تهدیدهای(T) آنچه مورد بررسی است میسنجد. سپس برای ارائه راهبرد، ماتریسی ساخته می شود و اینها مقابل هم قرار می گیرند، برای مثال از فرصت ها برای تقویت ضعف ها استفاده می شود و جزئیات دیگر که بماند، گریزم به این روش تحلیل از این باب بود که ابتدا متذکر شوم مواجه ام با اثر به شکل بی طرفانه و با تلاش برای دیدن تمامی ابعاد مثبت و منفی آن بود. از سویی جناب حداد را دغدغه مند و تلاشگر برای ارائه سبکی میدانستم که مهر شخصی ایشان در آن هویدا بود. نتیجتا اینکه ناکامی این اثر برایم دغدغه است و شاید اندکی نیز تاسف برانگیز لذا تلاشی برای تحلیل و چرایی عدم موفقیت آن داشتم که به اختصار با گریزی به همین چند نکته ذکر میکنم:

نقاط قوت: داستانی نو، زیبایی های بصری و شنیداری، ... دیدن ادامه » توجه به لایه های کمتر دیده شده ی جامعه و ....
نقاط ضعف: خشونت مکرر و بی هدف، داستان سردرگم و بی نتیجه، بازیگران مبتدی و...
فرصت: آثار پیشین جناب حداد و احتمال استقبال خوب از اثر، یک سالن خصوصی با امکانات ویژه!
تهدید: احتمال شعارزدگی، کلیشه، مشخص نبودن گروه ِ هدف و...

می توان اینگونه نتیجه گرفت که کارگردان زمانی موفق عمل می کند که حتی اگر معتقد به اشتراک گذاشتن ِ دغدغه ی خود در زمان حال است، تهدیدات احتمالی که ممکن است اثرش با آن مواجه شود را پیشتر در نظر گرفته و برای آن تمهیداتی بیندیشد. یا برای مثال نقاطی که شاید به عنوان ضعف به شمار آیند به بهترین وجه به خدمت گرفته و با فرصت های موجود تقویتشان کند (در این مورد بازیگران جوان ِکمتر شناخته شده ای داریم که تلاش بسیاری کردند اما با عدم هدایت صحیح کارگردان، در حد نقطه ضعف باقی میماند، در حالیکه در آثار بسیاری به کرات شاهد هنرنمایی این قشر بازیگران به بهترین نحو ممکن بوده ایم)
دوستان دیگر به نکات بسیاری اشاره کردند که نیاز به تکرار آن نیست، کشتن کفتر چاهی ضعف هایی دارد و فرصت هایی که مقابل هم ننشسته اند، نقاط قوتی هم دارد که با توجه به تهدیدها، ندید گرفته می شوند. برای مثال کاش حداقل بخش "اقرار دختران" نبود، بخشی که توانست بزرگترین لطمه را به اثر وارد کند.
مشخص نبودن ِ مخاطب این اثر نیز بسیار ضربه زننده است، گمان بنده این است که برخلاف تصور احتمالی در مخاطب ِ خاص(منظور مخاطب حرفه ای تیاتر است) داشتن ِ اثری نوگرایانه، عدم پختگی محتوا و برخورد سطحی با موضوع و بدون ذکر ریشه یا هدف، سبب شود این اثر برای مخاطب عام جذاب تر باشد (به لحاظ تکنیک یا مضمون ِ به ظاهر جسورانه) و یا گروهی از دختران نوجوان که بتوانند اندکی با آن همذات پنداری کنند (به لحاظ میل به عصیان آن هم در شرایط سنی خاص).
در نهایت با توجه به تماشای چند اثر پیشین جناب حداد و ارتباطی که با تعدادی از آنها برقرار کرده بودم، از تماشای این نمایش و این تجربه خرسندم چرا که به واسطه ی آن، ظرفیت نوینی برای تیاتر نشان داده شد اما آن را در کارنامه جناب حداد نوعی عقبگرد می دانم
مریم عزیز، عنوان نقدتان بسیار درخور است و مصداق داشت و تحلیلتان، رویکرد بدیع در حوزه نقد محسوب میشود. با توجه به تحلیلی که داشتید نمایش در موقعیت ضعیف خود ( محیط درونی و اتفاقات درون نمایش با در نظر گرفتن محتوا ) تمام تلاش خود را بر قدرتمند نشان دادن ظاهری اش ... دیدن ادامه » با فرصت سوزی هایی که بیشترین ضربه را به نمایش زده و آن را تبدیل به یک تهدید کرده است ( محیط بیرونی نمایش اعم از بازخورد برای تماشاگر، استفاده از امکانات سالن و تصویر سازی های پیشین، ساختار و فرم نمایش و ... ) داشت. هر کدام از خانه های نمایش ( فرصت، تهدید، قوت و ضعف ) مدام در حال از بین بردن همدیگر هستند و مشخص نیست مصاف نمایش در حالت تهاجمی رخ میدهد یا تدافعی یا شاید هم احتیاطی. محتوای نمایش مدام سایه سنگین ساختار را بر سر خود احساس میکند و ساختار نمایش چه بی محتوا می نماید.

نمایش از شجاعت خودش می ترسد و فرار میکند و از ترس خودش اسطوره یابی میکند و سر تعظیم فرود می آورد.


با سپاس از شما
۱۹ خرداد ۱۳۹۵


آریوی عزیز به درستی جان کلام را دریافت کرده و وجوه درونی و بیرونی اثر را در قالب این نوع تحلیل مطرح کردین، در عجبم چگونه چنین موارد به ظاهر بدیهی ای از سوی کارگردان از پیش درنظر گرفته نشده است

پرندیس عزیز
در باب سوال اول عرض کنم علی رغم نقدی که به نمایشنامه ... دیدن ادامه » وارد است،بیشتر کاستی ها را در گارگردانی میبینم،افراط در نحوه ی بیان نمایشنامه،خود،نوعی خوداثر کشی است!
در خصوص هدف نیز ترجیح میدهم از زبان کارگردان شنیده شود چرا که آنچه در نمایش مشهود است،کلیشه تر از ذهنی دغدغه مند با چاشنی هنر است، در هر حال پرندیس عزیز پیشنهاد من نیز تماشای اثر است با توجه به جملات پایانی نوشتارم،اما اینکه توشه ی محتوایی ای برای ذهن مخاطب باشد،بعید بدانم

پرند عزیزم، ممنونم از همراهیت مهربان بانو،دوست سبز اندیشم
۲۲ خرداد ۱۳۹۵
سپاسگزارم بانو خیابانی عزیز
۲۲ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش سوراخ i
"گاومون زایید"

ابتدا با سپاس از طراحی صحنه ی منوچهر شجاع، استفاده ی هوشمندانه از نور و "صدا" که بهره گیری خلاقانه از آن توسط جابر رمضانی پیشت تر در صدای آهسته ی برف بر ما مسجل شده بود. این بار اما جنس دیگری دارد و گویی برخی صداها اغراق شده اند تا بر اعصاب تیغی بکشند و این کارکردی است نوین برای "صدا" در این نمایش. مواجهه ی من با نمایش سوراخ چندان فراتر از آنچه دیده ام نیست. در برخی آثار این اتفاق برایم پیش آمده که بسیار فراتر از متن میرویم اما حداقل این نمایش با من چنین نکرد. درواقع رسالت این نمایش را چنین نمیبینم و لذا مواجهه ای واقع گرایانه و رئال داشته اما متن و اجرایی که دیدم را حاوی نکات ظریفی میدانم که جای تامل دارد. به مفهوم خشونت،تروریسم، نقش مهم بازرس و موبایل چندان نمیپردازم چرا که به نظر پرواضح است و لذا به وجهی از اثر اشاره ... دیدن ادامه » میکنم که برایم جالب بود: ظرافت در جزئیات.
اولین جمله ی نمایش از یک خرابی و ذکر ضرب المثلی میگوید: "گاومون زایید"، به معنای خراب شدن چیزی و غالبا علت هایی چون لورفتن و "گندش درامد" را درد پی دارد. در سوراخ هر کسی چیزی برای پنهان کردن دارد و در روند نمایش به هر شکلی گندش درمیاید، مهاجر اولی مدام تقلای فرار دارد و چیزهایی را انکار می کند که گندش درمیاید، در مورد عکاس این مسئله به صورت کاملا واقعی رخ می دهد، به عبارتی کاری می کند (خوردن سی اف) که با اجبار مامورها این ضرب المثل را به عینیت تبدیل می کند، در مواجهه با صاحب گاو نیز پنهان کردن همانا و پیشرفت اثر تا جایی که به واقع گاو میزاید!
در این بین مامورین به قدری سرگرم یافتن سی افی می شوند که شاید بسیار کم اهمیت باشد که تا زمان زیادی اتاق چهارم را که مظنون اصلی در آن پنهان است به کل فراموش می کنند و در این راه هر گوشه ای را هر سوراخی را به هر روشی می کاوند
همچنین در کل اثر با انواعی از مفهوم "سوراخ" مواجه هستیم، آسانسور به مثابه سوراخی که افرادی از آن وارد می شوند و پا می گذارند در زندگی افرادی دیگر، گشتن و تجسس عادت ایشان شده، مظنون را می گردند، یکدیگر را می گردند، حتی کار به جایی می کشد که اجازه می دهند مظنون، ایشان را بگردد! برای تجسس در دیگری حاضرند از بی رحمانه ترین روش استفاده کنند و بهای چشمان مظنون در برابر یک سی اف با عکسهایی که درجه اهمیتش چندان به نظر نمیاید گزاف است...
اما در لحظه ای که زایش انجام می شود، همه حاضرند سکوت کنند، صلح کنند و حتی همکاری کنند، "زایش" شاید رد پای اثر پیشین جابر رمضانی را تداعی کند و یادمان بیاورد موجودی که زایش از آن اوست، مادینه ای است که متهم است، شاید شباهتهایی بتوان یافت البته تنها در حد ردپا، از زنی که در صدای آهسته ی برف به جرم زایش به طبقه پایین برده می شود و گاوی که برامدگی شکمش جرم اوست و در تمام طول نمایش نیز سخن از حضور اوست (از ابتدا تا عکس های عکاس تا انتها که حضور واقعی پیدا میکند)، متهمی که از پشت پرده بیرون آمده و عیان می شود.
اتهام
و این داستان تکرار شده ی زندگی بشر در جهان سوم است، این جبر جغرافیایی، به عنوان یک متهم از والدینی متهم در بستری از خشونت به دنیا میاییم و می پنداریم دنیا شاید تنها یک لحظه برای زایش ما سکوت کند، اما امان از رسانه ها که آینه ای می شوند در مقابلمان، از لحظه ی زایشمان، از خِفتمان، از نکبتمان، از پسمانده های متعفنمان، همه را به تصویر می کشند در مقابل چشمانمان و در انتها نوری بر جسدمان میتابانند تا تماشاچیان ِ این معرکه، نیست شدنمان را بیشتر و بهتر ببینند. این است رسالت ِ بازرسان و بزرگان جهان و رسالت ِ ما مظنونین!
مریم گرانقدر باهاتون موافقم ..طراحی صدا و صحنه در این نمایش یکی از منطبق ترین و کارکردی ترین طراحی ها است...
اشاره کردی به صدای آهسته ی برف که زایش در آنجا هم به نوعی جرم تلقی میشود و در سوراخ هم مادینه ای متهم است .... جرم در شکم اوست.....آیا این خوانش را دال ... دیدن ادامه » بر نقد نگاه رمضانی باید دانست یا همسویی با این نگرش ضد زن و تعمیم آن با وضعیت موجود؟
آیا زایندگی و زنانگی عناصر اصلی بازتولید چرخه خشونت و تباهی در جهان موجود است؟ یا مردسالاری جهان بیرونی چنین اتهامی را به او وارد می داند ؟
مساله ی من در این نمایش نگاه ماچوییستی خالق اش نسبت به امر زنانه و زنانگی بود که با خوانش تو دوست گرانقدرم تقویت شد..
شخصا فکر می کنم چرخه خشونت و ترور در جهان امری مردانه ای است که در کشاکش قدرت طلبی ها و جاه طلبی ها در غالب نظم نوین جهان سرمایه داری و انواع و اقسام مکاتب فکری سوداگرانه توضیح دهنده آن و البته رسانه ها تقویت و بازتولید می شوند..
در زنانگی هستی همواره زندگی و امید و صلح خانه دارد
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
و این داستان تکرار شده ی زندگی بشر در جهان سوم است، این جبر جغرافیایی، به عنوان یک متهم از والدینی متهم در بستری از خشونت به دنیا میاییم و می پنداریم دنیا شاید تنها یک لحظه برای زایش ما سکوت کند، اما امان از رسانه ها که آینه ای می شوند در مقابلمان، از لحظه ... دیدن ادامه » ی زایشمان، از خِفتمان، از نکبتمان، از پسمانده های متعفنمان، همه را به تصویر می کشند در مقابل چشمانمان و در انتها نوری بر جسدمان میتابانند تا تماشاچیان ِ این معرکه، نیست شدنمان را بیشتر و بهتر ببینند. این است رسالت ِ بازرسان و بزرگان جهان و رسالت ِ ما مظنونین!


بسیااار عالی و سپاس
خانوم خیابانی
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
سپاس از همراهی شما سحر عزیز، و پوزش از خوانش دیرهنگام من، جبر ِ جغرافیایی است دیگر:)
۰۱ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش اودیسه i

"جهان هولوگرافیک"


اودیسه ی دادگر بیش از آنکه روایتی افسانه ای – تاریخی باشد، بهانه ای است برای ورود به دریچه ای گشوده به فلسفه ی جهان. رجوع به دنیای واقعیت و خیال از اسطوره های غرب و روایت هومر و مُثُل افلاطون تا جابلقا و جابلسای عرفان شرقی، دغدغه ی چیستی جهان بوده تا عصر علم نوین و فرمول مسلم و تصویر دو جهان موازی که ابتدای نمایش توسط اولیسِ ِ روایتگر بر تخته نوشته می شود. حال تصور کنید در این نظم نسبیتِ انیشتینی جای E(انرژی) و M(جرم) هم عوض شود، چه بلوایی است و چه از هم پاشیدگی ای در فهم این جهان!
در این جهان معلق، انسان گاهی در ظاهر اولیس درد کشیده ی متنبه رنجور است و مرور می کند کرده هایش را، بدنش را باید شست و مدام اصلاحش باشد کرد تا شاید پاک شود و آرام، گاهی اولیس ِ بازیگوشی با غرایز ابتدایی می شود، می خورد، می پوشد، خود را خالی می کند، همه چیز را می فروشد به بهایی مناسب! می تواند با دست آویزهایی خود را سرگرم می کند با موتوری بدون سوییچ می تازد و در بازی پینگ پنگش چه تفاوتی دارد نبودن قاعده و توپ یا میز یا حتی راکت! به بازی ادامه می دهد، تا زمانی که اولیس ِ رنج کشیده در وان تطهیر شود ، غذای حاجت می کند و سیگارش را می کشد و کار مهمی با زئوس ندارد.
و انسان در قامت اولیسی که هومر می شود، جویس می شود، گالیله می شود، انیشتین می شود، می خواند، می نویسد، می فهمد و به زئوس شکایت می کند (مونولوگ جناب دادگر در فضای ایجاد شده ی سیاه چاله مانند، نقطه عطف نمایش است) روایتگر می شود و تنها اوست که نه مسخ گوی بلورین شده و نه بر روی تخت خواب است، اوست که پند ِ کیرکه را دنبال می کند.
در زمین بشر،در ایتاکا، هیچ کوزه ای مانند کوزه ی دیگر نیست، هیچ انسانی مانند انسان دیگر نیست، هر یک زائده ای دارند و آفریننده هیچ یک را مثل دیگری نمی سازد، اولیس این را خوب می داند و به همین سبب است که با دیدن کوزه های یکسان متوجه در رویا بودن ِ خویش می شود، همسر و فرزندش از درب خارج شده به دنیای واقعی می پیوندند و همه ی ما و اولیس همچنان در این فضای بی مکان ِ بی زمان می مانیم، در ساعت 1.5 .
برای فرار از این نقطه ی تاریک در جهان، همه چیز را معامله می کنیم، بشر آنقدر پیش می رود تا این همیشه مسافرِ همراه (هرمس--شخصیتی که در روانشناسی نیز بسیار به آن پرداخته شده) نیز به سطوح آمده بالها را به نشانه ی شرافت حراج می زند در قبال قطب نمایی که راه مقصد را نشان دهد. اما زمانی که به مقصد می رسیم، درهای واقعیت گشوده می شود، باز هم همه با هم سرگرمیم و بازیگوش و از پیاده شدن از کشتی سرگردانی حذر می کنیم.
آن هایی که قدم در واقعیت می گذارند نیز سرهایی پر از توهم حمل می کنند، و نمی بینند جایی که زنی برای اتصال دو جهان مدام تار و پودهایی را می ریسد. در اساطیر یونان بریدن ریسمان زندگی، بریده شدن روح از جسم و رها شدن در دنیای سیاه ِ مرگ است، چراییِ ریسندگی پنه لوپه را در داستان اودیسه بدانیم و ندانیم چه اهمیتی دارد(بافتن کفنی برای همسرش برای به تعویق انداختن ازدواج با دشمن)، آنچه فریاد می زند مهم است: اولیس واقعیت این است که تو نمی بینی و در دنیای توهمی خود ساخته ی خویش مانده ای.
در جهان امروز می دانیم اولیس در خطاب به زئوس به درستی اشاره می کند، "آیندگانی که می آیند دیگر معنای فاصله را نخواهند نفهمید و مانند ما به فاصله احترام نخواهند گذاشت" دیوید هاروی، از شاخص ترین جغرافیدان نئومارکسیست در وصف جهانی شدن در بستر پست مدرنیته، عبارت "فشردگی زمان و فضا" را به کار می برد، شرایطی که زمان و فضا به قدری به هم نزدیک می شوند که معنایشان را از دست می دهند. اودیسه ی امین طباطبایی و دادگر به شدت پست مدرن است، به نظر متن آن برامده از پژوهشی است جامع در تاریخ ، ادبیات، فلسفه، علم و جای تقدیر دارد و امیدوارم انتشار یابد. سپاس از گروه کوانتوم که با تمام ذرات موثر اثرشان معرکه ی فهم نبرد انسان با خدایان را در ذهن مخاطب ترتیب دادند، آن هم از نوع کُشتی با حریفانی چِقِر که عجب دشوار است و این نبرد را گویی پیروزی نیست!
....................................................
...................................
پ ن1: نشانه های اثر بسیارند مانند نقش پسر اولیس، آواز سیرن و صحنه ی دستان بسته ی هرمس و گوش دادن به آن و له شدن در زیر بار حجم درد بشر، دست بستگانی که در پس صحنه ایستاده اند با پلاکی در کردن، روایت آشنایی است برای ما! نوشتار به درازا کشید و شاید بماند برای وقتی دیگر.....
طبعا دوباره دیدن این نمایش را بر خود واجب میدانم و این تجربه را در مورد کمتر نمایشی داشته ام ، لذا احتمال آن است اشتباهاتی در ادراک صحنه ها داشته باشم که اگر دوستان اصلاح بفرمایند سپاسگزار خواهم بود، همچنین متاسفانه فرصت نشد نوشتار دوستان عزیز را مطالعه کنم و اگر تکراری بود نیز بر من ببخشایید. شاید این نوشته را میبایست به پس از دوباره دیدن اثر و خواندن متون موکول میکردم، اما چه میتوان کرد در خود نگنجیدن را:)
پ ... دیدن ادامه » ن2: امروز برایم مسلم شد آثاری که تماشا می کنیم در نحوه ی درک ما از اثر بعدی، چقدر تاثیر گذار است. در حین اجرا صحنه هایی از نمایش کمپلکس ادیسه (نمایش گروه آلمانی جشنواره سال گذشته) برایم تداعی شد و نیز مفاهیمی از بی زمانی و بی مکانی در فاجعه ی معدن کوشیرو ، گویی که تمامی این ها تکه هایی از پازل هایی هستند که ما را می سازند، مشتاقانه در انتظار قطعات بعدی هستم

از نوشته زیبای شما و زمانی که برای تماشای اودیسه گذاشتید بسیار ممنونیم.
۲۶ فروردین ۱۳۹۵
خیلی خووب بود... چقدر من بی سواادم..!!!:))
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
نفرمایید علی سیمایی عزیز:) سپاس از خوانش و لطف شما
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش هملت i
"ساکن طبقه وسط"

در مواجهه با هملت اوسترمایر سه رویکرد قابل تصور است:
1- آن ها که شیفته ی این اثر شدند و علت اصلی آن خلاقیت های کم تر دیده شده ی اثر است (استفاده از دوبین، پرده نمایش، موسیقی متفاوت و مهم تر از همه بازی شخصیت هملت و برقراری ارتباط وی با تماشاگر) تمام آن چیزی که نشان دهنده ی جنون هملت است
2- آن ها که خلاقیت های اثر را تحسین برانگیز می دانند اما با توجه به انتظارات پیشین، نه آنقدر که انتظار می رفت. ایشان بازی هملت را نوعی لودگی می دانند و تلاشی مزبوحانه برای خنده گرفتن از تماشاگر و نیز ارتباط وی با تماشاگر را توهین آمیز می دانند
3- آن ها که در این میانه ایستاده اند و نه به اوج میبرندش و نه به حضیض، خلاقیت های تکنیکی اجرای اثر را قابل تحسین می دانند، ارتباط با تماشاگر از سوی هملت را تکنیکی موثر می پندارند، اما هملت را به عنوان اجرایی ... دیدن ادامه » خارق العاده و با کمترین ضعف قبول ندارند.
هر سه نگاه می تواند عواملی مبتنی بر داده های پیشین داشته باشد، مبنی بر اینکه چه انتظاری از اثر داشتیم، چقدر منتظر تماشای اثری فوق العاده و به یاد ماندنی بودیم، چقدر از نمایشنامه ی هملت آگاهیم و از همه مهمتر چقدر زبان آلمانی می دانیم!
تماشاگر هملت در ایران یکی از مهمترین ناکامی هایش تلاشی عذاب آور برای خواندن صفحات مونیتوری محقر است، در مواجهه با نمایشنامه ای که امتیاز اول آن، متنی غنی است، توجه هم زمان به این نوشتار و بازی صحنه و غفلت از گفتار و تاثیر کلام، وجه شاخصی از اثر را کم رنگ می کند. وجهی که بسیار ضربه زننده است و با توجه به زمان طولانی اجرا، عده ای خطوط نوشتار را گم کرده و تنها منتظر دریافتی فرمیک هستند و در این زمینه تنها نقش هملت است که همه را سرگرم می کند. در واقع انتظار از نمایش، به "سرگرم کننده" بودن تنزل پیدا می کند. باقی بازیگران تحرک خاصی ندارند. خصوصا بازیگر گرترود (اوفلیا)، کم رمق و خنثی، چند تن دیگر نیز مشخص است بیان نافذی دارند و کلام پویایی اما چه فایده که از سوی مخاطب فهم نشود! مواجهه ی هملت با تماشاگران به هیچ عنوان توهین آمیز نیست و تنها تلاش وی است برای شکستن فضا و اثبات جنون، هملت مخاطب را نیز در مقام قاضی قرار می دهد و پاسخ می خواهد، وی چالش خود را با تماشاگر به اشتراک میگذارد، بیماری اش را مصری می داند و معتقد است دانمارک را، جهان را، "جنون" فراگرفته و تلاش در اثبات آن و اعترافی همگانی دارد، وی مخاطبان این اجرا را تماشاگران و همخوانان این صحنه ی تراژیک جهانی می داند تا جایی که همگان با هم مرگ را نیز به مضحکه بگیرند.
..................................
در باب تکنیک های اجرا و طراحی صحنه نیز یاداوری نکاتی حائز اهمیت است. هملت اوسترمایر در فضایی اجرا می شود که دکورها بسیار پرهزینه و رئال هستند و این نوع اجرا، بداعتی است و شکستی در فضا، حال تماشاگر ایرانی با توجه به کم رنگ تر بودن نقش دکور در آثاری که به تماشا نشسته، اغلب عادت به ساخت فضای صحنه در ذهن خود دارد و از دیدن صحنه ای بسیار باشکوه شگفت زده خواهد شد. به نوعی صحنه ی اجرای هملت برای بسیاری آنقدرها که انتظار می رفت، عجیب نبود!
در نهایت دستاورد ساکنین طبقه وسط می تواند این باشد که تماشای هملت تجربه ای بود که چه خوب که از دست نرفت، لذت بخش بود و امید دهنده، امید این که اگر یکی از بهترین های تیاتر جهان را شاهد بودیم، تیاتر ایران می تواند از آن چندان نیز دور نباشد....
کاملن برای من هم همینطور بود خانم خیابانی. متشکرم.
۰۹ بهمن ۱۳۹۴
این برنامه هم نباید خالی از لطف باشد: توماس اوسترمایر کارگردان تئاتر از کشور آلمان برای بررسی نمایش «هملت» در سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر به برنامه «نقد تئاتر» شبکه چهار که ۱۰ بهمن پخش می شود، می آید.
http://theaterfestival.ir/%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82/
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
خواهش می کنم ؛ فضای تیوال با حضور تفکر ، نگاه و قلم دوستان متفکری مثل شما به محیطی آگاه و روشنگر بدل می شود. مرسی از این حضور
۱۰ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
" به نام آگاهی"

اجرای فاجعه معدن کوشیرو پایان یافته و این نوشتار تنها بخشی از چالش های ذهنی است که می دانم اشتراک آن با دوستان فهیم تیوالی سبب روشنی و آگاهی ام می شود و عموما یکی از عوامل موفقیت این نوع نمایش را درگیر کردن ذهن مخاطب می دانم.
به جز وجه اجتماعی این اثر و نوستالژی مشترک ایرانی آن که دوستان نیز به خوبی به آن اشاره کردند، مواجهه با فاجعه معدن کوشیرو را حداقل با دو نگاه حسی یا فلسفی قابل تفسیر میدانم. رویکرد حسی آن چیزی است که در اولین لایه غالب است و فضایی است که مخاطب را با خود همراه می کند همچون نسیمی مطبوع و ملایم. از سویی استفاده از نشانه ها، اسطوره ها یا ترکیب فضای واقعی و فضای ذهنی این سه تن، به نظر کارکردی فراتر از حواس دارد. و این آن تکه ی پازل است که با خواندن متن بروشور اجرا (ویژه ی جشنواره) پس از چند ساعت از اتمام اجرا، تا حدی به کمبود آن اطمینان میابم، در واقع چه میابم: اینکه در این اجرا داده هایی کم است!
سخن بسیار است و ذهن بنده فعلا نامنسجم، لذا تنها به ذکر چند نکته که سبب تمییز درک من از اثر، پیش و پس از خواندن بروشور آن پیش آمد بسنده می کنم:
در کل ِ اجرا حرکت در زمان مشهود است و این رفت و آمد زمانی-مکانی را بسیار پیوسته و آمیخته دیدم، به عبارتی در ذهنم ساختار اپیزودیک یا صحنه های منفصل شکل نگرفت، فارق از اینکه کدام حالت محصول ادراکی بهتری دارد، نوشتار بروشور در 13 صحنه (scene) ارائه شده است. به نوعی با خواندن آن، مرزهای اجرا آشکارتر می شود. در این باب به بخش پایانی و شاید مبهم اثر اشاره می کنم:
در هنگام تماشای اثر، وقایع این بخش و حرکت معدنچی ها به عمق زمین (جایی که بستر آن متفاوت و نرم است) را از کلیدهای نمایش میدانستم، اما در لحظات پایانی با کمبود داده مواجه شدم و به وضوح نیافتم که مواجهه ی این دوستان با این محدوده ی زمین از منظر عینی یا ذهنی به کجا ختم شد، اما توضیح بروشور اینچنین است:
..........
Scene 12: They meet a Japanese old man. The old man guides them. They enter into a new place. Mine collapses.
Scene 13: The three miners survive. Bijan encounter with his mother and learns that she is not waiting for his return. Bijan goes to his friends and they decide to stay in the strange place they have found.
............................
صحنه ی 13، آخرین پرده ی نمایش است. همانگونه که می خوانید در صحنه 12 معدنچی ها به محدوده ای میرسند که در اجرا نیز با عنوانی مشابه مرکز زمین یاد شد، و این نوشتار از آن به عنوان "مکانی جدید" نام می برد. در ادامه در صحنه 13، از نجات یافتن معدنچی ها گفته می شود و مواجهه ی بیژن با مادرش و دانستن این واقعیت که وی منتظر بیژن نبوده سبب می شود دوباره نزد دوستانش برگردد و هر سه در مکان جدیدی که یافته بودند بمانند.
تفسیر این نوشتار به کنار، سخن این است که داده های اجرا را مطابق با متن بروشور نیافتم. به عبارتی هم این متن و هم انتظارم از اثر فراتر از حواس بود و در نمایشنامه ای که به نظر با آگاهی فلسفی نوشته شده است، کلیدها در جاهایی رها می شوند.
در توضیح صحنه های دیگر نیز داده های تفسیر پذیر این بروشور می تواند انتظار فلسفی اثر را بالاتر برد. برای مثال جای دیگری که یونس از طریق زخم اِسی با معشوقش گفتگو می کند به شدت برایم یاداور زیرزمین ِ داستان ِ"الف" بورخس بود. بازی های دنیای عینی و ذهنی معدنچی ها و یاد کردن از واژه ی "مکان جدید" یا "مکان عجیب" نیز مترادف هایی در دنیای فلسفه ی لوفور و سوجا (که از لوفور و بورخس الهام گرفته) دارد.
کوته سخن اینکه اگر داده های لایه ی فلسفی اثر پر رنگ تر بود، ارادتم به آن افزون میگشت و در حالت فعلی این نمایش را کمی معلق میدانم و ای کاش گریز فلسفی نداشت که ورود ِ به این عالم، مواجهه با آن را دشوار کرد.
و ... دیدن ادامه » ای کاش گفتگویی با جناب زارعی انجام می شد و پایه های فلسفی ایده شان را کمی شرح میدادند، شاید که تنها برداشت و انتظاری شخصی است و به عبارتی دوست تر می داشتم که با کلیدهای ارائه شده، اثری با وزن ِفلسفی بیشتری بود.
زیاده سخن، سپاس بیکران از گروه عزیز این نمایش که ذهن ما را به نیکی ورزش میدهند که در این رخوت همه گیر ِ سطح نگرانه، یکی از واجب ترین ورزش های بشر امروز است
این نمایش که ذهن ما را به نیکی ورزش میدهند که در این رخوت همه گیر ِ سطح نگرانه، یکی از واجب ترین ورزش های بشر امروز است
....
like
۰۲ بهمن ۱۳۹۴
Synopsis
Scene1: in the early nineties, which coincides with the peak of the migration of Iranian workers to Japan, Three young Iranians are trapped in a mine. They are hoping to be rescued but begin to lose hope because they think that no one will act to rescue the three illegal workers. Only the Japanese foreman is aware of their presence. One of the three miners, Essie is deaf and dump. He is interested in a girl named Polly who is a bartender and he hopes she would help them.
Scene2: Polly enters the mine in a mental world. Instead of helping Essie. She wants him to play the role of Indra in her religious play. Essie does not accept.
Scene3: Three mothers are waiting for their children outside the school to take their exam. But children do not come out. Mothers’ patience is over and they enter the school.
Scene4: three miners realize that whispering voice that could be heard from a distance, and they kept hope to get help from was a wireless radio. They find the wireless near the body of the Japanese foreman. They try using the wireless to seek help but they can only hear Japanese conversations. Three miners who have little exposure to the Japanese language cannot communicate with the other side of the line.
Scene5: Polly insists on Essie playing the role. Tells him the story of her show. The story is about the seed of evil, which is the result of Gods lovemaking, and Indra has a duty to destroy that evil seed.
Scene6: Another collapse occurs in the mine and makes it difficult for the three miners. They are ready to die.
Scene7: Essie has rejected Polly’s invite to play in the show but Polly has entered him into the game.
Scene8: Three women have entered the school. There are no children in the empty school. They are hoping to find the children on the school rooftop.
Scene9: ... دیدن ادامه » one of the three miners-Yunes- makes a new decision. He hopes that by digging through the tunnel walls of the mine they can enter another tunnel and be saved. His friends join in but because of hunger and weakness they can’t continue to dig. On the other hand, Essie’s wounded shoulder is bleeding.
Scene10: Yunes communicates with his love through Essie’s wound and leaves her.
Scene11: in order to survive, the three miners decide to eat the Japanese corpse. They eat him, and thus come to a new tunnel.
Scene 12: They meet a Japanese old man. The old man guides them. They enter into a new space. Mine collapses.
Scene 13: The three miners survive. Bijan encounter with his mother and learns that she is not waiting for his return. Bijan goes to his friends and they decide to stay in the strange place they have found.

۰۴ بهمن ۱۳۹۴
مریم عزیز اول از همه ممنون از اینکه نوشته تان مثل همیشه باعث فعالیت های فکری مثبت می شود.. و بسیار ممنونم از اینکه زحمت انتقال متن بوروشور انگلیسی را در اینجا کشیدید.
*
راستش دیروز برای تماشای نمایشی به سالن موج رفته بودم و در آنجا با خانم ملک زاده مسئول روابط عمومی نمایش که مترجم انگلیسی همین متن هم هستند، در مورد مباحث مطرح شده در نوشته ی شما و تغییرات اجرای کوشیرو در جشنواره صحبت کردیم.
تغییراتی در اجرا صورت گرفته بود ازجمله تغییر دو بازیگر و نیز در متن(به صورت کم)
... ظاهرا گنگی های نامفهوم متن قبلی در اینجا مرتفع شده ...
در متن فارسی که نویسنده برای جشنواره نوشته (صحنه 13) اشاره می شود سه معدن چی زنده می مانند. .. برگشت بیژن و ملاقات با مادرش و آگاهی از ازدواج او در رفت و برگشت های زمانی اتفاق افتاده ... البته ظاهرا نویسنده قصد پایان مشخصی بر کارش نداشته و این زنده ماندن سه معدن چی در مکان عجیب در دل زمین را به ذهنیت و تفسیر مخاطبان واگذار کرده است.... در نهایت در اصل محل تفسیر و جدل ما فرق چندانی ایجاد نشده...:))
و این تفسیر های همچنان می تواند ادامه یابد..



۰۴ بهمن ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش قایقانع i
برای تو که در پشت هزاران پنجره ای و انسان از نگاهت همیشه در این قاب محصور است، در یک چارچوب ِ بسته یا پشت میله ها.....برای تو که عاشق و معشوقت هزاران سال است هزاران بار قربانی ِ "غریزه" می شود... و پنجره، برای تویی که بال داری و مایی که نداریم، پناه ِ تنهایی هاست و روزنه ای به ناکجاآباد
.......................................
فارق از هر نقدی، خلاقانه ترین بخش نمایش را شخصیت بانو مشعشعی میدانم
روایتش، گنگی بیانش و ابهام نقشش تا آشکار شدن هویتش در دیالوگ هم زمان دو بانو، و همان دو پنجره که در پس آن میماند و آنچه در این سوی پنجره میبیند را از منظر خود ترسیم میکند، و لباسی که پس از این معرفی علت فرم و رنگش را آگاه می شویم
شاید که به شخصه این روایت را مینیمال شده و با حذف بخشهایی از متن دلنشین تر میدانستم، اما همین خلاقیت در شخصیت پردازی را بسیار محترم و با ظرافت میدانم ... دیدن ادامه » و موفقیت برای این گروه جوان، پرانرژی و خلاق را آرزومندم
خانم خیابانی ارجمند و خوش قلم چقدر خوشحالم که بعد از مدتها دوباره می خوانمتان..
حضور و قلم تان همیشه سبز
۰۲ دی ۱۳۹۴
فارغ از هر نقدی خانم مشعشعی خیلی خوب بود. هم بودن این کاراکتر و هم بازی خود ایشون. بازم مرسی از نوشته تون خانم خیابانی عزیز
۱۳ دی ۱۳۹۴
سپاس از همراهیتون شاهین عزیز، در مورد بازی خانم مشعشعی هم کاملا با شما موافقم، با کمترین حرکت، حس و کاراکترشان را به خوبی انتقال دادند
۱۴ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"گفت و گو"

پیرامون این اثر، از نوشته های دوستان عزیز استفاده کردم و لذت بردم، در تاثیر آوای نمایش بر روح و جان تماشاگر هم شکی نیست، این نکته هم قابل ذکر است که از تماشای این اثر خرسندم، در این بین سوالاتی پیش میاید و دغدغه هایی که خوشبختانه تیوال محفلی است برایمان تا شلوغی و تنوع افکار را در میان بگزاریم.
وقتی ما مردگان برمیخیزیم، ابتدا به سراغ ذهن می رود، در صحنه ی آغازین با اجرای مجسمه ساز می خواهد شروع یک اثر معناگرایانه بر پایه ی متنی تامل برانگیز را نشان می دهد، در ادامه پای موسیقی به میان میاید و حضور این عنصر آنقدر قوی می شود که بدل به بن مایه و راهبر اثر می شود. در جاهایی متن نمایش و آواهای موسیقی در هم میامیزند و هیچ یک به وضوح شنیده نمی شوند، میتوان اینطور برداشت کرد که بنا نبوده شنیده شوند؟
خلاصه ای در برگه ی نمایش درباره ی متن ... دیدن ادامه » اثر ارائه شده است، " وقتی ما مردگان بر می‌خیزیم، به عنوان آخرین اثر هنری هنریک ابیسن از نظر سبک نگارش بسیار غنی است.... " همین جمله می تواند مخاطب را نوید دهد که با اثری مفهومی روبروست و تصوری می سازد، اما در اجرای نمایش، این متن گم می شود، بودن یا نبودن ِ خلاصه ی اثر ِ مبدا، چه نقشی در اجرا دارد؟
در واقع اساس سردرگمی من و سوالات پیش آمده به متن برمیگردد، در اجرای این اثر بهتر بود نوشته شود: نویسنده: بانو سمیرا اتفاق با برداشت آزاد از نمایشنامه ی "وقتی ما مردگان از خواب برمیخیزیم" ؟
در تماشای یک نمایش، کلیت اثر چه چیز برای مخاطب به همراه دارد؟ تلنگر و فکر کردن به مفاهیمی، یک اجرای کلاسیک و یا تعریف داستانی و حکایتی، یا گاهی نحوه ی اجرای اثر حواس مخاطب را درگیر میکند، و یا همه ی این ها؟
به نظر میاید اجرای نمایش "وقتی ما مردگان برمیخیزیم" بین این انتخاب ها گیر کرده و این خود انتخاب مخاطب را دشوار می کند. می توان دایره ی محدودی از مخاطبان را در نظر گرفت و بیداری حواسشان را مغتنم دانست. اما در واکاوی بیشتر اثر، کلیدهایی نیاز است، برای مثال در مورد شکارچی خرس، شاید مخاطبی که تسلط و شناخت بهتری از آثار ایبسن داشته باشد، استفاده از "خرس" را به نحو دیگر درک کند، و البته که لذت اثر بر تنوع برداشت هاست، سخن این است که اشاراتی که در نمایش آورده شده در جاهایی عقیم مانده، بستر اثر و گروه اجرایی توانمند آن، نشان از پتانسیلی دارند که به نظر بخشی از آن به کار گرفته نشده و پیام اثر را "حتی اگر تلنگری حسی است" سردرگم میگذارد.
با توجه به اینکه هنوز گفتگویی با دست اندرکاران این اثر در این صفحه نیست، بخشی از سوالات پیش آمده را مطرح کردم که اگر مقدور بود دوستان آوای تیوال همراهی کنند و در گفتگو با کارگردان اثر، ذهن سردرگم ما را نیز یاری دهند که سخن بیش از این هایست و محفل مجازی را توان بیان آن کم است. سپاس بیکران از اجرای پر انرژی و زحمات بسیار این گروه عزیز که تلاششان در خلق اثری بدیع قابل تقدیر است


مریم عزیز، ممنون از متن خوبت، به نظر من این تئاتریست پر از علامتهای سئوال ،که در خوب بودنش شکی نیست
۰۳ مهر ۱۳۹۴
مریم عزیزم
سپاس که می نویسی
در اینکه ، متن و داستان گاه در اجرا گم می شود، با شما موافقم ولی برداشت آزاد از متن ایسبن به قلم سمیرا اتفاق در مشخصات نمایش ذکر شده.
من بعنوان یک مخاطب ، همزمان که تمام ِ حواسم درگیر ِ اجرا شد، تلاش می کردم داستان را دنبال کنم ... دیدن ادامه » و نتیجه این تلفیق، دوست داشتن ِ اثر بود.
امیدوارم بزودی ، تیوال، با کارگردان اثر گفتگو کند و ابهامات مخاطبین پاسخ داده شود.
۰۵ مهر ۱۳۹۴
بیتا جان ممنون که میخوانی و همراهی دوست من، در اینکه اجرا به شکلی بود که امکان پیگیری داستان هم بود حرفی نیست،چالش من بییشتر در این حوزه بود که گروهی با پتانسیل بالا، گویی تلاش کرد حجم زیادی از هنرش را عرضه کند و این سبب شلوغی اجرا شد، به نظرم اینطور آمد ... دیدن ادامه » که حذف هم گاهی هنری است، اگر رویه ی مشخصی را در پیش میگرفتند، به زبان ساده با اجرای شسته رفته تری مواجه بودیم، البته همه ی این موارد به انتظار ما از یک اثر هم برمیگردد، امیدوارم شاهد حرکتی رو به جلو در عرصه نمایش از این گروه توانمند باشیم
۰۸ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش دریا زدگی i
پیازیسم!

امید مهرگان در کتاب "از چیزهای بی مصرف" ، مصرف گرایی امروزه و وابستگی بشر به هر ناچیزی را مرض بشر امروز میداند، بشری که ارزش گزاری هایش را معلوم نیست چه ملاکی است، وی تا جایی پیش میرود که از هنر، به مثابه "آشغال" یاد می کند! اصلا چه چیز ملاک این است که چیزی باشد یا نباشد و اگر باشد چطور باشد و به چه بهایی؟
هنر در کلی ترین شکل خودش آنگونه که آثار هنری منفرد گواهی داده اند، نوعی عمل ِ کشیدن ِ مرز است، ساختن نوعی قاب یا ترسیم نوعی خط که یک درون را از بیرون جدا میکند. اما این درون به هیچ رو از بیرون بیرون نمیرود. این درون درون ِ بیرون است. مثل یک آجر در دیوار آجری

و "پیاز" چنین حالتی دارد! پیاز هم باید باشد و هم نباشد، تعریف قاب برایش دشوار است،هم وقتی جزوی از غذا هست خوب است و هم نباید گسسته هویدا شود! مونولوگ مهسا در باب پیاز یکی ... دیدن ادامه » از ریشه های سیر نمایش است چرا که این دریازدگان در نقش خود به مثابه آنچه باید باشد جا نمیگیرند، اصلا دریازدگی یعنی همین معلق بودن، بلاتکلیفی، حالت ِ بین ِ بودن و نبودن
نمونه ی این بودن و نبودن واحد زمانی است که ناتوانی و در رویایت میدوی/ آن سوی وطن ساکنی و ناگهان در وطن کنار دریا سیر میکنی و به هیچ فردی نگفتی و به تصور نزدیکان انگار هنوز آنجایی/ میگویی عاشق همسرت هستی و این همراه او بودن را عملی اخلاقی میدانی در حالیکه به گواه درونت شاید رهایش که کنی، اخلاقی است/ و یا سردرگم تر از همه ی این ها به کل نمیدانی عاشقی یا نه، نمیتوانی دل به دریا بزنی، نمیتوانی تجربه کنی و در خودت فرو میروی، در کاناپه ی تنهاییت به انضمام هدفونت که از صدا هم رها شوی و تنهاتر شوی...

در نمایش دریازدگی اینکه با چند نفر مواجهیم تفاوت چندانی ندارد، این روایت میتوانست از زبان یک نفر بیان شود یا دو نفر یا هر تعداد دیگر، شاید چندان مهم نیست که در لحظه هایی جهان و اکبر یکی شوند و یکی وجدان دیگری، و بالعکس مهسا و مهدخت تکرار گامهای گذشته و آینده ی یکدیگر، نشانه های اجرا به حدی نیستند که این ارتباط قطعی تلقی شود و برداشت از این سیر روایی، هویت یکسان تمام این انسانهاست، حالتی موسوم به دریازدگی، حالتی که شاید با رنگ "خاکستری" مانوس باشد و زمانه، زمانه ی مردمان خاکستری ِ مردد با فرصت های از دست رفته و نامشخص بودن قاب ارزش هاست، زمانه ی بازی دادن ها و بازی خوردن هاست، یک بازی ِ همگانی حتی در جستجوی شی ای پیدا!

این روزها، زمانه ی "پیازوار" زیستن است
اما این درون به هیچ رو از بیرون بیرون نمیرود. این درون درون ِ بیرون است. مثل یک آجر در دیوار آجری ... این روزها، زمانه ی "پیازوار" زیستن است
سپاس از این نقد جامع و تحلیل نغز مریم عزیز
۲۵ شهریور ۱۳۹۴
مریم جان ممنون . همیشه باش دختر عزیزم .
۲۶ شهریور ۱۳۹۴
بسیار نمایش زیبا و دلچسبی بود و بازی ها در سطح بسیار بالایی قرارداشت، لذت بردم و به همه دوستان هم پیشنهاد می کنم
۲۸ شهریور ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش فهرست i
"سمفونی مردگان"

در اجرای فهرست با فهرستی از کرده ها و نکرده های زندگی "انسانی" مواجهیم که طرد شدگیش از هفت سالگی آغاز می شود.....انسان به مثابه ی تلی از گوشت و پوست، بی فایده و گاهی مضر، منفعل، انسان به مثابه ی سوسیس! موجودی به غایت غمگین

انسانی که سمفونی مردگان را می نوازد، با دستهای آغشته به خون، خون ِ پدر و مادر در کودکی، ناخواسته، خون همسر در خاکستر ِ بی مهری و ترک، خون هم رزم از سر غفلت، وظیفه یا مسئولیت و یا هوس، چشم داشت به ناموس ِ هم رزم، خون ِ هم صنف از سر بی تفاوتی

انسانی که می تواند گرگ انسان باشد یا سگ دست آموز انسان، این خوی حیوانی علی رغم ظاهر آراسته با کوچکترین اشاره ای آشکار می شود

انسان با دستهایی که قادرند موجود بی نوایی را آب دهند، در همان آب خون می شوید، در همان غسل می دهد، این انسان با "دست توانمند" و "آب مطهر" قادر به انجام هر کاری است

انسانی که در کودکی و معصومیت، صدای باد را می شنود، با فرشته ی صیاد ِ آواها همراه می شود و موسیقی طبیعت را، پژواک صدا را صید می کند و دوباره می شنود و شاد می شود، در چهل سالگی از هجوم صدا در سرش، زیر سرش، وحشت می کند، خنجری می کشد و پر پر می کند هر زمزمه و صدای مـِهری که در سرش پیچیده را

برای این انسان، مرگ هم مضحکه ای است خلاصه شده در طول و عرض ِ جسمانی ِ بشر.
................................
فهرست بیش از آنکه در قالب اجرایی یکپارچه در ذهن بماند، در قالب اپیزودهایی که هر یک به تنهایی اثر هنری ماندگاری هستند در یاد می ماند، چه به لحاظ فرم، حرکت، موسیقی و چه محتوی. این مهم می تواند برای عده ای خوشایند باشد و عده ای را هم دچار سردرگمی کند. فارق از اینکه به شخصه از نمایش فهرست لذت بردم، به نظر میاید کارگردان دغدغه های بسیارش را در یک اثر خلاصه کرده که شاید صرف نظر کردن از برخی از آن ها می توانست به انسجام بیشتر اثر، شخصیت های محدود تر و زمان کوتاه تر بینجامد.
همچنین ... دیدن ادامه » پرواضح است فهرست نمایشی است حاصل تلاش بسیار گروه اجرایی آن ، ایده های بکر و خلق صحنه های به یاد ماندنی
فارق از هر نقد مثبت و منفی به این اثر، دو چیز برایم بسیار جالب بود: حضور جناب ثروتی در پایان نمایش با لباس سریازی که دست مریزاد دارد کارگردانی کردن در چنین شرایطی!
و حضور بیتا نجاتی عزیز دوست خوش فکر و توانمند تیوالیمان در این نمایش که حرکات دقیق و بیان پخته شان در چنین تجربه ای، تحسین برانگیز بود
درود و سلامت باش برای گروه اجرای عزیز این نمایش که زحمت فراوانشان بر کسی پوشیده نیست. با آرزوی حضور دوباره و پرانرژی شما در عرصه ی لاغر تیاتر ایران

"انسان با دستهایی که قادرند موجود بی نوایی را آب دهند، در همان آب خون می شوید، در همان غسل می دهد، این انسان با "دست توانمند" و "آب مطهر" قادر به انجام هر کاری است."

"برای این انسان، مرگ هم مضحکه ای است خلاصه شده در طول و عرض ِ جسمانی ِ ... دیدن ادامه » بشر"

خانم خیابانی ارجمند از نوع نگاه و قلم تان همیشه استفاده می کنم و لذت می برم.. دستمریزاد
۰۶ تیر ۱۳۹۴
مریم جان
این بخش از نوشتت عالی بود ،حرف دل من هست

فهرست بیش از آنکه در قالب اجرایی یکپارچه در ذهن بماند، در قالب اپیزودهایی که هر یک به تنهایی اثر هنری ماندگاری هستند در یاد می ماند، چه به لحاظ فرم، حرکت، موسیقی و چه محتوی. این مهم می تواند برای عده ای ... دیدن ادامه » خوشایند باشد و عده ای را هم دچار سردرگمی کند. به نظر میاید کارگردان دغدغه های بسیارش را در یک اثر خلاصه کرده که شاید صرف نظر کردن از برخی از آن ها می توانست به انسجام بیشتر اثر، شخصیت های محدود تر و زمان کوتاه تر بینجامد.

انسجام ،انسجام،انسجام ،عنصری که واقعا در این اثر نمی دیدیم!

ممنونم ازت
شاد و خندان باشی
۱۰ تیر ۱۳۹۴
رهای عزیز ممنون از همراهیت

هانیه ی عزیز ممنون از خوانشنت، امیدوارم جناب ثروتی همه ی نظرات و نقدها اعم از مثبت و منفی را مدنظر داشته باشن ،باشد که در آینده آثاری متنوع و رو به جلو از حیث کیفیت از ایشان ببینیم
۱۲ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش تونل i
نمایش تونل، سیال، بی زمان و مکان و تنها برشی است سیار از روایت خشونت و حال و روز ظالم و مظلوم، این هر دو قربانی.
نمایشی که می تواند نیم ساعت باشد یا سه ساعت، قطعه ای از جنگ اما نه نبرد گلوله و تفنگ، تونل می تواند در هر موقعیت دیگر روایت شود اما بستر اتفاق، جنگ انتخاب شده چرا که زمانه ی جنگ، نمادی بر اوج زمانه ی خشونت است، تنها شرایطی است که هر عمل ِ غیر انسانی مجاز شمرده می شود و گرفتن جان و روح آدمی، به حق و مایه ی افتخار هر طرف ِ نزاع

تونل می تواند مکان رخداری ظالمانه باشد(آنچه بر بانو معتمدآریا پیش آمده)، میتواند مسیری باشد بین دو دریچه ی نجات(کانال های کولر)، می تواند راه ارتباطی باشد برای اتصال قربانی و خاطی، در مکانی که مرز خودی و غیر خودی را پوتین های خاک گرفته تعیین می کنند، تونل می تواند ذهن تاریکی باشد که با خاطرات تیره در بند خود مانده، ذهن منجمد در حصار دیروز که اگر بیرون نیاید، هم صحبت دائمش همان بقایای بی جان خاک گرفته ی مانده از گذشته است

می تواند، مسیر روشنی در پس روحی آزار دیده باشد که هر چند به سختی، خود را ترمیم می کند و می ایستد انقدر قوی که این به ظاهر ضعیفه، سرباز غیور ِ ضعیف کش ِ دیروز را هم اندکی مرمت کند

انسانی که در تونل زیستن را پیشه کرده، اتاقش به همان تنگی و تاریکی است که ذهنش، فضا را پر می کند از ترس های ماندنی اش، چنگ می زند به فرمانروایی پوسیده اش، سربازان و گوش به فرمان های مجازی اش را می شمارد و برایشان خدایی می کند، آنقدر که برای رسیدن به آرامش، به تخت خواب تنهایی و تنها مکان ممکن و پناه آرامیدن هم باید که از تونل خود ساخته اش عبور کند
موجود قابل ترحمی که تا آخرین لحظه می خواهد دیگران را محبوس افکار تیره و همراه خود در تنگی و بی رهایی دالانش ببیند
و این تصمیم آدمی است و تفاوت مکتوب آن ها که جانی ستاندند و آن ها که جانی بخشیدند
برای جان های ازاده، امروز دیگر تفاوتی بین قربانیان نیست، چه آنها که غلبه کرده اند و چه آن ها که باخته اند، وقتی شالیزار بوی مرگ دهد، هر دو قربانی اند،،،
شاید روزی شود که غریبه، خودی تر از خود شود و بیاید بنشیند در رویای حریف ِ در بند کننده ی دیروز. و امروز بشود تکمیل کننده و محقق کننده ی آزادی
انسان محصور ِ ذهن خود اگر بیرون بیاید، حتی اندکی در اندازه ی یک گام، رویایش به جای احیای خشونت و تاریکی و فرمانروایی، می شود هم صحبتی ِ همچو او لطیفی....
..............
پی نوشت: در من ِ مخاطب، منافذ حسی بیش از حفره های منطق در دریافت این اثر عمل کردند لذا تحلیل اجرا و پارامترهای دخیل بماند شاید وقتی دیگر یا از زبان دوستی دیگر

ممنون از یادداشت زیباتون
تونل یه حس خوب در مخاطبش ایجاد می کنه حسی که شما در قالب یادداشتتون به زیبایی بیانش کردین
۲۱ خرداد ۱۳۹۴
خانم خیابانی گرانقدر من هم از دیدارشما و همسر ارجمندتان بسیار خوشحال شدم....شما یکی از فکورترین قلم ها را در تیوال دارید و همیشه نگاه تان ایده دهنده است...قلمتان همیشه سبز.
۲۲ خرداد ۱۳۹۴
خانم خیابانی عزیز و نازنین بسیار ممنون از محبت و مهرتان . من و خواهرم هم از دیدن شما و همسر گرامیتان بی اندازه خوشحال شدیم . چقدر دوستتان داریم .
با درود به شما و قلم توانمندتان که همیشه توصیف هر اثری را به جان می نشاند .
همیشه مستدام و برقرار باشید دوست ... دیدن ادامه » فرهیخته و گرامییم .
۲۳ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره فیلم قصه ها i
یک یاداوری ساده!
قصه ها رو هنوز ندیدم، به یک دلیل ساده: این فیلم به جز هفته ی اول اکرانش در کرج، از هفته ی دوم تنها یک سانس در تنها سینمای قابل استفاده این شهر رو در اختیار داره، و حدس بزنین چه سانسی: 14:50!
چه برداشتی میشه داشت به جز اینکه اراده ای حاکم بوده تا این فیلم به کل دیده نشه؟ از مسءول گیشه که پرسیدم ایشون گفتن این فیلم خاص پسند بوده و مدیریت از فروش راضی نبودن و به این دلیل موجه و بعد از یک هفته تنها یک سانس در روز بهش اختصاص دادن، و البته اینکه اگه واقعا کم میفروشه اختصاص سانس 14:50 چه مشکلی رو حل میکنه، سوال بعدیم بود که بی پاسخ ماند!
تنها اظهار تاسف میماند و یاداوری،،،،، تهران در کل ایران، جای دیگری است، اینکه در شهری در همجواری تهران فقر فضاهای فرهنگی است به وضوح عدم دسترسی شهرهای دورتر به چنین فضاهایی رو نشون میده، و البته که بعضی مراکز ... دیدن ادامه » استانی دیگه شرایط بهتری دارن،،،اما یادمون نره، در تحلیل هامون از میزان آگاهی و آگاهی بخشی در وطن، واقعیت جامعه از آنچه در اطرافمون میبینیم، میتونه خیلی دورتر باشه.....خیلی
................
پی نوشت: قصد داریم به اتفاق دوستان و خانواده حتما به دیدن این فیلم در همین سانس غیر منطقی در کرج بریم، امیدوارم دوستان کرجی دیگه هم بتونن برن، شاید که تاثیری بر ذهن های منجمد آقایان داشته باشه
خانم خیابانی گرامی و ارجمند...چقدر جای تاسف و افسوس داره....تمرکز اکثریت امکانات فرهنگی در تهران یک آپارتاید فرهنگیه........امید
که هر چه سریعتر رفع بشه....
امیدوارم بیشتر بخوانیمتان دوست خوش قلم و فکور
۰۵ خرداد ۱۳۹۴
شاهین جان فیلم که سیاسی نیست اما فروشش چی؟!
فیلم توقیفی همیشه یک موج اولیه فروش خوب داشته ...
۰۷ خرداد ۱۳۹۴
دوستان عزیز سپاس از همدلی و همراهی همتون
ماجرای پیش آمده در اکران قصه ها تنها بهانه ای بود برای یاداوری، گاهی دایره ی همسان اطرافیانمون سبب از یاد بردن تفاوت ها و فراموشی کمبودها در زمینه های گوناگون میشه، یو همین امر بر قضاوت بسیاری در نقاط عطف اجتماعی ... دیدن ادامه » ، سیاسی تاثیر میگذاره
به یادم اومد در سن کمتر چه وقتی ساکن تهران بودم و چه وقتی محل کار ثابتم تهران بود کمتر متوجه این کمبود بودم، اما الان برای هر گونه فعالیت فرهنگی و علمی و .... باید یک پروژه برای رفتن به تهران و هماهنگی بسیاری چیزها تعریف کنم!
نیلوفر و سودابه و مرضیه ی عزیز تجربه ی این داستان رو دارن و به درستی اشاره کردن
در مورد اشاره شاهین عزیز به کم فروش نبودن قصه ها، همین مسءله سبب شد علت محدود کردن اکران این فیلم به نظرم آنچه گفته میشه نیاد، و البته ظاهرا قانون جدیدی هم وضع شده که حداقل زمان اکران 2هفته در نظر گرفته شده! به عبارتی بعد از دو هفته مدیریت سینما میتونه فیلم رو حذف کنه
به هر حال در شرایطی که به نظر بعید میاد با همه فیلم ها برخورد یکسان بشه، عواقب این قانون محل بحثه
بحث مقایسه ی کرج و تهران هم در میان نیست که حداقل به واسطه ی رشته و کارم در جریان موارد فنی سرانه های لازمه در هر شهر و بحث های اجتماعی و جمعیتی هستم و گاهی کمبود به قدری واضحه که نیاز به تحلیل های پیچیده نیست
به هر جهت در شرایط کنونی انتظار چندانی از فضاهای دولتی نمیشه داشت و امیدوارم هر فرد به قدر وسع در قالب فعالیت های فردی یا ایجاد و رونق فضاهای فرهنگی خصوصی تلاش کنه، هر چند آگاهم موانع قانونی این امر هم بسیارند
۰۸ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مریم خیابانی
درباره نمایش کامنت i
my comment
:
ای کاش تمامی نمایش، با قلم دقیقه های پایانی اثر نگاشته می شد.......