تیوال پرند محمدی | دیوار
T1 : 11:26:36
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
اتاق _ خلوتی تصنعی برای آرامشی گذرا

اتاق اثر هارولد پینتر؛ نمایشی است پرتنش، پر اضطراب و پر تهدید. این حجم از تهدید و اضطراب را در گریم نسبتا اکسپرسیونیسم بازیگران و طراحی صحنه شاهد هستیم.
در اتاق،ظاهرا با نمایشی رئال و واقعی روبروییم، اما متن چیزی فراتر از واقعیت است و مخاطب را به دنیایی سورئال و فراذهنی میکشاند. دنیایی پر از تمثیل و استعاره.
جملات و دیالوگها ساده است و تکراری، اما هرکدام مفهومی دارد که نشانی است در ذهن پرتنش و پر تردد رُز...
اتاقِ نمایش که مخاطب روبروی خود میبیند؛ اتاقی است اجاره ای و زیرشیروانی، اما امن و آسوده!
اتاقی که مامنی است برای رُز. مامنی که برایش پر است از آسودگی و گرمی؛ آنقدر که بارها و بارها به تاکید، تکرار میکند: "من از اینجایی که هستم واقعا راضیم."
این همان کنجِ دنج و خلوت آسایش رُز است که با پرگویی که نشانیست از پس زدن هجمه های ذهنی اش، سعی در حفظ و نگهبانی اش دارد...
گرمای این کنج خلوت را دوست دارد و در قیاس با سرمای بیرون از آن برایش غنیمتی گرانبهاست:"هوای بیرن خیلی سرده،سرماش واقعا کشنده است.""
به زعم بنده، اتاق استعاره است از درون هریک از ما آدمها.
اتاقهایی تکنفره که در ذهن و روانمان با شکل و شمایلی دلخواه ساخته ایم و یا حتی اجاره کرده ایم!!!
هر از گاهی مهمانهایی خوانده یا ناخوانده را در این اتاقهای تکنفره مهمان میکنیم.
اتاقهای بعضی از ما شاد است و پر از رنگ و لعاب و انرژی و بالعکس بعضی دیگرمان اتاقهایی داریم سیاه و تاریک و نمور و تاربسته؛ آنقدرکه تمام این زشتی و سیاهی را به جانمان تزریق میکنیم و در خماری اش خفقان میگیریم.
اتاقِ نمایش دری دارد که حدفاصل درون و بیرون است.
دری که حکم مدخل دارد برای ورود هرآنچه ناامنی و زشتی است از بیرون به درون؛ حال چه به دعوت خودمان باشد(ورود خانم و آقای ساندز) و چه بی دعوت ما (ورود رایلی پیرمرد کور).
گاهی ... دیدن ادامه » ورود این عوامل تنش زا و منفی و سرد بیرونی که از در اتاق وارد میشوند آنقدر حجیم و ناخواسته و ورای تصور است (ورود پیرمرد کور) که دیگر توان و یارای مقاومتی باقی نمیماند و این اتاق امن تکنفره به دنیایی سیاه و ظلمانی و بی نور تبدیل میشود. این همانجاست که رُز کور میشود و اتاق گرم و آسوده اش تاریک و سرد میشود.
نکته قابل توجه این است که همزمان با این کوری و سیاهی، همچنان در اتاق بازاست و دیگر بسته نیست و سرمای کشنده بیرون به گرمای دلچسب و آرامبخش درون نفوذمیکند.

☆مراقب اتاقهای تکنفره ذهن عزیزمان باشیم و درب ورودش را به روی هر مهمان ناخوانده و نامانوسی باز نکنیم.
ـــ پـرنـد ـــ
پینتر اکسپرسیونیستی اجرا کرده ؟ :) این حد از خلاقیت در دراماتورژی واقعن قابل تحسین . افسوس که ما چرا در جهان نمیدرخشیم :)
۲۰ خرداد
دروود به تمام عوامل نمایش اتاق
از دیدگاه من این نمایش نگاه سنگینی به ماهیت واقعی کتمان شده در سایه لبخنده بیشتر انسانها دارد ، ریتم نمایش در عین آرامش ، دارد دوان دوان با لگد درهای بسته لایه های شخصیتی یسری آدمها را بدون ترحم باز میکند و خیلیها دوست دارن بعد دیدن این نمایش بگند : " خداروشکر فقط یه نمایش بود " ولی نه !اینطور نیست !!! آدما اگر بدونند که از هرچیزی فرار کنند زودتر به
نابینایی خودشون میرسند ، هیچوقت دست به همچین حماقتی نمیزنند.
درکل این نمایش برای من تداعی کننده ی یکی از بهترین آهنگ های صادق ، سورنا یا بهرام بود .
و خیلی خوشحالم که بالاخره ایندفعه پولمو دور ننداختمو یکاره قوی دیدم .
.
.
.
با سپاس

۲۲ خرداد
جناب الهی گرانقدر،
سپاس از حضور و همراهی شما.
۴ روز پیش، سه‌شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من اگه دعاکردن بلد بودم،
اول از همه برای خودِ خدا دعا میکردم...
دعا میکردم،
خدا دوباره به آسمون اینجا برگرده....
دوست داشتى پرند عزیز اجرا رو ؟
۱۲ خرداد
جناب فتحیان گرانقدر،
سپاس از همراهیتون و این شعر زیبا که بسیار وصف الحال است.
۱۳ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آسایشگاه ــــ بیغوله ای برای ارضای جاه طلبی

هارولد پینتر نمایشنامه نویس متبحر انگلیسی است که اغلب نمایشنامه هایش متاثر از شرایط و اتمسفر زندگی و خاطرات کودکی و نوجوانی اوست. خاطراتی که بی شک بخش عمده خط فکری او را شکل داده و ذهن فعالش را دغدغه مند کرده است.
در اغلب نمایشنامه های پینتر؛ آنچه بیش از هر چیز به چشم میخورد دلهره،رعب، وحشت و ترسهای مبهم است.
آسایشگاه نیز از این خط فکری مصون نمانده و متاثر از ایدیولوژی و دیدگاه پینتر خلق شده است.
آسایشگاه نمایشنامه ای است که در بستری از رعب و دلهره اما در فضایی طنزآلود و البته حساب شده و به اندازه روایت میشود.
طنز نمایش آنقدر ظریف و بجاست که بیشتر به نظر میرسد به جهت تلطیف فضای سنگین نمایش برای مخاطب شکل گرفته و آنقدر زیاد نیست که در چنین فضای غمباری، دل مخاطب را بزند.
احساس خطر و ترس در کل نمایش حس میشود. احساس خطری که به شکلی مبهم و بدون هیچ حضور واقعی،شخصیتهای نمایش را در تنش و کنشی روانی مقابل هم قرار میدهد. این تنش و تهدید روانی در ابتدای نمایش، گنگ و مبهم است، اما به تدریج در انتهای نمایش مجسم و هویدا میشود.
طراحی صحنه، خوب و در خدمت نمایش است. طراحی صحنه به صورت لابیرنتی است که اتاقکهای مشخص و مرزبندی شده و با ابعادی تعیین شده دارد که راه ورود و خروج هرکدام نیز به خوبی مشخص است.

به نظر میرسد در این طراحی دو دیدگاه و هدف مد نظر بوده است:

اولین وجه این است که کارگردان قصد دارد با این طراحی لابیرنتی و اتاقکهای متفاوت مرزبندی شده؛اما در جوار هم که اتفاقات و رخدادهای مختلفی در برش زمانی یکسانی در آنها در حال وقوع است، نشان دهد این رخدادها به موازات هم در حال شکل گیری است و مخاطب میتواند به لحاظ بصری نیز این جذابیت را شاهد باشد و از یک پیگیری خطی بصری دور بماند. مثلا زمانی که رییس آسایشگاه در حال بررسی و پیگیری مرگ یکی از بیماران است، در همان زمان معشوقه رییس آسایشگاه در حال مصاحبتی از جنس عاشقانه!! و پنهانی با یکی از کارکنان آسایشگاه است. این همان پچ پچه هایی است که در آخر رییس آسایشگاه به شنیدنش اذعان میدارد که آنها را از زیر گوشش میشنود!

دومین وجه این است که این طراحی لابیرنتی نمادی است از ارتباط هرمی شکل از جامعه ای معیوب که درگیر فضای تصمیمات نابخردانه رییسی است که در راس هرم قرار گرفته و خرده پاها باید برای رسیدن به این راس از پیچ در پیچهای لابیرنت عبور کنند!

نمایش ... دیدن ادامه » آسایشگاه،نمایشی رئال و واقعیست؛ اما به لحاظ ساختار به گونه ای است که این واقعیت در هاله ای از ابهام و تردیدِ فوق رئال در حال رخ دادن است و حتی ممکن است این حس را به مخاطب القا کند که آیا چنین آسایشگاهی وجود خارجی دارد یا خیر؟
پایان نمایش،پایانی باز است به گونه ای که مخاطب را از هرگونه قضاوت دور میسازد و مخاطب نمیتواند در جایگاه قضاوت تصمیم بگیرد آن کسی که حقیقت را میگوید کدام است؟؟

☆نمایش آسایشگاه را دوست داشتم و در این برهوت و برزخ نمایش دلچسب, دیدنش پیشنهاد میشود.
سپاس از نقد و متن خوب شما که حاصل نگاه دقیق و ریز بین شماست
۱۰ خرداد
پرند جان ممنون که نقطه نظراتتان را در مورد نمایش ها به اشتراک می گذاری. خواندن مطلب حتما خواندنی ات را به بعد از تماشای این نمایش موکول می کنم دوست گرانقدر و ارجمندم.
سپاس
۱۰ خرداد
اردشیر عزیز دوست خوبم
ممنون از حضور و همراهیت, امیدوارم شما هم نمایش رو دوست داشته باشید.
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز برای اولین بار به ""پردیس تاتر تهران_خاوران"" رفتم.

یک مجموعه بزرگ (و البته با پارکینگ اختصاصی) با سالنهای متعدد که خوشبختانه سالنهای بسیار خوبی نیز هست؛
اما به شدت مهجور و ناشناخته که مستلزم معرفی و تبلیغات است.
صرف نظر از موقعیت جغرافیایی که بعضا تردد را برای ساکنین مرکز و غرب و شمال شهر سخت میکند؛ که شاید بتوان با المانهایی چون علاقه و اشتیاق و پیگیری مخاطبِ علاقمند، این بعد را اغماض کرد و پذیرفت (مثلا در روزهای میانی هفته ترافیک بزرگراه امام علی را بجان خرید)، آنچه بیشتر از هرچیز دیگر باید به جِد محل تامل و چاره اندیشی از سوی مسوولین محترم باشد، فزهنگسازی در خصوص حضور مخاطب گرانقدر و هنردوستی است که شاید به تازگی به جرگه هنردوستان خصوصا تاتر، پیوسته باشد.
جای خالی این فرهنگسازی به شدت خالیست و اینقدر جدی است، تا حدی که ... دیدن ادامه » برای مخاطب گرانقدر ملکه ذهن شود:
"" جای بسته های پر سر و صدای پفک نمکی و چیپس در سالنهای تاتری که اجرای زنده و متکی به کلام بازیگر دارد، نیست.""

پرند گرانقدر در مورد فرهنگ سازی باهاتون موافقم
اما واقعا سوالی که پیش می آید این است که آیا برنامه ریزی و بررسی درست و دقیقی برای طراحی و ساخت چنین مجموعه هایی در نقاط مختلف شهر انجام گرفته است؟ و اساسا صرف ایده تمرکز زدایی از مراکز نمایشی بایستی اقدام ... دیدن ادامه » به سرمایه گذاری و ساخت چنین مجموعه ایی با دسترسی محدود نمود؟.. یکی از مخاطبان اصلی تاتر دانشجویان هستند آیا امکان‌رفت و برگشت هنردوستانی با وسایل عمومی و امن خصوصا پس از اجراها به درستی و راحتی فکر شده؟
من فکر می کنم خیلی وقتها عدم برنامه ریزی های لازم منجر به مهجور ماندن یک ایده ی فی نفسه خوب می شود
۰۶ خرداد
دوست گرانقدرم، جناب تهوری
ممنون از همراه تون. بله نظرتان بسیار متین و پسندیده است. امیدوارم من بعد با تدابیر بیشتری، شاهد اتفاقات بزرگ اجتماعی، فرهنگی و سازندگی باشیم.
۰۶ خرداد
پرند عزیز درود
شوربختانه باید گفت استفاده از ((بسته های پر سر و صدای پفک نمکی و چیپس)) محصور به خاوران نیست بلکه من شاهد این قضایا در تالار وحدت و حتی تماشاخانه ایرانشهر (یک جایگاه تخصصی) نیز بودم. به نظر می رسد با توجه به گسترش شبکه های ارتباطی ، حمل و نقل ... دیدن ادامه » شهری ، وضعیت اقتصادی و ... که منجر به عدم سکون فرهنگ (چه مناسب و چه نامطلوب) در نقطه ای از این شهر می شود، دیگر عنوانی تحت نام "فرهنگ منطقه" در دایره واژه نامه شهری معنایی پیدا نکند. بنابراین با توجه به این موضوع برای حذف فرهنگ های ناهنجار می طلبد که با استفاده از امکانات به ظاهر کافی اقدام به تغییر در ارکان فرهنگ که رفتار، احساسات، عادت‌ها، باورها و ... از شاکله های اصلی آن است، نمود. بدین گونه شاید بتوان ساخت چنین ساختمانی را در چنین مکانی توجیه نمود
۰۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
☆برای یه مُرده چه فرقی میکنه ،ببخشه یا نه ...

☆ یکی از خوبی های مُردن اینه که سِنت ثابت باقی می مونه!
اعتیاد که شاخ و دم ندارد.
هر کسی میتواند معتاد باشد یا بشود.
حتما هم که نباید طبق تعریف عرف و عامه، عادت مزمن و مخرب به افیون باشد!
اصولا وقتی به رفتاری،عملی، شی یا حتی خوراکی؛ خو بگیریم و دوری از آن برایمان سخت و مشقت بار باشد؛ معتادیم.
فقط شدت و ضعف اعتیادمان با هم متفاوت است.
این عادت و به عبارتی اعتیاد میتواند به هنر (در شاخه های مختلف) و حتی تاتر باشد.
این مقدمه ای بود که بگویم؛
من معتاد به دیدن تاتر هستم و این هنرارزنده را از راه چشم و گوشم به جان و روحم تزریق میکنم.
از آنجایی هم که شاید کمی بیشتر از سایرین، خودم را دوست دارم؛
همیشه بهترینها را برای خودم میخواهم و طلب میکنم.
بنابراین دوست دارم، غذای روح و جانم نیز از بهترینها باشد؛ نه هر لقمه پس مانده و بوی نا گرفته ای....
البته این حرف معنایش این نیست که هرازگاهی ممکن است به ناچار، روح مشتاقم ""سو تغذیه"" بگیرد؛ اما فقط ""هر از گاهی"" نه ""همیشه و به کَرات"" !!!

※※※※※※※※※

پ.ن ... دیدن ادامه » ۱: اینها تنها درد دل یک مخاطب تاتر است، مخاطبی که تاتر و کلا هنر را غذای روحش میداند. پس حق اوست که روح مشتاق و گرسنه اش را با طعامی گوارا و دلچسب سیراب کند.

پ.ن ۲: گویی جوزدگی و موج سواری از مُدهای این روزهاست.
انگار عده ای مجبورند و از نان شبشان واجبتر شده،هر موجی بیاید حتما همراهش شوند.
حتی برایشان مهم نیست که قاعده بازی این موج سواری را بدانند.
حاضرند به هر قیمتی و حتی یکبار هم که شده؛ تجربه اش کنند.
خودشان که سوار بر موج هستند و هر آن ممکن است به زیر آب بروند، بماند؛
جماعت حاشیه نشین بی نوا را بگویید که تبعات موج سواری دامنشان را میگیرد...

پ.ن ۳: دنیای هنر دنیای جذاب، بزرگ، زیبا و بی انتهاییست.
اما؛
لازمه ورود به این دنیای بزرگ و موج سواری بر موجهای بزرگ و هیجان انگیزش، قطعا دانش غنی، به وسعت خودش را می طلبد.

پ.ن ۴ : طبق یکی از قواعد متافیزیک و دنیای انرژی،بهتر است برای رهایی از همهمه های ذهن آشفته و ژولیده خود، پس از به روی کاغذ آوردنشان؛ کاغذ را به دست آب روان بسپاریم. نه اینکه با چند بازیگر تازه وارد و کار نابلد! آشفتگیهای ذهن شلوغمان را در سالنی که میتواند جایگاه نمایش ارزنده تری باشد به خورد مخاطب بینوا بدهیم و غیر از اتلاف وقت، انرژی و هزینه مخاطب؛ ذوق او را نسبت به هرچه هنر است برای ابد کور کنیم!!!

پ.ن ۵: (مهمترین پینوشت): برای مخاطب ارزشمندِ تاتر ( و هر هنر دیگری) ذره ای ارزش و مرتبت متصور شویم و شان والایش را زیر سوال نبریم.

ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
پرند گرانقدر و خوش ذوق به درستی و شیرینی درد دل همه ی عشاق و معتادین به تاتر را نوشته ای....
بله واقعا در بسیاری از ماههای سال روح مشتاق تیاتر به معنای واقعی اش "سوءتغذیه " می گیرد و این مساله در دراز مدت اثرات بسیار بدی بر روح هنردوستان خواهد داشت...
... دیدن ادامه » به امید روزی صحنه تیاتر برای همه کسانی که لایقش نیستند قابل دسترس نباشد..درود
۲۶ ارديبهشت
من البته تئاتری نیستم اما حال و هوای یک معتاد رو خیلی خوب درک می کنم
اون لذت و اون شوری رو که یکهو دیدن /شنیدن/خوندن یک اثر برای اولین بار, درست اون لحظه ای که کشف می کنی که آره این همون چیزیه که من رو به وجد میاره ,تو آدم ایجاد می کنه رو می شناسم. اون وقتا ... دیدن ادامه » که یکهو چشمها رو می بندی, و باهاش پرواز می کنی. حالا دیگه رفته تو خونت... حالا به تمام سلولها داره می رسونه ...
این حس حتی از عاشقی هم دلچسب تره
۳۰ ارديبهشت
شیرین نگاشتی پرندجانم، در ادامه ی کلامت همینقدر کافی است که بگویم این شاید نادر نوعی از اعتیاد است که از از دست رفتنش غمگینم ، گلایه کنم از زمانه و از خود: کاش مجالی باشد، من اعتیادم را می خواهم:):)
۰۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آریو راقب کیانی عزیز،
رفیق مهربان و خوش فکرم،

یکبار دیگه ثابت کردی که ذهن خلاقت؛
برای به ثمر رسوندن بلند پروازیهای جسورانه ات،
میتونه بهترینها رو خلق کنه...

همیشه و در تمام لحظاتت سلامت و موفق و سربلند باشی...

☆ با آرزوی موفقیتهای بزرگتر ☆
شرمنده کردی پرند مهربانم
مرسی از حضور سبز و تشریف فرمائیت و تمام حمایت هایی که در این مدت بر من داشتی .
برقرار باشی
۲۵ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"" مـرگ"" چیزی نیست که بشه باهاش مبارزه کرد؛
""مـرگ "" چیزی نیست که بشه شکستش داذ؛
""مـرگ ""چیزی نیست که بشه سرش رو کلاه گذاشت؛
"" مـرگ "" چیزی نیست که بشه قرار ملاقاتت رو باهاش کنسل کنی یا به تاخیر بندازیش....

"" مـرگ"" نعمتی است که به زندگی معنا میبخشه؛
چون اگه "" بـی مـرگـی"" اتفاق بیفته، یک فـاجـعـه بزرگ رخ میده ...
ـــ پـرنـد ـــ

پرند گرانمایه واقعیت دردناکیه....
خیلی درسته اما نمیشه دوستش داشت....
به خصوص وقتی پای عزیزی در میان‌باشه :((
۲۱ ارديبهشت
دوست خوبم, اردشیر گرانقدر
حق یا شماست, وقتی عزیزی رو ازمون بگیره اصلا نمیشه دوستش داشت....

این جملات از نگاه من؛
چکیده و جانِ کلام نمایش بود. غیر از پایان بندی،نمایش جالب و خوبی بود. نگاه نو و البته دردناک و مایوس کننده ای داشت.....
۲۱ ارديبهشت
ممنون از توضیحات و نوشتار خوب و فهیم ات‌دوست هنرمندم
۲۲ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آریوی عزیز و سختکوش ، درود بر تو

دوست بی نظیرم، بسیار خوشحالم که مجددا شاهد درخشش تو در دنیای هنر هستم.
صمیمانه بهترینها را برایت آرزو میکنم و امیدوارم همیشه و همواره در اوج باشی، بدرخشی و موفقیت همراه همیشگی ات باشد.
به امید خدای مهربانم، به دیدن هنر ارزنده ات خواهم نشست.
به به چه خبر خوبی پرند جان
تبریک به آریو عزیز و خردمند مان
۰۹ ارديبهشت
سلام الهه جان. اول پوزش میخوام که دیر پیغامت رو دیدم دوست خوبم. خیلی خواهش مبکنم و ممنونم از نظر لطفت مهربون دوستم:)
امیدوارم سعادت بازم نصیب بشه دوباره ببینیم همو.
۱۷ ارديبهشت
خواهش می کنم گلم :-× کم سعادتی ای اگه بوده از من بوده. مشتاق دیدار عزیزم :)
۱۷ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ـــ بی پدریِ حاصل از انتخابهای نابجا و بی قواره ــ

این روزها،محمد مساوات نمایشی کاملا استعاری و کنایی را روی صحنه دارد؛ که مخاطب برای انتخاب یک وجه کنایی، وسواس میشود کدامیک را بیشتر دوست دارد.
قصه همان قصه دوران کودکیست؛
قصه خانم بزه و بزغاله هایش که از ترس آقا گرگه در را به رویش باز نمیکنند.
اما؛
قصه دوران کودکیمان هم، همپای ما قد کشیده و بزرگ شده است.
دیگر گرگ قصه پشت در معطل نمیماند و برای سرک کشیدن به حریم خانم بزه نه تنها حقه نمیزند و خودش را همرنگ او نمیکند؛ بلکه با حفظ رنگ و اصالتش و انتخاب ناصحیح مامان بزی، شاه کلید نفوذ را در دست دارد.
اصالتی که به جبر و تلقین و اقتضای شرایط به عاریت گرفته می شود و نتیجه اش چیزی جز بی قواره گی بر تنِ ذات نیست.
آنقدر بی قواره و ناقواره است که ذات، تاب تحملش را ندارد و چنان بر تن میدرد که ماهیت و اصالت عاریه ای را تشدید میکند؛
آنقدر تشدید میکند که خانم بزِ ترسو که ترس جزیی از ماهیت اوست، بی هیچ خوف و هراسی پیکر جگرگوشه اش را بیرحمانه به دندان میکشد.

شاید نمایش، مخاطب را در صحنه میخکوب کند و انگشت حیرت بر دندان بگزد؛
اما تنها با ذره ای تامل و نگاه به چپ و راست جهان پیرامونش، آنقدر مصادیق عینی از خانم بزه، آقا گرگه، گرگک، شنگول، منگول و حبه انگور خواهددید؛ که ""بی پدر "" را خوانشی از این حجم عظیم بی پدری ببیند.
""بی پدر"" را با همه حرفهایش به جانِ دل دوست داشتم.

پ.ن: ... دیدن ادامه » در عجبم از جماعتی ""تماشاگر نما""(شاید لفظی به شدت کلیشه ای باشد_ اما مناسبترش را نیافتم) که سالن و مسیر را به اشتباه انتخاب کرده و هنوز فرق مابین نمایشی که کلامش تلخ و تکان دهنده است را با نمایشی طنز و چه بسا هجو!! نمیدانند و هر آنچه از خنده های پر صدا و نابجا در چنته دارند، با دیدن صحنه های تلخ و دردناک مستانه سر میدهند و حس اشمئزاز از قلب سنگی شان را در ذهنم تقویت میکنند.

مخاطب فهیم و گرانقدر؛
اولین درسی که از حضور در سالنهای محترم و مقدس تاتر می آموزیم؛ تقویت حس همدلی، رافت، رقت قلب و احترام به زحمات گروه اجرا و حضور سایر مخاطبین است.
خندیدن نه تنها مذموم و نکوهیده نیست،بلکه پسندیده و عالیست؛
اما مساله این است که؛
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!!

با احترام و ادب ــــ پـرند محمدی
بی قوارگی بر تن‌ذات...
دوست فهیمم جالب دیدید ممنون که نظرات خواندنی ات را با ما قسمت می کنی..باهات موافقم که اگر به اطراف با دقت نگاه کنیم از سبعیت روی صحنه بسیار خواهیم یافت:((

پرند جان راستش من امشب برای بار دوم نمایش را دیدم....

به سیاق کارهای گذشته ... دیدن ادامه » آقای مساوات البته انتظار تغییرات داشتم که حدسم درست بود.... صحنه ی آخر نمایش در نوبت اول که دیدم اینطور تمام میشد که گرگ پدر از بقیه که مشغول خوردن جسد شنگول بودند جدا می شود و شروع می کند به زوزه کشیدن .... در اجرای امشب گرگ پدر هم بر سر لاشه باقی می ماند و جدا نمی شود... خوب این‌مساله تفسیرها رو تغییر می دهد تا حدودی... نمی دانم این تغییرات دایمی در طی اجراهای یک نمایش رو باید امری پسندیده دانست یا ناشی از رندی پدیدآورنده اش....

مرسی که هستی
۰۹ ارديبهشت
شکوه بانوی نازنین و دوست داشتنی،
سپاس از حضور ارزنده و پرمهرتون..
تصور من از وجه تسمیه ""بی پدر"" به این نام این است که:
اصولا بر طبق قواعد عرفی یا قراردادی یا هر قاعده دیگری، در کلیه جوامع مرسوم است که اصالت فرزنذ منسوب به پدر است.
در اینجا چند ... دیدن ادامه » نکنته وحود دارد؛
※ فرزندان خانم بزه هر سه بی پدر هستند و همین بی پدری و بی همسری است که خانم بزه را ترغیب به وصلتی دوباره میکند؛ حتی اگر "گرگ" باشد.
※ اصالت و ذات است که در این نمایش مهمترین نکته مورد توجه بوده و "بلاتکلیف" در جهت پیدا کردن است و همانند "طفل بی پدری " است که در سرپرستی بلاتکلیف و سردرگم است.

همواره سلامت باشید و سایه پرمهرتون مستدام.
۱۰ ارديبهشت
ممنون از لطف و مهربانیت پرند جان عزیزم
شما محبت دارید و بزرگوارید .
و ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و توضیح دادید .
پرند جانم ، با وقوف به آنچه مرقوم کردید و سرگشتگی در ماهیت وجودی که به قول شما همانند " طفل بی پدری " است ، باز هم نمی توانم منکر ... دیدن ادامه » حس ناخوشایندی شوم که نام این نمایش برایم ایجاد کرد .
چرا که معتقدم جایگاه تئاتر در همه ی ابعادش متفاوت تر از هر مقوله ی دیگری است .
و این اجرا که ایده و متنی بسیار ارزشمند و تحسین برانگیز دارد ، به نظر من در انتخاب نامش هر چند هم که با محتوا خوانایی داشته باشد ، هوشمندانه عمل نکرده .

مانا باشید و پایدار
سپاس
۱۱ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تا تو ندونی اسم اتفاقی که داره برات میفته؛
""اذیت"" نیست،
اذیت نمیشی...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ـــ کافه پولشری، کافه ای به گرمای خانه دوست ـــ

به دعوت «پولشری خوش قلب و مهربان» به کافه پولشری رفتم.
پذیرایم شد؛
به لبخندی گرم،
قلبی صمیمی،
رویی گشاده،
و درددلی زنانه....
حرف زد،
درد دل کرد،
و « قصه » گفت؛
قصه زندگی،
قصه رنج،
قصه شادی،
قصه عاشقی،
و ... دیدن ادامه » قصه زنانگی....
همنشینش شدم؛
شنیدم،
لمس کردم،
درد کشیدم،
لبخند زدم،
و سکوت کردم...
صندوقچه قلبش را برایم گشود؛
راز مگویش را گفت،
عاشقانه یواشکی اش را برملا کرد،
تا عاشقانه هایم قلبم را نوازش کند...
«پولشری» اولین میزبان زندگیم بود که به من آموخت:
«اگه بچه دار شدم؛
پسر و دخترش فرقی نداره،
بجای اینکه بهش بگم درس و مشق‌هات رو نوشتی،
بپرسم عاشق شدی؟!عشق کردی؟!»



نغز.. موجز... دست و پا دار و دلنشین نوشتین!
۰۶ ارديبهشت
درود بر شما
مثل همیشه زیبا و دلنشین
۱۴ ارديبهشت
جناب فکور، سپاس از بذل توجهتون
۲۰ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
♡ در حریم خلوتی جانبخش، گوشِ دل سپردم به بید مجنون مهدی فریدون فر ♡

☆ این موزیک با ترانه و ملودی دلچسبش از موزیکهاییست که اینقدر حس خوبی رو به من القا میکنه که هر بار تصور میکنم؛ اتفاق فرخنده ای در شُرُف وقوع است.☆

بید مجنون زیر بال خود پناهم داده بود
در حریم خلوتی جان بخش راهم داده بود
تکیه بر باله نسیم و چنگ در گیسوی بید
مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود

شاه بودم بر سر آن تخت شاه وقت خویش
یک سبد گل تا افق جای سپاهم داده بود
چتر گردون سجده‌ها بر سایبانم برده بود
عطر پیچک بوسه‌ها بر پیشگاهم داده بود

آسمان دریای آبی ابرها قوهای مست
شوق ... دیدن ادامه » یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود
آه ای آرامش جاوید کی آیی بدست
آسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود

شعر: فریدون مشیری

http://s9.picofile.com/file/8293141950/Mehdi_Fereydoonfar_Bide_Majnoon.mp3.html
به به چقدر زیبااااا ممنون پرندجان عزیزم با انتخاب های همیشه زیبات ...
۰۶ ارديبهشت
مرسی پرند گرامی بابت این معرفی های خوب... مهدی فریدون فر صدای قوی داره نمیشناختمش... مرسی دوست هنردوست خوش ذوق ام
۰۶ ارديبهشت
دوست عزیزم، اردشیر گرانقدر
ممنون از همراهی و لطف همیشگیت، بله صدای خوبی داره و این ترانه رو هم بینظیر اجرا کرده. خوشحالم که شما و نیلوفرجان دوست داشتید. گوارای وجودتان
۰۶ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همه ما آدمها کلی قصه داریم؛
اصلا همه زندگی ما آدمها یک مجموعه داستانه که از کلی خاطره ریز و درشت، تلخ و شیرین یا شاد و غم انگیز جون گرفته و متولد شده...
وقتی این مجموعه داستان رو ورق میزنیم؛
قطعا از لابلاش یک قصه عاشقانه ماندگار بهمون چشمک میزنه و وادارمون میکنه یکبار از اول مرورش کنیم...
""کافه طره"" همون قصه عاشقانه ایه که مابین دفتر زندگی یک نویسنده، پر رنگ ترین و شاید خوشرنگترین برگش محسوب میشه...
حضور در "" کافه طره"" به همه اهالیش یک یادگاری هدیه داده؛
طره ای موی سپید که یادآور خاطرات و قصه آدمهاست...
سپیدی که در گذرِ روزگار از سیاهی به سپیدی تبدیل شده و سمبلیست از تجربه و پختگی آدمها...
""کافه طره"" قصه عاشقانه ایست که سکوت مجنونش،پای رفتن لیلی اش شد و مهر ناکامی را بر دفتر زندگیش کوبید...

ـــ پـرند محمدی ـــ
سالن خالی اجرا میره کار؟
۳۰ فروردين
جناب ابراهیم گرانقدر، دیروز که من کار رو دیدم، همه صندلیها پر نبود. اما خالی هم نبود.روزهای دیگر رو مطلع نیستم.
۳۰ فروردين
سپاس گذارم...از این جهت پرسیدم که یک کار ۴۵ دقیقه ای با این قیمت بلیت زیاد خواهان نخواهد داشت..ممنون
۳۰ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
____ تداخل/ تزاحم/ تقابل/ تغایر سنت و مدرنیته ____

مسئولیت شکستن سکوت مطلق، نمایشی است با یک موضوع اجتماعی مبتلابه ؛ که سالهای زیادیست از دغدغه های اصلی زندگی بوده و هست، اما این روزها با وسواس بیشتری و چه بسا افراطی مورد توجه خانواده ها قرار گرفته است.
موضوع نمایش علی الظاهر "" عروس شدن و روند و مراحل عروسی"" است ؛ اما فی الواقع نمایش زبان معترضی است به مباحث و مسائلی فراتر از مبحث عروسی!!
معترض است و خواهان شکستن سکوتی مطلق درخصوص سنتهای گاهاً دست و پاگیری که زاییده تفکرات و عقاید ناپخته و بی تعقل است . سنتهایی که در پسِ عمل به آنها هیچ ردی از خط فکری عاقلانه ای پیدا نمیشود و تنها دلیل عقلانی از پیروی از آنها ""عقب نماندن از قافله به ظاهر متمدن"" است !! و این رقابت مضحکانه را نه تنها در مسیر عروس شدن! بلکه در تمامی عرصه های زندگی ... دیدن ادامه » شاهدیم!!!
نمایش در بستر و فضایی فرمالیستی اجرا میشود و مخاطب در این فضای فرم گرا با المانهایی مینیمال روبروست. المانهایی که در عین سادگی، بهترین کمک را در انتقال مفاهیم دارد و شاید بعضاً به مثابه تلنگری به ذهن مخاطب باشد و حتی احساسات وی را دستخوش نوسان قرار دهد.
نحوه اجرا به گونه ایست که ناقل این حس به مخاطب است:
همه ما آدمها به مانند عروسکهای دست آموزی هستیم که دچار تکرار و تقلیدیم و نه تنها قدرت شکستن تابوهای سنتیِ متعصبانه را نداریم؛ بلکه با تزریقِ نامانوس و بی قوراه مدرنیته (آنطور که شایسته باشد) در راستای تحکیم پایبندی به این سنتها صحه میگذاریم و این صحه گذاشتن نتیجه ای جز بلاتکلیفی سنت و مدرنیته و چه بسا همین آدمها در کنار هم ندارد!
این کلام بدان معنا نیست که منِ نوعی مخالفتی با به روز شدگی و ورود مدرنیته به زندگی داشته باشم؛ اما نحوه استفاده صحیح از روشهای مدرنیته در زندگیست که محل تامل و توجه است.
نمایش قطعاً حرفهای زیادی برای گفتن دارد وبی شک میخواهد و میطلبد که کلامش آموزنده باشد. یحتمل در رسالتش نیز موفق خواهد بود؛ اما به شخصه معتقدم پرداخت به چنین موضوع دغدغه مندی، غیر از فضای جذاب و خاص تاتر؛ رسانه عامیانه تری را نیز میطلبد.
هرچند ؛
آن کسی که خودش را به خواب زده ، قطعاً هیچ صدای رسایی بیدارش نخواهد کرد!
پ.ن: آشنایی و دیدار و گپ و گفت با خانم دکتر شیوا مسعودی یکی از بهترین اتفاقات این روزهای زندگی من بود و صمیمانه برای ایشان آرزوی سلامتی و موفقیتهای روزافزون دارم.

__ پــرنــد مـحـمـدی ـــــ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

☆☆ یک عاشقانه دلچسب و جذاب ☆☆
√√ شنیدنش پیشنهاد میشود.

☆ A Time For Us _ Andy Williams ☆

http://s9.picofile.com/file/8291902218/Nino_Rota_A_Time_For_Us_What_andy_Williams_Mp3glu_eu_812803785.mp3.html

A time for us someday there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide

A time for us at last to see
A life worthwhile for you and me

And with ... دیدن ادامه » our love through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us someday there'll be a new world,
A world of shining hope for you and me

A time for us at last to see
A life worthwhile for you and me

And with our love through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us someday there'll be a new world,
A world of shining hope for you and me
پرند عزیز و خوش سلیقه ممنون از اشتراک این قطعه ی زیبا که بسیار نوستالژیکه ...
این موسیقی در دهه ۶۰میلادی برای فیلم رومئو و ژولیت ساخته شده ظاهرا و بسیاری آنرا خوانده اند .اما با صدای اندی ویلیامز جاودانه شده ... سپاس از تو دوست بزرگوار و هنرمندم
۲۴ فروردين
بسیار لذت بردم.سپاس از شما
۰۵ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
☆ یک پیشنهاد بی نظیر و دلچسب ☆

شعر زیبای فروغ فرخزاد عزیز با صدای بهشتی و گوشنواز استاد علیرضا قربانی جانان

http://s8.picofile.com/file/8291409342/Alireza_Ghorbani_Foroogh.mp3.html


مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

می روم از خویش و می مانم ز خویش
هرچه برجا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در ... دیدن ادامه » افق ها دور و پنهان می شود

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
میرسم از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گُل به روی گور غمناکم نهند


لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گورِ من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

پرند گرانقدر ممنون از این پیشنهاد
با توجه به علاقه ات به این خواننده ی خوب هر جا اسم و صدایش می آید ناغافل یادی از شما رفیق هنرمندم می کنم:))
سلامت و شاد باشی همیشه
۱۸ فروردين
دوست خوبم اردشیر عزیز،

ممنون از مهر و محبتت دوست خوبم.
مشتاق به دیدار و گپ و گفت هستم، امیدوارم فرصتی دست بده تا بتونم در کنار شما و سایر دوستان خوبم دیداری تازه کنم و از محضر پرمهرتون حظ ببرم.
۱۸ فروردين
لطف دارید پرند گرانمایه ..بنده هم‌همینطور... امیدوارم هرچه زودتر فرصت دیدار فراهم‌شود . اگر تاتری دست جمعی ببینیم و بعد آن درباره اش گپ و گفت کنیم که نور علی نور خواهد شد:)
ارادتمند دوست هنرمند و خوبم هستم
۱۸ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ؛
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ،
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺘﺖ،
ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ...
ﻭ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ !
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺍﺗﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻏﺒﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﻤﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﯼ؛
ﮔﺮﺍﻥﺗﺮﯾﻦ ﻋﻄﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺟﻌﺒﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺁﻭﺭﯼ ﻭ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﭘﺎﺷﯽ،
ﺗﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﻧﮑﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽﺗﮑﺎﻧﯽ ﻭ ﺧﺮﺝ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻭ ﻗﺎﻃﻌﺎﻧﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ:
ﺻﺒﺢ ﺑﺨﯿﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ! ﻟﻄﻔﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭ!!
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ؛
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﯼ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽﺷﻮﯼ،
ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ، ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺖ...
... دیدن ادامه » ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﯿﻒ ﻧﯿﺴﺖ !

ـــ ﻧﺴﺮﯾﻦ ﺑﻬﺠﺘﯽ ـــ
آره خیلی خوب و درست گفته*
..............
ممنونم از خانم پرند*
سال نو مبارک
۱۶ فروردين
پرندیس جانم، اون روز همان زمانیه که هرکدوم از ما، با عشق و محبت بیشتری خودمون رو ببینیم و دوست داشته باشیم. مشکل اینه که ما کمی خودمون رو کم دوست داریم.
من تصمیم گرفتم خودم رو یکمی بیشتر از قبل دوست بدارم :))
۱۶ فروردين
همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه
۱۱ ارديبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یا سلام
دوستان گرانقدری که نمایش را تماشا کردند، ممکنه بفرمایید زمان اجرا چند دقیقه است؟ و اینکه حال و فضای نمایش چگونه است؟
با سپاس و احترام.
مهدی حسین مردی و حسین این را خواندند
محمدرضا برقعی این را دوست دارد
با سلام
مدت زمان نمایش شصت دقیقه بود
داستان نمایش هم در مورد یک کمپ پناهندگان ایرانی در آلمان به نام هایم بود
به نظرم با اینکه اجرای اول بود و نا هماهنگی هایی به چشم می خورد ، اجرای خوبی بود
۱۶ فروردين
تشکر و آرزوی سلامتی و موفقیت برای شما دوست عزیز در سال جدید
۱۶ فروردين
مدت نمایش حدود ۷۵ دقیقه بود
.
نمایش مانوس رو دوست داشتم ولی به نظرم این نمایش بهتر از مانوس بود
۱۷ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ــــ شـِلـتـِر، غمکده ای بی هویت ـــ

شلتر را دیدم و آنچنان به قلب و جانم نشست که هنوز حس میکنم وزنه ای سنگین بر قلبم جا مانده است.
شلتر، گرچه یک پناهگاه است اما رسالتش تلنگری است بر روح و احساساتمان...

تلنگری که نیشتر میزند؛
در پسِ نگاه یخزده و بی جانِ هر ""بنده ای"" که برچسب و اسامی الصاقی را از جانب جامعه به یدک میکشد و ""معتاد""، "" فراری""، ""ترنس"" و ... خوانده میشود، داستانی است که شنیدنش غبار قضاوت را از شیشه عینک بدبینی ما می زداید.

امین میری با به تصویر کشیدن قلم زیبای ساناز بیان، یادآوریم کرد ؛
که "انسان باشم" و یادم بماند که برای "انسان بودن و انسان ماندنم" ،
چه دیده و چه نادیده و چه شنیده و چه ناشنیده، عنان ذهن گستاخم را در جاده قضاوت مهار کنم و در مسیر قضاوت بی رحمانه نتازانم.

پ.ن: انتخاب ... دیدن ادامه » و بازی بازیگران اینقدر باور پذیر و ملموس بود که در ابتدا تصور کردم بازیگران، حقیقتاً از بچه های شلتر هستند. موفق باشید و خوش بدرخشید.
ممنون پرند عزیز از اطف و محبتت و این مطلب زیبات
۱۲ فروردين
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید