تیوال پرند محمدی | دیوار
T1 : 07:12:42
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سلام و درود
درسته که امسال هنوز پاییز، این فصل عاشقی، رسما حضورش رو با اون هوای جذاب و نارنجی رنگش شروع نکرده؛
اما شنیدن این آهنگ زیبا از "" گروه دال"" خالی از لطف نیست.
حتی شاید بتونه تداعی گر یک حس پاییزی زیبا (که همراه با نم بارون پاییزیه) باشه، حداقل برای من.
در این حس لذیذ، شریک باشید.

http://s9.picofile.com/file/8311371884/Avazam_ra_miraghsidi.mp3.html

خب...باید اعتراف کنم که سبک موسیقی مورد علاقه من چیز دیگه ایه...شاید کمی خشونت ملایم بیشتر یا سازهای خشن تر اگه بشه اسمش رو گذاشت....مثل همون نم بارون که خیلی دوسش دارم, پاییز که سرشار شده از زیبایی و دوست داشتن و عاشقی, اما سرمای زمستون برام مفهوم عمیق تری از آن چیزیه که در زندگیم جریان داره....
سالها پیش توی وبگردی و سرک کشیدن به آلبومهای مهجور و سی دی های قدیمی, به کنسرت - آهنگی از نامجو و عبدی رسیده بودم به اسم بغض....
چرا دارم اینجا ازش میگم...نمی دونم... اما تمام تصویری که ازش دارم, بارون و سرمای زمستون و جنگل و پرنده هایی که خودشون رو تکون می دن زیر بارونه.... حس می کنم دقیقا همون نقطه ای از زمانه که من جدا عاشقشم...اون آخرای پاییز اوایل زمستون که سرما آروم آروم داره میاد جلو , با اون حرکت خزنده اش, مثل اصطلاح Creeping Death داره می خزه و جلو میاد...نه مرگه, نه زندگی, لحظه دقیق از دست رفتنه.... توی آهنگ میگه:
عرقِ شرمِ زمستون، مونده روی تنامون
پَر زدن تو جنگل باد، کنده‌ایم زِ خونه‌هامون
بغضِ سبزِ بی گناهی، شده واسمون پناهی
آسمون دلش گرفته، میخواد بباره برامون
با اون تکه نهایی آهنگ که بدون تردید و همیشه حس طغیان و رفتن به من داده....بدون استثنا شنیدن این تیکه با اون کیفیت پایینش ,تازه روح و حرکت رو تو من شعله ور کرده.....
"حالا بارون مهاجر
واسه ... دیدن ادامه » خودش می خونه
بزنیم بازم به جنگل
نمونیم کنج این خونه
بزنیم بازم به جنگل
نگیم همه چی تمومه"

https://soundcloud.com/amin-mojarad-1/abdi-behravanfar-ft-mohsen
۲۳ آبان
جناب نوبادی,
ممنون از حضور و همراهیتون و اینکه حرفهای دلتون رو با ما به اشتراک گذاشتید.
گاهی وقتها, جدای از سلیقه کلی که در انتخاب هرچیزی در زندگیمون به خرج میدیم؛
حسهای لحظه ای هر کدوم از ما هم در انتخابهامون دخالت میکنه و این میشه که ما گاها خلاف سلیقه ... دیدن ادامه » همیشگیمون از خیلی چیزهای دیگه هم خوشمون میاد و به قلب و جانمون میشینه.
ممنون از آهنگ بغض...
۲۳ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دوستان هنردوست و نازنین تیوالی, درود بر شما

وقتی دنیای مدرن و دیجیتالی امروز که با شتاب هرچه تمامتر پله های پیشرفت و ترقی را خصوصا در مسیر مجازی شدن طی میکند؛ با دنیای سنتی و به دور از مدرنیته که زیر چتر حمایت واقعیت سپری میشد؛ مقایسه میکنم، بیش از هرچیز به حال کودک و نوجوانهای نازنین سرزمینم تاسف میخورم و متالم میشوم.
میگویم تاسف، تالم و اندوه؛ زیرا با شتابی دوصدچندان تر و خواسته و ناخواسته به این دنیای مجازی پرتاب میشوند. آن هم بدون اینکه علم، اطلاع و منطق قابل قبولی برای حضور بی هنگام و غیرموجه شان در این دنیای لایتناهی وجود داشته باشد.
دریغ و درد برای وجود نازنینشان که معلق بین دنیای سنت و مدرنیته مانده است و نه تنها درکی از جاذبه ""کودکی کردنهای ما"" ندارند؛ بلکه گریز هرکدام از ما به دوران شیرین کودکی هایمان و تفریحات جذابش،از نگاهشان نوعی تحجر و عقب ماندگیست. آنقدر که در پاسخ با نگاهی سرد و فارغ از هر حسی مواجه میشویم.
تمام این مقدمات را گفتم تا برسم به اینجا که ؛
همه ما را بخدا که حال قلب و روح کودک و نوجوانهایمان را دریابیم.
اگر آنها را برای عقب نماندن از قافله مدرنیته، غرق در نعمتهای فراوان دیجیتال و امثالهم کردیم؛ حال دلشان را نیز با دعوت به دنیای غنی و بی پایان تاتر متعالی و پربار کنیم.
هنر تاتر و نمایش، از غنی ترین هنرهای هر کشوریست.
هنری که زنده و بی هیچ واسطه ای با تو؛
حرف میزند،
اخطار میدهد،
تلنگر میزند،
بیدارت میکند،
تا بزرگ شوی و به تعالی برسی.
پس ... دیدن ادامه » سخاوتمندانه، با دعوت کودک و نوجوانتان به این دنیای زیبا و ارزنده؛ قدم بزرگی در رشد و تعالی ایشان بردارید.

پ.ن ۱: تماشای نمایش را به سبب ابعاد جذابش، حتما پیشنهاد میکنم.
پ.ن ۲: بنده نه تنها مخالفتی با دنیای مدرن ودیجیتال امروز ندارم، بلکه به شدت موافق و همسو هستم؛ اما معتقدم هر سخن جایی و هر نکته زمانی دارد.
کودک باید در کودکی، کودک؛ در نوجوانی، نوجوان؛ و در جوانی اش، جوان بماند...
امیر مشهدی عباس عزیز با آثار اندیشیده، سازنده، زیبا و منحصر بفردش از ده سال پیش فرزندان مرا با تئاتر مأنوس ساخت. درودها بر ذوق و تعهد ِ ایشان که در ارتباط با مخاطبان خردسالش بسیار جدی تر از تولیدکنندگان محصولات بزرگسال است. به امید درخشش و توفیق روزافزونش ... دیدن ادامه » که از نوادر است و قابل ستایش.
پرند جان حتماً که پیشنهادتان جانانه است و چه خوب که اطلاع رسانی فرمودید. پیرو فرمایش شما بنده نیز به همتیوالیان عزیز توصیه میکنم مهر هر نازنین کودکی که در دل می پرورانید را با همراهی و تماشای این اثر جاودانه نمایید.
سپاس.
۱۳ آبان
کیان گرانقدر، سپاس از شما که با حضور و همراهیتون؛ بنده رو حمایت میکنید. سلامت باشید و سبز
۱۶ آبان
با سلام. با پسرانم برای دیدن نمایش رفتم. شخصیت اول نمایش (اردشیر) ارتدنسی داشت و اصلا کلماتش شنیده نمی شد. با توجه به اینکه نوجوان است و تنفس از دیافراگم را یاد نگرفته تقریبا متوجه دیالوگها نمی شدیم.
لباس طراحی شده برای شخصیت نانوا وقتی پیش بند نبسته مناسب ... دیدن ادامه » نیست.
کلا کار لذت بخشی نبود.
۲۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر دوستان نازنین هنردوست تیوالی.

نمایش خورشیدهای روشن خانم رهنما، فضایی معنوی و مذهبی دارد و در بستر واقعه کربلا و از نگاه زنان کربلا روایت میشود که در واقع یک درام عاشقانه نیز هست.
البته شاید بتوان این نمایش مونولوگ را یک روضه‌خوانی بر صحنه تاتر هم به شمار آورد.
روضه خوانی؛
از زبان بانو رباب (مادر حضرت علی اصغر) و عاشقانه هایش، بانو ام البنین (مادر حضرت ابوالفضل) و شهدایش و حضرت زینب(س) و صبوریهایش...

به گمانم، دوستانی که علاقه مند به نمایشهایی با چنین فضاسازی هستند، میتوانند مخاطب این نمایش باشند.
پ. ن: چند خط بالا فقط در راستای آشنا کردن دوستان هنردوست، با فضای نمایش بود. سلامت باشید و سبز
اسم نمایش من را برد به شعری از شاملو:
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست
۲۳ مهر
بهراد گرانقدر، سپاس از حضورت.
چه شعر زیبایی، و شاید بی ربط به مضمون عاشقانه نمایش نباشد. البته بستگی به حال مخاطب دارد که چقدر با این نمایش عشقبازی کند.
سلامت باشی دوست خوبم
۲۳ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
__دنبالم بیا،سکوت کن، کشفم کن؛ آرام میشویم __

با سبک و سیاق کوروش سلیمانی در مقام کارگردانی، در ""ناگهان پیت حلبی"" آشنا شده بودم و اینطور به ذهنم رسید که ایشان برای گفتن حرفهای مهم و اساسی و چه بسا دغدغه مند، زبان طنز شریف را بیشتر می پسندند، که البته انتخاب بجایی است.
بعد از تماشای نمایش ""فالومی"" بیشتر به اطمینان خاطر رسیدم که انتخاب این زبان طنز شریف و البته انتقادی، کارکرد بیشتری از نگاه ایشان دارد.
""فالومی"" داستان جذاب، جالب و البته قابل تامل و تفکری دارد که به ظرافت هرچه تمامتر و ناخواسته، مخاطب را در مسیر تفکر و تامل قرار میدهد و حتی ممکن است در جایی مخاطب با تایید موقعیتهایی، حس همذات پنداری اش را ارضا کند.
چارلز یک حسابدارِ دقیق و وسواسی و صاحب اصول و قوانین مشخص است که به دلیل اختلاف سنی زیاد با همسرش و همچنین حس خودبرتر بینی کاذبی که دارد حکم یک معلم و گاها پدر را برای همسرش بازی میکند.
طرز پوشش و وجناتش گویای همان نظم و انظباطش است.
ظاهرا فرد موجهی است که دایم در حال یادآوری اصول اخلاقی و آداب معاشرت به زن است. اما همین فرد به ظاهر موجه، تمام کمبودها و ترسهای ناشی از ضعف شخصیتی اش را در پس حرکات عصبی متناوبش پنهان میکند؛
خنده های هیستریک،
پاک کردن مداوم دستهایش با دستمال جیبی،
تکان دادنهای پی در پی خط کش ،
و ... و ... و...
او به ظاهرمرد با اخلاق و مبادی آدابیست که مقید به یک چهارچوب اخلاقی تعریف شده است که این چهارچوب اخلاقی اش را به مانند حصاری برای خود حِرز یمانی کرده! و کجرویهای اخلاقیش را در پس این حِرز یمانی هدایت و رهبری میکند. طراحی بجا و کاربردی صحنه کاملا گویای این تعریف است.
کتابخانه ای پر از دایره المعارف ِ لغوی، تاریخی، علمی، پزشکی و ... که دور تا دور اتاق کار چارلز را احاطه کرده و تنها حکم دکوری شیک و زیبا برای محل کارش را دارد؛ نه بیش و نه کم...
و اما،
... دیدن ادامه » زیر زمینی که گویای زوایای پنهانی شخصیت چارلز است زمانی که پنهانی مجله ""همه چیز درباره جوجوها"" را با لذت میخواند و دنبال میکند !! این همان وجهِ شخصیتی در پسِ پرده چارلز است.

اما بلیندا همسر چارلز؛
زنی جوان، جذاب، با نشاط و باهوش.
زنی که از پدر داشتن و معلم داشتن خسته شده و به دنبال کسی است که او را؛
دنبال کند،
در مقابلش کمی سکوت کند؛
تا صدای تمنایش را بشنود،
در سکوت و تعقیب و تدقیق؛
کشفش کند،
تا زندگی روی خوش تفاهمش را نشانشان دهد.
بلنیدا نماینده و سمبل تمام آدمهاییست (فارغ از هر جنسیتی) که دیده نمیشوند و تنها در زیر ضربات تحکم آمیز آموزشی اجباری، از خودِ واقعیشان دور میشوند و به جبر و نه اختیار؛ لباس نافرم و کلاه عاریه ای از شرافت و انسانیت به تن میکنند.

نمایش فالومی، فارغ از کلام شیرین طنزش، نمایش دغدغه مندی ست که با واکاوی لایه هایی روانشناختی، سعی در ارایه راهکاری صحیح در جهت بهبود روابط عاطفی زناشویی دارد؛ آنجا که روابط به حکم عدم درک و پذیرش، محکوم به قطع ریسمان علاقه و محبت میشوند.
خداقوت و عرض ادب به جناب کوروش سلیمانی عزیز بابت اجرا و به روی صحنه آوردن چنین نمایش ارزشمندی.
سلامت باشید و سبز
ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
پرندجان با خوندن این متن مشتاق شدم کار رو ببینم :)
۲۹ شهریور
سپاس دوست بزرگوارم . خیلی خوشحالم که باز هم نقدهای دقیق و موشکافانتو میخونم که دوباره منو به دنیای فالو می برد
۰۱ مهر
جناب تهوری گرانقدر، دوست خوبم
ممنون از شما که با لطف بی شائبه، مطالب بنده رو دنبال میکنید. سلامت باشید
۰۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی صداها اینقدر پر از حس و التهاب و شور و عشقه که تصور میکنی مثل یک ندای وحی از آسمان خدا نازل شده تا قلبت رو نشونه بگیره و منقلبت کنه...
صدای استاد علیرضا قربانیِ جان ، همان وحیِ مُنزلِ آسمانیه که من رو تا عرش خدا میبره...
همیشه باشی استاد جان...

※※※※※※※

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می‌شود

خاک ... دیدن ادامه » میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی‌تو
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو
قلب ِ من می‌پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ..
Ali این را خواند
ابرشیر ، dr justice ، مهدی حسین مردی و مرضیه اخوان این را دوست دارند
به به شعر زیبای فروغ نازنین و صدای قربانی عزیز. پیشنهاد می کنم این شعر جاودان را با صدای برادر فروغ هم گوش بدهید. البته من عاشق کار صبح آزادی قربانی عزیز با شعر زیبای ابتهاج هستم که عیار صداش را کاملا به رخ می کشونه
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری ... دیدن ادامه » زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
۲۷ شهریور
بهراد گرانقدر، ممنون از حضور پرمهرت و پیشنهاد خوبی. حتما و به دیده منت.
۲۷ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
طی یکسالی که ۳۶۵ روزه؛
بخاطر اینکه کلی تجربه کسب کنیم و درک و معرفتمون بره بالا و بالاتر،
کلی کتاب میخونیم،
میریم سینما فیلم میبینیم،
میریم تاتر نمایش میبینیم،
دورهمی میگیریم و از هر دری حرف و سخن میگیم،
روزنامه و مجله میخونیم و صفحات اینترنت رو ورق میزنیم؛
تا کلی داستان تلخ و شیرین و واقعی و غیر واقعی رو توی ذهنمون حلاجی کنیم و نکته های ریز و درشت و آموزنده و غیر آموزنده اش رو گوشه ذهنمون دسته بندی و ذخیره کنیم...
اما دریغ...
دریغ از اینکه همه اینها رو میتونیم توی دوساعت از زبان ""کمانچه ای" بشنویم که درسته بی زبانه، اما صدای حرفهاش گوش فلک رو کر میکنه.
صدایی که با دستان هنرمند ""استاد کیهان کلهر"" از دل و جان "کمانچه " به روح ما تزریق میشه...
هر قطعه ای که نوش کردم ؛
گویی قصه هزار شبی بود که به گوش جان شنیدم....
حضورت پاینده ... دیدن ادامه » استاد جانانِ دل...

چه زیبا توصیف کردید نوای دلنشین کمانچه کلهر را...
۱۸ شهریور
جناب Dr justice
درود بر شما. سپاس از همراهیتون
۱۸ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
__کوتوله هایی در جستجوی سفید برفی __

فارغ از هر نفی یا تاییدی؛ به زعم بنده نصیر ملکی جو از آن دست کارگردانهاییست که برای خود نشان و امضای اختصاصی دارد و این امضا را پای همه کارهایش میتوان مشاهده کرد.
شاید این امضا در فرم اجرای کار که استفاده از سبک اکسپرسیونیسم است، بیشتر خودنمایی کند.
سفید برفی و هفت کوتوله نمایشی است کمدی_فانتزیِ صامت که بیشتر حرف و سخنش را با نمادها و نشانه هایش بیان میکند.
نمایش سرتاسر استعاره است و کنایه و شاید اعتراض!!!
یشترین نماد و کنایه در همان ""کوتوله گی"" حلول میکند.
""کوتوله گی"" یک کلونی است از نوع بشر؛
بشری که به جبرِ طبیعت ؛ و نه به اختیار اسیر کمبودها، عقده ها و شاید حرمانی باشد که برای رهایی از آن تمام تلاشش را میکند و دست به هر کاری میزند.
ملکی جو و گروه بازیگرانش،این تلاش برای رهایی را با حرکات و میزانسنها و طراحی دکور اغراق شده ی اکسپرسیونیستی به بهترین شکل به نمایش میگذارند.
""کوتوله گی"" حتی میتواند همان ناکامی و عقب ماندگی باشد که بشر با آن دست و پنجه نرم میکند.
عقب ماندگی همان جاییست که کوتوله ها برای همسان سازی "ناکوتوله ها" با خود دست به کار میشوند:
_ دست وپای ناکوتوله ها را اره میکنند،
_ با پتک (که نمادی از زور و استثمار است) بر سر "ناکوتوله ها" میزنند،
_دست و پای خودشان را میکشند تا "ناکوتوله" شوند،
_ ... دیدن ادامه » کلاه "ناکوتوله ها" را به زور برمیدارند و بر سر خود میگذارند تا رنگی از آنها بگیرند،
_ لباسهای ناقواره و گشادی بر تن میکنند که بر تنشان زار میزند و قواره کوتوله گی آنها نیست ...
_ و ...

سفید برفی و هفت کوتوله، علیرغم نام آشنایی که یادآور انیمیشن معروف آمریکاییست؛ مخاطب را غافلگیر کرده و با محتوا و کلامی متفاوت دریچه ذهنش را به دنیایی تازه باز میکند.
دنیایی که بیشتر شبیه به میدان مبارزه و مسابقه است و گوی سبقت و مدال پیروزی نصیب کسی است که دچار کوتوله گی نشده و چند سر و گردن از کوتوله های مادرزاد! بلندتر و کشیده تر است.
و اما ""سفیدبرفی""؛
در واقع ""سفید برفی"" همان "ناکوتوله گی" است که همه "مجبورین به کوتوله گی" در یافتن و دل ربودنش تن به تلاش نافرجامی میدهند و در نهایت دست از پادرازتر بر کوتوله گی خویش می افزایند.
""سفید برفی"" در نمایش حضور فیزیکی ندارد، اما رد حضورش در جای جای نمایش حس میشود و شاید بیشترین درک از حضورش همان مجسمه پای زنانه ای باشد که با بزرگنمایی اغراق شده و خاص فرم اجرایی اعلان حضور میکند.
نمایش را به جهت فرم اجرا و همچنین سکوتِ پرکلامش دوست داشتم.
برای گروه اجرایی آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.

ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
پرند عزیز ممنون که درباره این نمایش و فضایش نوشتی . همیشه از نوشته های تو دوست هنرمندم استفاده می کنم. سپاس
۱۳ شهریور
پرندجانم نمایش را ندیدم اما از نوشتار پر محتوایت لذت بردم، " نصیر ملکی جو از آن دست کارگردانهاییست که برای خود نشان و امضای اختصاصی دارد و این امضا را پای همه کارهایش میتوان مشاهده کرد" کاملا با این عبارت موافقم، جزو کارگردان هایی است که مولف است ... دیدن ادامه » و این را می پسندم، حال شاید مخاطبی با اینگونه اثر ارتباط برقرار نکند یا برخی آثارش به تکرار بیفتد ولی همین که سبکی دارد و از سکوت هم بسیار بهره می برد و آثارش معمولا بر محور نشانه هاست، ترغیبم می کند به تماشا بشینم و امیدوارم با چالشی شیرین روبرو شوم. منتظرم اجرایی در ساعت دیگر بزارن و بتونم این اثر رو ببینم و تجربه ی مشابه تو دوست عزیزم را داشته باشم
۱۴ شهریور
مریم بانوی نازنینم درود بر شما
ممنون که با مهربانی همیشگی ات، همراهی میکنی.
امیدوارم موفق به تماشای نمایش بشوی و لذت ببری. و امیدوارتر اینکه از نظر ارزنده ات بهره مندمان کنی نازنینم.
۱۴ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
درود بر همه دوستان نازنین تیوالی.
امشب به تماشای این نمایش عروسکی نشستم و بسی لذت بردم.
این نمایش صرفا برای کودک و نوجوان نیست، بلکه همه اعضاء خانواده میتوانند به تماشای این نمایش بنشینند.
داستان نمایش، قصه ای افسانه ای و حتی تکراری است که در فضایی فانتزی و به کمک روش نقالی و آیینی سنتی روایت میشود.
آنچه بیشتر برای من جالب و قابل احترام بود، خلاقیتی است که جناب اعلمی و گروه اجرایی در شیوه اجرا و استفاده از عروسکها دارند.
طراحی صحنه بسیار ساده و مینی مال، اما کاربردی است.
عروسکها آنقدر زیبا توسط بازیگران عروسک گردانی میشوند که مخاطب گمان میکند هرکدام از عروسکها شخصیت و کاراکتری حقیقی و جاندار است.
خوشحالم که هنوز روی صحنه تاتر، شاهد نمایشهایی اینچنینی هستم، نمایشهایی که به رغم داستان ساده و حتی کلیشه ای، معرف و احیاگر روشهای اجرایی ... دیدن ادامه » سنتی ایرانی هستند.
برای گروه اجرایی آرزوی موفقیتهای بزرگتر و روزافزون دارم.
دوست خوبم عروسکها دارای ظرفیت های همچنان کشف نشده ای بر صحنه است . زهرا صبری در مصاحبه ای می گفت اگر کارگردانان‌ ظرفیت ها و و جذابیت های کار با عروسک را بدانند رهایشان نمی کنند.
ممنون که از نظراتتان درباره نمایش ها مطلع مان می کنید رفیق گرانقدرم
۱۳ شهریور
اردشیر جان، سپاس از حضورت.
با شما موافقم، حقیقتا عروسکها بی نظیرید و گاهی حس میکنم حرفهای بیشتری برای گفتن و ارتباط برقرار کردن دارند.
۱۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام!

ــ محمدعلی‌ بهمنی ــ
خیلی خوب بود....
نمیخوام یک تعریف کلیشه ای باشه صرفا.. یک سری نوشته ها فقط به فکر فرو نمی بره.. ترکیبی از حسهای مختلفه...به شوق میارتت, از رو صندلی کمی بلندت می کنه, اگر ننشسته باشی تحرکت رو بیشتر می کنه, تند میشی, راه می ری, هیجان داری,ذوق زده میشی , رد که میشی ... دیدن ادامه » دوباره برمی گردی و میخونی, انگار تازه عمق کلمات رو دیدی, مثل یک صحنه زیبا تو یه سفر که یهو میزنی رو ترمز و برمی گردی,. انگار خون تو رگهات می جوشه... من این تیپ خلق کردنها رو جاودانه می دونم...
تو دفترم یاداشت کردم این شعر رو...
۲۶ تیر
جناب نوبادی گرانقدر،
خوشحالم که این شعر زیبا چنین حس خوشایندی رو به شما هدیه کرد. سپاس از حضور تون.
۲۶ تیر
خوبترین حادثه ها در تصاعدی زیبا چه زیبا دگرگون می کنند تمامی نفس های زجر کشده را
۰۷ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آنا کارنینا_ نبش قبر رابطه ای عاشقانه به سبک کلاسیک

باز هم آرش عباسی نمایشی درام، مدرن، گفتگو محور و شخصیت محور را با نگاهی به رمان معروف تولستوی_آنا کارنینا به روی صحنه دارد. نمایشی که تنها بستر اولیه خود را وامدار اثر ادبی و کلاسیک مشهور تولستوی است،تا جایی که میتوان خالق تازه ای را برای آنا کارنینای از جنس مدرن تصور کرد. این بستر با تلفیق اتفاقات و عناصر مدرن دنیای امروز رنگ و جلایی تازه پیدا میکند.
نمایش با سکون و آرامش آغاز میشود و رفته رفته با تنشها، چالشها، تقابل زن و مرد و زد و خوردهای کلامی و نبش قبر خاطرات به اوج میرسد و در انتها به تک گوییهایی که بیشتر شبیه به تخلیه ذهن و واگویه های ذهنی است و شاید حس اعتراف را نیز القا کند به پایان میرسد.
تمام این اتفاقات را به سبک بازی در بازی شاهدیم و آنقدر این هنر بازی در بازی در هم تنیده و آمیخته ... دیدن ادامه » است که مخاطب حتی قادر نیست در جایگاه قضاوت نشسته و با عدالت محوری حق و ناحق را تمیز دهد و گویی این سردرگمی در قضاوت تعمدا رقم میخورد تا مخاطب بیشتر همذات پندار باشد تا قاضی القضات!!
هر دو بازیگر در ایفای نقش خوش میدرخشند.
معصومه رحمانی با اجرای نقش کیت و آنا کارنینا آغازگر بازی دادن وودی در یک جنگ روانیست. عشق و نفرت را بر صحنه میکشاند و نه تنها وودی بلکه مخاطبانش را در این بازی به صحنه میکشاند. طراحی صحنه نیز به یاری کیت می آید و آنجا که او میخواهد جای کیت را با وودی تعویض میکند!
حالا کیت با حلول آنا کارنینایی مدرن در جان و ذهنش، مجری به سلاخی کشیدن وودی است.
در جایگاه وودی بر صندلی تکنفره او مینشیند و چرخی میزند و با چشمهای بسته و چرخش صندلی؛ خاطرات،عشق و حتی نفرت و کینه اش را با حرکتی دورانی دور میزند و مرور میکند و در نهایت با قاطعیتی میخکوب کننده بر قلب وودی نشانه میرود.
اما بهنام شرفی،همان وودی مجری و شومن موفق تلویزیون است که در پانصدمین برنامه اش بجای به اوج رسیدن، تخریب و متلاشی میشود. اوست که در مقابل عریان شدن حقایق مقاومت میکند و میخواهد همان وودی محبوب بماند.
اما وودی است که در نهایت مغلوب بازی میشود و کیت است که برگ نهایی را میکشد و حکم میکند تا تصویر صورت در هم ریخته اش را بر ذهن وودی به یادگار و برای عذاب جاودانش حک کند.

پ.ن: نمایش را بسیار بسیار دوست داشتم و پیشنهاد میکنم تماشایش را از دست ندهید.
ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
اتاق _ خلوتی تصنعی برای آرامشی گذرا

اتاق اثر هارولد پینتر؛ نمایشی است پرتنش، پر اضطراب و پر تهدید. این حجم از تهدید و اضطراب را در گریم نسبتا اکسپرسیونیسم بازیگران و طراحی صحنه شاهد هستیم.
در اتاق،ظاهرا با نمایشی رئال و واقعی روبروییم، اما متن چیزی فراتر از واقعیت است و مخاطب را به دنیایی سورئال و فراذهنی میکشاند. دنیایی پر از تمثیل و استعاره.
جملات و دیالوگها ساده است و تکراری، اما هرکدام مفهومی دارد که نشانی است در ذهن پرتنش و پر تردد رُز...
اتاقِ نمایش که مخاطب روبروی خود میبیند؛ اتاقی است اجاره ای و زیرشیروانی، اما امن و آسوده!
اتاقی که مامنی است برای رُز. مامنی که برایش پر است از آسودگی و گرمی؛ آنقدر که بارها و بارها به تاکید، تکرار میکند: "من از اینجایی که هستم واقعا راضیم."
این همان کنجِ دنج و خلوت آسایش رُز است که با پرگویی که نشانیست از پس زدن هجمه های ذهنی اش، سعی در حفظ و نگهبانی اش دارد...
گرمای این کنج خلوت را دوست دارد و در قیاس با سرمای بیرون از آن برایش غنیمتی گرانبهاست:"هوای بیرن خیلی سرده،سرماش واقعا کشنده است.""
به زعم بنده، اتاق استعاره است از درون هریک از ما آدمها.
اتاقهایی تکنفره که در ذهن و روانمان با شکل و شمایلی دلخواه ساخته ایم و یا حتی اجاره کرده ایم!!!
هر از گاهی مهمانهایی خوانده یا ناخوانده را در این اتاقهای تکنفره مهمان میکنیم.
اتاقهای بعضی از ما شاد است و پر از رنگ و لعاب و انرژی و بالعکس بعضی دیگرمان اتاقهایی داریم سیاه و تاریک و نمور و تاربسته؛ آنقدرکه تمام این زشتی و سیاهی را به جانمان تزریق میکنیم و در خماری اش خفقان میگیریم.
اتاقِ نمایش دری دارد که حدفاصل درون و بیرون است.
دری که حکم مدخل دارد برای ورود هرآنچه ناامنی و زشتی است از بیرون به درون؛ حال چه به دعوت خودمان باشد(ورود خانم و آقای ساندز) و چه بی دعوت ما (ورود رایلی پیرمرد کور).
گاهی ... دیدن ادامه » ورود این عوامل تنش زا و منفی و سرد بیرونی که از در اتاق وارد میشوند آنقدر حجیم و ناخواسته و ورای تصور است (ورود پیرمرد کور) که دیگر توان و یارای مقاومتی باقی نمیماند و این اتاق امن تکنفره به دنیایی سیاه و ظلمانی و بی نور تبدیل میشود. این همانجاست که رُز کور میشود و اتاق گرم و آسوده اش تاریک و سرد میشود.
نکته قابل توجه این است که همزمان با این کوری و سیاهی، همچنان در اتاق بازاست و دیگر بسته نیست و سرمای کشنده بیرون به گرمای دلچسب و آرامبخش درون نفوذمیکند.

☆مراقب اتاقهای تکنفره ذهن عزیزمان باشیم و درب ورودش را به روی هر مهمان ناخوانده و نامانوسی باز نکنیم.
ـــ پـرنـد ـــ
پینتر اکسپرسیونیستی اجرا کرده ؟ :) این حد از خلاقیت در دراماتورژی واقعن قابل تحسین . افسوس که ما چرا در جهان نمیدرخشیم :)
۲۰ خرداد
اتاق استعاره است از درون هریک از ما آدمها.
۱۴ تیر
حاصل برداری زیبایی بود و شاید اتاق محدودیت سنگینی است که ما برای آفرینش حاشیه امن و رهایی از ترس و اضطراب ناشی از رودررویی با آزادی به آن پناه می بریم
۱۹ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من اگه دعاکردن بلد بودم،
اول از همه برای خودِ خدا دعا میکردم...
دعا میکردم،
خدا دوباره به آسمون اینجا برگرده....
دوست داشتى پرند عزیز اجرا رو ؟
۱۲ خرداد
جناب فتحیان گرانقدر،
سپاس از همراهیتون و این شعر زیبا که بسیار وصف الحال است.
۱۳ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آسایشگاه ــــ بیغوله ای برای ارضای جاه طلبی

هارولد پینتر نمایشنامه نویس متبحر انگلیسی است که اغلب نمایشنامه هایش متاثر از شرایط و اتمسفر زندگی و خاطرات کودکی و نوجوانی اوست. خاطراتی که بی شک بخش عمده خط فکری او را شکل داده و ذهن فعالش را دغدغه مند کرده است.
در اغلب نمایشنامه های پینتر؛ آنچه بیش از هر چیز به چشم میخورد دلهره،رعب، وحشت و ترسهای مبهم است.
آسایشگاه نیز از این خط فکری مصون نمانده و متاثر از ایدیولوژی و دیدگاه پینتر خلق شده است.
آسایشگاه نمایشنامه ای است که در بستری از رعب و دلهره اما در فضایی طنزآلود و البته حساب شده و به اندازه روایت میشود.
طنز نمایش آنقدر ظریف و بجاست که بیشتر به نظر میرسد به جهت تلطیف فضای سنگین نمایش برای مخاطب شکل گرفته و آنقدر زیاد نیست که در چنین فضای غمباری، دل مخاطب را بزند.
احساس خطر و ترس در کل نمایش حس میشود. احساس خطری که به شکلی مبهم و بدون هیچ حضور واقعی،شخصیتهای نمایش را در تنش و کنشی روانی مقابل هم قرار میدهد. این تنش و تهدید روانی در ابتدای نمایش، گنگ و مبهم است، اما به تدریج در انتهای نمایش مجسم و هویدا میشود.
طراحی صحنه، خوب و در خدمت نمایش است. طراحی صحنه به صورت لابیرنتی است که اتاقکهای مشخص و مرزبندی شده و با ابعادی تعیین شده دارد که راه ورود و خروج هرکدام نیز به خوبی مشخص است.

به نظر میرسد در این طراحی دو دیدگاه و هدف مد نظر بوده است:

اولین وجه این است که کارگردان قصد دارد با این طراحی لابیرنتی و اتاقکهای متفاوت مرزبندی شده؛اما در جوار هم که اتفاقات و رخدادهای مختلفی در برش زمانی یکسانی در آنها در حال وقوع است، نشان دهد این رخدادها به موازات هم در حال شکل گیری است و مخاطب میتواند به لحاظ بصری نیز این جذابیت را شاهد باشد و از یک پیگیری خطی بصری دور بماند. مثلا زمانی که رییس آسایشگاه در حال بررسی و پیگیری مرگ یکی از بیماران است، در همان زمان معشوقه رییس آسایشگاه در حال مصاحبتی از جنس عاشقانه!! و پنهانی با یکی از کارکنان آسایشگاه است. این همان پچ پچه هایی است که در آخر رییس آسایشگاه به شنیدنش اذعان میدارد که آنها را از زیر گوشش میشنود!

دومین وجه این است که این طراحی لابیرنتی نمادی است از ارتباط هرمی شکل از جامعه ای معیوب که درگیر فضای تصمیمات نابخردانه رییسی است که در راس هرم قرار گرفته و خرده پاها باید برای رسیدن به این راس از پیچ در پیچهای لابیرنت عبور کنند!

نمایش ... دیدن ادامه » آسایشگاه،نمایشی رئال و واقعیست؛ اما به لحاظ ساختار به گونه ای است که این واقعیت در هاله ای از ابهام و تردیدِ فوق رئال در حال رخ دادن است و حتی ممکن است این حس را به مخاطب القا کند که آیا چنین آسایشگاهی وجود خارجی دارد یا خیر؟
پایان نمایش،پایانی باز است به گونه ای که مخاطب را از هرگونه قضاوت دور میسازد و مخاطب نمیتواند در جایگاه قضاوت تصمیم بگیرد آن کسی که حقیقت را میگوید کدام است؟؟

☆نمایش آسایشگاه را دوست داشتم و در این برهوت و برزخ نمایش دلچسب, دیدنش پیشنهاد میشود.
سپاس از نقد و متن خوب شما که حاصل نگاه دقیق و ریز بین شماست
۱۰ خرداد
پرند جان ممنون که نقطه نظراتتان را در مورد نمایش ها به اشتراک می گذاری. خواندن مطلب حتما خواندنی ات را به بعد از تماشای این نمایش موکول می کنم دوست گرانقدر و ارجمندم.
سپاس
۱۰ خرداد
اردشیر عزیز دوست خوبم
ممنون از حضور و همراهیت, امیدوارم شما هم نمایش رو دوست داشته باشید.
۱۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز برای اولین بار به ""پردیس تاتر تهران_خاوران"" رفتم.

یک مجموعه بزرگ (و البته با پارکینگ اختصاصی) با سالنهای متعدد که خوشبختانه سالنهای بسیار خوبی نیز هست؛
اما به شدت مهجور و ناشناخته که مستلزم معرفی و تبلیغات است.
صرف نظر از موقعیت جغرافیایی که بعضا تردد را برای ساکنین مرکز و غرب و شمال شهر سخت میکند؛ که شاید بتوان با المانهایی چون علاقه و اشتیاق و پیگیری مخاطبِ علاقمند، این بعد را اغماض کرد و پذیرفت (مثلا در روزهای میانی هفته ترافیک بزرگراه امام علی را بجان خرید)، آنچه بیشتر از هرچیز دیگر باید به جِد محل تامل و چاره اندیشی از سوی مسوولین محترم باشد، فزهنگسازی در خصوص حضور مخاطب گرانقدر و هنردوستی است که شاید به تازگی به جرگه هنردوستان خصوصا تاتر، پیوسته باشد.
جای خالی این فرهنگسازی به شدت خالیست و اینقدر جدی است، تا حدی که ... دیدن ادامه » برای مخاطب گرانقدر ملکه ذهن شود:
"" جای بسته های پر سر و صدای پفک نمکی و چیپس در سالنهای تاتری که اجرای زنده و متکی به کلام بازیگر دارد، نیست.""

پرند گرانقدر در مورد فرهنگ سازی باهاتون موافقم
اما واقعا سوالی که پیش می آید این است که آیا برنامه ریزی و بررسی درست و دقیقی برای طراحی و ساخت چنین مجموعه هایی در نقاط مختلف شهر انجام گرفته است؟ و اساسا صرف ایده تمرکز زدایی از مراکز نمایشی بایستی اقدام ... دیدن ادامه » به سرمایه گذاری و ساخت چنین مجموعه ایی با دسترسی محدود نمود؟.. یکی از مخاطبان اصلی تاتر دانشجویان هستند آیا امکان‌رفت و برگشت هنردوستانی با وسایل عمومی و امن خصوصا پس از اجراها به درستی و راحتی فکر شده؟
من فکر می کنم خیلی وقتها عدم برنامه ریزی های لازم منجر به مهجور ماندن یک ایده ی فی نفسه خوب می شود
۰۶ خرداد
دوست گرانقدرم، جناب تهوری
ممنون از همراه تون. بله نظرتان بسیار متین و پسندیده است. امیدوارم من بعد با تدابیر بیشتری، شاهد اتفاقات بزرگ اجتماعی، فرهنگی و سازندگی باشیم.
۰۶ خرداد
پرند عزیز درود
شوربختانه باید گفت استفاده از ((بسته های پر سر و صدای پفک نمکی و چیپس)) محصور به خاوران نیست بلکه من شاهد این قضایا در تالار وحدت و حتی تماشاخانه ایرانشهر (یک جایگاه تخصصی) نیز بودم. به نظر می رسد با توجه به گسترش شبکه های ارتباطی ، حمل و نقل ... دیدن ادامه » شهری ، وضعیت اقتصادی و ... که منجر به عدم سکون فرهنگ (چه مناسب و چه نامطلوب) در نقطه ای از این شهر می شود، دیگر عنوانی تحت نام "فرهنگ منطقه" در دایره واژه نامه شهری معنایی پیدا نکند. بنابراین با توجه به این موضوع برای حذف فرهنگ های ناهنجار می طلبد که با استفاده از امکانات به ظاهر کافی اقدام به تغییر در ارکان فرهنگ که رفتار، احساسات، عادت‌ها، باورها و ... از شاکله های اصلی آن است، نمود. بدین گونه شاید بتوان ساخت چنین ساختمانی را در چنین مکانی توجیه نمود
۰۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
☆برای یه مُرده چه فرقی میکنه ،ببخشه یا نه ...

☆ یکی از خوبی های مُردن اینه که سِنت ثابت باقی می مونه!
اعتیاد که شاخ و دم ندارد.
هر کسی میتواند معتاد باشد یا بشود.
حتما هم که نباید طبق تعریف عرف و عامه، عادت مزمن و مخرب به افیون باشد!
اصولا وقتی به رفتاری،عملی، شی یا حتی خوراکی؛ خو بگیریم و دوری از آن برایمان سخت و مشقت بار باشد؛ معتادیم.
فقط شدت و ضعف اعتیادمان با هم متفاوت است.
این عادت و به عبارتی اعتیاد میتواند به هنر (در شاخه های مختلف) و حتی تاتر باشد.
این مقدمه ای بود که بگویم؛
من معتاد به دیدن تاتر هستم و این هنرارزنده را از راه چشم و گوشم به جان و روحم تزریق میکنم.
از آنجایی هم که شاید کمی بیشتر از سایرین، خودم را دوست دارم؛
همیشه بهترینها را برای خودم میخواهم و طلب میکنم.
بنابراین دوست دارم، غذای روح و جانم نیز از بهترینها باشد؛ نه هر لقمه پس مانده و بوی نا گرفته ای....
البته این حرف معنایش این نیست که هرازگاهی ممکن است به ناچار، روح مشتاقم ""سو تغذیه"" بگیرد؛ اما فقط ""هر از گاهی"" نه ""همیشه و به کَرات"" !!!

※※※※※※※※※

پ.ن ... دیدن ادامه » ۱: اینها تنها درد دل یک مخاطب تاتر است، مخاطبی که تاتر و کلا هنر را غذای روحش میداند. پس حق اوست که روح مشتاق و گرسنه اش را با طعامی گوارا و دلچسب سیراب کند.

پ.ن ۲: گویی جوزدگی و موج سواری از مُدهای این روزهاست.
انگار عده ای مجبورند و از نان شبشان واجبتر شده،هر موجی بیاید حتما همراهش شوند.
حتی برایشان مهم نیست که قاعده بازی این موج سواری را بدانند.
حاضرند به هر قیمتی و حتی یکبار هم که شده؛ تجربه اش کنند.
خودشان که سوار بر موج هستند و هر آن ممکن است به زیر آب بروند، بماند؛
جماعت حاشیه نشین بی نوا را بگویید که تبعات موج سواری دامنشان را میگیرد...

پ.ن ۳: دنیای هنر دنیای جذاب، بزرگ، زیبا و بی انتهاییست.
اما؛
لازمه ورود به این دنیای بزرگ و موج سواری بر موجهای بزرگ و هیجان انگیزش، قطعا دانش غنی، به وسعت خودش را می طلبد.

پ.ن ۴ : طبق یکی از قواعد متافیزیک و دنیای انرژی،بهتر است برای رهایی از همهمه های ذهن آشفته و ژولیده خود، پس از به روی کاغذ آوردنشان؛ کاغذ را به دست آب روان بسپاریم. نه اینکه با چند بازیگر تازه وارد و کار نابلد! آشفتگیهای ذهن شلوغمان را در سالنی که میتواند جایگاه نمایش ارزنده تری باشد به خورد مخاطب بینوا بدهیم و غیر از اتلاف وقت، انرژی و هزینه مخاطب؛ ذوق او را نسبت به هرچه هنر است برای ابد کور کنیم!!!

پ.ن ۵: (مهمترین پینوشت): برای مخاطب ارزشمندِ تاتر ( و هر هنر دیگری) ذره ای ارزش و مرتبت متصور شویم و شان والایش را زیر سوال نبریم.

ـــ پـرنـد مـحـمـدی ـــ
پرند گرانقدر و خوش ذوق به درستی و شیرینی درد دل همه ی عشاق و معتادین به تاتر را نوشته ای....
بله واقعا در بسیاری از ماههای سال روح مشتاق تیاتر به معنای واقعی اش "سوءتغذیه " می گیرد و این مساله در دراز مدت اثرات بسیار بدی بر روح هنردوستان خواهد داشت...
... دیدن ادامه » به امید روزی صحنه تیاتر برای همه کسانی که لایقش نیستند قابل دسترس نباشد..درود
۲۶ اردیبهشت
من البته تئاتری نیستم اما حال و هوای یک معتاد رو خیلی خوب درک می کنم
اون لذت و اون شوری رو که یکهو دیدن /شنیدن/خوندن یک اثر برای اولین بار, درست اون لحظه ای که کشف می کنی که آره این همون چیزیه که من رو به وجد میاره ,تو آدم ایجاد می کنه رو می شناسم. اون وقتا ... دیدن ادامه » که یکهو چشمها رو می بندی, و باهاش پرواز می کنی. حالا دیگه رفته تو خونت... حالا به تمام سلولها داره می رسونه ...
این حس حتی از عاشقی هم دلچسب تره
۳۰ اردیبهشت
شیرین نگاشتی پرندجانم، در ادامه ی کلامت همینقدر کافی است که بگویم این شاید نادر نوعی از اعتیاد است که از از دست رفتنش غمگینم ، گلایه کنم از زمانه و از خود: کاش مجالی باشد، من اعتیادم را می خواهم:):)
۰۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آریو راقب کیانی عزیز،
رفیق مهربان و خوش فکرم،

یکبار دیگه ثابت کردی که ذهن خلاقت؛
برای به ثمر رسوندن بلند پروازیهای جسورانه ات،
میتونه بهترینها رو خلق کنه...

همیشه و در تمام لحظاتت سلامت و موفق و سربلند باشی...

☆ با آرزوی موفقیتهای بزرگتر ☆
شرمنده کردی پرند مهربانم
مرسی از حضور سبز و تشریف فرمائیت و تمام حمایت هایی که در این مدت بر من داشتی .
برقرار باشی
۲۵ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"" مـرگ"" چیزی نیست که بشه باهاش مبارزه کرد؛
""مـرگ "" چیزی نیست که بشه شکستش داذ؛
""مـرگ ""چیزی نیست که بشه سرش رو کلاه گذاشت؛
"" مـرگ "" چیزی نیست که بشه قرار ملاقاتت رو باهاش کنسل کنی یا به تاخیر بندازیش....

"" مـرگ"" نعمتی است که به زندگی معنا میبخشه؛
چون اگه "" بـی مـرگـی"" اتفاق بیفته، یک فـاجـعـه بزرگ رخ میده ...
ـــ پـرنـد ـــ

پرند گرانمایه واقعیت دردناکیه....
خیلی درسته اما نمیشه دوستش داشت....
به خصوص وقتی پای عزیزی در میان‌باشه :((
۲۱ اردیبهشت
دوست خوبم, اردشیر گرانقدر
حق یا شماست, وقتی عزیزی رو ازمون بگیره اصلا نمیشه دوستش داشت....

این جملات از نگاه من؛
چکیده و جانِ کلام نمایش بود. غیر از پایان بندی،نمایش جالب و خوبی بود. نگاه نو و البته دردناک و مایوس کننده ای داشت.....
۲۱ اردیبهشت
ممنون از توضیحات و نوشتار خوب و فهیم ات‌دوست هنرمندم
۲۲ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آریوی عزیز و سختکوش ، درود بر تو

دوست بی نظیرم، بسیار خوشحالم که مجددا شاهد درخشش تو در دنیای هنر هستم.
صمیمانه بهترینها را برایت آرزو میکنم و امیدوارم همیشه و همواره در اوج باشی، بدرخشی و موفقیت همراه همیشگی ات باشد.
به امید خدای مهربانم، به دیدن هنر ارزنده ات خواهم نشست.
به به چه خبر خوبی پرند جان
تبریک به آریو عزیز و خردمند مان
۰۹ اردیبهشت
سلام الهه جان. اول پوزش میخوام که دیر پیغامت رو دیدم دوست خوبم. خیلی خواهش مبکنم و ممنونم از نظر لطفت مهربون دوستم:)
امیدوارم سعادت بازم نصیب بشه دوباره ببینیم همو.
۱۷ اردیبهشت
خواهش می کنم گلم :-× کم سعادتی ای اگه بوده از من بوده. مشتاق دیدار عزیزم :)
۱۷ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ـــ بی پدریِ حاصل از انتخابهای نابجا و بی قواره ــ

این روزها،محمد مساوات نمایشی کاملا استعاری و کنایی را روی صحنه دارد؛ که مخاطب برای انتخاب یک وجه کنایی، وسواس میشود کدامیک را بیشتر دوست دارد.
قصه همان قصه دوران کودکیست؛
قصه خانم بزه و بزغاله هایش که از ترس آقا گرگه در را به رویش باز نمیکنند.
اما؛
قصه دوران کودکیمان هم، همپای ما قد کشیده و بزرگ شده است.
دیگر گرگ قصه پشت در معطل نمیماند و برای سرک کشیدن به حریم خانم بزه نه تنها حقه نمیزند و خودش را همرنگ او نمیکند؛ بلکه با حفظ رنگ و اصالتش و انتخاب ناصحیح مامان بزی، شاه کلید نفوذ را در دست دارد.
اصالتی که به جبر و تلقین و اقتضای شرایط به عاریت گرفته می شود و نتیجه اش چیزی جز بی قواره گی بر تنِ ذات نیست.
آنقدر بی قواره و ناقواره است که ذات، تاب تحملش را ندارد و چنان بر تن میدرد که ماهیت و اصالت عاریه ای را تشدید میکند؛
آنقدر تشدید میکند که خانم بزِ ترسو که ترس جزیی از ماهیت اوست، بی هیچ خوف و هراسی پیکر جگرگوشه اش را بیرحمانه به دندان میکشد.

شاید نمایش، مخاطب را در صحنه میخکوب کند و انگشت حیرت بر دندان بگزد؛
اما تنها با ذره ای تامل و نگاه به چپ و راست جهان پیرامونش، آنقدر مصادیق عینی از خانم بزه، آقا گرگه، گرگک، شنگول، منگول و حبه انگور خواهددید؛ که ""بی پدر "" را خوانشی از این حجم عظیم بی پدری ببیند.
""بی پدر"" را با همه حرفهایش به جانِ دل دوست داشتم.

پ.ن: ... دیدن ادامه » در عجبم از جماعتی ""تماشاگر نما""(شاید لفظی به شدت کلیشه ای باشد_ اما مناسبترش را نیافتم) که سالن و مسیر را به اشتباه انتخاب کرده و هنوز فرق مابین نمایشی که کلامش تلخ و تکان دهنده است را با نمایشی طنز و چه بسا هجو!! نمیدانند و هر آنچه از خنده های پر صدا و نابجا در چنته دارند، با دیدن صحنه های تلخ و دردناک مستانه سر میدهند و حس اشمئزاز از قلب سنگی شان را در ذهنم تقویت میکنند.

مخاطب فهیم و گرانقدر؛
اولین درسی که از حضور در سالنهای محترم و مقدس تاتر می آموزیم؛ تقویت حس همدلی، رافت، رقت قلب و احترام به زحمات گروه اجرا و حضور سایر مخاطبین است.
خندیدن نه تنها مذموم و نکوهیده نیست،بلکه پسندیده و عالیست؛
اما مساله این است که؛
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!!!

با احترام و ادب ــــ پـرند محمدی
بی قوارگی بر تن‌ذات...
دوست فهیمم جالب دیدید ممنون که نظرات خواندنی ات را با ما قسمت می کنی..باهات موافقم که اگر به اطراف با دقت نگاه کنیم از سبعیت روی صحنه بسیار خواهیم یافت:((

پرند جان راستش من امشب برای بار دوم نمایش را دیدم....

به سیاق کارهای گذشته ... دیدن ادامه » آقای مساوات البته انتظار تغییرات داشتم که حدسم درست بود.... صحنه ی آخر نمایش در نوبت اول که دیدم اینطور تمام میشد که گرگ پدر از بقیه که مشغول خوردن جسد شنگول بودند جدا می شود و شروع می کند به زوزه کشیدن .... در اجرای امشب گرگ پدر هم بر سر لاشه باقی می ماند و جدا نمی شود... خوب این‌مساله تفسیرها رو تغییر می دهد تا حدودی... نمی دانم این تغییرات دایمی در طی اجراهای یک نمایش رو باید امری پسندیده دانست یا ناشی از رندی پدیدآورنده اش....

مرسی که هستی
۰۹ اردیبهشت
شکوه بانوی نازنین و دوست داشتنی،
سپاس از حضور ارزنده و پرمهرتون..
تصور من از وجه تسمیه ""بی پدر"" به این نام این است که:
اصولا بر طبق قواعد عرفی یا قراردادی یا هر قاعده دیگری، در کلیه جوامع مرسوم است که اصالت فرزنذ منسوب به پدر است.
در اینجا چند ... دیدن ادامه » نکنته وحود دارد؛
※ فرزندان خانم بزه هر سه بی پدر هستند و همین بی پدری و بی همسری است که خانم بزه را ترغیب به وصلتی دوباره میکند؛ حتی اگر "گرگ" باشد.
※ اصالت و ذات است که در این نمایش مهمترین نکته مورد توجه بوده و "بلاتکلیف" در جهت پیدا کردن است و همانند "طفل بی پدری " است که در سرپرستی بلاتکلیف و سردرگم است.

همواره سلامت باشید و سایه پرمهرتون مستدام.
۱۰ اردیبهشت
ممنون از لطف و مهربانیت پرند جان عزیزم
شما محبت دارید و بزرگوارید .
و ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و توضیح دادید .
پرند جانم ، با وقوف به آنچه مرقوم کردید و سرگشتگی در ماهیت وجودی که به قول شما همانند " طفل بی پدری " است ، باز هم نمی توانم منکر ... دیدن ادامه » حس ناخوشایندی شوم که نام این نمایش برایم ایجاد کرد .
چرا که معتقدم جایگاه تئاتر در همه ی ابعادش متفاوت تر از هر مقوله ی دیگری است .
و این اجرا که ایده و متنی بسیار ارزشمند و تحسین برانگیز دارد ، به نظر من در انتخاب نامش هر چند هم که با محتوا خوانایی داشته باشد ، هوشمندانه عمل نکرده .

مانا باشید و پایدار
سپاس
۱۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید