تیوال مرجان معتمد حسینی | دیوار
S3 : 19:02:44
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
شما رو به خدا این یه جا رو واسه‌ی قشری که هدفمند به دیدن تئاتر میان باقی بگذارین. اگر هنوز شعور و فرهنگ این رو نداری که بتونی دهنت رو بسته نگه داری و با بقل دستیت تمووووووووووووووووووم طوووووووووول نمایش حرف‌های بی‌سر و ته خاله‌زنکی نزنی یا اگه نمی‌تونی‌موف بالا نکشی و هنوز توی سن سی و چند سالگی با دستمال کاغذی آشنایی نداری که یک ساعت و نیم فین فین نکنی تشریفت رو ببر یه جهنم دیگه. عذاب مکرّر بود تماشای این نمایش با جمع وحوش.
خود نمایش درست به مثابه این بود که شما از روی کتاب آشپزی تصمیم به پخت سخت‌ترین غذا بگیری ولی در نهایت بگی چون اجاق گاز نداریم خام‌خام سرو می‌کنیمش! هنریک ایبسن رو با تموم لایه‌هاش که هنرشه (به ورطه انداختن دنیاهای تودرتو) تیکه تیکه کردین و خام‌خام آوردینش روی صحنه. حیف از وقتی که می‌شد جور دیگه تلف بشه. فقط کارگردانی ... دیدن ادامه » و بازی بازیگران بدنی قابل‌تحسین بود. نمایش‌نامه سلاخی شده بود. هنرپیشه‌های خانوم تموم تلاش‌شون رو به کار می‌بستن ولی پیشنهادم اینه یک بار فیلم خودشونو نگاه کنن تا ببینن چقدر بی‌روح بازی می‌کردن و موسیقی‌ای که بیش از حد برای این اجرا بلند بود. چقدر حیف دلم یه نمایش محشر می‌خواست که مهیا نشد. شاید اجراهای بعدی بهتر باشه ولی این اجرا با کلی ارفاق سه ستاره گرفت. یکیش بابت این بود که متن ایبسن با وجود سلاخی هنوز شاهکاره و دو ستاره‌ی دیگه برای مواردی که ذکر کردم. در نهایت به دیدن این نمایش بریم یا نریم؟ پیشنهاد شخصی من اینه اگه زیاد اهل تحلیل ادبی نیستین و مثل ردیف پنج دلتون می‌خواد وسط اجرا تخمه بشکنین برید و از دست ندیدش ولی اگه دلتون یه کار تامل‌برانگیز می‌خواد شده در حد دانشجویی که بهش فکر کنین و تا ساعت‌ها درگیرش باشین بازم برین به تماشا ولی خب انتظار شکست عشقی داشته باشین اگر که عاشق ایبسن هستین. در نهایت هیچ تئاتری به معنای واقعی اتلاف وقت نیست و ارزش داره چون بی‌برو و برگرد پاش کلی وقت و انرژی و هزینه رفته و در پس هر تئاتری یه تجربه‌ست و در پس هر تجربه یه درس و زندگی یعنی همین درس‌ها. ولی آیا می‌شد بهتر باشه بعله!!! نقد ادبیش رو شاید اگر حوصله کردم بعدا این‌جا بگذارم. هرچند که به نظرم شاید برای مخاطبی نوشته بشه که اهمیت میده بهتر باشه تا برای کسانی که ....
عمرتان باقی تلاش‌تان مستدام پیروزی نصیب‌تان باد.
اگر اونی که در نمایش تخمه می شکست این رو نوشته بود چه بسا می شد خوندش و از کنارش به سادگی و با بی تفاوتی گذشت. اما داد از زمانی که مترجم مملکت که دست بر قضا روی بزرگانی چون یالوم دست میگذاره، بر نمایشی نقدی بنویسه که یک خط توش استدلال نباشه. ایبسن بزرگه. ... دیدن ادامه » بزرگتر از اون که هر دانشجویی بتونه اون رو در تمامیتش ارائه بده. اما کو استدلال در نقدش؟ متن سلاخی شده بود؟ مگر یه تفسیر مسلط از متن وجود داره؟ تحلیل ادبی این نیست که همه بشن جواد طباطبایی و به هرکی رسیدن با مقایسه اثری با کتاب آشپزی (و بدون ارائه شاهد) در کسوت منتقد ظاهر بشن. می مونه توضیحی در مورد میزان بلندی صدای موسیقی و بازی ها که در ایران کارشناس زیاد داره. اموری (یا اونقدر تخصصی یا چنان گل و گشاد) که میشه در موردشون تقریباً هرچیزی گفت و همچنان برحق بود. نه #این_نقد_نیست.
۱۵ آبان ۱۳۹۷
شاید من اهمیت گادامر و ریکور رو در هرمنوتیک و دیلتای رو تاریخمندی فهم دست بالا گرفتم و حق با شماست. خوشحالم که آقای یالوم معتمدشون رو در ایران پیدا کردن و از این بابت بهتون تبریک و خسته نباشید میگم. موفق باشید.
۱۵ آبان ۱۳۹۷
چرخه‌ی بازتولید آلتوسر حکم می‌کنه که در هر شرایطی به دکورِم کلاسیک برگردیم حتی اگر بخوایم از نظر ویلهلم دیلتای مد نظر شما به متن بپردازیم. حتی اگر چرخه‌ی بازتولید رو هم‌در نظر نگیریم باز باید بگیم هرمنوتیک با هر نگرشی تنها به یک لایه‌ی سطحی ختم نمی‌شه! ... دیدن ادامه » تاویل‌شناسی ظریف‌تر از این‌هاست که بخواد به تیغ حذف متن برای جاگیری در ادبیات زمان خاص، ساختار تثلیث مد نظر نویسنده رو که اتفاقا دلیل معروفیتش در به ورطه‌کشیدن دنیاهای تودرتو هست رو خراب کنه! سلامت باشید
۱۵ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نظر کاملاً سلیقه‌ای و عاری از نگرش‌های اصولی و منطقی بعد از دیدن اجرای چهارشنبه شب:
باید بگم اگر بخوام به طراحی صحنه و نورپردازی و لباس و حتی کفش نامناسب برای ایفای نقش که باعث سُر خوردن‌های زیاد می‌شد فکر کنم این اجرا خیلی نمره‌ی پایینی می‌گیره! اما ! اما! اما! دروغ چرا؟! اگر بخوام روراست باشم به هر کی طالب تجربه‌ی خوب باشه میگم برین و ببینین و لذت ببرین و از دستش ندین و حتی دو بار ببینین و به همه معرفیش کنین! چقدر انرژی داشت این کار! چقدر ذوق و شوق توی اجراهاتون وجود داشت! این همه ذوق توی هر کاری باشه بدون شک از شماها پیشتاز می‌سازه! متن محشر بود و بازی بسیار دلچسب. به معنای واقعی لذت بردیم. این اولین نمایشی بود که همسرم داخل ایران می‌دید و حتی اون هم می‌گفت: 《باید بگم متفاوت بود ولی اجرای دانشجویی بسیار دلپسند و کاملی ارائه می‌داد.》 در نهایت ... دیدن ادامه » سورپرایز گروه و عکس‌هایی که انداختیم‌ هم باعث شد شبی بسیار بسیار به یاد موندنی بشه. هرگز فراموش‌تون نمی‌کنم و خانم رسول‌زاده‌ی عزیز چقدر ستایشت می‌کنم که با وجود مشکل تکنیکی پیش اومده(صحنه‌ی بی‌تربیت مقصر بود نه شما) انقدر زیبا و مسلط و حرفه‌ای قضیه رو هندل کردید. چقدر همدیگه رو زدید!!!! دلمان سوخت!!! دیالوگ‌هاتون رو محشر می‌گفتین که توی نقد ادبیم بهش می‌پردازم ولی باید بگم دلم می‌خواست کله‌ای اون آقای سه نقطه‌ای که کنار ما بود و هی عین اسب‌آبی خمیازه‌های صدادار می‌کشید رو بکنم. کما اینکه بهش آخر سر یه پشت‌پلک آن‌چنانی نازک کردم! و باورم نمی‌شه اون‌یکی شاهکار بشریت وسط نمایش به این باحالی خر و پف می‌کرد و همه مونده بودن این بشر اصلا آدمیزاده یا فسیله؟!؟!؟ به قول یکی از خانم‌ها شاید حمله‌ی خواب می‌گرفته و اصلا مریض بوده وگرنه چطور ممکن بود با این نمایش هیجان‌آور و پر هیاهو چنین اتفاقی بیفته!؟!؟!؟ توی یک‌کلام امیدوارم سال دیگه نمایش‌تون رو توی یه سالن خوب ببینم با گریم و طراحی و پروداکشن عالی ولی قیمت بلیط رو بذارین صد هزار تومن اما برای کسانی که این اجرا رو دیدن یه تخفیف خیلی خیلی خیلی محشر در نظر بگیرین خخخخ... موفق باشین و‌پایدار. نقد ادبی رو هم در اولین فرصت ممکن می‌نویسم.
دوستان تجربه‌ی به این نابی رو از دست ندید. کم پیش میاد توی این روزگار وانفسا هم بخندین هم فکر کنین هم لذت ببرین هم افسوس بخورین...
متاسفانه متنم گویا ناقص پست شده بود که اصلاح شد
۰۵ مهر ۱۳۹۷
البته افتادن بازیگر نقش گربه، بخاطر کفش نبود به خاطر پتوی زیر پای ایشون بود و افتادن آب نبات شهردار هم به نظر نمیاد ربطی به کفش ها داشته باشه و کاملا اتفاقی بود ولی لباس و کفش اژدها بهتر بود بهتر میبود!!! اون بنده خدایی هم که چرت میزد کنار دست من نشسته بود، ... دیدن ادامه » قبل از اینکه نمایش وارد فاز طنز بشه. با تاریک شدن صحنه خوابش برد. حقیقتا دلم نیومد بیدارش کنم، سن و سالی ازش گذشته بود. نمایش اونقدر خوب و پر انرژی بود که ذهنم زیاد درگیر خوابیدن بغل دستیم نشه. در آخر هم تشکر میکنم از تمامی دست اندر کاران این نمایش خوب.
۰۷ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
https://www.farsnews.com/amp/13970625000705
من بلیط رو صرف یک چیز خریدم! دلم برای تئاتر تنگ شده بود و شاکی بودم از پول‌هایی که برای تئاترهایی در این اواخر هدر دادم. هر تئاتری صد در صد تلاش و وقت و هزینه می‌بره و صدالبته ارزشمنده اما گاهی نباید برای بعضی اجراها پول زیادی داد. وقتایی هست که بهترین و محشرترین تجربه رو در ارزون‌ترین تئاترها کسب کردم! دقیقاً پیش‌بینی این احساس رو با این کار هم دارم! چون از پوستر و توضیحی که در مورد کار داده بودند خوشم اومد. این مقاله هم برام خیلی مشوّق بود چون احساس می‌کنم برای مخاطب‌شون ارزش قائل شدند لااقل در حدی که بدون اسپویل کردن جزئیات یک سری اطلاعات در اختیارمون قرار بدن که باعث بشه تجربه‌ی هوشمندانه‌تری داشته باشیم. پس فعلاً در حالی که هنوز این نمایش رو با همسرم به تماشا ننشستیم باید بگم تا این‌جاش که راضی‌ام!! این روند کاری ... دیدن ادامه » رو نگه دارین و بروشور و چیزهای جانبی رو هم از قلم نندازین.
پی‌نوشت:قصد داشتم هرگز دیگه این‌جا نظرم رو ننویسم و الان چند ماهی هست همین کار رو هم انجام داده بودم ولی ... گاهی نمی‌شود...
چرا نظرتون رو نمینویسید؟
۳۱ شهریور ۱۳۹۷
آقای مهران اصلانی کارگردان و لانسلوت بزگوار! محشر بودید و بسیار بسیار خوش درخشیدید. خسته نباشید و ممنون بابت خاطره‌ی جالبی که برای من و همسرم ساختید. سال دیگه با یه پروداکشن عالی و قیمت بلیط خیلی بالا اجراتون رو برگردونین ولی برای ماهایی که این اجراها ... دیدن ادامه » رو دیدیم تخفیف وفاداری خیلی خوب در نظر بگیرین. با این همه ذوق و پشتکار مطمئنم خیلی خوب پیشرفت میکنین. اجراهاتون و البته متن‌تون بی‌نظیر محشر بود و حال ما رو بسیار خوب کرد. از اون تئاترهای شفابخش بود. خسته نباشین
۰۴ مهر ۱۳۹۷
خوشحالم که لذت بردید، ب امید خدا تا آخر سال تو یه سالن بزرگتر و دکوری وسیع تر میزبانتون خواهیم بود. مرسی از توجه و لطف شما.
۰۵ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرجان معتمد حسینی
درباره کنسرت-نمایش یرما i
یرما تجربه‌ی خوبی که با وجود علاقه‌مندی بهش، می‌خواستم مطمئن بشم یرمای خوبی هست. فدریکو گارسیا لورکا یه خاصیتی در نوشته‌هاش داره که بی‌همتاست. اون به طرز ملموسی از دردهای جامعه‌ش حرف می‌زنه. یرما داستان زنی هست که بچه‌دار نمی‌شه و در این راستا زجرهای ناشی از تموم زخم‌های جامعه رو بیان می‌کنه و در نهایت دست به کاری استثنائی می‌زنه. حالا چرا این یرما رو دوست داشتم؟ اجراهای قدیمی‌تری که از یرما می‌دیدم این چند لایه‌گی و عمق احساسات مختلف رو نمی‌تونستن به تصویر بکشن. همیشه یا سیاه بودن یا سفید. یرما یا یه دختر لوس و عاشق‌واره نشون داده می‌شد، یا یه دیوونه‌ی سایکوپَت! اما حقیقت اینه داستان یرما یه لایه‌ی تاریخی و اجتماعی هم داره. یرما معرفِ کشورِ مادری لورکاست؛ که حالا نابارور شده و زایش‌های فرهنگی و اقتصادیش با وجود عشق مردمش خشکیده؛ ... دیدن ادامه » و این دشمنی‌های بین زن و مردها داره به جاهای باریک می‌کشه. در واقع قاتل بچه‌ی زاده نشده‌ی یرما و اسپانیا همون تفرقه‌های اجتماعیه که در نهایت با کشتنِ خوان (سمبلِ مردان جوانی که باید نیروی کار قوی باشند، اما لاغر و نحیف و مریض شدن و از تنش‌های عصبی قدرت بارورسازی زمین‌های کشورشون رو ندارن) اوج قتلِ نسل‌های بعدی به فریاد کشیده می‌شه. یرما داد می‌زنه من پسر زاییده نشدم رو کشتم! این اسپانیاست که تمام فرزندان زاده نشده‌ی خودش رو با ناباروری‌هایی که از تفرقه حاصل شده بود و کمبود عشق مردمی، و سیراب نشدنِ میل به قربا به قتل رسونده. یرما با عشق به خونه‌ی خوان می‌ره؛ اما آیا این عشق به خوان بوده؟ نه! اون عاشق خوان نبوده، عاشق چیزی بوده که خوان می‌تونسته بهش بده. این یک مبادله‌ی تجاری بوده. پدر یرما اون رو به کسی داده که زمین‌ها و گله‌های خوبی داشته و یرما به این دلیل پذیرفته که فکر می‌کرده خوان اونو به آرزوش می‌رسونه. این داد و ستد فقط در سطح خانواده نیست. در سطح اجتماع هم تا جایی که به جای هم‌بستگی، فقط خودخواهی داریم، نتیجه همین می‌شه. زن‌های این جامعه در بسیاری جاها در عین کمک به یرما زخم‌هایی کاری بهش می‌زنن. خواهرشوهرها جایی حتی حصار بین این دو می‌شن. اما در جای دیگه توی روی خوان وایمیستن. زن‌ها با نیش‌زبان‌هایشان به او زخم می‌زنند اما خودشان از همین زخم‌زبان‌ها نیش می‌خورند. این دشنه‌هایی که از هر سو به هر سو پرتاب می‌شود، تیغ دو لبه است.
این نمایش با آواز و موسیقی بسیار بسیار دلنشین و حرفه‌ای در کنار ایفای نقش استثنائی، با یه طراحی صحنه‌ی ابتدایی تونست یرمایی رو به نمایش بکشه که در متن اصلی وجود داشت. یرمایی سرخورده از عشق. خوانی که به عشق یرما باهاش ازدواج کرد اما هرگز اونو به دست نیاورده. جامعه‌ای دشمن، در عین حال متحدتر از جامعه‌ی ما و آینده‌ای که در گذشته اتفاق افتاده.
یه نکته برای کسانی که بدون اطلاع فکر می‌کنن در ایران همه چیز سانسور می‌شه، این نمایش پر از حرکات موزونی و آوازخوانی‌هایی بود که حتی منم شوکه شدم آزاده! و صد البته که همینا در ایفای حس موثر بودند. اما راحت بگم احساس نمی‌کردین چیزی کم و کسر باشه. این تجربه رو از دست ندید.
کاش از همین گروه "عروسی خونین" لورکا رو هم روزی ببینم.
می‌خوام نظرم رو رک و پوست کنده بگم شاید راهنمای دیگران باشه برای انتخاب:
اول زهرش رو می‌گیرم: چقدر خوشحالم برای معرفی مارکس از یه خانوم استفاده کردید که همه چیزش حتی لحن صداش با مارکس فرق داشت! نمی‌دونم این مد نظر نویسنده هم بود ک تا این حد متضاد باشه یا صرف ایراد در ایفای نقش حاصل شد؟ اما هر چی که بود من اجرای نقش رو توسط خانم بیکایی یکی از تنها نقاظ مثبت این نمایش میدونم. و چقدر بدون تپق و روون هم بازی کردند! حتی جایی وقتی جوابی غیرمنتظره گرفتند باز ادامه دادند. شاید البته اون اتفاق غیرمنتظره تنها بخش تئاتریکال این نمایش بود. لحظه‌ای که به زور دوباره به درون‌مایه‌ی صحنه برگشتم. متن بد نبود... اما به من این احساس را می‌داد که سر کلاس بی‌جذبه‌ترین استاد نقدمان نشسته‌ام و مارکس را می‌بینم که له می‌شود! نمی‌خواهم بدجنس بشوم اما خیلی جاها خوابم ... دیدن ادامه » می‌گرفت و یا به خودم می‌آمدم می‌دیدم دارم به چیز دیگری فکر می‌کنم. پس شاید بد نباشد کمی انگیزه بدهید! ببینید من نمایش 1978 را یک نمایش عالی می‌دانم چون به بازگویی وقایع تاریخی کم‌تر گفته شده‌ای می‌پرداخت که همین‌طوری جذابیتی ندارد (اتفاقاً در راستای مارکس هم بود :) ) اما حداقل چنان لعاب بصری و اجراهای خارق‌العاده‌ای به جا گذاشتند که از هزار تا کتاب و فیلم بهتر بود!!!!
هدف اگر صرفاً آشنایی مقدماتی با مارکس بود بد نبود اما جذب مخاطبش افتضاح بود. من برای این آمده بودم که چیزی از مارکس بشنوم که نشنیده‌ام و متاسفانه حاصل نشد اما این اصلاً به شما برنمی‌گردد یعنی تقصیر شما نیست. اما هدف شما از این اجرا چی بود؟ که بگین مارکس نمرده؟ که بگین هنوز سرمایه‌داری حتی توی تهران هست؟ که هی هی هی تکرار کنین هنوز این ویروس کثیف داره مریض‌مون می‌کنه؟ خب! شنیدیم! راه حلش هم که ثابت شده در مارکس نبود! پس باز حرف‌هایی رو زدین که بارها گفته شده و باز نه به روشی جدید! به روشی کهنه و منسوخ! هنر یعنی نمایش زندگی به نوعی که انگار بار اول است که زندگی می‌کنی! یعنی "و نپرسیم که کجاییم بو کنیم اطلسی تازه‌ی بیمارستان را"
شاید فقط اون لحظه رو دوست داشتم که تاکید می‌شد بر "عدم استفاده‌ی ابزاری از مارکس برای اثبات ایده‌هایی که ربطی به مارکس ندارد"....... بد نبود. دیدن این نمایش رو به کسانی که اطلاعی در مورد مارکس ندارند پیشنهاد می‌کنم. اما اخطار می‌دم توی ذهن‌تون داشته باشید که این اطلاعات رو بدون مطالعه‌ی بیش‌تر همان‌طور که خودشان گفتند یک‌جا نبلعید! خود مارکس هم مارکسیست نبوده! اما در کل اگر برمی‌گشتم به عقب با خودم سه نفر را به این نمایش نمی‌آوردم. به جایش معرفی‌شان می‌کردم به یک سایت مرجع! متاسفم که اینو می‌گم می‌دونم زحمت زیادی کشیدین. می‌دونم ممکنه توهین باشه. اما همون طور که وقت شما که صدها برابر پای این کار رفته ارزش داره وقت ما هم که شاید یک صدم شما پای این کار می‌ره ارزش داره. پس بهترش کنین که هم شما نتیجه‌ی مطلوب بگیرین هم مخاطب. این تئاتر نیست. این نمایش مونولوگ تک‌پرسوناژ نیست. این خواندن احساسی یک سایت مرجع است که به زیبایی انجام شد. همین و بس
پی‌نوشت: ساختار× نقش‌پردازی× جذابیت× ایفای نقش محول شده+ متن/ اطلاع‌رسانی/ رمزنگاری_ تئاتر_ دراما_ کاراکتر/ پیام/ انتقال پیام_
ممنون از نظرتان و از خواندنش استفاده کردم.
پی‌نوشت: منظور شما از استفاده کلمه «ما» جمعیت یا گروه خاصی است که بصورت جمعی توسط شما نظری را اعلام می‌کنند یا شخص شماست؟
ممنونم از توضیح
۳۰ دی ۱۳۹۶
خانم معتمد حسینی عزیز
مجدد ازتون تشکر می‌کنم هم بابت آغاز این گفتگوها و هم بابت حوصله‌تون در ادامه مسیر.
برخی از تعابیر‌ شما رو هم می‌‌ذارم پای فروتنی‌تون. من هم از دوستان دیگه که همراه گفتگو بودند ممنونم. قطعا رو تموم این گفتگوها اخلاق و منش جناب ... دیدن ادامه » خامنه‌ای سایه انداخته. برای شما و دوستان آرزوی توفیق روزافزون می‌کنم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۶
دوستان عزیزم واقعا لذت می‌برم از خواندن مطالب پرمغز شما و چقدر برایم آموزنده‌ست. از شما بابت این میزان جدیت در نشر افکار و فرهنگ گفتگو صمیمانه تشکر می‌کنم و دستتان را ‌می‌فشارم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌خوام نظرم رو کامل و صادقانه بگم؛ که شاید برای دیگران قابل استفاده باشه. اما می‌دونم زیاد خوشایند نیست چون برای من و همراهانم اصلاً تجربه‌ی خوشایندی در زمینه‌ی تئاتر نبود. پس اول از خوبی‌هاش شروع می‌کنم که زهرش رو بگیرم:
باید بگم اجرای نقش بسیار عالی انجام شد و خانم حسینی به راحتی و زیبایی میمیک‌ها و زبان بدن را در کنار صدایشان و لحن‌شان تغییر می‌دادند. این بار دومی بود که روی صحنه اشک واقعی می‌دیدم. اما نقش، به خودی خود، نقشِ شاهکاری نبود (کاراکتر منظورم نیست) ایفای این نقش به خوبی از پس ایشان برآمد؛ صحیح! اما این نقشی بود که بارها و بارها و بارها دیده شده، بهش فکر شده و حتی توسط بازیگر تا حدودی زندگی شده! ایفای نقش در عین خوب بودن هیچ مرز و محدودیتی را نمی‌شکست. (یاد نقش‌آفرینی مشاهده شده‌ی چند وقت پیش می‌افتم، که در تضاد شدید با این ... دیدن ادامه » اجرا، پسر جوانی چنان نقش پیرزنی فلج را بازی می‌کرد، که من به گریه افتادم!!! این یعنی شکست مرز جنسیتی و سنی توسط بازیگر! یعنی القای نقش و پیام در یک آن! آیا شما چنین کاری کردید؟ خیر! آیا تقصیر بازیگر بود؟ گمان نمی‌کنم!) پس منتظر می‌نشینم تا روزی نقش دیگری از ایشان ببینم و بعد برایشان دست مرتبی بزنم؛ اما تا آن روز اقرار می‌کنم تلاش در اجرا هویدا بود و شکست در نقش نیز!
نکته‌ی دوم: بلیط اقتصادی خوب است. باعث می‌شود سه نفر که تا حالا تئاتر ندیده‌اند به زور به تماشا بیایند. اما! اما همیشه درست است که می‌گویند هر چقدر پول بدهی همان‌قدر آش می‌خوری! دو نفر از آن سه نفر اذعان داشتند به شیوه‌ی وحشتناکی احساس می‌کنند از تئاتر ایران زده شده‌اند و تئاتر دقیقاً همان چیزیست که ازش فراری بودند: کسالت و تکرار هزارباره‌ی حرف‌های همیشگی! آن هم به روشی خشک و خالی و به دور از تصور و مصنوعی! :/ حیف که دیگر دیر شده بود برای برگرداندن رای‌شان و خب شاید برای خیلی‌ها مهم نباشد؛ اما اگر دغدغه‌ی هنر دارید و اصلاح، باید بگویم قبل از اقتصادی کردن بلیط به کیفیت تا حدود نسبی بپردازید!
از این جا به بعد مجبورم نقد تند و تیز و کوبنده‌ای ارائه کنم که با گواه به اثباتش می‌پردازم تا خصومت شخصی تلقی نشود:
اجرا هیچ ساختار ثابتی نداشت. پس از سال‌ها درس خواندن در زمینه‌ی ادبیات انگلیسی و تعلیم و تربیت آموخته‌ام که جدا از نظر شخصی برای نقد حرفه‌ای از چهارچوب‌های جهانی استفاده کنم که هرج و مرج نباشد. این تئاترِ تک‌پرسوناژ از یک نمایش‌خوانی یا حتی روخوانی کتاب کم‌تر دراما داشت! روایت به جای نمایش غوغا می‌کرد! چیزی نشان داده نمی‌شد بلکه مثل کتاب صوتی بیان می‌شد! (گریه و استفاده از کش هم همان تأثیر صدا را داشت و بس!) نه آغازی نه پایانی نه اوجی نه فرودی نه حتی شکستن اوج و آغاز و پایان و فرودی! یعنی صرفاً Chaotic.... تئاتر تک‌پرسوناژ دیده‌ام اما همیشه یا به لطف بازیگریِ فوق‌العاده (مثل آقای پیروزفر که در یک آن از زنی جوان به پیرمردی هاف‌هافو تبدیل می‌شد و با خودش حتی تصویری که در ذهن باقی می‌گذاشت را تغییر می‌داد) این دراما در ذهن شکل گرفته است و یا به قدرت حمایت‌شدن توسط متن! شما هیچ‌یک را نداشتید! بازی بد نبود اما نقش صاف بود و متن بیهوده.....
متنِ بیهوده یعنی: گفتن همان حرف‌هایی که هر روز در روزنامه می‌خوانید، در تلوزیون می‌بینید، در خانه و خیابان می‌شنوید! یعنی حرف تکراری و کلمات تکراری و "روش انتقال" تکراری! ببینید همین 7 روز پیش نمایشی دیدم که به بیان حرف تکراری 7 سال دفاع مقدس می‌پرداخت! همان داستان همیشگی هم بود، که از کرخه تا اخراجی‌ها استفاده‌اش کرده‌اند! اما روش بازگوییِ حرف جدید بود! یعنی در فلسفه‌ی پسامدرنیته به زیبایی جا می‌گرفت! سمبلیک، با ساختار نامتقارن، تجمیع اضدادها و غیره... مضمون تکراری بود اما شیوه‌ی بیان و انتقال جدید بود! برای شما آخر چه چیز جدیدی داشت؟ حتی همان بی‌بستی و بی‌ثباتی حرف‌های سبزی‌خورد کنی در متن چنان در ذوق می‌زد که فکر ترک سالن به سرم زد! گرچه همچین جسارتی رو هرگز نمی‌کنم! اما شما دارید اعتراض می‌کنید به اوبژه‌سازی زن، در حالی که خودتان هویت زن را به دماغی که دیگر نیست نسبت می‌دهید؟ حالا که دماغ نیست دیگر هویت دختر هم نیست؟ حالا که لاغر است فکر نمی‌کند؟ خودتان می‌گویید چاقی را قضاوت نکنیم! اما لاغری را قضاوت می‌کنید! خودتان می‌گویید زشتی و زیبایی نسبی‌ست اما باز می‌گویید این نسبیت را شما تعیین می‌کنید! می‌گویید مغزتان را آزاد کنید اما بعد بدهیدش دست ما! فرق شما با همان کسی که دارید می‌کوبیدش چیست؟ مخاطب را به سالن کشیدید تا بگویید بت‌شکنی کنند که تبرپرست شوند؟!؟تبری که بت شماست!؟! می‌خواستید بگویید تجاوز و برده‌داری هنوز هم هست؟ مگر کسی مانده که از این بخش که شما گفتید خبر نداشته باشد؟ بخشی که مردم خبر ندارند و در دامش می‌افتند آنیست که این روزها شکل خشونت خانگی می‌گیرد! زنی که در سن 40 سالگی به همسری که عاشقانه دوستش داشته حق می‌دهد که اگر فتیش‌های جنسی‌اش را برآورده نکند به سراغ دختران جوان برود و این گونه تن می‌دهد به هر بردگی و اسارتی!!!دوست دخترِ برادرش می‌شود تا آبرویشان نرود و نگویند امل هستند!! تجربه‌های خدمت عام‌المنفعه‌ام در انجمن حماایت از حقوق کودکان و "صدای یارا" به من یاد داد این‌هایی که شما نشان دادید سال‌هاست عادی شده‌اند! یک سر به این جاها بزنید تا خودتان را آپدیت کنید! اگر البته قصد اصلاح دارید! مثل این است که شما به درمان مرضی به پا خواسته‌اید که سال‌هاست مداوا شده یا حداقل درمانش کشف شده!!!!............ "قانون هشتم: هیچ کس نمی‌تونه چیزی رو ازت بگیره اگه خودت بهشون ندی!" بعله بعله ! رواج "انکار" به عنوان یک سیستم دفاعیِ بسیار کارآمد! ببخشید یادم نبود انبوه‌سازی و سرکوب همیشه بهتر از راهکارهای سالم از نظر روانیه!!! این‌ها ضعف شماست در انتقال پیام اشتباه و نه انتقال اشتباه پیام!
در پایان باید بگم وقتی ده یا دوازده سالم بود سروش کودکان و همشهری نوجوانان را به زور کنار گذاشتم و بخش تپش جام‌جم را در دست گرفتم. چرا؟ بخشی از آموزش سیستماتیکم بود، برای هشیار کردن نسل نوجوان! داستان‌های خانواده‌ی سبز و این‌ها که دیگر خوراک بودند. همگی این‌طوری شروع می‌شد: فقط شونزده سالم بود که...نمی‌خواستم اما... بس نیست؟ این تکرار همان حرف‌های بی‌سر و ته؟ بعله مشکل هنوز پابرجاست پس هنوز باید برای حل کردنش اقدام بشه. اما راه‌حلی که شما در نظر گرفتین سال‌هاست و سال‌هاست ثابت شده بی‌فایده‌ست!!! چرا اصرار دارین به ادامه‌ش؟ یکی از همراهانم گفت شاید حرفی بوده برای گفتن اما ما متوجه نشدیم! و من گفتم احتمالش هست! تو بگو! چی بود؟ گفت شاید خواسته‌اند با روش مدرنیته بگویند "حرف‌های ما برای مخاطب محصور در افکار خودش نیست." گفتم از تی.اس.الیوت نقل قول می‌کنی اما محتوا را به کدام ناکجاآباد نسبت می‌دهی؟!!! این artistic license رو آیا کسب کرده‌اید (برای خواننده‌ی معمولی این پیغام می‌گویم: اجازه‌ی هنری، یعنی یک هنرمند ابتدا در تمام سبک‌های ثابت شده به حد استادی برسد و سپس هر جوری که خواست به بان بپردازد. پیکاسو قبل از کوبیسم اول تمام نقاشی را دوره کرد و بعد به پایه‌گذاری سبک خودش پرداخت) آیا شما تونسته‌اید الف و ب تئاتر را رعایت کنید که حالا ستونی جدید بسازید؟ شما با خودتان ضدیت داشتید.
شاید روزی اگر فرزندی 10 ساله داشته باشم و بخواهم نشانش بدهم که تئاتر را باید بیاموزد و بخواهم همزمان برای اولین بار بهش یاد بدهم که خشونت‌های این دنیا چیست او را به این نمایش بیاورم (البته با این رشد فساد احتمالا باید دختر 5 ساله‌ام را بیاورم! بس که سریع آگاه می‌شوند!)
خب نکته‌ی آخر: نقد فرویدی؟ مگه نقد روی شخصیت خود نویسنده اما با کدوم پشتوانه؟ وقتی کاراکتر جویده جویده‌ست و کاروانیست از شترهای دزدی! نقد لکانی؟ اصلا حرفش رو نزن! آینه کجا بود؟ نقد مارکسیستی؟ دوباره بگوییم عده‌ای دارند سواستفاده می‌کنند؛ خب پس راه حلش کو؟ آیا نویسنده خودش به پیام خودش پایدار مانده؟ خیر! نقد یونگی؟ انقدر صاف بود که به عنوان تخته شنا هم ازش استفاده نمی‌شد تو دنبال ریشه می‌گردی؟ نقد دریدایی؟ بی‌خی‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـــــــــــــال! ژیژاک؟ یعنی شاید همان یک جمله که می‌گفت: «اون‌قدر می‌گی دماغ دماغ که کلمه‌ی دماغ مفهومش رو از دست می‌ده» فکر کنم نویسنده و کارگردان و عوامل هم در همین دردسر افتاده بودند! نقد برشتی؟ مخاطب همیشه بیش‌تر درگیر احساس می‌شد به زور تا درگیری انتلکتوال پیدا کنه. نقد ارسطویی؟ کدوم ساختار؟ کدوم پلات؟ کدوم کاراکتر؟ نمایش اعمال بالاتر از روایت باشه؟ نبود! نقد رمانتیک؟ طبیعتش و سابلایمش کجا بود؟ خب اثری که تا این حد پالپ فیکشن است چرا این‌همه تعریف دریافت می‌کند؟ نقد اکسپرسیونیست؟ کدام خواب و کدام رویا کدام ناخودآگاه؟اصلا نیست!
به شخصه به تعریف دیگران اهمیت دادم و تقصیر خودم بود! این نظر رو نوشتم دقیقاً به همین علت! که شاید کسی در تئاتر دنبال چیزی به جز مدیای در دست بازیچه باشه و پالپ نخواد بلکه مثل من آخر نمایش معذرت خواهی نکنه........
باید در انتها یه چیز دیگه هم بگم: هر کاری که پاش وقت، هزینه، دغدغه و حتی لحظه‌ای احساس بره، ارزش داره! ارزش این کار به خاطره‌سازیش بود! شما برای ما خاطره ساختید و ما رو به چالش جدیدی کشیدید: "معنایی که نیست را بیاب" (کنایه یا طنز و یا شوخی و نیشخند نیست) ما شاید قصد داشتیم وقت‌مان را جور دیگری بگذرانیم اما هنوز هم تأکید می‌کنم وقت‌مان هدر نرفت! لااقل گشتیم حتی اگر نبود! هر روزی که خاطره بشه یه روزِ زندگی‌شده‌ست! پس خسته نباشید می‌گم؛ ولی امیدوارم کمی بهش فکر کنین..... شاید ما هم حرفی برای گفتن داشته باشیم! "لطفاً حرف‌های تکراری را حداقل به نوعی جدید به ما بگویید. به مقدسات هنر قسم، دیگر خسته شدیم از این وضع! شما با بقیه فرق کنید!" مرسی بابت تلاش؛ عذرخواهی نمی‌کنم بابت حرف‌هایم اگر ناراحت‌تان کرد.
بدرورد.
اول اینکه من همه حرف هاتون رونفهمیدم چون اطلاعات کافی ندارم. ولی با خیلی از قسمت هاش که فهمیدم موافقم. تقریبا همین حرف ها که جدید نیستند تو تئاتر خونین زار هم زده میشد و اونجا همون طور که خودتون فرمودید پشتوانه یه اجرای فوق العاده رو داشت و برای من ماندگار ... دیدن ادامه » شد.
پاراگراف آخرتون خیلی خوب بود و حرف دله واقعا. خیلی دوست دارم وفتی میرم تئاتر کاری متفاوت ببینم با حرف های نو، تجربه ای که با نمایش "فعل" داشتم.
قلمتون پایدار
۳۰ دی ۱۳۹۶
آقای خامنه‌ای گرامی
حقیقتاً از این نکاتی که فرمودید اطلاعی نداشتم. امشب دو سه چیز به من یاد دادید. بلکه بیش‌تر. یکی در مورد اون چند خطی که من‌باب تنفر گفتید. یکی من‌باب این که بیش‌تر به خودم به صورت ناظر نگاه کنم. یکی جنبه‌ی انتقادپذیری رو به حد جدیدی ... دیدن ادامه » رسوندید؛ یعنی از انتقادپذیری به صحبت و گفتگو جهت ادامه‌ی فعالیتی که مشخصا برای شما و من ارزش دارد وقت گذاشتید و باز و باز ادامه دادید. و دیگری هم این نکته‌ی آخر که حتما مطالعه‌ش می‌کنم. باید بپذیرم و البته که همیشه پذیرفته‌ام من همه چیز را نمی‌دانم. باز خواهش می‌کنم به من یاد بدهید. تمام اظهار نظر من در همین راستا بود. که یاد بگیرم. و به حق باید بگویم تئاتر شما هدیه‌ای جدید به من داد. هدیه‌ی ادامه‌دار شدن یک تئاتر به صورت اکتیو و جاری شدن اون در زندگیم برای مدتی بیش‌تر از زمان اجرا و با وسعتی بیش‌تر از ذهن و باور خودم. در واقع این هدیه‌ی شما بود که مرا به چالش بکشانید و بسیار نادر بود. این وقت و انرژی و زمانی که شما سوای کار تئاتر برای مخاطب‌تون گذاشتین بسیار ارزشمنده و ازش قدردانی می‌کنم. مطلب را دنبال می‌کنم و واقعا بیش‌تر از این که ناراحت باشم که چرا اظهار نظر کردم، خوشحالم چون کلی نکات جدید یاد گرفتم. اگر در این میان اعصابی خورد شد از شما پوزش می‌طلبم. نه بابت حرف‌هایم بابت این که قصدم اعصاب خورد کردن نبوده. صادقانه گفتم و صادقانه شنفتم. و بسیار خوشحالم. اوقات خوبی داشته باشید.
پی‌نوشت: در مورد تجربه و سابقه‌ی شما البته شنیده بودم و خوانده بودم. حتی توی پیجم تئاتر شما رو پیش از دیدن پیشنهاد داده بودم با تکیه بر همین نکته که البته کارگردان و گروه تئاتری اجرا کننده باتجربه و تایید شده‌ست.
۳۰ دی ۱۳۹۶
خواهش می‌کنم. ممنون از گفتگو و وقتی که برای کار ما گذاشتید.
به امید دیدار و گفتگویی حضوری در مورد دغدغه‌هایمان در فرصتی مناسب.
۰۱ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش فقط سه چهار روز دیگه تمدید می‌کردید. زمان بدی بود و نشد بیام ببینم. با این که بسیار بسیار مشتاق بودم هیچ رقمه نتونستم در برنامه بگنجونم..... کاش کاش کاش....
شنبه ساعت۱۶ اجرای ویژه دارن،اینم نمیشه؟!
۲۸ دی ۱۳۹۶
متأسفانه خیر و البته باز هم افسوس.....
۲۹ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فوق‌العاده بودید. برای بار دوم حتی خوش‌تر از تماشای اول به دلم نشستین. ممنونم از همه‌ی عوامل. باز به تماشای اجرایتان خواهم آمد.
کاش فکری هم واسه سیستم تهویه سالن بکنند امشب قشنگ دم کشیدیم!
۲۸ دی ۱۳۹۶
راستی خانم بینا نجاتی ایفای نقش شما هیچ کم و کاستی نداشت. دیشب کلی با مادرم تعریف شما رو می‌کردیم که چقدر در خاطر ماندنی ایفای نقش کردید. حیف برای جشنواره نشد بلیط بگیرم تا باز هم به دیدار شما بیام.
۲۹ دی ۱۳۹۶
لطف دارین مرجان عزیز
مانا باشید
۲۹ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در اساطیر یونان آمده است روزی سایکس، همسر جسور و توانمندِ دخترِ پادشاهِ بادها، به همسرش یعنی آلسیونه اظهار داشت که برای امری تجاری مجبور است به سفری دریایی برود. آلسیونه با شناختی که از بی‌سامانی بادها داشت و در زمان غیبت پدر بارها به نظاره‌ی ویرانی کشتی‌ها نشسته بود شدید درهم شد و دل‌آشفته از همسر التماس کرد تا او را هم با خود ببرد؛ بلکه اگر مصیبتی وارد شد با هم در مرگ و زندگی سهیم بمانند. اما همسر نپذیرفت و صلب جان را بر صلب آسایش آلسیونه ارجح دانست. روز خداحافظی در بندر رسید و آلسیونه چنان با التهاب به وداع خواست که گویی دلش گواه از جدایی ابدی می‌داد. از قضا بادها باز سر به جنون گذاشته بودند و همان شب طوفانی درگرفت. سایکس تا دم مرگ تنها نام همسر بر لبش جاری شد و خرسند از نبودِ آلسیونه در این مصیبت، راهی دیار زیرین شد. آلسیونه اما ناغافل تا ... دیدن ادامه » روزها و روزها پس از مرگ همسر با دل‌پریشانی به بارگاه هِرا، خدابانوی ازدواج و زندگی متاهلان، دعا می‌کرد تا همسرش سالم به خانه بازگردد. هرا که از این میزان پایبندی موثر شده بود به خداوندگار خواب و رویا یعنی هیپنوز دستور داد تا به شکل سایکس درآمده و به آلسیونه خبر مرگ همسرش را برساند. هیپنوز دستور هرا را اجرا کرد؛ اما به نیابت، پسرش مورفیوس را به سوی آلسیونه فرستاد. او هم به آلسیونه در خواب خطاب زد که:《ای همسر بیچاره، من شوهرت هستم که تا دم مرگ نام تو را از زبان نیانداختم. برای دیدار من به ساحل بیا....》 بنا نبود آلسیونه جسد همسرش را ببیند. اما او که می‌دانست این خواب از سوی خدابانوی تعهد و تاهل آمده به سوی بندر شتافت و تا صبح چشم از افق برنداشت. کم‌کم از دوردست جسمی شناور معلوم شد. آلسیونه بی‌مهابا به آب زد؛ اما به جای شنا متوجه شد بر روی بستر آب پرواز می‌کند. او به پاس وفاداری و ایمانش به پرنده‌ای تبدیل شد... و سایکس نیز که لحظه‌ای از نام او غافل نشده بود پاداشش را گرفت و به صورت پرنده‌ای از بستر آب برخواست و در کنار همسرش به آسمان رفت. هر سال هفت روز است که دریا آرام می‌گیرد. این روزها همان‌هایی هستند که بادها به دستور خداوندگار باد می‌ایستند تا پرندگانِ دریا بر لانه‌شان تخم بگذارند و بی‌نگرانی به زندگی بپردازند. این طلسم، با سر از تخم بیرون آوردن جوجه‌ها می‌شکند و به انواع دسیسه‌های جاری از بادهای طغیان‌گر به نبرد برمی‌خیزد. به این ایام در برخی فرهنگ‌ها آلسون و در برخی سایکسون نام داده‌اند..... باشد دل داغداران سانچی خوش باشد که جایی پرنده‌شان با نام آن‌ها بر زبان منتظر روزی است که به سوی هم بال بکشند و به آسمان پرواز کنند.
Ali این را خواند
مریم زارعی، هیچکس، نرگس، سین.شین، پریسا حیدری و عباس الهی این را دوست دارند
چقدر خوب
و چقدر مطلب به جایی در این بحران اتفاقات
۲۵ دی ۱۳۹۶
سپاسگزارم....
۲۵ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماجرای طرح بهای بلیط و اون تخفیف چیه؟ خیلی ضد نظام سرمایه‌داری بود! باورم نمی‌شد تا کد تخفیف رو زدم!! اما چطور و چرا!؟!؟!؟؟!؟ البته به علت ضیق‌وقت فعلا نمی‌تونم بلیط رو با اطمینان بخرم و بیام ولی کنجکاوی، این میراث پاندورا در وجودم ساکت نموند!!!!!
صدف اسمعیل پور و امیر این را خواندند
ماهان نوبخت این را دوست دارد
ماجرای خاصی نداره خانم حسینی عزیز،این رویه‌ی گروه تئاتر اگزیت هست.تئاتر رو برای تئاتر اجرا می‌کنن نه به خاطر درآمدش.
۲۳ دی ۱۳۹۶
خانم مریم بزرگوار
نکات جالبی که بهشان پرداختید البته در انتخاب بسیار موثر بودند اما از همه مهم‌تر همیشه برای من احساسی هست که از دل برمی‌آد همون به دلم نشست. ممنون از شما هم برای انتقال احساسات
۲۴ دی ۱۳۹۶
خواهش می‌کنم خانم معتمد حسینی
قدم شما و‌ دوستانتان به روی چشم. خوشحالمان می‌کنید.
۲۵ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کسی می‌دونه این گفته در جواب دکارت (که گفت می‌اندیشم پس هستم) که می‌گه "مرا می‌بینند پس هستم" از کیه؟ باید مدرن باشه فوکو و آلتوسر و یا ..چه بدونم یکی ازینا.. گمون نکنم برشت باشه یا دریدا..... می‌دونم لکان زیاد روی این زمینه ویراژ داده. اما اصل این ایده که هویت وجودی ما بسته به صحه‌گذاری دیگران و به خصوص انتشار ایده و شنیده_دیده شدنش هست از کیه؟؟؟
ممنون می‌شم کمکم کنین اما جواب مستند یا قابل اعتماد باشه که برم برای تحقیق دنبالش. تا الان هر چی سرچ می‌کنم بعد از گذر چند سال اصل این شخص رو پیدا نکردم.... متشکرم
الهه الف و علیرضا بابایی این را خواندند
بامداد و مصطفی معتمد این را دوست دارند
اسپانیاییش می شه: “me ven, luego soy”
مرجان فکر کنم یافتمش:
Concepto de Sartre "Me ven luego soy". “El existencialismo es un humanismo”,

برای سارتره انگار :)
۱۶ دی ۱۳۹۶
مفید بود چه جورم مفید بود. حالا یه پیشنهاد برو در ادامه‌ش نقد لکانی رو مطالعه کن که خیلی هیجان‌انگیز می‌شه. می‌گه مراحل رشد اونی نیست که فروید و روسو و اینا تعریف کردن. اصلا ما از یه جایی به بعد تازه می‌فهمیم از مادر یا همون دیگری جداییم. بعد تازه سراسر ... دیدن ادامه » زندگی درگیری داریم که تعادل برقرار کنیم بین این که مرا می‌بینند پس هستم و این که من می‌بینم پس اون کیه من کی‌ام این‌جا کجاست؟! D:
انگار دیگه بشریت از یه جایی واقعا عوض شده حتی تعریفش و بودگی و هویتش!! آخیش امشب سر راحت زمین گذاشتم :)))) فقط مونده این کتاب solomon رو بتونم دانلود کنم و بخونم یا لااقل همون را‌ه.های آزادی سارتر رو.... بازم ممنون.
۱۶ دی ۱۳۹۶
:) خواهش
۱۷ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من نتونستم و نمی‌دونستم و نشد که بیام و نمایش شما رو ببینم. راستش اصلا از این نمایش خبر نداشتم و از طریق گشت و گذار توی دیوار گروه تئاتر bit بود (به خاطر نمایش عالی‌شون یعنی 1978و ارزشی که برای اجراشون قائل بودم) که دیدم برای گروه اجرای این کار نظر نوشتند که:" عالی درخشیدید رفقا". وقتی به صفحه‌ی این اجرا اومدم لذت بردم از خلاصه‌ی بسیار جذابی که نوشته بودید. به زیبایی بدون لوس کردن نمایش کنجکاویم رو برانگیختین و مشتاق شدم که اگر روزی باز تهران اجرا داشتین تماشاگرتون باشم. پس بی‌خبرم نگذارین.
یک پیشنهاد شخصی: پوستر کار رو گویاتر کنین. گمونم افرادی مثل من کم نباشن که از تصویر مورچه‌ی ساده برداشت خوبی ندارن. شاید کمی سمبلیک‌تر کمی کافکایی‌تر کمی کنجکاوی برانگیزتر مخاطب بدخلقی مثل منو بیش‌تر جذب کنه که این‌بار از دست‌تون ندم.
سپاس ازشمابزرگوار..بسیارخرسندیم از مخاطبانی که پیگیر کارهامون هستند..
گاراژ تیاتر به دعوت فستیوال فجر امسال در بخش tryout حضور دارد.خوشحال میشیم 2 بهمن به دیدن برنامه بنشینید..
۱۹ دی ۱۳۹۶
جالب می‌شه :) نهایت تلاشم رو می‌کنم تا بیام. البته نمی‌دونم اطلاعات بیش‌تر برای خرید بلیط رو از کجا باید به دست بیارم. راستش هرگز توی جشنواره‌های ایران به بینش اجرایی ننشستم براز همین هیچ ایده‌ای ندارم. اما برای دیدن مفیستو و نمایش شما شدیدا مشتاقم. ... دیدن ادامه » مرسی که خبر دادین.
۱۹ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب با دست شدید سوخته و له در حد اظهار نظر می‌نویسم تا سر وقت نقدش کنم..... این یه نظر احساسی و شخصیه و نه یک نقد اساسی و ادبی.....
من که فوق‌العاده از دیدن اجرای امشب لذت بردم. سیستم امتیازدهی سه ستاره‌ای برای من هرگز جذاب نیست؛ این نماش ۸.۵ از ده و ۴ از ۵ رو می‌گیره. برید و ببینید و لذت ببرید. برای مادرم که همراهم بود به حد من جذابیت نداشت و ایشون احساس می‌کرد این موضوع بارها گفته شده. اما مگر غیر از اینه که تمام گفتنی‌های دنیا تا امروز گفته شده و ما فقط می‌تونیم همون‌ها رو به روشی جدید بگیم تا بلکه تاثیر واحساسی جدید پدید بیاریم؟ خب این نمایش در یک ساعت بارها من رو خندوند و ۵ بار به اشک انداخت. من انسان خشکی هستم. اشک من بیشتر حالت واکنشی داره و برای چیزهای سطحی _و فقط و فقط در انزوای محض_ جاری می‌شه. یعنی صرفا وافکنی روانی هست و نه بیش‌تر. این روش ... دیدن ادامه » تخلیه‌ی منه. سال‌ها پیش بود که وقتی هم‌سن و سال‌های من پوستر میناوند و نیکبخت و گلزار روی دیوار اتاق‌شون می‌چسبوندن، من جمهوری افلاطون و یوتوپیای سر توماس مور رو به سختی می‌خوندم و برای بشریت زار می‌زدم و عهد می‌بستم که یه روز دنیا رو عوض می‌کنم.... این روزها کتاب ترجمه می‌کنم، شاگرد ممتاز می‌شم، مثل دیوونه‌ها مطالب رو می‌بلعم، کیک‌ها و غذاهای توووووپ می‌پزم و همسرداری می‌کنم... و لابه‌لای پیازداغ درست کردن واسه مسائل کشکی _مثل دوستی‌هایی که دیگه نیست و جگری که ازم سوخت و دختری که بودم و دیگه نیستم_ گریه می‌کنم تا نکنه بپوکم. اما اشکِ امشب اصلا از اون مدلی‌ها نبود. من به معنای واقعی غم رو، اون هم درست بعد از قهقهه حس کردم!!! (شاید در حد نمایش 1978 اما از مدل دیگه)....
از نمایشی که باعث بشه دردِ دستِ سوخته رو فراموش کنم و قلبم برای دیگری به درد بیاد، در حد معجزه تقدیر می‌کنم. قلب من مدت‌هاست برای درد دیگران مرده و احساسی نداره. قتل‌عام، نسل‌کشی، تبعیض و هزار کوفت دیگه حقیقت روزمرگی‌های من و گوجه‌ی توی بشقابمه که لُپ‌لُپ می‌خورم و می‌گذرم‌. وقتی چیزی باعث بشه که این احساسات قدیمی دوباره در من بیدار بشه و برای چند لحظه هم که شده دوباره دلم بخواد ناجی بشم یا تغییری در انسانیت به وجود بیارم، خب باید بگم در واقع اون چیز داره مرده رو زنده می‌کنه! پس توصیه می‌کنم این مسیحا نفس رو از دست ندین.....
بازی‌ها شگفت‌انگیز و فراموش‌نشدنی ووخیره کننده.... کارگردانی عالی.... متن بسیار ظریف و با توازن و شایسته.... نمایش در کل عالی و بدیع
پی‌نوشت: آقای فدائی با اظهار نظرشون باعث شدند این نمایش رو ببینم. همین‌جا ازشون سپاسگزاری می‌کنم این دومین کاری بود (بعد از ۱۹۸۷) که با نظر ایشون انتخاب کردم و هر دو عینا در این دم مسیحایی شریک بودند.
«زندگی در تئاتر» و «فعل» را هم ببینید.
۰۸ دی ۱۳۹۶
ممنون آقای عمرانی این روزها زندگی در تئاتر به حدی داره جلوی راهم سبز می‌شه که به چشم نشونه باید نگاهش کنم. البته نیاز به کمی بسط و نشاط داشتم و برای همین می‌خواستم عاقبت عشاق سینه‌چاک رو ببینم. اما اونم تاییدی که می‌خواستم رو از افرادی که راهنمای خوبی ... دیدن ادامه » هستند مثل آقای فدائی نگرفت. پس پیش به سوی همین نشانه.
۰۹ دی ۱۳۹۶
صادقانه گفتم آقای فدائی باز هم سپاس
۰۹ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آیا دوباره به تماشای این نمایش خواهم رفت؟ نه!
آیا به دیگران توصیه می‌کنم برن ببینن؟ آره ولی نه با تاکید زیاد!
باید بگم اگر از اسپویلرها بدتون میاد مابقی اظهار نظر من رو اصلا نخونید لطفا.
از خوبی‌های نمایش:
متن خوبی داشت که به مثابه قافله‌ای بود از بیانات بزرگوارانی کثیر‌. از مکبث شروع شد و با چخوف و دکارت و فروید به لکان و حتی ژیژاک رسید! پس برای عشاق رمزگشایی _از جمله خودم_ هیجان‌انگیز بود.
خط سیر داستان با شیوه‌ی دریدایی به درهم ریختن مرکزیت‌ها و محوریت‌ها پرداخته بود. (برای مثال در ابتدای بازی باید بگم که شما به طور معمول، شاهد پیرمردی از کار افتاده هستید که از هنرپیشه‌ی دختر جوانی کام می‌گیرد؛ و نه بالعکس و به طور روایت شده در این اجرا! این از محوریت خارج کردنِ شخصِ مردِ همیشه سواستفاده‌گر و احوال نقش به زنِ همیشه ضعیف، باعث شد کمی به هیجان معما اضافه بشه)... در ادامه، جهان‌های تو در توی ادبیات پست‌مدرن (مایکل در نقش مایک در نقش میک و مثابه) شما رو به لایه‌های عمیق‌تری از فکر می‌کشونه که خوشمزگی خاص خودش رو داره و خوب ایفا شد......
درست به گفته‌ی لیز اسلحه ارضا کننده‌ترین سلاح روی صحنه‌ست (نقل قولی از فروید) که با توجه به کنایه‌ی چخوفی از همون اول گفته شد که به کار برده می‌شه؛ اما! اما! اما در کمال تعجب به حدی این متن از خودش بازی درآورد که حتی شخص من در پایان جعلی نمایش (pseudo_ending ) فکر کردم این اسلحه در حد شلیک هوایی به کار بسته شده و سراپا ایستادم و دست زدم؛ غافل از این که نمایش ادامه داره و شلیک اساسی درست در قلب و فکر من خالی می‌شه که باز هم گول نخورم! به حق این زیباترین بخش نمایش بود و لذتی بردم بس عمیق.
اون‌جایی که لیز اصرار می‌کرد مایک توی آینه صورتش رو ببینه (مرحله‌ی رشد لکانی) و با گفتن صورت صورت صورت اصرار داشت که در نهایت جز هجو آوایی چیزی باقی نمی‌مونه (نقل از ژیژاک) واقعا برای من در صحنه‌ی ایرانی غافلگیرکننده بود. حتی در دانشگاه هم ادبیاتی‌های ما گویا از این استفاده‌های ابزاری از نوین‌گرایی‌ها می‌ترسند. اما چرا که نه؟ ایده‌ای جدید بسیار زیبا در ذهن دست‌کم یک مخاطب خوش نشست!
یکی کمکم کنه ممنون می‌شم! استاد فرانسه سال‌ها قبل به من گفت در جواب "می‌اندیشم پس هستم" دکارت، کسی فرموده "مرا می‌بینند پس هستم" این نقل قول در نمایش هم به کار رفت... بعد از سال‌ها منو از سردرگمی و سرچ‌های بی‌نهایتِ بی‌فایده نجات بدید و بگین این گفته از کیه؟!!!!! و نکته‌ی بعدی این که یادم نمیاد کی بود که بعد از چخوف و قبل از برشت، دومین متحول کننده‌ی تئاتر شد و همون کاری رو انجام داد که توی رمان "تریسترام شندی" لورنس استرن انجام داده بود؛ یعنی به جای نمایش، روایت کردنِ نمایش رو اضافه کرد؟ اسمش رو یادم نمیاد. کی بود که گفت اول، آخرِ نمایش روایت می‌شه و بعدها در آخرِ نمایش، این روایت اجرا می‌شه؟ اگه پیدا کنم ،جواب سوالهام رو این زیر می‌نویسم البته! اما اگه از این سردرگمی نجاتم بدید عالیه...
خب حالا چیزایی که دوست نداشتم:
همیشه عاشق ردیف آخر و تسلط داشتن بر جمع و صحنه همزمان با هم هستم. حتی عاشق میراث برشتیِ صحنه‌های گرد و حتی آترودی نمایش کرولتی و غافلگیری‌های چندش‌آورم! اما دیگه توی سالن ایرانشهر ته سالن رو انتخاب نمی‌کنم. نصف صحنه، کله‌ی آقای جلویی من بود!!! هرچند که ردیف اولِ این سالن هم برام شاقولوسِ گردنِ مزمن در پی داشت!!! نمی‌دونم؛ شاید ردیف سوم و صندلی وسط بهتر باشه.
صدای هنرمندان کم و صدای افکت‌ها بیش از حد زیاد بود! جانا کمی تعادل بهتر است‌ها!
در اواسط بازی بس که کش‌دار شده بود گمونم حواس همه برای دقایقی رفت! این‌همه داد و بی‌داد و قیل و قال برای جلب توجه؟ ..... خوب‌تر می‌شد کمی افکت‌های اِیلیَنِیشِن اضافه کنین که دوباره وصل بشیم به سوکتِ اتصال به عالم عقلانیِ هنر!
سر نمایش‌های بسیار عالی و شاهکار قبلی متاسفانه روزهای آخر بلیط گرفته بودم که حسرت‌ِ باز دیدن‌شون به دلم موند. اما سر این نمایش باید باید باید بلیط روزهای آخر رو می‌گرفتم، که انقدر بازیگرانش خسته و ناسَوار بر بازی نباشند!
راستی ... دیدن ادامه » از همه مهم‌تر : از خلاصه که خبری نبود هیچ؛ هندآوت هم ندادند! بروشور بخش جدایی ناپذیر کار شما باید باشه! و البته هیچ چیز نمایش به تصویر از پیش تهیه شده‌ش هم نمی‌خورد! حتی موهای مایک و لباس لیز!!!
خب در نهایت باید بگم: معجزه‌ی تئاتر که برای چند ساعتی شما را از دنیای روزمرگی برهاند در این اجرا حضور داشت؛ اما نه به لطف صحنه و اجرا بلکه فقط و فقط با تکیه بر متن.
همین به نظرم می‌رسه ببخشید زیاد شد.
پرسیدم گفتند "بروشور هــــنــــــوز آماده نیست". ان‌شاءالله تعالی تا ظهور منجی، آماده بشه. بنده‌های خدا چقدر هم خجل بودند از روی تماشاگرانی که چهل تومن در طبق اخلاص براشون گذاشته بودند. شُرشُر عرق شرم بود که می‌ریخت پایین.
۰۵ دی ۱۳۹۶
سلام. درسته...
شیب سالن استاد ناظر زاده بسیار بسیار کمه و این برای سالنی که بالکن نداره عجیب به نظر میاد و یک نقطه ضعف جدی و حل نشدنیه
واقعا سازنده و طراح چنین سالنی چه فکری پیش خودشون کردن
مطمئنا خودشون در کل عمرشون یه بار به دیدن تئاتر نرفتن
۱۸ دی ۱۳۹۶
من هر بار که بهشون این اعتراض رو گفتم تا شاید حداقل اجازه بدن زیرم بالشتک یا پالتوم رو به صورت تا کرده بذارم، با یک ژست عاقل اندر سفیه مواجه شدم و یک پاسخ نیمه‌خشن که "این سالن از بهترین‌ها و استاندارترین‌هاست! شما حتــــــــــمــــــــــا اهل تئاتر ... دیدن ادامه » نیستین وگرنه اگه دو تا تئاتر می‌دیدین این حرف رو نمی‌زدین" و همیشه من می‌مونم و لبخند ژوکوند و "بله بله کاملا حق با شماست من گاوم" برای پاسخ‌گویی..... مهم نیست این نیز بگذرد.... اما واقعا این سالن و شهرزاد رو تا جایی که بشه اصلا نمی‌رم مگه دیگه چقدر اجرای دل‌فریبی باشه...
۱۸ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خب به جای خلاصه‌ی به این آب و تاب‌داری که چنین وسوسه‌ای در دل آدم می‌ندازه خیلی راحت بنویسین: 《یه چیزی هست دیگه! به شما چه؟! می‌خوای بخواه، نمی‌خوای به درک!》 یعنی از این اعتماد به نفس‌های نانازی‌تون انقدر خوشم میاد که باید به صرف "یا بخت و یا اقبال" به استقبال یه تجربه بری. البته ریسک‌پذیریم بالا هست؛ ولی تا این حد که تکرار می‌شه، دلم می‌خواد برای یک‌بار با انتخاب آگاهانه به دیدن اجرایی برم تا بلکه با تمام وجود لذت ببرم. یا اگرم زجر کشیدم بگم: خودکرده را تدبیر نیست! اینم نظر منه! می‌شینم به انتظار خوندن اظهار نظر کسانی که می‌رن و می‌بینن و بعد اگه "یا قسمت و یا نصیب" شد با انتخاب آگاهانه اقدام می‌کنم به خرج کردن وقت و زمانم که صد البته برام ارزشمنده. سپاس
من رسما به این نتیجه رسیدم که برای اکثر گروه‌های تاتری خفن بودن در چشم دوستان و همکارانشون خیلی مهم تر هست تا بفروش رفتن صندلی ها....ترجیح میدن تو سالن های نیمه پر اجرا برن اما تن به بی ناموسیهایی مث اعلان خلاصه و موضوع نمایش(به شکل واقعی نه مثل حضرات نمایش ... دیدن ادامه » کورنگی که تعریف پزشکی رو بعنوان خلاصه قالب کردند!) ساخت تیزر استاندارد(مطابق تجربه صدساله سینما) و....و....ندن....هوشمندانه ترین راهکارشون هم بالابردن قیمت بلیط هست ....
۲۶ آذر ۱۳۹۶
جناب قریشی، من خودم به عنوان کسی که به جز مکبث، باقی اپراهای عروسکی آقای غریب‌پور رو دیده، رو دیده، به عنوان تجزبه شخصی، گمان می‌کنم رستم و سهراب بهترین‌شون بوده، و خیام به قدری بد بوده که اگر من رو با چوب هم بزنن امکان نداره دوباره به ذیدنش بنشبنم.
۰۲ دی ۱۳۹۶
جناب قریشی، من خودم به عنوان کسی که به جز مکبث، باقی اپراهای عروسکی آقای غریب‌پور رو دیده، رو دیده، به عنوان تجزبه شخصی، گمان می‌کنم رستم و سهراب بهترین‌شون بوده، و خیام به قدری بد بوده که اگر من رو با چوب هم بزنن امکان نداره دوباره به دیدنش بنشینم.
۰۲ دی ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید دلایل خرید بلیط این نمایش برای من فقط زمان اجرا و قیمت پایین بلیط بود و البته اظهار نظری که در جایی خوانده بودم (برای گروه روانشناسی و ادبیات زمینه‌ی نقد مناسب رو فراهم می‌کنه) که صد البته انگیزه‌ی خوبی شد برای تشویق به تئاتر کشوندن عزیزی که بار دوم بود این تجربه رو بعد از ماتریوشکا از سر می‌گذروند... خلاصه انگیزه‌هایی معمولی و بی دل بستگی.... اما بی‌برو و برگرد این یکی از جدیدترین و جذاب‌ترین کارهایی بود که به تماشایش نشستم.
شاید اگر صد کتاب می‌خوندم یا حتی فیلم همین اجرا رو می‌دیدم برام تا این حد درگیر کننده نبود. کمااینکه همراهم قبلا راجع به این مطلب خونده و به کل از یاد برده بود. مشکلات فنی و تپق‌های بسیار کم به واقع فقط باعث شدند بیش‌تر به این فکر کنم چقدر بازی‌ها و کل فضا جذاب و قدرتمند است. این تئاتر "احساس" رو در من برانگیخت. ... دیدن ادامه » احساسی که از شدت خُفتگی بر اثر درگیری‌های روزمره به حال مُردگی افتاده بود. احساس خشم،عجز، تعجب، شادی، امید و ناامیدی! نمایشی از پروسه‌ی خطرناک امید بستن و ناامید شدن! ممنونم. نفس کشیدن در هوای این شهر سخت می‌شود اگر فراموش کنی انسان بودن و احساس داشتن را. در پایان نمایش تا ساعت‌ها بس که نمی‌توانستیم جلوی خودمان را بگیریم تا در موردش حرف نزنیم تنها به این بسنده کردیم که باید بار دیگر به تماشایش بنشینیم اما دریغ که زمان یاری نمی‌کند. تبریک می‌گم به این گروه بابت فعالیت موفق و تلاش پر ثمره‌شان: بازیگری که سد جنسیتی را می‌شکند و با وجود جوان و مرد بودن به حدی زیبا نقش پیرزن را بازی می‌کند که اشک از چشمانم سرازیر می‌شود؛ و دختری که به روایت سختی‌هایش نمی‌نشیند بلکه به زیبایی درامایش را چنان جلوی چشمانت اجرا می‌کند که تمام زجر و نابودی جسم و روحش را در سینه‌خیز رفتنش با بند بند وجود حس می‌کنی؛ و فریادی که از تو می‌پرسد منتظر این هستی که نمایش تمام شود و دست بزنی؟ برای چه؟ هدفت چیست؟ فریادی که تا اعماق روحت نفوذ می‌کند و باعث می‌شود در ردیف آخر هم مچاله شوی و خودت را قایم کنی تا بلکه انقدر قلبت در دسترس نباشد؛ و آن صحنه‌ی فایت کلابی که من دلم می‌خواست فقط بگویم نزن! نکش! نکن! خودت را نجات بده! منی که حس ناجی بودن را سال‌هاست از دست داده‌ام دوباره میل به کمک در خود حس می‌کنم!! چه شفای عجیبی که دوباره بیمارم کرد!.... وقتی به خانه رسیدم و در تقلای سرچ برای یادگیری بیش‌تر بودم به اشتباه گمان کردم این نمایش‌نامه نمی‌تواند کار فردی ایرانی باشد. کامل‌تر از آن بود که احساس وطنی بدهد. اما وقتی دیدم چقدر مطالب سرچ ناقص است و به بروشور مراجعه کردم فهمیدم نویسنگی و کارگردانی کار همان فریاد جگر به لرزه‌انداز است! صد آفرین که اگر می‌دونستم بیش‌تر تشویق می‌کردم. مرسی که جیم جونز رو با یه تصویر به من معرفی نکردید و به من نشان دادید این شخص می‌تواند هر کسی باشد. حتی من!!!!
دلم نمی‌خواد از نمایش چیزی رسوا کنم تا بلکه حس ناب غافلگیر کننده‌ی شیرینی که خودم تجربه کردم رو از کسی نگیرم فقط می‌گم اگر دوباره در جایی فرصت تماشای این نمایش رو یافتید بشتابید که بس ارزشمند است و سعی کنید با پیش‌زمینه‌ای خالی و غیرآماده به تماشایش بنشینید که بس همراهتان می‌کند.
نوشته شده ساعت ۴ صبح فردای تماشا از شدت درگیری ذهن!
پی‌نوشت: کمی صدای موسیقی رو کم‌تر کنید که صدای اجرای همزمان بهتر شنیده بشه. حیفه. فقط یه کم.
حس بسیار خوشایندی ه که تلاشهای گروه می تونه برای عزیزی اینقدر موثر باشه...
خوشحالیم که با کار همدل و همراه بودین و سپاس برای انتقال احساسِ تون.
۰۹ آبان ۱۳۹۶
خیلی خوب بود. حتما در صورتی که باز بشه میام و به تماشای اجرا می‌شینم. کم بود واقعا.
۰۹ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر بعد از دیدن نمایش نظر می‌نویسم!!!!.. چون تموم مدت فکرم رو درگیر کرده بود. واقعا به حس و گمانم بهترین نمایشی بود که دیدم. یک همه چیز کاملِ بی‌نقص که بعد از دیدنش هر اجرایی رو ناخواسته با سنگ محک مفیستو سنجیدم و شد قیاسِ مقایسه‌هایم. دوست دارم باز ببینمش و بدون شک این بار دوستان زیادی رو میارم. فقط امیدوارم سر خرید بلیطش انقدر سختی نکشم که همون یک ربع اول پر می‌شد!!!
هر لحظه از نمایش حتی چیدمان صحنه و موسیقی و جزییات کوچکش به جا و شایان تحلیل بود. مغز رو شبی آسوده نذاشته که هر روز دقایقی درگیر تحلیلشم. کاش فیلمش رو داشتم که تاسف نمی‌خوردم از سُر خوردن و در رفتنش از حافظه‌ی سهل‌انگارم....
پی‌نوشت: نمی‌شه هم سه ستاره رو انتخاب کرد و هم می‌خواهم ببینم که شاید دوباره تمدید بشه و خبرش رو دست اول دریافت کنم؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تجربه‌ی عجیب و جالبی بود. تا نیم‌ساعت اول زیاد راضی نبودم. انتظار یه کار برشتی پر از سمبل و نشونه داشتم که درکش بدجور لهم کنه و شدیدا از دیدن یه نمایش تک‌پرسوناژ جا خورده بودم. توی ذهنم بیش‌تر می‌چرخید که این‌جا بیش‌تر نویسنده_بازیگر_تهیه‌کننده یا همون آقای پیروزفر جای نقد و تحلیل روانکاوانه داره و سو‌ژه‌ست! چرا کسی باید بخواد تنها نفرِحاضر روی استیج باشه؟ اما هرچی پیش‌تر رفت و مخصوصا با اولین خنده‌ی گروهیِ دسته‌ی تماشاگرانی که گویا از ترس آقای پیروزفر میخکوب شده بودن(از جمله خودم) یهو انگار یه جور ارتباطی بین اکتور و آئودینس برقرار شد. شاید این لحظه اون تجربه‌ی نابی بود که دنبالش بودم. آخه همیشه می‌گن حتی دیدن فیلم یه تئاتر مثل بودن سر صحنه‌ی اجرا نیست و یه ارتباطی هست که فقط در تئاتر به وجود میاد.خب من اینو تجربه نکرده بودم و به عینه ... دیدن ادامه » دیدم. توی یه لحظه انگار یه دیوار شیشه‌ای شکست و اون حسی که باید پدیدار شد؛و با هر خنده‌ی گروهی یا حتی در جایی وسط خنده‌ها با بغض گروهی تشدید شد. فهمیدم این نمایش با رویکردهای همیشگی قابل تحلیل نیست. شاید رویکرد جدیدتری لازمه چون اجرا تا این حد تجربیه. البته رویکرد مارکسیستی و ساختارگرایانه خوب جواب می‌داد اما واقعا دیگه کسی حاضره وقتش رو با اینا تلف کنه؟! فکر نمی‌کنم. فمنیستی هم که خوراک گیرترهاست و نه من! شاید یه کم یونگ و سایه‌هاش و سوپرایگوی فعال اما نع باز کافی نیست! باید بیش‌تر ازینا باشه. خلاصه اینش رو دوست داشتم که نمی‌ذاره لقمه آسون از گلو پایین بره.
در آخر نمایش فرصتی پیش اومد تا با آقای پیروزفر چند کلمه‌ای حرف بزنیم و امضا بگیریم. چیزی که برام جالب بود نوع برخورد خیلی راحت و حتی جواب‌های جالب ایشون بود. اصلا با تصوری که من ازشون داشتم (به عنوان یه فرد وحشتناک خشک و بداخلاق) یکی جور در نیومد. بازم زود قضاوت کرده بودم.
سرجمع تجربه‌ی نابی بود و لحظه‌ی اوج بازیگری. ایفای تموم نقش‌ها به حدی راحت صورت گرفت که دنبال کردن داستان و ارتباط ایجاد کردن بین کاراکترها از آسون‌ترین کارها شد. تا حدی که همراهم که یک تئاتر اولی بود واقعا جذب و معتاد تئاتر شده و حالا دیگه خودش پیگیره!
بهترین اجرا به نظر من مال بخش توی قبرستون بود؛ که به شدت جذاب ایفا شد و البته استفاده از ایماژهای ذهنی برای تصور شمعدان کذایی! با توجه به معیار متغیر زیبایی‌شناختی پیش هر فرد باید گفت هر شمعدونی یا ممیزی می‌خورد و یا تا این حد زیبا نمی‌شد. استفاده از ایماژ ذهنی زیباترین و خلاقانه‌ترین و بهترین و استادانه‌ترین راه ارائه‌ی مفهوم مشترک انتزاعی زیبایی_شهوانی محسوب می‌شه. خیلی آموزنده بود.
پی‌نوشت: برای خرید بلیط چقدر سختی کشیدم اما بازار سیاه این پایین چه غوغایی می‌کنه. کاش نکنین این کار رو. هر کی برای خودش بگیره که مجبور نشیم برای دیدن هنر مورد علاقه از هفت‌خوان رستم بگذریم.
یاسمن پورمهران این را خواند
امیرمسعود فدائی، celine و ساناز تبریزی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر چقدر خوشحالم که می‌بینم آقای بهبودی این کار رو کرد چون مدتی پیش سر اجرای ماجرای مترانپاژ و در ادامه اجرای سه خواهر عین این قضیه به حدی برام ایجاد آزار کرد که بعد از سه ساعت اشک چشم من از سوزش حاصله از نور صفحه‌ی خانم جلویی که تمام مدت در اینستاگرام و تلگرام بود بند نمی‌اومد. مرسی که رسیدگی کردین و به امثال من اهمیت دادین. مرسی که برخورد با جذبه انجام دادین. مگه غیر از اینه که اول تموم اجراها می‌گن گوشی خاموش؟ می‌خواین توی گوشی یادداشت بردارین؟ نهایتش اینه دیگه! خب روی حالت نگاتیو بگذارین که صفحه سیاه باشه و بی‌نور ! کاری که خود من می‌کنم! چرا به بقیه تعرض بشه اما به پتعرض اعتراض نشه؟ مرسی آقای بهبودی عزیز
دنبال نمایشی با امکان درک ساده و البته سرگرم‌کننده و مفرح هستین؟ پس این انتخاب خوبیه برای شما. سالن سراسر خنده بود. باید بگم کارگردان حرکت عجیبی اجرا کرده بود چون این نمایش با سه خواهر بعدیش قابل مقایسه نبود. سرتاسر نمایش‌نامه به جز چند خط پاپ‌فمنیستی و پاپ‌سوسیال جایی برای تفکر عمیق و نشانه‌یابی نمی‌ذاشت. به معنای واژه comedy of manner. نوعی کمدی که با اجرای بدنی، دیالوگ‌های تند و تیز و رفت و برگشتی خنده‌دار شما رو به خنده‌های دلی و سطحی می‌کشونه و حتی یه لحظه این ایلوژن طنز رو ازتون نمی‌گیره. اجرای عالی به خصوص آقای بهبودی لذت‌بخش بود اما همین. فقط لذت‌بخش !!! اگه به دنبال دغدغه‌های عمیق‌تری هستین توصیه می‌کنم اصلا نرید به جاش دو بار سه خواهر رو ببینین حتی بیش‌تر! به شخصه دلم می‌خواد فیلمش رو بگیرم که هر ثانیه نگهش دارم و بیش‌تر ببینمش. اما ... دیدن ادامه » برای خنده و لذت و سرگرمی فکر نمی‌کنم تئاتری بهتر از مترانپاژنصیبتون بشه....
تا حدی که شک دارم این یک پرودی دریدایی برای سه خواهر نباشه... آیا کارگردان سعی در بیان حرفی نهفته در ساخت دو اثر تا این حد متفاوت داشته؟ یا صرفا می‌خواسته مهارتش رو در زمینه‌های متضاد به رخ بکشه؟؟؟؟ تنها بازی شاید همون بازی زبانی مطرح شده در عنوان بود و بس. زبان تا این حد پوچ شده و تا این حد حرف دیگری برای گفتن نیست؟ این همون چیزیه که خود کارگردان نقضش می‌کنه اما با سه خواهر!
دوست عزیز ایا برای خنده گرفتن از تماشاگر از شوخی های جنسی و نازل استفاده می شود؟
۰۹ تیر ۱۳۹۶
آقای محمدرضا دانش
بله از این نظر عرض کردم تلاش کاملا موفق بود و بسیار بسیار شایسته‌ی دیدن. درست می‌فرمایید اختلاف نظری در این مورد نیست. تنها آرزوی شخصی من بود برای کمی شاید کمی رموز معنایی در پس چنین تلاش موفقی. همین. آن هم بدون شک از خصوصیات من سرچشمه ... دیدن ادامه » می‌گیرد. فقط شاید اگر کسی توضیح می‌داد که بخش کمدی بیش‌تر در این نمایش مورد توجه بود تا انتقاد اجتماعی در تصمیم‌گیری من تفاوت ایجاد می‌شد. گرچه الان خوشحالم هر دو را دیدم. چون در موازات هم اثر خاصی ایجاد کرده‌اند. ساخت این‌همه اختلاف توسط افراد مشترک باعث نوعی دگربینی می‌شود.
۰۹ تیر ۱۳۹۶
خانم آتنا ضمیری
درباره‌ی سه خواهر در بخش مربوط هم نظری داده‌ام. اما به اختصار باید عرض کنم در دو بخش عمومی و شخصی جای می‌گیرند. از نظر عمومی دغدغه‌های پیاده کردن آموخته‌های انتقادیم از لکانی و فرویدی گرفته در کشف آنالیز تک تک کاراکترها که لحظه‌ای ... دیدن ادامه » منو ناامید نکرد شروع می‌شد: برای مثال شخصیت ناتاشا در این نمایش وضوح "لکاته"ی فرویدی بود. زنی که صرفا در تقابل با مادر انتخاب می‌شود. عقده‌ی الکترا در خواهران؛ ترس از انقطاع نسل آندره که به صورت زایش مکرر کودکان صورت می‌گرفت؛ عقده‌ی وابستگی و ماندن در تصویر مادر لکانی که برای همه فقط با مسکو بازتاب پیدا گرده بود؛ عقده‌ی ادیپ؛ تقابل بر سر آتوریته تا جایی که تموم قشر انتلکتوال شیفته‌ی نظامیان بودند؛ دغدغه‌های مارکسیستی و حتی چه‌گوارایی که بعدها با شکست مواجه شدند و اصرار بر نیروی کار؛ در این اجرا به لطف المان‌های برشتی که هر لحظه و ثانیه شما رو از فضای عاطفی جدا می‌کرد و به چرای عقلانی می‌کشوند همه و همه در انتظار کشف بودند. حتی جایی به تاریخ گمشده‌ی جان بودریلارد اشاره شده بود که باز من نمی‌شناختم اما با کمک دوستم متوجهش شدم. این برای من دغدغه‌ی عمومی کشف رموز بوده و هست. نه شنیدن همان شنیده‌ها در مورد فساد جامعه‌ی امروزی که بارها و بارها با همون بیان گفته شده (منظورم به مترانپاژ تا این حد نیست چون به نوبه‌ی خودش تلاشی هم داشت که در خور بود)
اما از بابت شخصی: المان‌های تئاتر کرولتی آترود که به صورت اصوات وحشتناک جنگ در تاریکی بود و در ادامه المان آبسورد تانک‌های اسباب‌بازی شاید کمی تاثیر در مورد این اخت‌شده‌گی مذمن من با جنگ گذاشت.شاید. به شخصه لحظه‌ای که ماشا گریه کرد و گفت "قطار سوت کشید همه گوششان را گرفتند و من قلبم را" از نظر عاطفی با تموم وجووووود درکش کردم و بغضم گرفت که با حرکت مسخره‌ی من شیر دریایی‌ام دیتَچ شدم! همین باعث شد فکر کنم منم تا این حد مسکویی دارم که آینه‌ی لکانیم شده باشه؟ این یعنی تاثیرگذارتر از روان‌کاوی! جای دیگری وقتی ایرنا همه‌ی لباس‌هاش رو به دایه می‌داد من به شدت یاد خودم افتادم کخ بعد از شکستی که داشتم همه‌ی لباس‌هام رو اهدا کردم فرآیند پروژکشن و البته avoidance در مکانیزم دفاعی. هرگز به این وضوح خودم رو ندیده بودم. چرا این رو توی کتاب نمی‌دیدم؟ شاید چون وابسته‌ی عاطفی بودم. چرا در اجراهای دیگه نه؟ شاید چون این اجرا انقدر منو جدا از خودم و داستان نگه داشته بود. به هر حال امثال این‌ها چیزهایی هستند که به شخصه در تئاتر می‌طلبم!
در کل من‌حیث‌مجموع باید بگم دغدغه‌های دریدایی (شکست سیستم از راه جدید؛) فوکویی : تکرار گفته شده‌ها به نحوی که گویی زبان شکسته که البته در سیگنیفاید ترنسند شده‌ی حاضر به شکل (منو بابت فراموش کردن نام صحیح ببخشید اما گمونم پروپوکوف بود) کاراکتری همیشه غایب و آتوریته‌ی قدرت و ترجیح داده شدنش توسط پرولترها و بوزژوازی سقوط کرده به یک اندازه و البته تیکه‌های فرویدی و لکانی و حتی نادایی دیده شده در ارنست همینگوی که با هشیاری در قالب چخوف و توسط کارگردان و نویسنده‌ی داخلی صورت گرفته بود همه و همه اون چیزیه که باعث می‌شه بخوام هزار بار نمایش رو ببینم البته به صورت فیلم که پازش کنم.
۰۹ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید