تیوال م ح خ | دیوار
S3 : 09:26:19
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نمایش جهانی غریب را به صحنه می‌آورد، جهانی که آواره‌ای در شبی سرد، در یک بن‌بست روایتش می‌کند. ما شاید خواب‌های او را تماشا می‌کنیم، شاید خیال‌های او را که حتی برای دقیقه‌ای شکل واقعی می‌یابند. پس‌زمینهٔ صحنه، که تصویر پلی است محصور میان برج‌ها، تصویری است از شهری که معنای خاصی برای دنیای امروز ما دارد. این پل تا کجا رؤیای آزادی و پیوند، و تا کجا یک زندان و اسارت است؟ نمایش، وضعیت هنری که تجارت یغمایش می‌کند، و نسبت بهترین نیات و خوش‌بینی با آن را به زیبایی به صحنه آورده است. زیبایی نمایش علاوه بر بازی درخشان و قدرتمند نقش‌ها، برآمده از متن و صحنه و انتخاب موسیقی و کارگردانی نمایش نیز هست (من در میان این نقش‌ها به طور خاص بازی شخصیت اصلی و بازی نقش شاه‌لیر را بسیار دوست داشتم.)
م ح خ
درباره نمایش هتل کوهستانی i
نمایش، همزیستی آدم‌هایی را به صحنه می‌آورد که به گمان من ویژگی اصلی‌شان این بود که درکی از حس دیگران و خودشان ندارند، و از این نظر وضعیتی اسف‌انگیز دارند. این انزوای احساسی، و عدم ارتباطی که موضوع اصلی نمایش است، در صحنه‌ای رخ می‌دهد که فضای عمومی یک استراحتگاه را تداعی می‌کند، و با حضور کسانی که خود واقعی‌شان به نحوی محو شده و دیگر وجود واقعی ندارد. در این اجرا، شخصیت‌ها به نفع شکل‌دادن به فضا محو می‌شوند. نمایش، شخصیت‌های پرشماری را در مدت زمان کوتاهی بر صحنه حاضر می‌سازد و هر یک را تنها با یکی دو ویژگی کمرنگ و وهم‌آلود، برجسته و متمایز می‌کند. درواقع شخصیت اصلی نمایش، همین فضاست. فضایی که می‌توان گفت فضای هراس و دلزدگی از مواجهه با زندگی و احساس واقعی است... ارتباط با نمایش از این نظر برایم دشوار بود و میسر نشد. شاید اگر مکالمه‌ها ... دیدن ادامه » ریتم و بازی دیگری داشتند این ارتباط هم میسر می‌شد... شاید.
سپاس از نقدی که داشتید دوست عزیز و اشاراتی که بر فضای سازی های مورد نظر، که صحیح قلمداد میشود.
برقرار باشید و سلامت

۲۲ دی
ممنون جناب راقب کیانی گرامی که یادداشتم را خوانید. از گروه نمایش شما هم سپاسگزارم.
۲۲ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
متن قدرتمند و بازیگوش و پر تخیل نوشتهٔ دورنمات، و اجرایی که فکر می‌کنم درست همین ویژگی‌ها را دارد. طنزی که به‌جاست، برخورنده و سنگین نیست، بازی‌هایی که بی‌اغراقند و خلاق، ریتم و تعویض صحنه‌ای که پس از یک ساعت به نظرم رسید باشکوه است، موسیقیِ عالی که در جان و تن کار نشسته، همراه با «دُن کیشوت»ِ زیبایی که به کار، بُعد شگفت‌انگیزی بخشیده است و ساحت معنایی آن را گسترش می‌دهد. حتماً و حتماً تماشای این نمایش را توصیه می‌کنم. و خواندن نمایشنامه را نیز، با ترجمهٔ استاد سمندریان.
متن نوشتهٔ لورکا به سال ۱۹۳۶ که گویا نخستین بار در ۱۹۴۵ اجرا شده، موضوعش سرکوب و خفقان است، در فضایی بسته که راه ورود هوا هم به آن گرفته می‌شود. در این فضای بسته با دیوارهای محصور، ما درام کابوس‌وارِ شخصیت‌هایی را می‌بینیم که این ستم آن‌ها را به درگیری با یکدیگر واداشته، و همین‌طور زندگی زندانبان آن‌ها، و اطرافیانش را. اجرا را به‌خصوص در دیالوگ‌های دونفره دوست داشتم. گمان می‌کنم متن در جایی به یک نوع ایستایی می‌رسد و تکرار می‌شود. شاید این درست باشد که متن، از نظر واکنش احساسی‌ای که طلب می‌کند، آن‌چنان پیشرو نیست. البته هم شخصیت‌ها و هم روند وقایع به سمتی حرکت می‌کردند که تراژدی شکل واقعی خودش را پیدا کند. نمی‌دانم، شاید بتوان در این موضوع که ذهنیت امروز این شکل از تراژدی را چگونه درمی‌یابد، و چگونه با آن نسبت برقرار می‌کند، تحقیق ... دیدن ادامه » کرد و آن‌گاه دربارهٔ کیفیت متن و نسبت امروز ما با آن نظر داد.
متن بسیار قوی از لورکا که با دراماتورژی دکتر علی رفیعی این متن از قبل قوی تر شده بود یک شاعرانگی بی وصف در خانه ی برناردا آلبا نمایشی که مرگ شروع و پایان آن است ایجاد فضای خفقان و سرکوب دختران در این نمایش حال تماشاگر را بد میکند. متاسفانه در فضای تئاتر ... دیدن ادامه » امروزی کمتر میتوان به کار خوب تماشاگر را دعوت کرد اما کار دکتر رفیعی یک سر و گردن از کارهای سالن های معتبر بالاتر است قیمت های بلیت بالا بود اما ارزش خرید را دارد .من شخصا به علاقه مندان تئاتر توصیه میکنم بروند و کار رو ببینند .
طراحی صحنه برایم عجیب بود چون به نسبت کارهای قبل دکتر میشه گفت صحنه ی خاصی را شاهد نیستیم اما میشود گفت موجز و تا حدی ساده بود
به نظر کار رو دوش بازیگران بود و میزانسن ها میزانسن نبودن بلکه تصویر سازی و نقاشی بودن .از حق نگذریم بازیگران خوب نمایش همه عالی بودن بخصوص نقش مارتیریو خواهر قوزی که خیلی تلخ و دوست داشتنی بود درعین حال ،کسی که پر از عقده ها و نرسیدن ها بود پر از کینه و انتخاب هوشمندانه لباس قرمز و گل قرمز آده لا بازی بی نظیر خانم سعادت و خانم تیموریان همه و همه عالی موسیقی هم در راستای کار بود.
۲۰ دی
ممنون از نظرتان خانم محمودی گرامی. راستش مسئلهٔ من اول با خود متن بود، و این که چنین بینش قدرتمندی از تراژدی، که درواقع تراژدی یک خانه و خانوادهٔ معمولی است، تا چه حد می‌تواند برای ذهن امروز اثرگذار باشد. به هر حال دقت در کاوش در این مسئله از ضروریات است. ... دیدن ادامه » من شخصاً کارهای روی صحنه را با هم مقایسه نمی‌کنم و سعی نمی‌کنم یکی را برترین کار معرفی کنم، اما مسلماً این کار از جمله کارهای خوبی است که بر صحنهٔ نمایش ماست.
۲۰ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش نگهبانان i
نمایش در یک فضای غریب با پس‌زمینه‌ای نامرئی و پوشیده در پس حجابی که باید خیال شود و آنجا در آن فضای خالی قرار گیرد، از مکالمه‌های دو شخصیتی شکل گرفته که خیال هر کدام سمت و سویی خاص خودش را دارد. متنی چندلایه که هر جمله‌ و هر کنش آن درگیرکننده است، کمدی تراژیکی که با متراکم‌ساختن جهانی عظیم از ستم و خشونت در حالات عادیِ عادی‌ترین موجودات این جهان، از بسیاری چیزها سخن می‌گوید، که آشکارترین‌شان استبداد است، و عمیق‌ترین‌شان، زیبایی، و حیاتی‌بودن آن برای معناداری زندگی. از گوارا ترین نمایش‌هایی بود که این اواخر تماشا کرده‌ام، و حتماً تماشایش را توصیه می‌کنم.
نمایش در اجرا به زبان جالبی رسیده، که نمی توانم بگویم طنز، اما نوع غریبی از هجو است؛ و نه تنها هجو شخصیت هملت، بلکه گمان می‌کنم با نوعی خودآگاهی در کار هجو خودش هم هست. نمایش مجموعه‌ای است از صحنه‌هایی با حال و روزِ (شاید بتوان گفت) فاجعه‌ای مضحک، که در عین اهمیت، بی‌اهمیت است. نمایش در مجموع با خود همراهم کرد اما در صحنه‌های پُر سر و صدا ناراحت شدم و اگر می‌دانستم وضعیت نمایش بناست به این صورت باشد به دیدنش نمی‌رفتم.
م ح خ
درباره نمایش تن شوری i
سریال ساختهٔ اینگمار برگمان را مدت‌ها پیش دیده بودم و به یاد دارم که کنش شخصیت‌ها در آن‌جا به نسبت این نمایش انگیزه‌های آشکارتری داشت. اما این نمایش را به‌عنوان اثری مستقل دیدم، و گمان می‌کنم در این اجرا، منطق داستانی چندان مسئله نیست. نمایش حتی از نظر زمانی، مجال پرداختن به داستان فیلم برگمان را ندارد و مسئله‌اش خلاصه‌سازی داستان مفصل آن فیلم هم نیست. چیزی که در نمایش دوست داشتم همین تأکید بر روند دگردیسی شخصیت‌ها بود، که از میان فروپاشی‌ها، تکان‌های ذهنی و روانی، وسوسه‌ها، و هزار جور انگیزهٔ ناشناخته، تغییر می‌کنند و کسی دیگر می‌شوند. از این نظر نمایش برایم هول‌انگیز بود. نمایشی است با بازی‌های درخشان هر دو بازیگر، و تصاویر ویدئوآرت و صحنه‌‌پردازی هم ابعاد حسی نمایش را گسترش می‌دهند. تنها چیزی که دوست نداشتم پایان‌بندی کار ... دیدن ادامه » بود، هرچند نمی‌توانم برای چنین ماجرایی پایانی جز این متصور شوم. برگمان، ادامهٔ این فیلم را در سال ۲۰۰۳ ساخت، فیلمی به نام «ساراباند». شخصیت‌های یوهان و ماریان در این فیلم سالخورده‌اند و فرزندان و نوه‌هایشان تاوان خطاهای آن‌ها را می‌دهند.
م ح خ عزیز .. ممنون از شما بابت اشاره های خاطره انگیزی که داشتید و دیدن اون سریال واقعا کار هر کسی نیست و دیدن و درکش تحمل مرارت های زیادی رو در بر داره .. بخصوص که با بعضی از واقعیت های موجود در زندگی هم قصد تطابق وجود داشته باشه .... من مدت ها قبل نتونستم ... دیدن ادامه » با اون سریال کنار بیام و شاید این گذر زمان و ایجاد این بهانه و انگیزه بتونه روزنه هایی برای ورود به آن حقایق را در من ایجاد کنه .. جالب اینکه با ادامه این داستان و فیلم ساراباند به خاطر ورود به بهشت سباستین باخ میانه بهتری داشتم و از آن داستان هایی برای من بود که از انتها به ابتدا شروعش کرده بودم ..
۱۳ دی
دوست اندیشمندم سپاس از شما و در بسیاری از نقطه نظرها و طرز فکر و یا سوالاتی که پیش می آیند با شما همسان و مشترک هستم .. و حتی به طور فیزیکال و در بی خواب شدن در Event هایی که برایم مهم به شمار میروند :))
۱۳ دی
Marillion عزیز همفکری و صحبت با شما برایم باعث افتخار است. بسیاری از پرسش ها برایم در همین مکالمه ها روشن می شوند. شاید تجربۀ ما از هنر در همین گفتگوهاست که شکل واقعی می گیرد.. و بله، بعضی وقت ها کارها و رویدادهای درگیرکننده خواب از چشم می ربایند شاید چون سوال ... دیدن ادامه » های زیادی مطرح می کنند که تا پاسخی هر چند جزئی برایشان پیدا نکنیم، یا دست کم بیانشان نکنیم، دست از سرمان بر نمی دارند :)
۱۳ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش جشن تولد i
شاید مهم‌ترین عنصر این نمایش مکالمه‌هایی باشد میان اشخاص گوناگونی که به نظر می‌رسد اساساً درکی از یکدیگر ندارند، و از این نظر نمایشی ابزورد است. مسئلهٔ نمایش به گمانم کلمات و نیروی کلمات است، کلماتی که نحو و جا و زمان کاربردشان، مقصد و مقصودشان، و بیانگری خاصشان در زبان هر یک از این شخصیت‌ها، در محیط بیگانه‌ای که شخصیت اصلی نمایش در آن گرفتار است، او را به نوعی یغما و استعمار می‌کنند. نمایش را آن‌قدر دوست داشتم که زمان طولانی اجرا را اصلاً احساس نکردم. دقت و تمرکز بازیگران در بازی ظریف دیالوگ‌ها ستودنی بود، و همین‌طور طراحی هوشمندانهٔ صحنه که با توجه به ابعاد دوست‌داشتنی این سالن، به جذابیت‌های نمایش می‌افزود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش «شهرهای نامرئی» اثر پینو دو بودو (که زمستان گذشته در موزۀ زندان قصر به شکل محیطی به نمایش درآمد،) از فضای عظیم موزه استفاده می کرد، از دالان ها و پلکان، اتاق ها و زندان ها، از حیاط و بام، تا بیننده را به دیدار شهرهایی ببرد که در هر کنجی، نادیدنی، زندگی و خاطرۀ خودشان را دارند. این شهرها، نامرئی اند و نمایش، لحظه ای از این شهرهای خاطره را برای ما مرئی می کرد. مرئی ساختنِ چیزی نامرئی، مثل بازگفتن خاطره ای برای دوستی، دوستی که در آن خاطره نبوده و حالا شنونده (یا در این مورد بینندۀ) خاطره است، گوشه ای یا جزئی از چیزی را باز می گوید و باز می سازد، و این بازسازی در ذهن او دوباره شکل می گیرد. پراکندگی مجموع این خاطرات در کل فضای نمایش (که انگار بیکران است) تصوری از یک شهرِ عظیم می سازد که گویی همۀ این شهرها را در خود دارد.

(توضیح: این یادداشت را صرفاً ... دیدن ادامه » برای این نوشتم که خاطره ام از تماشای این نمایش در جشنوارۀ سال گذشته را ثبت کنم. نمایش صفحه ای در تیوال نداشت.)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش از چند صحنهٔ مکالمه تشکیل شده، که در آن‌ها، رسمیت در برابر شخص‌بودن و خاطره قرار می‌گیرد. نمایش به نوعی تصویر مقابلهٔ خاطرهٔ شخصی و حیطهٔ عمومی است. از طرف دیگر تلخی از دست دادن، و چیزی که با گم‌شدن کسی از دست می‌رود... متن بر داستان غریبی دست می‌گذارد، و تماشای اجرا هم به این سبب دشواری هایی دارد. من اجرا را از چند جهت دوست داشتم، یکی به خاطر صحنه‌ای که طراحی خوبی دارد و خانه و شاید جهانِ دیگری را در یک سمت متمرکز می‌کند و باقی صحنه را در سمتی دیگر که مثل راهی است برای آمدن و رفتنی ناتمام. و یکی دیگر به خاطر بازی‌های خوبی که در نمایش هست.
سپاس فراوان
۱۱ دی
خواهش می‌کنم خانم فیاض. سپاسگزارم از گروه نمایش شما.
۱۱ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای بیننده‌ای که متن تراژدی «پرومته در زنجیر» نوشتهٔ تراژدی‌نویس بزرگ یونانی آیسخلوس را مطالعه کرده است، هر اجرایی از آن متن که به تماشایش می‌نشیند، باید فضایی فراهم کند که فهم او از متن را افزون کند. اما اجرایی که اکنون در سالن چهارسو بر صحنه رفته است، اجرایی است که کوشیده با خوانشی بینامتنی، متن پرومته و جهان خاص یونانی آن را با متون و جهان‌هایی مرتبط سازد که اساساً همخوانی با این متن ندارند. کلیشه‌ای‌ترین برداشت از پرومته، این است که طغیان او (که خود ایزدی از ایزدان یونانی بود) را در برابر قدرتمندترین ایزد (زئوس) و دیگر ایزدان یونانی، و به تبع آن شکنجه و عذابی را که به سبب این طغیان متحمل می‌شود، با هر قسم طغیان و شکنجهٔ دیگر در هر آئین و مسلک دیگری یکی کنیم. نمایش در این فرایند، نه تنها هویت شخصیت‌های متن و جهان غریب آن را زدوده است، بلکه ... دیدن ادامه » رویکرد اینهمان‌سازش با زرق‌و‌برق برگ‌های پائیزی و موسیقی سرسام‌آوری همراه شده که کلیت نمایش را به وانموده‌ای موسیقایی تبدیل کرده‌اند که تمام راه‌های بیننده برای مشارکت در آن بسته است. کاش نمایش غنا و سادگی ظاهری متن اصلی مرجعش را این‌قدر دست کم نمی‌گرفت.
چقدددددددر مدل نگاه‌ها می‌تونه متفاوت باشه..کاملا در تحیرم از این تفاوت دیدگاه‌ها
حیف که ارتباط برقرار نکردین
۰۷ دی
جناب عبداللهی گرامی، دوست داشتم ارتباط می گرفتم با اجرا، و با امید زیادی به دیدن نمایش رفتم... حیف که نشد، و واکنش اولیه ام این بود که ایراداتی را که در اجرا به نظرم رسید بنویسم. هر چند این نقد نیست و صرفاً یک یادداشت است.
۰۷ دی
نه خواهش می‌کنم، استفاده کردم از نوشته‌تون و ناراحت شدم که گیرایی لازم رو نداشته براتون
موفق و شاد باشین همیشه :)
۰۷ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش ایستگاه ابری i
نمایش ابزورد غریبی است. «بی‌ربطی»ِ دو آدم نمایش که حتی بدون این که بدانند همدیگر را می‌شناسند، در نمایش، شکل عجیبی پیدا کرده است. نمایش در بسیاری جاها من را به یاد «در انتظار گودو»ی ساموئل بکت انداخت. ظهور ناگهانی تلفن و میز و صندلی بر روی صحنه هم در همین «منطق بی‌ربطی» قابل درک هستند، و همین‌طور ناتوانی شخصیت‌ها در درک «پیامی» که از آن سوی خط می‌رسد. جنبهٔ کمیک نمایش همین مضحکهٔ بی‌ربطی و خشونت مستتر در این وضعیت است.
امیر، مختار بایزیدی، رضا بهکام، دایِه* و الهام شاملو این را خواندند
بهار گراوندی و Marillion این را دوست دارند
دقیقاً من هم یاد در انتظار گودو افتادم
۰۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مضمون فیلم، غریبگی کسی میان جمع، و چیزی که با این حضور بر همهٔ جمع می‌رود، شاید از مضامین اصلی خیلی از فیلم‌ها و نمایش‌های بهرام بیضایی باشد. چیزی که در «باشو»، هر بار که می‌بینمش، برایم حیرت‌انگیز است این است که داستان پیرامون حضور کودکی گمشده است و رابطهٔ او با کسی که در اقلیمی دیگر، برای او مادر می شود، و شکل‌گرفتن این رابطه که ابعاد حیرت‌انگیزی می‌یابد. سکانسی در فیلم هست، سکانس معرفی چیزها به یکدیگر و آشنا شدن با زبانِ هم، که تجربهٔ نابِ رو در رو شدن با دیگری است؛ دیگری‌ای که بودنش در این جا جشن گرفته می‌شود. این سکانس در کلیت درخشان فیلم، برایم جایگاه خاصی دارد.
نیما نیک این را خواند
*مریم*، بامداد و فرهاد ریاضی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش خرده نان i
نمایش، یک ساعت از زندگی زوجی را به صحنه می‌آورد که با ویژگی‌های شخصیتیِ پریشانی و انفعال تعریف می‌شوند. آن‌ها با طنزی تلخ، از علائق و خواسته‌ها، آرزوها، و عقایدشان دربارهٔ نحوهٔ زندگی مشترک با یک‌دیگر سخن می‌گویند. متن با رویکردی آیرونیک، رویدادهای جزئی این یک ساعت از زندگی را، که به زحمت می‌توان آن‌ها را «رویداد» خواند، برجسته می‌کند؛ رویدادهایی که عمدتاً در کار ترسیم این جهان کوچک و غم‌انگیز هستند. نمایش از جایی شروع نمی‌شود تا به جایی برسد، و مهم‌ترین رخداد این یک ساعت هم، تحولی در هیچ‌کدام از شخصیت‌ها پدید نمی‌آورد. به گمانم این تحول‌نیافتن و ادامه‌دادن، که هیچ رویدادی بیرون از این جهان هم در تضاد با آن قرار نمی‌گیرد، موضوع اصلی نمایش است. درواقع نمایش جهانی انباشته از سکون و لَختی و اندوه و تهدید را برای ما با زبان طنزی تلخ ... دیدن ادامه » ترسیم می‌کند اما به مرزهای این جهان نمی‌رسد و به جهانی فراتر از آن اشاره نمی‌کند. شاید اگر متن، واجد دیالکتیکی درونی می‌بود و از این شکل یکنواخت خارج می‌شد و با جهان‌های دیگر تماس می‌گرفت، متن بهتری می‌بود.. شاید.
سلام عزیز ... ممنونم از یادداشت شما ... شما تصویری دقیق از تراژدی شکل گرفته در این خانه که البته خود متاثر از جهان معاصر ماست ارایه دادید. دشواری به صحنه آوردن این گونه نمایشنامه که شما هم واقفید به جهات مختلف برخلاف جریان جاری نمایش های روی صحنه در این سالهاست ... دیدن ادامه » را ما با ریسک بالا به خاطر تصویر تکان دهنده ای که از انفعال، ملال و یکنواختی ارایه می کرد و نیز ایجاد تلنگر در ذهن تماشاگر به جان خریدیم ... بازهم ممنون ...
۰۴ دی
سلام جناب سلیمانی عزیز. ممنونم از شما و گروه نمایش خرده نان، که این نمایش را به صحنه آوردید. شاید یکی از دشواری هایی که موجب می شود این کار، ریسک باشد، این است که تماشاگر در برابر این که خودش را در نمایش پیدا کند، مقاومت می کند... اما مسلماً یکی از موفقیت ... دیدن ادامه » های نمایش شما می تواند در این باشد که نمایش، به مرور زمان، چه اثری بر زندگی این تماشاگر خواهد گذاشت... امیدوارم نمایش از این جهت نیز راه خود را میان تماشاگران پیدا کند. باز هم ممنونم که یادداشت من را مطالعه کردید. روزهای خوبی برای شما و اعضای گروه نمایش شما آرزو دارم.
۰۴ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سؤالی که پیش از تماشای نمایش ذهنم را به خود مشغول کرده بود، این بود که اجرای امروز متن برتولت برشت چه معنایی می‌تواند داشته باشد. نمایش پاسخ بسیار خوبی بود به این پرسش، و امروزی‌بودنِ عجیبِ متنی را نشان داد نوشته شده در کوران جنگ جهانی دوم، متنی که اصلاً محدود به آن دوران نیست، و در هر جا و هر زمان می‌تواند به صحنه بیاید. نمایش، فاجعهٔ هول و وحشتی را که در عنوانش هم هست، در عادی‌ترین مناسبات می‌جوید و با پرداختن به این مناسبات (مثل روابط عادی کاری، خانوادگی، زیستن در یک شهر) درواقع عمق این مسئله را نمایش می‌دهد. همخوانی ‌پایانی نمایش هم برایم وجد خاصی داشت، و به‌خصوص پردهٔ پایانی نشان می‌دا‌د که برشت تنها به نمایش تصویر فاجعه بسنده نمی‌کند، و پایان را باید در جایی بیرون از این تصویر جست.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره نمایش هار i
دیوارنوشته، و اصل ماجرا که تماماً راه رفتنِ بازیگرانی است که تداعی گر رفتار آشنای مدل های صنعت پوشاک، آگهی های تجارتی و بازاریابی هستند، لحن انتقادی کار را عیان می کنند. اجرا به وضوح در کار انتقاد از برخی پدیده های معاصر است که بعضاً پیرامونمان را گرفته اند و وجود واقعی شان، شوربختانه، بسیاری اوقات مورد اعتراض و نقد واقع نشده است، بلکه گاه در دیدگاهی منحط، به عنوان پدیده هایی عادی و حتی ضروری شمرده شده اند. «مدل ها»ی نمایش، در یک روند مداوم، از حرکاتی سریع، یخ زده و بدون احساس، به ویرانی و زوال و مرگی همچنان بدون احساس می رسند. مسئلۀ نمایش، از طرف دیگر، نقد نگاهِ مخاطب هم هست که در وضعیتی قرار دارد که باید همچون بینندگان نمایش های مُد، سرش را بچرخاند و مدل ها را به شیوه ای خاص تماشا کند. نمایش، بدون شخصیت ها، بدون مکان و بدون زمان است، و درواقع ... دیدن ادامه » نمایشِ ایده یا مجموعۀ ایده هایی انتقادی است. اما مسئلۀ مهم چنین نمایشی انتخاب فرمی است که بناست این ایده ها را انتقال دهد. نمایش از این نظر اصلاً نمایش موفقی نیست، و فرصتی هدررفته است. اجرا، برایم صرفاً همچون فریاد گوشخراشی بود، مجموعۀ صحنه هایی پی در پی که بدون زمینه هستند، اجرای زمختی دارند، و مجموعه شان بیشتر تداعی گر توده ای از ایده هایی کلّی است که صرفاً دیده می شوند، فریاد می شوند، و متأسفانه اثرگذار (و حتی در جاهایی مثل ارجاع به شخصیت های نمایشنامۀ «در انتظار گودو»، گویا) نیستند.
نمایش بازه‌ای (حدوداً) یازده ساله از رابطهٔ دو دوست بازیگر را از خلال ارتباطشان با صحنهٔ تئاتر به صحنه می‌آورَد. این «نمایش در نمایش»، از یک جهت فاقد گره‌افکنی، نقطهٔ عطف، یا گره‌گشایی خاصی است، بلکه تحول این رابطه و خودِ «زمان» را بازآفرینی می‌کند. این زمان، درون نمایش به دو بخشِ خارج از صحنه و درون صحنه تقسیم شده، که دو سوی رابطهٔ تئاتر و زندگی را نمایش می‌دهند: زندگی تئاتر و تئاترِ زندگی. نسبت نمایش با زمان اما پیچیده‌تر هم می‌شود، چرا که شخصیت‌ها درون نمایش از گذشته و حال و آینده سخن می‌گویند، و در گذر زمان، بر عُمر و تجربهٔ زیستهٔ آن‌ها افزوده می‌شود. در این رابطه، از کشمکش‌ها و درگیری‌های روایت‌های سنتی خبری نیست. نه جدال بر سر خواسته‌ای، نه برافتادن نقاب‌ها و برملاشدن راز هراس‌آوری... مسئله خودِ زمان است. چیزی که این‌جا هست، ... دیدن ادامه » زمانِ تئاتر زندگی است که می‌گذرد و بر صحنهٔ تئاتر به زمان زندگی تبدیل می‌شود.
 در این رابطه، از کشمکش‌ها و درگیری‌های روایت‌های سنتی خبری نیست. نه جدال بر سر خواسته‌ای، نه برافتادن نقاب‌ها و برملاشدن راز هراس‌آوری... مسئله خودِ زمان است. چیزی که این‌جا هست، زمانِ تئاتر زندگی است که می‌گذرد و بر صحنهٔ تئاتر به زمان زندگی تبدیل ... دیدن ادامه » می‌شود.


+چقدر خوب گفتید. کیف کردم... یکی دو هفته بود میخواستم این نکته رو برای یکی از دوستان توضیح بدم و نمیدونستم چجوری باید بگم.
الان همین نوشته ی شما رو فرستادم براش :)
۲۵ آذر
لطف دارید. ممنونم.
۲۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
م ح خ
درباره فیلم رگبار i
داستان فیلم، داستان عجیبی است؛ حکایت رفتن کسی به جایی، آن چه با حضورش در آن جا دگرگون می شود، و رفتن ناگهانی او و چیزی که با رفتنش به جا می ماند. فیلم از یک جنبه، یادآور سینمای نئورئالیستی است، و از یک جنبۀ دیگر، و شاید این فقط دریافتی شخصی باشد، یک کمدی سورئال است (و از این نظر برای من یادآور فیلم «معجزه در میلان»ِ ویتوریو دسیکا بود). زبان فیلم، چه دیالوگ ها، چه زبان سینمایی آن (تصاویر، مونتاژ و...) زبان ویژه ای است که رابطه شخصیت ها را به زیبایی شکل می دهد، اغراق ندارد، و تماشای فیلم را (همان طور که عالی ترین فیلم ها هستند) به تجربۀ یک رؤیا تبدیل می کند. رؤیایی که سکانسی هم در باران و رگبار دارد.
امیر و میترا این را خواندند
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
داشتم بعد از این بار سوم که به تماشای «زندگی در تئاتر» نشستم، به این فکر می کردم که چه ضرورت دراماتیکی باعث شده که شخصیت «جان» واکنش هایی این قدر مناسب در برابر شخصیت «رابرت» داشته باشد، و شخصیت «رابرت» با همۀ تلخی و عمقی که دارد، چرا باید این چنین در حالت های رنگارنگی روی صحنه جان بگیرد. شاید چیزی که می نویسم خیلی شخصی باشد (از آن جنس نظرهای شخصی که رابرت مخالفشان است!)، اما احساس می کنم واژۀ «زندگی» در این نمایش واژه ای کلیدی است، حتی به اندازۀ واژۀ تئاتر. آن ضرورت شاید این باشد که نمایش، دربارۀ غنا و سرشاریِ زندگی است و احساسات متناقض و متنوع خود زندگی، که برای هر کس که زندگی می کند، حس می شوند؛ و تنها در تئاتر است که چنین پالوده جان می گیرند. نمایش با چنین شخصیت های پیراسته و بجایی که شاید یکی از ویژگی نمایشی شان این باشد که زندگی را در سرشاری ... دیدن ادامه » اش و بدون پالودن بخش هایی که زائد به نظر می رسند، زندگی می کنند، درست چنین بازی های پرانرژی و جذابی می طلبد..
نابهنگامی و نا به جاییِ استفاده از طنز در موقعیت هایی که بدون آن می توانند شکل خودشان را داشته باشند، همیشه برایم محل سؤال بوده است. نمونۀ این نوع استفاده از طنز در این نمایش، صحنه های حضور دو سرباز است که ریتم و لحن نمایش را کاملاً دگرگون می کنند. این صحنه های طنز، برایم مانع درک نمایش و داشتن تجربۀ کاملی از آن بودند. از طرف دیگر، در پایان کار، شکلی از استنتاج هست که در آن مضمون کلیشه ای رمانتیکی مثل «نسل سوخته» مطرح می شود؛ و این برای نمایشی که صحنه ای پر انرژی و «معطّر»، به معنای واقعی کلمه، دارد، پایان خوبی نیست. اما چیزی که از نمایش در ذهن من مانده، بازیِ همین عطرهای واقعی است، عطرهایی که بدون این که متوجه شوم، جایشان را به یکدیگر می دادند، و نمی دانم چطور: عطرِ لیمو، حلوا، عود، میوه ها ...